خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » ویژه نامه

 

 
 

گزیده ای از شقایق نامه سید حسن حسینی

در آستانه کوچ شاعر گنجشک و جبرییل

از پس بهاري سبز و بعثتي شكوفا، و از پس فراز و فرودهاي برگ‌ريزي كه بر باغ گذشته بود، جهان، آشكارا و نهان، به شدت رو به زردي مي‌رفت و مردي، مفهومي رو به انقراض بود. آيه‌هاي آسماني را سايه‌هاي خاكي مي‌فرسود و تازيانه زيان، باز بر گرده انسان فرود مي‌آمد. زبان حال مردان بهاري و شلاق‌خورده و از فرياد، سودي نبرده بر اين مفهوم مي‌چرخيد: به رنگ زرد قناعت كن از رياض جهان كه رنگ سرخ، به خون جگر شود پيدا كتاب شقايق، در باغ ورق مي‌خورد و لكه لكه‌هاي سرخ، چون حروفي خوانا و ناخوانا صفحاتش را دربرگرفته بود، اما هيچ نسخه‌شناسي نمي‌توانست مفهوم روشني از اوراق بازيچه در باد به دست دهد، و فصل نگارش شقايق‌نامه از اين نقطه شروع شد و مردي از تبار بهار، بر اصل مطلب، انگشت درد گذاشت و حنجره‌اش را چون تيغي آخته، در برابر پائيز، عريان كرد. لحظه‌هاي تولدي نوين در شرف تكوين بود. سومين برهان رهايي، امام آبها و آينه‌ها قامت برافراشت، و گويي به زبان حال، به رغم قيل و قال كلاغان، فرياد برآورد: زير گردون، طبع آزادي نوايي برنخاست بس كه پستي داشت اين گنبد صدايي برنخاست هر كه ديديم از تعلق، در طلسم سنگ بود يك شرر آزاده‌اي، از خود جدايي برنخاست عمر رفت و آه دردي از دل ما سر نزد كاروان بگذشت و آواز درايي برنخاست گويي از ناي خاموشان، خيل از خاطر فراموشان، اين صدا چون شهاب كمانه مي‌كرد: اي سومين برهان، ما را از چنگال اين فصل سرد برهان. و اين ناله استغاثه، يك‌راست سراغ باغ دل دريايي حسين را گرفت و شگفت حادثه‌اي پوسته خشك خاك را ترك داد و جوانه‌اي سبز رو به سمت آسمان ارغواني قامت كشيد. فصل شيدايي از پيدايي قامت اين جوانه ‌آغاز مي‌شود؛ فصل انديشيدن به اصل، فصل حراست از حريم مقدس آيه‌هايي از كتاب خدا كه دستخوش گرد و غبار فراموشي شده بود، فصل نبرد با خاموشي و جوشيدن از بطن متن آيه‌هاي جهاد. هر كه ديديم از تعلق، در طلسم سنگ بود يك شرر آزاده‌اي، از خود جدايي برنخاست فرهنگ شقايق‌نامه، پر است از تعبير و كنايه‌هايي كه به شكست طلسم سنگ اشاره مي‌كند. عمر شرر كوتاه است اما در آتشي كه از خود باقي مي‌گذارد، تا آخرين تار و پودهاي رداي ستم، به زيستن ادامه مي‌دهد. اصلا‌ً زيستن شرر كه نطفه آتش است از سوختن مايه مي‌گيرد و اين سوختن، مايه اندوختن جاني است كه تن به ذلت و خواري نمي‌دهد. چنين كشته حسرت كيستم من كه چون آتش از سوختن زيستم من نه شادم نه محزون، نه خاكم نه گردون نه لفظم نه مضمون، چه معني‌ستم من؟ اگر فاني‌ام چيست اين شور هستي؟ و‌گر باقي‌ام از چه فاني‌ستم من؟ بخنديد اي قدردانان فرصت كه يك خنده بر خويش نگريستم من در اين غمكده كس مميراد يارب به مرگي كه بي‌دوستان زيستم من به راستي من، من انساني كيستم؟ جوانه سبز علوي، سومين برهان رهايي براي پاسخ به اين پرسش روان‌سوز قيام كرد تا انسان را معنا و شرف را مفهوم و ايثار را مصداق و رنگ زرد را شكست جاويد دهد. در شقايق‌نامه، داستان روح مجروح‌ سالار عاشقان و عروج بي‌همتاي يارانش را در سايه‌سار ادب فارسي، مرور مي‌كنيم تا نوري بتابانيم بر گوشه‌هايي از اين حماسه؛ گوشه‌هايي كه توشه راه سالكان بي‌برگشت و رهروان چست و چالاك است. اين روزها خاك از نو نفس مي‌كشد و افلاك، خويش را براي استقبال از موكبي مهيا مي‌كند كه از ازل تا به ابد فرصت دردآلود شدن و از حصار زرد گذشتن و مرزهاي درد را درنورديدن، جاده سلوك ارغواني اوست. همگنان نشسته بودند و برخاستن، همتي مردانه و غيرتي جانانه مي‌خواست. همگنان مي‌رفتند كه سكوت را به رسميت بشناسند كه صداي بي‌رياي حسين ‌بن علي(ع) از راه رسيد و بر بساط زرد خاموشي و فراموشي، براي هميشه مهر بطلان كوبيد. براي خاطرم غم آفريدند طفيل چشم من نم آفريدند چو صبح آنجا كه من پرواز دارم قفس با بال، توأم آفريدند گهر موج آورد آيينه جوهر دل بي‌آرزو كم آفريدند وداع غنچه را گل نام كردند طرب را ماتم غم آفريدند كف خاكي كه بر بادش توان داد به خون، گل كرده آدم آفريدند چه‌سان تابم سر از فرمان تسليم؟ كه چون ابرويم از خم آفريدند جهان، خونريز‌‌‌بنياد است هش دار سر سال از محرم آفريدند نه، سر سال را از محرم نيافريدند. حسين ‌بن ‌علي در هر ماهي قيام مي‌كرد سر سال بر زانوي آن ماه نهاده بود، اما قرعه به نام محرم افتاد تا كتاب شقايق در اين فصل، سطرهاي ارغواني‌اش با پاك‌ترين مركب عالم، يعني خون خاندان نبوت رقم خورد. از شقايق‌نامه، برگ اولي بيش نخوانده‌ايم. باز هم در فرصتهاي ديگر به سرانگشت ارادت، برگهاي اين كتاب را مي‌بوسيم و مي‌كوشيم تا خروش كربلاييان را از منظر سرودهاي جاودانه ادب فارسي، مروري نوين كنيم. شب از خورشيد روشنگر چه مي‌خواست؟ هجوم كفر از باور چه مي‌خواست؟ از آن حلقوم تا محشر گل‌افشان خزان تيره‌خنجر چه مي‌خواست؟ پاسخ به اين پرسش دردآلود را به شقايق‌نامه‌اي ديگر موكول مي‌كنيم. خداي ارغوان‌آفرينان محرم، يار و نگه‌دارتان. دستي كه به دامن تولا نرسيد از پله لا به بام الا نرسيد هر حنجره‌اي كه راز عشقي نسرود امروز ترانه‌اش به فردا نرسيد ياران شقايق‌شناس، سلام من به شما از جوار پرسشي ارغواني مي‌آيد. اين كبوتري كه از ميان خون بال مي‌گشايد، گويا طعم پرواز را تازه با بالهاي نوباوه‌اش چشيده است. مي‌دانم كه پاسخ مي‌دهيد: اين كبوتر نيست خورشيد ايام عاشوراست كه با عصايي از خون و جنون در دست، طالع مي‌شود. ديگر بار مي‌پرسم: اين سر بريده كيست كه از شيب افق رو به زمين مي‌غلتد و مي‌غلتد و كاكل ارغواني‌اش بر پيشاني خاك، پريشان مي‌شود؟ مي‌دانم خورشيد عاشورايي است و پيشاپيش مي‌داند كه بايد همچون شاهدي شرمسار چشم بدوزد به عرصه نبردي نابرابر و ناظر باشد كه چگونه بادهاي كافر، كشتي نجات امت پيامبر را از هر سو محاصره مي‌كنند. بنگريد؛ گويا مردي چون تيغ برهنه، يا بسان زبانه‌اي از آتش و خروش، به فرياد آمده است، او اتمام حجت را قامت علوي برافراشته و چونان سروش، خيل اهريمنان را به نور مي‌خواند: «من شورشي نيستم، جز براي راست كردن كژيها و زدودن لكه‌هاي پليدي، پاي در اين وادي ننهادم، و خداي داند كه مرگ را در صحراي شرف، بر زيستن با ظالمان كه حاصلي جز ستوه و اندوه ندارد، ترجيح مي‌دهم.» اشقيا از هر سو كمان ملامت به زه كرده‌اند و تيرهاي شماتت بر صداي رساي حسين مي‌بارند. ابن سعد شوم‌‌آيين را بنگريد كه چگونه خيل منحوسان را گواه مي‌گيرد تا بدانند كه اوست كه نخستين خدنگ را در كمان ننگ مي‌نهد و خيمه‌گاه حسين را نشانه مي‌گيرد. آيا به راستي نخستين تير را ابن سعد به سوي اردوگاه زادگان نبي و وارثان وصي مي‌افكند؟ نه! در اين وادي، تير نخست را غربت در كمان تنهايي گذاشت و گلوي رسالت حسين را نشانه گرفت. كربلا حاصل تنهايي و مرام محمد(ص) و مشرب علي(ع) است. تاريخ مي‌گويد: «در دل تاريكي، انگار سواري پا در ركاب نور از صف اشقيا جدا مي‌شود، خدا مي‌داند كه چه در دل دارد. آري اين سوار، حر نامدار است كه تا ساعاتي پيش هنوز زنجيري از دست و پاي دل باز نكرده بود، اينك از وادي طلب گذشته و پا در مسير عشق گذاشته. هان! گويا به فرجام، به معرفت عشق نائل آمده است. اگر چون تيري از كمان تيرگيها جدا مي‌شود از آن روست كه مي‌داند: سالك نرسد بي‌مدد پير به جايي بي‌زور كمان، ره نبرد تير به جايي او امن و آسايش و تنعم را فرو مي‌نهد، و عطش و‌ آتش را برمي‌گزيند، چون واقف است كه: ناز‌پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد آتشي كه او برگزيده است پيشتر نيز ابراهيم را تا گلستان بدرقه كرده بود. حر، قطره‌اي بيش نيست، اما سر دريا شدن دارد؛ قطره‌اي كه در صدف صف حسينيان، مرواريدي خواهد شد درشت و چشمگير و نفيس. مي‌پرسي: پيك قطره تنها؟! «تاريخ پاسخ مي‌دهد:» آري قطره‌اي تنها اما: قطره درياست اگر با درياست ورنه او قطره و دريا درياست مگر حر نبود كه هم در نخست، راه را بر حسين و يارانش بست؟ آري، او راه را بر خود بسته بود، اينك از بن‌بست خود رهايي يافته و به جانب خداييان شتافته؛ خمار انكار بود، مست مي‌شود، نيست بود، هست مي‌شود، ديگرگون شده اكسير سخنان حسين است، دست از مس تن كشيده، رو به كيفيتي والا مي‌تازد؛ كيفيت طلا شدن در بوته بلا: دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي اگر به سوي حسين باز مي‌گردد هم از آن روست كه آبياري‌شده گلوگاه سومين برهان خداوند بر مردمان است و به زبان حال مي‌گويد: كشتي كشتي اگر گناه آورديم غم نيست كه رحمت تو دريا درياست حر را بنگريد عزيزان؛ فراروي حسين ايستاده و سر به زير افكنده و از نهانخانه جانش مي‌جوشد: پير مغان ز توبه ما گر ملول شد گو باده صاف كن كه به عذر ايستاده‌ايم از گرد راه تن‌خاكي رسيده و پيشاپيش سپاه افلاكيان ايستاده. همو بود كه ميان خاك و خدا مخير شد و خدا را برگزيد. فرشتگاه چون حسن انتخاب او را ديدند، عرش غرق هلهله شد. اينك معتكفان خانقاه عرش، دف مي‌زنند كه تير توبه حر به هدف نشسته است. اينك حر در زمين سخن مي‌گويد و عرشيان، در ملكوت آسمانها زمزمه جان مؤمنش را مي‌شنوند: ديروزت اگر رو به قتال آورديم در پاسخ تو زبان لال آورديم امروز به خيمه‌گاه آن دعوت ناب صد علقمه لبيك زلال آورديم حر همچنان سر به زير افكنده دارد، انگار مي‌گويد: «پدر و مادرم فداي تو باد يا حسين، از روي تو و دختر فاطمه شرمسارم». فرزند پيامبر به خاموشي‌اش مي‌خواند و دلداري‌اش مي‌دهد: لطف خدا بيشتر از جرم ماست نكته سربسته چه داني؟ خموش حر چه مردانه مي‌جنگد. رنگ از رخسار تبهكاران پريده است. او نخستين تيغ ناحق بود و اينك نخستين سپر است برخاسته به حمايت از حق، حاصل كيمياگري حسين. قطره وجود حر به سرخي گراييده است، قطره در شرف دريا شدن است. هان! بنگريد! دريا مي‌شود در بستر اقيانوس قطره پيشين، سرخ‌رو ناپيدا مي‌شود، دريا مي‌شود دريا. اينك دريا شد حر، او نيك مي‌دانست: از رود تا دريا راه درازي نيست رودي كه از خود بگذرد درياست راز حر شدن، گذشتن از خود است. حر شهيد مي‌دانست كه دريا تكرار رود است، رود اما تكرار دلهاي دريايي است: روزي كه ز درياي لبش در مي‌رفت نهر كلماتش از عطش پر مي‌رفت يك جوي، از آن شط عطش‌سوز زلال آهسته به آبياري حر مي‌رفت از شقايق‌نامه برگ بي‌مرگ ديگري را ورق زديم، تا شبي ديگر و حديثي ديگر خدايتان نگه‌دار.  جهان پردرد مي‌بينم دوا كو؟ دل خوبان عالم را وفا كو؟ ور از دوزخ همي ترسي شب و روز دلت پردرد و رخ چون كهربا كو؟ بهشت عدن را بتوان خريدن وليكن خواجه را در كف، بها كو؟ خرد گر پيشواي عقل باشد پس اين واماندگان را پيشوا كو؟ سراسر جمله عالم پر يتيم است يتيمي در عرب چون مصطفا كو؟ سراسر جمله عالم پر ز شير است ولي شيري چو حيدر با‌سخا كو؟ سراسر جمله عالم پر زنانند زني چون فاطمه خيرالنسا كو؟ سراسر جمله عالم پر شهيد است شهيدي چون حسين كربلا كو؟ در اوراق مقاتل چون بنگري، از خود مي‌پرسي: چگونه بود كه كلام امام همام جز در جان حر در‌نگرفت؟ و بزرگان ما براي هميشه پاسخ مي‌دهند: گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض ورنه هر سنگ و گلي، لؤلؤ و مرجان نشود مي‌گوييد: «مگر باران نبود كه مي‌باريد از ابر كريم گلوي حسين؟» و مي‌گوييم: «باران بود و از باغ جان حر، شكوفه‌هاي ابدي بر كشيد و در شوره‌زار جان تن بندگان زمانه، جز بر خار و خس نيفزود.» مي‌پرسند: «مگر مي‌شود آفتاب عالم‌تاب را نديد؟» مي‌گوييم: «آن كه پشت به آفتاب ايستاده است، جز سايه خود را نمي‌بيند.» لشكريان عمر سعد، در ركاب راهنماي گمراهشان، پشت به آفتاب صداي حسين تاختند و جز سايه خود كه سايه شيطان است نديدند. مي‌گويند: «در واپسين دم، حر با مولاي خود چگونه دم زد؟» و مي‌شنويم: «اي زاده نبي خدا! آيا از من راضي شدي؟» و حسين مي‌گويد: «آري از تو راضي شدم، تو به راستي كه حر و آزاده‌اي، همان‌گونه كه مامت تو را آزاده ناميد.» مي‌پرسند: «پس از رستگاري حر، جوانان بسياري به ميدان شدند و مردانه جنگيدند و حريم رسول‌الله را از هجوم اشقيا در امان داشتند. چگونه نوبت به پيران رسيد؟» مي‌گوييم: شگفتا! اين زمان، زمان آن رسيده است كه پيران پيرو، به ميدان عشق درآيند، مگر نشنيده‌ايم كه گفته‌اند: پير و جوان ز هم نكند فرق، شور عشق اينجا فلك به قد دوتا رقص مي‌كند به چشم دل بنگريد، گويا مسلم ‌بن عوسجه و حبيب ‌بن مظاهرند كه با قامت كماني، شمشير حمايل كرده‌اند و به قصد اذن ميدان به محضر امام مي‌رسند و اذن ميدان مي‌طلبند. اما امام، اين پيران را از جهاد معاف مي‌دارد. آيا مي‌پذيرند؟ آه از نهادشان برآمده به زبان حال عرضه مي‌دارند: قد خميده ما سهلت نمايد اما بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد به نظر مي‌رسد كه امام همچنانشان از جهاد معاف مي‌دارد، آري اما ياري حق، پير و جوان نمي‌شناسد. مي‌گويند: «اين محاسن سفيد همان بهتر كه با خون خضاب شود، بگذار اين برف بي‌امان را زير تابش عشق تو آب كنيم. اي امام جن و انس، ما پيرانيم كه به گوشه چشم عنايت تو جوان مي‌شويم.» و گويا به فرجام، اذن نوشيدن از جام شهادت مي‌گيرند. چنان شهادت را مي‌جويند كه زنبور، باغ گل را و تشنه، زلال زمزم را. نخست مسلم بن‌ عوسجه، جان فداي دوست مي‌كند و در واپسين دم، چشمي به جمال امام مي‌گشايد و ره‌توشه سفر عشق از رخسار محبوب برمي‌گيرد و از پي او پير جوان‌دل، حبيب‌ بن مظاهر است كه پا در ركاب جوانمردي مي‌نهد و فرياد برمي‌آورد: اي گروه از محبت بي نصيب من حبيبم من حبيبم من حبيب خشم حق گرديده ظاهر بنگريد جنگ فرزند مظاهر بنگريد هان! نخوانيدم نزار و پيرمرد شير‌مردم شير‌مردم شير‌مرد شرط ما در وصل جانان خواستن بود از اول، رخ به خون آراستن كيست تا در ساغر من خون كند؟ چهره از خون سرم گلگون كند؟ آن كه سوزاند مرا حاصل كجاست؟ منت قاتل كشم قاتل كجاست؟ آري، حبيب هم به محبوب مي‌پيوندد: كرد از خون آن‌چنان مو را خضاب كه بود رنگش الي يوم‌الحساب تشنه و مظلوم و تنها و غريب شد حبيبي كشته راه حبيب  در وادي طلب طوفان كه در‌گرفت گلهاي تشنه لب در وسعتي شگفت شكفتند اي وارث عطش در خشك‌سال عشق يك‌ره به آبياري طوفان نظاره كن گلهاي باغ ما از اين سلاله‌اند كه خونين كلاله‌اند ياران هم‌ركاب! گفتني بسيار است و مجال چون دل داغديدگان، تنگ. برگ ديگري از كتاب شقايق‌نامه را به شامي ديگر وا مي‌گذاريم.  دهانت اگرچه خسته و خاموش رسول ‌اولوالعزم تمام گفتني‌هاست و لبخندت اگرچه تازيانه‌خورده و مجروح امام تمام شكفتنيهاست گوناگوني و تنوع اصحاب آفتاب در واقعه كربلا اين حادثه عظيم را چون منشوري چند پهلو مهياي ديدن از زواياي مختلف كرده است. از خود و خويشان گذشتن، جان‌مايه جهاد جوان‌مردان كربلاست، و سر مردان و سالار جوان‌مردان حضرت حسين‌ عليه‌السلام در آزموني خون‌آلود كه خود برگزيده است، سخت‌ترين بندهاي تعلق را كه ريشه در روح و روان آدمي دارد يكي يكي مي‌گسلد و به كربلا وجهي نمادين براي از خودگذشتگي جاودانه مي‌بخشد، از كودك شش ماهه گرفته تا جوان تازه ‌پاي در بوستان شباب نهاده، تا برادري برومند و به بار نشسته و پيراني كه با قامتي كماني خدنگ چشم يزيديان رجيمند، و در اين ميان، آنان كه به فضل الهي طعم شيرين پدري را چشيده‌اند با رگ و پوست مي‌دانند كه دست از فرزند شستن و پرپر شدن شاداب‌ترين گلهاي باغ وجود را ديدن، چه مايه تلخ و اندوهبار است و چه ميزان استواري در ايمان مي‌طلبد. مخير ماندن ميان وظيفه الهي و مهر فرزندي در طول تاريخ انبيا نيز سابقه‌اي شگفت و درخور تأمل دارد. حضرت نوح به تصريح قرآن در پيچاپيچ طوفان عذاب الهي مي‌كوشد تا فرزند خويش را از گرداب كفر برهاند و به ساحل نجات رساند. في‌‌الواقع حضرت نوح بر آن است تا ميان وظيفه و رسالت آسماني و مهر زميني به فرزند دلبند را با كاميابي جمع كند، و آسمان و زمين را يك‌جا در قبضه اختيار دل و جان بگيرد. تازيانه طوفان به استثناي كشتي‌نشستگان رستگار، بر گرده تمامي قوم فرود مي‌آيد و نوح با لحني پدرانه كه خالي از ندبه‌هاي عاطفي نيست، پسر را به نجات مي‌خواند و پسر در سر، خيال محال نجات از طوفان عذاب را مي‌پرورد: خيال حوصله بحر مي‌پزد هيهات چه‌هاست در سر اين قطره محال‌انديش پسر چون قطره‌اي محال‌انديش به بلندي موهوم نجات چشم دوخته، و پدر، يعني نوح پيامبر با دلي سوخته او را به اردوي رستگاري دعوت مي‌كند، اما گفت‌وگوي طوفاني اين پدر و پسر را موج قاطعي كه از ساحل مشيت الهي به راه افتاده، يك‌باره قطع مي‌كند و خطابي به حضرت نوح مي‌رسد كه به تعبير اغلب مفسران قرآن خالي از سرزنش و عتابي نيست: «اي نوح! بيش از اين با ما پيرامون آنچه بدان علم نداري و آگاه نيستي، سخن مگوي.» و نوح كه انگار از خوابي آني ‌پلك گشوده، به رسالت خويش مي‌انديشد و آن‌گونه كه از صورت آيات برمي‌آيد، در لباس شكر و ثناي الهي زبان صدق به توبه مي‌گشايد. عرصه هول‌آوري است عرصه ماندن ميان آسمان و وظيفه الهي از يك سو، و دل بستن به خويشان و نزديكان از سويي ديگر، به‌ويژه اگر ايشان حقانيت پيام وظيفه الهي را درنيافته باشند. سخن، ساده‌تر بگوييم؛ براي يك پدر ميان پسر و خداي بالاي سر، يكي يا هر دو را برگزيدن و در عين حال نلغزيدن، كار آساني نيست، و دردناكي اين گزينش را پدران مؤمن و كارافتاده بيش از ديگران با پوست و استخوان لمس كرده‌اند: عرضه كردم دو جهان بر دل كارافتاده به جز از عشق تو باقي همه فاني دانست اما ابراهيم و اسماعيل ـ بر هر دوان درود ‌ـ ‌در اين عرصه به‌گونه‌اي شكوهمند‌تر عمل مي‌كنند؛ حضرت ابوالانبيا جناب ابراهيم راز رؤياي خويش را كه جامه مستعار وحي الهي است بر پسر باز مي‌گشايد و ديدگاه پسر را جويا مي‌شود. ذبيح‌الله يا اسماعيل با لحني شكوهمند، پدر را در عبور از پل لغزنده اين آزمون، بي‌مضايقه ياري مي‌كند، يا آنجا كه مي‌گويد: يا ابت افعل ما تؤمر ستجدني ان ‌شاء الله من الصابرين (صافات ‌ـ 103) اي پدر، آنچه را كه به تو فرمان داده‌اند يعني ذبح مرا انجام ده، و اگر خدا خواهد و ياري كند، مرا از شكيبايان و صابران خواهي يافت. پدر و پسر، هر دو سربلند از بوته اين آزمايش الهي بيرون مي‌آيند و تاريخ را به رنگ و بوي حماسه‌اي ديگر، آذين مي‌بندند. ملا پريشان، شاعر شهره خطه كردستان، خطاب به سالار شهيدان و در باب تأكيد بر دشواري وظيفه حسين‌ بن علي(ع) مي‌سرايد: جد تو خليل‌ عليه‌السلام يك قرباني كرد اويچ ناتمام هفتاد و دو تن قرباني كردي حقا لراي حق، حقاني كردي يعني: نياي تو خليل كه بر او درود باد يك قرباني كرد آن هم ناتمام اما تو هفتاد و دو تن قرباني به پيشگاه حق تقديم كردي و الحق كه در راه حق حق مردانگي را به جاي آوردي دوستان و دوستداران اهل بيت! حضرت علي‌ اكبر، در عرصه كربلا به اصرار تمام از پدر بزرگوار خويش، اذن ميدان گرفت و پدر با چشماني كه اندوهي آسماني بر آن سايه افكنده بود، جمال بي‌مثال فرزند را تا آستانه شهادت بدرقه كرد و تاريخ ناتمام رسولان را با صبر جميل، زينت تمام داد: در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي‌رود عزم جزم حسين(ع) از خيال شاعران، به يقين، فرسنگها فاصله دارد، اما شاعران محب اهل بيت در آستانه جدايي پدر و پسر در اين دو راهه منزل خاكي، از درون خويش و با تماشايي خيال‌اندود، پيرامون كيفيت اين فراق سخن گفته‌اند تا زيبايي ايثار حضرتش را به دوستداران ادب فارسي شايسته‌تر نشان دهند. گه دلم پيش تو گاهي پيش اوست رو كه در يك دل نمي‌گنجد دو دوست اين سخن، آن‌گونه كه برخي به غلط پنداشته يا انگاشته‌اند سخن سالار شهيدان نيست، توصيف شاعرانه‌اي است از زبان شاعري دوستدار حسين و ترسيم حالت همه پدران مخير ميان خاك و افلاك، هنگام بدرود نهايي با فرزند، به‌ويژه بدرود سفري كه بازگشتي در پي ندارد. گل كه در فصل بهاران بگذرد تيغ اندوه از دل و جان بگذرد بادبان كشتي دلها شكست ناخدايي كن كه طوفان بگذرد جان مايي جان ما راضي مشو تن به جا ماند ولي جان بگذرد ره دهيد اي زمره آزادگان تا كه آن سرو خرامان بگذرد مي‌روي و گريه مي‌آيد مرا اندكي بنشين كه باران بگذرد ياران شقايق‌شناس! برگ ديگري از كتاب شقايق‌نامه ورق خورد، تا شامي ديگر و فصلي ديگر از شقايق‌نامه كربلا خدا يار و نگه‌دار شما.  با دستهاي مؤمن پلي مي‌سازد براي پايمردي تا نيلوفران تشنه را بشارت شبنمهاي روشن آورد با دستهاي مؤمن پاسدار حريم پارسايان است و نگهبان خيمه‌هاي غرق شقايق دستهاي مؤمنش اشاره‌اي تاريخي است به سمت روشناييهاي ماورايي و رگهاي آبي بازوانش رودخانه بي‌انتهايي است كه تا قيامت قبيله‌هاي عطش را آب و آبرو مي‌بخشد سخن از مردي است كه اگر نبود كربلا در كرانه‌هاي كويري تاريخ كم‌رنگ مي‌شد و برگهاي كتاب مردانگي را هرم عطش مچاله مي‌كرد، همو كه خاموش و آرام ايستاده، اما دلش در بلنديهاي تفكر، جولان مي‌دهد. به يقين مي‌دانيد از كه سخن مي‌گوييم، اگر جوان‌مردي مي‌توانست به هيئت مجسمه مردي درآيد و پيش چشمها ظاهر شود، زمره اهل وفا و اخوان پاكباز صفا بي‌هراس بر او نام او را مي‌نهادند؛ عباس! سخت سرشناس است، تمام صفتهاي روشن مي‌‌توانند جايگزين نام درخشان او شوند. براي شناخته‌ شدن، به اسم خاص نيازي ندارد. در بارگاه خواص، نامش عام‌تر از آن است كه در گرو تعريف باشد، تنها كافي است بر لب، لفظ معرفت را بياوريد تا در دل عشاق، تصوير تناورش قد بركشد و به تمامي ظاهر شود. براي تماشاي اين قله بلند عاشقي، كلاه از سر كودك عقل مي‌افتد. باري، همو بود كه در نخستين شب بيتوته حسين(ع) در صحراي كربلا زبان به سخن گشود و حسين در ستاره چشمانش، خورشيدها را در طواف ديد. به ياد داريم كه سردار عشق، بيعت از همگان برگرفت و آنان را در انتخاب راه مخير كرد. در آن شب يلدايي او بود كه پيش‌تر از ديگران، حنجره در حنجره برادر انداخت و آواز برآورد: اي تبسم، تشنه لبهاي تو مرگ، يعني زندگي منهاي تو حال، همچنان به مولا و مقتداي خويش مي‌انديشد. از دل و جان بر اين باور تناور است كه مردن بر روي پا برتر از زندگي بر روي زانو. شهادت‌نامه بي‌كران كربلا را پيش رو دارد و لحظه مي‌شمارد تا نام خود را در آن به ثبت رساند. اندام او را خوب به خاطر بسپاريد، چشمهاي روشنش را و دستهاي رشيدش كه امتداد تاريخي ذوالفقار علي است. كم مي‌يابيد در تاريخ دستهايي از اين دست را. از خيمه‌گاه زخمي آب دود حريق العطش تا عرش مي‌رفت امداد را پيچيده در شولاي طوفان مردي به نام آبي دريا به شط زد دستي نهاني لوحي مخطط را برآورد نامي تناور را به رنگ سرخ، خط زد آن‌گاه در عرش آيينه چشم ملائك موج برداشت روان است به جانب رود، شگفتي نگر؛ هميشه رود به سمت دريا رفته است و اين‌بار درياست كه به سمت رودخانه روان است؛ درياي دلاوري و عشق. اندكي مي‌ايستد و چونان مسافري بي‌برگشت، زاد‌راه و توشه‌اي به گوشه چشم، از جمال جلالي برادر مي‌گيرد و قدم در راه مي‌نهد. ابراهيم كربلا باز هم ذبيح ديگري را روانه مناي عشق مي‌كند. آب همچون شكم ماهي موج مي‌زند. مهر فاطمه در محاصره سپاه كين! آيا او هم تشنه است؟ او تشنه آب نيست، آب تشنه اوست، مردي كه همه درياها تا قيامت تشنه اويند. مردانه مي‌جنگد و ناجوان‌مردانه با او مي‌جنگند و اينك چون فريادي بلند، بر لب فرات ايستاده است. آب با او دست بيعت مي‌دهد. مشك آبي به عزم حرم برگرفت، ولي خود قطره‌اي ننوشيد. در مسير بازگشت، كارواني يك‌تنه بود با بار آب و روشنايي، و حراميان از هر سو تيرهاي تيرگي و هراس، بر او مي‌باريدند. از ميان حلقه‌هاي زره‌اش، زخم بسان شقايق، آفتابي مي‌شود. كار جان‌فشاني او بالا گرفته و ناجوان‌مردي اشقيا نيز. در مقاتل نوشته‌اند: آب بر خاك ريخت، عاشقان مي‌گويند: عرش، آبرو گرفت. راويان گفته‌اند: دست بريده بر خاك افتاد، عاشقان گفته‌اند: پايمردي معنا يافت. و ماتميان مي‌گو‌يند: نوحه سر كن آسمان، اين داغ، داغ ديگري است. آن حامي تشنگان سيراب وان آتش بر دميده از آب آن نامي عشق و عشق نامي سقاي سپاه تشنه‌كامي آن دشمن كوچه‌هاي بن‌بست آن داده به دست آسمان دست رودي كه روان به سوي آب است وان تشنه كه آبروي آب است در شام زمانه، ماه مردي آب آور خيمه‌گاه مردي آيينه مهر خاوري اوست سيراب كن دلاوري اوست سر خيل دلاوران دهر است درياي روان به سوي نهر است غواص صفا شناور عشق فرزند شرف، برادر عشق همواره ماه از بالاي كوه مي‌تابد، اما آن روز كوه، كوه اندوه بالاي سر ماه آمد و با قامتي كماني، زانو زد: هيهاي كوير تشنه مي‌آيد بوي شب و تيغ و دشنه مي‌آيد رفت آينه‌ات ز دست باور كن اي دل كمرت شكست باور كن مفهوم بلند مهرباني رفت دلواپس هر چه آسماني رفت پيوست به لجه‌هاي خون‌آلود رودي كه ز اهل بيت دريا بود رفت آينه‌ات ز دست باور كن اي دل كمرت شكست باور كن دوستان لب‌تشنه محبت اهل بيت! برگ سوخته‌اي از شقايق‌نامه حسين ورق خورد، تا شامگاهي ديگر حق نگه‌دارتان.

 


ویژه نامه های دیگر

دریافت نرم افزار های کتابخانه دیجیتال (اندروید و ویندوز)

فراخوان ارسال مقاله فصل‌نامه «کتاب مهر» ویژه تابستان

حماسه قتل امیرکبیر

مسابقه طرح جلد کتاب های انتشارات سوره مهر

کتاب، فرهنگ، اسلام

شهادت استاد مرتضی مطهری و روز معلم گرامی باد

کتابخوانی باید سنّت رایج شود

فرهنگ سازمانی _ بخش اوّل

دوازدهمین سالگرد شهادت امير سپهبد علي صياد شيرازي

هجدهمین سالگرد شهادت سيد اهل قلم

ویژه نامه عید نوروز

گزیده ای از سخنان معصومین

بیانات رهبر انقلاب اسلامی در دیدار اهل قلم

میلاد پیامبر اسلام (ص) و امام جعفر صادق (ع)

دهه فجر از نگاه مقام معظم رهبری

ورود حضرت امام (ره) به ایران عزیز

کربلایی که من دیده ام ( بخش دوّم )

کربلایی که من دیده ام ( بخش اوّل )

دیار ملکوت (1)

حضرت امام رضا (ع)

هفته دفاع مقدس

رمضان ، ماه ميهماني خدا

روز خبرنگار

مهدی موعود (عج)

روز قلم

ویژه نامه ماه رجب

با تن پروري ذهني مبارزه كنيم

ورود آزادگان به میهن اسلامی

حضرت علی اکبر(ع)

امام حسین (ع)

سالگرد تأسیس سازمان تبلیغات اسلامی گرامی باد

به مناسبت میلاد زهرای اطهر(س)

سند چشم‌انداز و مسئولیت فرهیختگان در فضای انتخابات

دیار ملکوت (2)

روز عرفه

عيد بر عاشقان مبارك

امام محمد تقی(ع)

ویژه نامه هفته بسیج

حضرت فاطمه معصومه(س)

درگذشت طاهره صفارزاده را تسلیت عرض می کنیم

امام جعفر صادق(ع)

روز جهانی کودک

عید سعید فطر

بعثت از نگاه رهبر

به مناسبت ماه رجب

درگذشت نادر ابراهيمي را تسلیت عرض می کنیم

لاله هاي خونين خرمشهر

روز احسان ونيكوكاري مبارك

تسليت

تبريك

تبريك

بمناسبت تولد حضرت زهرا (س)

تربیت

حضرت امام موسی کاظم (ع)

خواجه نصیرالدین طوسی

زندگی پربار خمینی کبیر (ره)

شهادت امام محمدباقر(ع)

شهید دکتر مفتح

شیخ مفید

شهادت آیت الله سیدحسن مدرس: روز مجلس

آیت الله سید محمدحسین طباطبایی

نیمایوشیج

آیت الله قاضی طباطبایی

امام حسن (ع)

وفات حضرت خدیجه(س)

بزرگداشت مولوی

روز جهانی سالمندان

روز جهانی جهانگردی

شهریار

روز سینما

ابوریحان بیرونی

حضرت امام سجاد (ع)

اولین مولود کعبه

حضرت زینب

نوری بر فراز دار

شیخ شهاب الدین سهروردی(شیخ اشراق)

علامه امینی

مجاهد بيدار

اما... آدم باش

تاریخچه ای از گل سرخ

مسيح قرن بيستم

فع‍ّال، جامع، معنوی

گزیده ای از شقایق نامه سید حسن حسینی

دولت تازه ؛چالشها، موانع و فرصتها

آگهی ویژه

گرامی باد یاد و نامت ...

جامعه فرهنگی و هنری کشور گوهر گرانبهایی را از دست داد

فرهنگ سازمانی _ بخش دوّم

به سوی عرفات

دیار ملکوت (3 و 4)

خلیج فارس

یادبود

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61322515