خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

آخرین دقیقه های آخرالزمان

مهدی زارعی

 

اشاره:


پيراهن سفيد ستاره سياه بود
تابوت‌ِ شب روان و بر آن نعش‌ِ ماه بود
خورشيد: كوهي از يخ و هر چه درخت: سنگ
بي‌ريشه بود هر چه كه نامش گياه بود
دنيا مكد‌ّر از عبث‌ِ هر چه هست و نيست
در خود زمين: تكيده، زمانه: تباه بود
بي‌شك «ه‍ُبل» خداي‌ترين‌ِ خدايگان
«ع‍ُز‌ّي» براي جهل عرب تكيه‌گاه بود
كعبه پر از شكوه و شعف، شور و زندگي
اما براي روح‌ِ بشر قتلگاه بود
شهري پر از كنيزك و ب‍َرده، كه هر چه مست
خ‍َمرش به جام و عيش‌ِ مدامش به راه بود
با هر پسر: وليمه و شادي، ولي چه چيز
در انتظار‌ِ دختر‌ِ يك «روسياه»1 بود؟!
در چشمهاي وحشي بابا دو دست گور
تنها پناه‌ِ دخترك‌ِ بي‌پناه بود
بابا به روي ننگ‌ِ قبيله كه خاك ريخت
تنها سؤال‌ِ دختركش يك نگاه بود
لبريز‌ِ بغض، بر دو دهاني كه مي‌شدند
هر بار باز و بسته «دعا»؟ ن‍َه، دو «آه» بود
روشن: سياه و خوب: بد و هر چه خير: شر
عصيان: ثواب و صحبت از ايمان: گناه بود
سير و سقوط، معني سير و سلوكشان
اوج صعودها همه در عمق چاه بود
سالك اگر كه كافر، يا كفر اگر سلوك
كعبه نه قبله‌گاه، كه يك خانقاه بود
اين گونه شد كه نعره زد ابليس: اي خدا
حق با من است، خلقت تو اشتباه بود

فوج‌‌ِ م‍َلك به ظنِّ غلط در گمان شدند
با طرح نكته‌اي همگي نكته‌دان شدند
طوفان‌ِ شك وزيد و ملائك از آسمان
با كشتي شكسته به دريا روان شدند
عرش از درون به لرزه در آمد كه بس كنيد
از اين به بعد اهل زمين در امان شدند
شك شد يقين و «ك‍ُن ‌فيكون»2 بانگ برگرفت
بود و نبود، آنچه نبودند، آن شدند
برقي زد آسمان و زمين غرق نور شد
يك‌يك ستارگان همگي كهكشان شدند
مردان‌‌ِ گوژپشت و درختان‌ِ پير و خشك
قد راست كرده، باز نهالي جوان شدند
بر قبرهاي كوچك و بي‌نام و بي‌نشان
حك شد كه بعد از اين پدران مهربان شدند
هر سنگ: شاخه‌اي گل و هر صخره: جنگلي
انبوه رنگها همه رنگين‌كمان شدند
«كسري'» شكست و آتش‌ِ «آتشكده» نشست
«رود» از خروش ماند و علائم عيان شدند
اهل زمين بدون پر و بال پر زدند
مردم، تمام سالك هفت آسمان شدند

اما دوباره بوي شب و بوي شر رسيد
يعني كه وقت رفتن خورشيد سر رسيد
سكويي از جهاز شتر درست شد
و هر چه باز مانده كه از پشت سر رسيد ـ
خيل ستاره (مرد و زن) آن دشت را گرفت
خورشيد لب گشود: «زمان سفر رسيد!
پيوندها گسست و پل آسمان شكست
صبح‌ِ امان گذشت و شب آمد، خطر رسيد
خورشيد‌ِ روز‌ِ هر كه منم، بعد‌ِ من فقط
ماه شبش كسي‌ست كه اكنون اگر رسيد ـ
در دستهاي عرشي من، دستهاي او
دست ”قضا“ست اينكه به دست ”قدر“ رسيد
واي كسي كه شك كند اين ماه را ...» و بعد:
از انس تا به جن و م‍َل‍َك اين خبر رسيد
عالم تمام همهمه شد، منتها خبر
گويا فقط به لال و به كور و به كر رسيد
خورشيد چشم بست و زمستان شروع شد
ميراث‌ِ هر چه ريشه به هرچه تبر رسيد
انكار‌ِ ماه باب شد و هر چه رعد و برق
با ابرهاي نعره‌كش و شعله‌ور رسيد
آتش گرفت خانة ماه و شكست و سوخت
پهلوي آن كه آمد و تا پشت در رسيد
پيغمبر جديد به شيطان كه سجده كرد
نوبت به ثبت معجزه (شق‌القمر) رسيد
محراب، غرق خون شد و تاريخ مسخ شد
وقت‌ِ صعود شر و سقوط بشر رسيد

شاعر چنان شكست در اين غم كه هم‌زمان ـ
با مرگ ماه، پير شد و جان سپرد، جان!
آنكه نبود و بود، صدا زد بمان، نرو
عمرت به نيمه هم نرسيده، نرو، بمان!
آن وقت، در جنازة او از خودش دميد
دستور داد: زنده شو، لب باز كن، بخوان!
شاعر نفس كشيد، دوباره نفس كشيد
اما به سمت عقربه‌ها ن‍َه، به عكس‌ِ آن؛
يعني پس از جواني و پيري و بعد‌ِ مرگ
اين بار م‍ُرد و پير شد و باز شد جوان
وقتي نشست، شعر دوباره شروع شد
هر واژه شد مسافر و هر بيت: كاروان
و كاروان رسيد به مردي خداي‌وار
(فرزند آب و آينه، دريا و كهكشان)
لب كه گشود عطر بهار از لبش وزيد
لب را كه بست قافيه خشكيد و شد خزان
با او كمي فضاي غزل عاشقانه شد
شاعر نوشت: مي‌شود از چشمهايتان ـ
شعري سرود تا همة شاعران‌ِ شهر
حيران شوند و واله و انگشت بر دهان
اما چگونه مي‌شود از دردتان نوشت
از درد، درد، درد‌ِ رسيده به استخوان
از دردهاي مرد سترگي كه لشكرش
يا «بندگان‌ِ» شهوت و يا «بندگان‌ِ» نان
مردي شگفت! كوخ‌تباري كه جاي جنگ
با صلح داد هيبت هر كاخ را تكان
با همسري به هيئت جادو، زني كه داشت
در عمق چشمهاش دو تا جام شوكران
عمري «كبوتر»ي كه خود از عرش بود، بود
با «جغد‌ِ» هم‌پيالة شيطان هم‌آشيان
آخر كدام درد، از اين درد، دردتر:
مردي درون خانة خود بين دشمنان
«خون‌ِ جگر»؟ ن‍َه، «خون» و «جگر» آمدند و شد ـ
درياي نور، چشمة خون از لبش روان
لبريز تير شد كفنش، شهر ك‍ِل كشيد
ننگ آن ق‍َد‌َر كه لوح و قلم الكن از بيان
آخر چه نسبتي‌ست ميان‌ِ «شهيد و صلح»
يا بين «دفن و شادي» و «تابوت با كمان»؟!
سوگ آن چنان وزيد كه شاعر به باد رفت
بادي چنان سياه كه تاريك شد جهان
هر بيت: كاروان‌ِ عزا و عذاب شد
هر واژه: يك مسافر زخمي و ناتوان
شاعر نوشت: ك‍ُشت مرا سوگ‌ِ اين سفر
بس ك‍ُن غزل! بمير قلم! لال شو زبان!

اما سفر براي ابد بود و شعر هم ـ
بايد سروده مي‌شد، بي‌هيچ بيش و كم
پس صبح‌ِ صلح شب شد و تقدير اين سفر
با جنگ خورد فاجعه در فاجعه رقم
شاعر شنيد: «كيست كه ياري كند مرا؟»
پس با قلم نوشت: «منم آن ...» كه لاج‍َر‌َم ـ
شمشيرها كشيده شدند و به خاك ريخت
واژه به واژه خون غزل از رگ‌ِ قلم
خون لخته‌لخته ريخت و با بر خاك نقش بست
تصوير‌ِ تا هميشة يك روح‌ِ بي‌عدم؛
آن «كشتي نجات»3 كه بر موجي از جنون
با او به رقص آمد هفتاد و دو ب‍َل‍َم
رقصي پر از معاشقه‌اي ناب، كه فقط
در چشم ما شكست و عزايش شده ع‍َل‍َم
هر كس رسيد، گفت كه «بسيار ظلم شد
بر ساكنان خسته و بيچارة ح‍َر‌َم
اي واي‌ِ ما كه بانوي اين كاروان زني‌ست
با گريه‌هاي دائم و با شانه‌هاي خ‍َم»
خون منتها نوشت كه اين مرگ، نيست مرگ
در مرگ اگر غم است، در اين مرگ نيست غم
گفتند: «آنچه ديده‌اي آن روز چيست؟» گفت:
«زيبايي است آنچه كه آن روز ديده‌ام»4
مرگي «چنين ميانة ميدانم آرزوست»5
خون باشدم صبوح و «صمد باشدم صنم»6
ساقي اگر كه اوست بريزد به جام ما
هر چه اگر كه باده و هرچه اگر كه سم
خون عاقبت نوشت كه شاعر، چگونه‌اي؟
شاعر نوشت: كاش كه شاعر نمي‌شدم!
اين شعر، مشق‌ِ امشب‌ِ من بود و خط زدند
اين مشق را «كسايي» و «عمان» و «محتشم»

خط كه زدند، دستي از اعماق دفترش
آمد گرفت آينه‌اي در برابرش ... 7

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61859133