خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

نوآوری در غزل

کاووس حسن لی

 




اشاره:



برخي از صاحب‌نظران معاصر، هيچ‌ كدام از قالبهاي شعري گذشته و از آن جمله غزل را شايستة شعر امروز نمي‌دانند؛ براهني مي‌گويد:
«غزل ساختماني ايستا دارد. به دليل اينكه از عمر روابط متحول خاصي كه منجر به پيدايش غزل شده، قرنها مي‌گذرد. به همين دليل پس از گذشت پنجاه سال از عمر شعر نيمايي، بازگشت به شكل غزل و يا شناختن آن به صورت يكي از اشكال زنده، فكري است ارتجاعي.
مي‌گوييد نه. يك غزل نشان بدهيد كه جامعه را تصوير كند. خواهيد گفت: غزل با درون انسان سر و كار دارد. من مي‌گويم درون ما آن‌ چنان عوض شده كه غزلِ عوض‌نشده نمي‌تواند از عهده ارائه آن برآيد.
... صرف‌نظر از اينكه رديف و قافيه و تساوي طولي مصرعهاي غزل با دوران معاصر ما و درون پوياي هستي اجتماعي و تاريخي عصر حاضر تطبيق نمي‌كند، در آن، با در نظر گرفتن خشونت و ستم حاكم بر روابط توليدي جامعه ما، صفايي هست كه فقط مي‌توان به آن پناه برد؛ و چون آن صفا از آنِ زيربناي ما نيست و مربوط به بقاياي روبناي فرهنگي سابق است، سرايندة غزل با پناه بردن به غزل، همان كاري را مي‌كند كه حميدي و امثال او با قصيده مي‌كنند. يعني او از طريق خطاي باصرة درونش خيانت مي‌كند. يعني پناه بردن به يكي از جلوه‌هاي روبناي فرهنگي كه زيربنايش با زيربناي معاصر فرق مي‌كند.»
يكي از كساني كه در برابر اين موضع‌گيري ايستاده، سيمين بهبهاني است. او كه از نامدارترين غزل‌سرايان نوگراي معاصر است، در پيوند با كاركرد غزل امروز مي‌گويد: «اعتقاد من اين است كه غزل نوعي از شعر است كه هرگز نخواهد مرد. البته بايد بگويم كه در اين دوران ديگر سرودن غزل به سبك و شيوه گذشتگان بيهوده و بي‌حاصل است. بر روي هم غزل شايد بيشتر از انواع شعر كلاسيك بتواند با روزگار ما سازگار باشد.
مي‌توانم بگويم كه الان دوره تجديد حيات غزل است. غزلي كه شاعران نوآور عرضه مي‌كنند، مفاهيمي گسترده‌تر از حدود معاشقه و مغازله دارد. در غزلهاي بسياري از گذشتگان تمام اشارات به اوضاع زمان و شكاياتي از وضع محيط، در مه غليظي از معاشقات و مغازلات پنهان شده است. چنين است كه به نظر مي‌رسد غزل ‌گذشتگان، وظيفه‌اي غير از پرداختن به مسائل عرفاني و عشقي نداشته است.»
در سروده‌هاي سيمين بهبهاني (غزلهايي كه امروزي‌اند) زندگي امروز، با همة ويژگيها و پديده‌هايش جريان دارد. ورود پديده‌هاي تازة مربوط به زندگي معاصر، در قالبهاي سنتي شعر فارسي از دوره قاجار آغاز شد. اما تفاوتي كه سروده‌هاي كساني چون سيمين بهبهاني با اشعار دوره قاجار و مشروطه دارد، اين است كه اين اصطلاحات و واژه‌هاي جهان معاصر در شعر دورة مشروطه، آن قدر غير هنري به كار رفته بود كه شعر را بيشتر به يك شوخي و طنز بازاري تبديل مي‌كرد. در حالي كه در بيشتر شعرهاي كساني چون سيمين بهبهاني، اين واژه‌ها محكم و هماهنگ با ديگر اجزا و عناصر شعر، به گونه‌اي منطقي و اغلب تلخ و گزنده به كار رفته‌اند؛ براي نمونه، هنگامي كه ناصرالدين شاه قاجار، براي نخستين بار تلگراف‌خانه را در ايران تأسيس مي‌كند، سروش اصفهاني (وفات 1285 قمري) با همان زبان، صور خيال و بيان كهنه، در وصف تلگراف كه پديده‌اي نو بوده است، مي‌گويد:

پمنت ايزد را كه آسان كرد بر عشاق كار
زين همايون كارگه كاندر جهان شد آشكار
عاشقان بي ‌پيك و نامه در سؤال و در جواب
با نگارين در ميان فرسنگ اگر سيصد هزار
كارگاه وصل خواهم كرد از اين پس نام او
جاودان از من بدو اين نام بادا يادگار
در يكي لحظه برد پيغام و پاسخ آورد
عاشق ار در قيروان معشوق اگر در قندهار
بامدادان آمدم گريان برِ اين كارگاه
تا كه آگاهي مرا آرد ز يار و از ديار
من بدو پيغام دادم زو به من آمد جواب
لحظه‌اي از هفت منزل بي‌عناي انتظار
راست گفتي پيش اويم با هم اندر گفت‌وگوي
چاكر اين كارگاهم، شاكر پروردگار
او ز حال من خبر شد من خبر از حال او
نافرستاده رسول و نادوانيده سوار
چون ز شهر يار من آمد بدين زودي خبر
شادمان گشتم دعا كردم به جان شهريار

همان ‌گونه كه ديده مي‌شود، جز موضوع تلگراف‌خانه، هيچ عنصر تازه‌اي در اين شعر وجود ندارد. اين شيوه بيان در دوره‌هاي بعدـ به‌ويژه دوره رضاخان‌ـ نيز رواج داشت. گروهي از شاعران دوره رضاخان به «شاعران صنايع جديده» لقب يافته بودند و پديده‌هاي تازه‌اي چون هواپيما، اتومبيل، دوچرخه، كارخانه، قطار، راه‌آهن و ... را با همان زبان كهنه وصف مي‌كردند. همچنان كه بهار در يكي از اشعارش مسافرت خود را با ماشين (رخش آهنين‌پي) چنين به نظم كشيده است:

من و ياران به رخش آهنين‌پي
نشستيم و برون جستيم از ري
ميان شهر تهران و قم آن شب
نخوابيديم و مي‌رانديم مركب
ا‌ُت‍ُل سنگين و بار ما ز حد بيش
به تنها ميزبان از عدد بيش
ميان راه پنچر گشت رهوار
فرو مانديم يك ساعت ز رفتار

آن دسته از شاعران معاصر كه خواسته‌اند در قالبهاي سنتي نوآوري كنند، هرگز همانند هم نيستند. برخي از آنان تنها در حد بيان مضامين و مفاهيم جديد نوگرايي كرده‌اند و در حوزه‌هاي ديگر كاملاً سنتي مانده‌اند. برخي از آنان، به تصويرسازيهاي تازه روي آورده‌اند و در حد آفرينش صورتهاي تازة خيال از شعر گذشته فاصله گرفته‌اند. برخي ديگر با فاصله گرفتن از مفهومهاي كلي و روي آوردن به عينيتهاي جهان پيرامون خود، كوشيده‌اند تا سروده‌هايشان چونان آينه‌اي روشن، تصويرهاي زندگي امروز را بازتاب دهد. بيشتر اين سروده‌ها بدون رخداد حادثه‌اي در زبان پديد آمده‌اند. اما برخي ديگر از سروده‌هاي معاصر تنها همانندي كه با شعر گذشته دارند، در وزن عروضي آنهاست و به جز عنصر وزن، هيچ همساني با شعر سنتي ندارند. در اين مجال اندك فرصت پرداختن به همه اين‌ گونه‌ها و امكان بررسي جريانهاي موجود در شعر سنتي معاصر وجود ندارد. اما براي آشنايي اندك با اين‌ گونه از نوآوريها، برخي از آنها را باز مي‌نماييم.
شعر دورة مشروطه تنها در به‌كارگيري زبان مردمي و بيان مفاهيم تازه‌اي همچون آزادي، قانون، مجلس و ... با شعر گذشتة خود تفاوت كرد. اما از آنجا كه گلوي فرياد مردم شده بود، تپنده و انگيزنده بود. از ديدگاه ادبي ضعيف و از ديدگاه اجتماعي پويا و پ‍ُربار بود. اين شعر بيش از اينكه «شعورانگيز» باشد، «شورانگيز» بود، اما نمي‌توانست سمت و سويي فرازماني و فرامكاني بيابد.
شعر اين دوره، تنها، وسيله‌اي براي بيان مضامين جديد اجتماعي شده بود. شايد در هيچ دوره‌اي از دوره‌هاي شعر فارسي به شدت دورة مشروطه، زبان به ابزار و وسيلة صرف تبديل نشده بود. در اين دوره، مفاهيم انتزاعي و ذهني پيشين و مضاميني چون مدح پادشاهان، وصف فصلها و ... جاي خود را به مضاميني عيني و اجتماعي داد.
رابطة جامعه و ادبيات، رابطه‌اي دوسويه است. همان‌گونه كه تحولات اجتماعي بر ادبيات تأثير مي‌گذارد، ادبيات نيز در روند تحولات اجتماعي مي‌تواند نقشي بسزا داشته باشد. تأثير اين رابطة دوسويه در دوره مشروطه به خوبي هويداست. جريانات انقلاب مشروطه، زبان ادبي، به‌ويژه شعر را از سلطه دربار و تكلفات ادبي ناشي از آن رهانيد و با خروج شعر و نثر از انحصار خواص، موجب رواج آنها در ميان عامه مردم شد. اين رهايي نيز به نوبه خود بر روند انقلاب مشروطه و پيروزي آن اثر گذاشت. ادبيات براي نخستين بار آينه انعكاس دردها و رنجهاي مردم به زبان آنان شد و اين امر از سوي ديگر موجب نشر حقايق در ميان مردم، بالا رفتن آگاهي سياسي و در نتيجه ترغيب آنان به انقلاب شد.
نيما درباره شعر سنتي گفته است: «شعر قديم ما سوبژكتيو است. يعني با باطن و حالات باطني سر و كار دارد. در آن، مناظر ظاهري نمونه فعل و انفعالي است كه در باطن گوينده صورت گرفته، نمي‌خواهد چندان متوجه آن چيزهايي باشد كه در خارج وجود دارد.»
در بسياري از شعرهاي دوره مشروطه، اين اشكال برطرف شد، اما ناگفته نماند كه در اين دوره بسياري از ارزشهاي هنري شعر گذشته هم فرو نهاده شد. شعر دوره مشروطه، همچنين راه را براي ورود واژه‌هاي گوناگون، از جمله واژه‌هاي عاميانه و واژه‌هاي اروپايي هموار كرد.
بعد از آنكه شور و التهاب جريانات دوره مشروطه فرو نشست و شعر نيمايي در جامعه ادبي ايران راه باز كرد، در شيوه بيان و زبان بخشي از شعر سنتي نيز تغييراتي پديد آمد. در اين دوره، در كنار شاعراني چون رهي معيري، صورتگر، پژمان بختياري و مانند آنان كه زباني اديبانه و بازگشتي داشتند، شاعراني چون: خانلري، توللي، ابتهاج و مانند آنان با زبان و بياني تازه‌تر تمايل خود را به نوآوري در قالبهاي سنتي نشان دادند. روي آوردن به صورتهاي تازه خيال، تقويت عاطفه و زبان ساده از ويژگيهاي عمومي شعر اين گروه از شاعران بود.
خانلري كه يكي از همين شاعران است، در پيوند با سنت‌گرايان، مي‌گويد: «به اصالت لفظ ايمان دارند و آثار پيشينيان را سرمشق جاويدان مي‌شمارند. در نظر ايشان، بزرگان نظم و نثر فارسي تا قرن هشتم مظهر كمال‌اند و كوشش شاعر و نويسنده امروزي بايد در آن مقصور شود كه از ايشان تقليد كند و به آن پايه اگر نرسد، نزديك شود. اين گروه نمي‌دانند كه ابداع معاني مقدم بر بيان است و به اين سبب بيان را به جاي آنكه وسيله‌اي بشمارند، غايت مقصود پنداشته‌اند... با امور واقعي زندگي امروزي سر و كار ندارند يا بهتر بگويم ميان اين امور و ادبيات رابطه‌اي نمي‌بينند و به اين بيگانگان پروانة‌ دخول در قلمرو ادب نمي‌دهند. مي‌گويند كه سخن به بزرگان قديم ختم شده است. به اين سبب در شيوه‌هاي تازه ادبيات به چشم حقارت مي‌نگرند و آنها را پيش آثار فضلاي قديم پست و ناچيز و كم‌بها مي‌دانند... .
از نكاتي كه براي احياي ادبيات فارسي ضروري است، نخست آن است كه همه به لزوم تغيير و تجديد آن ايمان بياوريم و از سر جهل و تعصب با اين حقيقت ساده و مسلم مخالفت نكنيم... موازين قديم براي سنجش آثار كهن شايد كافي بود، اما امروز ديگر آن ابزار كهن را به كار نمي‌توان برد.»
خانلري كه از خويشان نزديك نيما بود، در دوره دوم زندگي خود روابط مناسبي با نيما و انديشه‌هاي او نداشت، اما تا حدودي به نوعي تازگي و نوجويي و تحول ادبي اعتقاد داشت. او اوزان و بحور فارسي را آن‌ قدر متعدد و فراوان مي‌دانست كه لازم نمي‌ديد شاعر براي گفتن هر نوع شعر، اوزان را بشكند و يا شعر آزاد بگويد.
گردانندگان مجله سخن كه زير نظر خانلري كار مي‌كردند، بدون درك درست از نيما بر آن بودند كه خانلري شعر ايران را زير و رو كرده است. «البته علت اين امر روشن است. اصحاب سخن در نوآوري محافظه‌كار بودند و خطر كردنهاي انقلابي نيما را قبول نداشتند. اختلاف، اختلاف هستي‌شناسانه و ايدئولوژيك بود. نفس اختلاف نيما با اصحاب سخن، همان اختلاف تقي رفعت و بهار در عصر مشروطيت بود... .
خانلري چهره تكامل‌يافته ملك‌الشعراي بهار سال 1298 است. هنوز اذهان عامه هنرمندان و نويسندگان كه به مرور و پا به پاي تاريخ، تحول مي‌يابد، قادر به درك نظريه نبوغ‌آميز و آينده‌نگار نيما نيست. البته زبان ناهموار و ضعف تأليفِ اساسي‌ترين اشعار نيما هم در قدرت‌گيري مخالفان او مؤثر است. پس بيشترين شاعران به شعر توصيفي، منظره‌پرداز، زدوده از زمان و مشغله‌ها و شكيل در شكلهاي عروضي گرايش مي‌يابند در حالي كه شعر نيما شعري است وابسته به زمان و مكان و به قول خود او «درست و حسابي چكيده زمان شاعر».
اما هر چه هست نوپردازان محافظه‌كار نيز در اين دهه مترقي‌اند. اينان در مقابله با نيما محافظه‌كارند، وگرنه در برابر شعر مسلط آن روز كه شعر سنتي است، انقلابيوني افسارگسيخته مي‌نمايند. ظاهراً اين مشكل نيماست كه جلوتر از سايرين است.
سنت‌گرايان جديد كه پلي بر شعر سنتي و شعر نوين‌اند، مدام بر تعدادشان افزوده مي‌شود. اينان نمايندگان درك معمول زيباشناسي تاريخي بخش اعظم روشنفكران دهه بيست‌اند. قالب بيشتر اشعارشان دوبيتيهاي پيوسته (چهارپاره)، يا چيزي شبيه به مستزاد، تصاويرشان تابلوها و تصاوير رنگ‌آميزي‌شدة كوه، جنگل، دريا، غروب و تصاويري ملموس و كم و بيش شناخته‌شده و دست‌يافتني ديگر، الفاظشان پاك، خوش‌آهنگ و دم دستي است.»
از شاعران ديگري كه در اين دوره، به برخي از نوگراييها، روي خوش نشان دادند، توللي است. فريدون توللي كه در آغاز شاعري از شيفتگان نيماست، آثار نيما را كه پس از افسانه سروده شده نمي‌پسندد، و آن را «كلاف سردرپيچ» و نوعي انحراف در شعر فارسي گمان مي‌كند.
توللي نوگرايي را در حد ساخت صور تازه خيال، زبان ساده امروزي و بيان احساسات فردي و شخصي مي‌پذيرد. او در مقدمه نخستين مجموعه شعر خود (رها) كه در سال 1329 منتشر مي‌شود، شيوه بياني سنت‌گرايان دوره خود را محكوم مي‌كند و با بياني طنزآميز مي‌نويسد: «براي كهن‌سرايان مقلد امروز، يك بسته شمع، چند بوته گل، چند شاخه عود، چند مثقال زعفران، چند سير بادام، يك قرابه شراب، يك ظرف نقل، يك دسته سنبل، چند قبضه كمان، چند دانه لعل، چند اصل سرو و سه چهار بلبل و پروانه كافي است تا آنها را با كلماتي از قبيل كنعان و مصر و خسرو و شيرين و يوسف و زليخا در هم ريخته، پس از پر كردن فواصل وسيع الفاظ با ساروجهاي ادبي «همي» و «هميدون» و «مرمرا» و استخدام عناصر اربعه و اصطلاحات شطرنج و احياناً آوردن چند لغت مصدوم و عجيب‌الخلقه از قبيل «نوز»، «نك»، «هگرز» و «افرشته» كه به عقيده‌ ايشان باعث استحكام كلام خواهد شد، چند منظومه ساخته و پرداخته تحويل شما دهند و شگفت اينكه اين گروه با افروختن صد «شمع» در يك چكامه نيز ـ كه گاه منظره شب‌هنگام زيارتگاهي مرادبخش بدان مي‌بخشدـ نخواهند توانست تابش دلپذير يك شمع حافظ را در اشعار تقليدي خويش منعكس نمايند.»
خانلري، توللي، ابتهاج، مشفق كاشاني و شاعران ديگري كه در اين دوره در قالبهاي سنتي شعر فارسي به نوآوري روي آورده بودند، بيش از همين مقدار، پيش نيامدند. شكل ذهني غزلهاي اينان همانند غزلهاي سنتي بود و پيوند طولي ابيات اين غزلها همچنان ضعيف مانده بود. مضمون اشعار اين شاعران اغلب در سوز و گدازها و آه و ناله‌هاي عاشقانه و رمانتيك باقي مانده بود و در برخي از اين سروده‌ها هنوز صورتهاي كهنه برخي از واژگان به چشم مي‌خورد: گهي (به جاي گاهي)، نگه (به جاي نگاه)، اوفتادم (به جاي افتادم)، استاده‌اي (به جاي ايستاده‌اي) و ... .
تفاوت اين سروده‌ها با سروده‌هاي كاملاً سنتي در شيوه ساده بياني، نزديك شدن به زبان مردم، صور تازه‌ خيال و فرو نهادن برخي از سنتهاي كهنه ادبي بود و شاعراني همچون مهدي حميدي، معيني كرمانشاهي و شهريار اشعاري سرودند كه كاملاً شخصي، فردگرا و جزئي‌‌نگر بود و اين ويژگيها از همان ويژگيهايي بود كه در شعر نيما و پيروان او برجسته شده بود.
راست آن است كه يكي از مشخصه‌هاي آشكار غزل معاصر، لاغر ماندن انديشه است. «در اين دوران به موازات دروني شدن نسبي احساسات و عواطف شاعرانه، كه حاصل ثبت تجارب عيني و روحي شاعر بود، شعر امروز از نوعي گرايش مردمي (صرفاً در سطح اقشار ذوقمند، جوان و آگاه جامعه) برخوردار گشت. رفته‌رفته اصالت فرم و به تبع آن حس‌گرايي و تصويرزدگي، اصلي‌ترين محور شعر (و غزل) امروز شد. در اين مسير، عنصر انديشه و تفكر در شعر به ضعف گراييد و شعرها از پشتوانه‌هاي فكري و معنايي عميق محروم ماندند... اين حركت شكل‌گرايانه در قالب تصويرآفريني و حس‌گرايي مفرط، بي‌حضور افكار و تأملات عميق، رفته‌رفته فضاي بخش عظيمي از غزلهاي اين دوران را در برگرفت.»
نيما يوشيج نيز در قالبهاي گوناگون (سنتي، نيمه‌سنتي و نيمايي) شعر سروده است. او در اشعاري كه در قالبهاي سنتي (قصيده، غزل، مثنوي و ...) سروده زباني رسمي، معمول و كم‌اشكال دارد، اما هر چه از قالبهاي محدود شعر گذشته فاصله مي‌گيرد به همان ميزان در حوزه نحو و صرف زبان فارسي هنجارشكني مي‌كند. اگر گمان كنيم بي‌اطلاعي نيما از زبان فارسي، باعث اين همه پريشانيها و ايرادات زباني در سروده‌هاي آزاد او شده است، پرسشي كه بي‌درنگ خود را به رخ مي‌كشد آن است كه «پس چرا در اشعار سنتي نيما اين ايرادها را نمي‌بينيم؟» و چنانچه گمان كنيم اين ايرادهاي زباني به دليل ناگزيري او در تنگناي وزن عروضي بوده است نيز گمان شايسته‌اي نكرده‌ايم. زيرا در اين صورت در اوزان سنتي ناگزيري بيشتري وجود داشته است. انگار چاره‌اي نداريم جز آنكه گمان كنيم عمده اشكالات زباني اشعار نيما خودخواسته بوده است. گويا او مي‌خواسته است هم‌زمان با تغيير قالب شعر فارسي و شكستن ناگزيريهاي آن، چارچوبهاي قطعي زبان را هم به هم بريزد و در هم بشكند.
محمدحسين شهريار، از شاعران صميمي و ارجمند معاصر نيز در اين دوره نامي بلند بر آورده بود. اما با همه ارادتي كه به نيما پيدا كرد، كوششهاي او براي نو شدن شعرش، چندان به كاميابي نرسيد و در همان سطح شعر باقي ماند. ذهنيت شهريار يك ذهنيت سنتي بود و بيشترين نمود نوگراييهاي او به استفاده از واژگان و تعبيرات عاميانه محدود ماند و سروده‌هاي او از نظر يكدستي و سلامت زباني حتي به اشعار كساني چون رهي معيري هم نمي‌رسد. اما يادآوري اين نكته نيز ضروري به نظر مي‌رسد كه نيما در پيوند با شهريار و شعر «هذيان دل» او گفته است: «شهريار، تنها شاعري است كه من در ايران ديدم. ديگران، كم و بيش، دست به وزن و قافيه دارند. از نظر آهنگ به دنبال شعر رفته‌اند و از نظر جور و سفت كردن بعضي حرفها؛ كه قافيه شعر از آن جمله است. اما براي شهريار، همه چيزي علي‌حده است...»
شعر «دو مرغ بهشتي» شهريار كه در سال 1323 سروده شده، اشاره‌اي به پيوند نيما و شهريار دارد و اين به جز غزل «شاعر افسانه» است كه شهريار در وصف نيما سروده است. نگاهي گذرا به چند بيت اول اين غزل، نشان مي‌دهد كه شهريار صادقانه و صميمانه نيما را دوست دارد ولي بافت و زبان شعرش همچنان سنتي مانده است:

نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم
سر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم
من از دل اين غار و تو از قله آن قاف
از دل به هم افتيم و به جانانه بگرييم
دودي‌ست در اين خانه كه كوريم ز ديدن
چشمي به كف آريم و به اين خانه بگرييم
آخر نه چراغيم كه خنديم به ايوان
شمعيم كه در گوشه كاشانه بگرييم
اين شانه پريشان‌كنِ كاشانة دلهاست
يك شب به پريشاني از اين شانه بگرييم
من نيز چو تو شاعر «افسانه»ي خويشم
باز آ به هم اي «شاعر افسانه» بگرييم
پيمان خط جام يكي جرعه به ما داد
كز دور حريفان دو سه پيمانه بگرييم
برگشتن از آيين خرابات نه مردي‌ست
مي م‍ُرده، بيا در صف ميخانه بگرييم
از جوش و خروش خم و خمخانه خبر نيست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرييم
با وحشت ديوانه بخنديم و نهاني
در فاجعة حكمت فرزانه بگرييم...

منوچهر نيستاني، سيمين بهبهاني و حسين منزوي از ديگر شاعراني هستند كه در ادامة نوگراييهاي شاعران معاصر در قالبهاي سنتي، گاهي بيشتر از پيشينيان خود به نوآوري روي آوردند.
«منوچهر نيستاني از مبتكرترين غزل‌پردازان نئوكلاسيك زمان خود است. در غزلهاي نوِ او تلاش فراگير در مسير رسيدن به فرم تازه‌اي در غزل و گسترش امكانات و ظرفيتهاي صوري و محتوايي اين قالب چشم‌گير است... از ويژگيهاي بارز زبان نيستاني در دو مجموعه شعرش (ديروز، خط فاصله) و (دو با مانع) علاوه بر سكته‌هاي تعمدي، نوعي شكل نحوي متفاوت است كه در قالب عبارات و جملات معترضه (غالباً) بي فعل با كاركردهاي تأكيدي، تفسيري و ... حضوري فراگير دارد.»
اينك به غزلي از نيستاني، براي نمونة شاهد،‌ توجه كنيد:

شب مي‌رسد ز راه، ز راه هميشگي
شب با همان رداي سياه هميشگي
ترديد در برابر، بد، خوب، نيستي
چشمت چراغ سبز و سه‌راه هميشگي
عاشق شدن گناه بزرگي‌ست گفته‌اند
ماييم و ثقل بار گناه هميشگي
با بي‌ستاره‌هاي جهان گريه كرده‌ام
يك آسمان ستاره‌ گواه هميشگي
خرگوشكم به شعبده مي‌آورم برون
خرگوش ديگري ز كلاه هميشگي
موي تو خرمني‌ست طلايي به دست باد
در چشم من، جهان، پ‍َرِ كاه هميشگي
آرامش شبانه مگر مي‌توان خريد
با سكة قديمي ماه هميشگي
يك باغ، بي‌ترن‍ّم مرغان در قفس
سوغات روز، روز تباه هميشگي
حيف از غزل ـ كه تنگ بلور است ـ پر شود
با اشك گرم و سردي آه هميشگي
نيستاني، منوچهر. دو با مانع

حسين منزوي از ديگر شاعراني است كه بسياري اوقات از كهنه‌سرايي پرهيز كرده است. هنگامي كه كتاب «با سياوش، از آتش» منزوي را كه برگزيده غزلهاي اوست، برگ مي‌زنيم نمونه‌هاي متفاوتي از غزل مي‌بينيم. نخستين غزل او با مطلع زير آغاز مي‌شود:

درياي شورانگيز چشمانت چه زيباست
آنجا كه بايد دل به دريا زد همين ‌جاست
منزوي، با سياوش از آتش، ص 21

اين غزل، زباني ساده و صميمي دارد و «بيت‌الغزل» آن هم در همين مطلع رخ نموده است. در اين شعر، واژه‌هاي كهنه و شكسته و صورتهاي تكراري و قديمي خيال وجود ندارد؛ اما حادثه‌اي تازه و شگفت‌ نيز در غزل روي نداده است.
همين ويژگي در غزل چهارم با مطلع زير نيز ديده مي‌شود:

لبت صريح‌ترين آيه شكوفايي‌ست
و چشمهايت، شعر سياه گويايي‌ست
همان، ص 23

در اين غزل بيت زير برجسته مي‌نمايد:

تو از معابد مشرق‌زمين عظيم‌تري
كنون شكوه تو و بهت من تماشايي‌ست

اما همچنان كه ديده مي‌شود واژه «كنون» (به جاي اكنون) نشانه‌اي از كهنگيهاي به جا مانده در زبان منزوي است. از اين نشانه‌ها، نمونه‌هاي بسيار مي‌توان نشان داد؛ تركيب «خيام ظلمتيان» در بيت زير يكي از آنهاست:

خيام ظلمتيان را فضاي نور كني
به ذهن ظلمت اگر لحظه‌اي خطور كني
همان، ص 28

توصيفات عاشقانه و رمانتيك بر همه سروده‌هاي منزوي سايه انداخته است و عناصر زندگي امروز كمتر در آن ديده مي‌شود. اما عشقي كه در اين غزلها توصيف مي‌شود عشق آسماني، ذهني، اسطوره‌اي و عرفاني گذشته نيست. عشقي همين زماني و همين جايي است كه اغلب با زباني ساده و صميمي بيان مي‌شود؛ نمونه‌اي را ببينيد:

زن جوان غزلي با رديف «آمد» بود
كه بر صحيفه تقدير من مسو‌ّد بود
زني كه مثل غزلهاي عاشقانه من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا ز قيد زمان و مكان رها مي‌كرد
اگرچه خود به زمان و مكان مقيد بود
زني كه آمدنش مثل «آ»ي آمدنش
رهايي نفس از حبسهاي ممتد بود
زن جوان نه همين فرصت جواني من
كه از جواني من، رخصت مجد‌ّد بود
ميان جامه عرياني از تكلف خود
خلوص منتزع و خلسة مجر‌ّد بود
دو چشم داشت‌ـ دو «سبز آبيِ» بلاتكليف‌ـ
كه بر دو راهي «دريا چمن» مرد‌ّد بد
به خنده گفت: ولي، هيچ خوب، مطلق نيست
زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود

***
سيمين بهبهاني، از نخستين مجموعه شعر خود (سه‌تار شكسته ـ 1330 شمسي) ـ كه به شيوه سنت‌گرايان سروده شده ـ تا به امروز، همواره در حال دگرگوني، نوگرايي و تكامل بوده است.
شعرهاي دورة اول سيمين بهبهاني پر از تركيبهاي كهنه است. تركيبهايي چون:
شرار حرص، جام تن، آتش شوق،‌ باده لذت، غنچه عشق، شعله خشم و كين، معبد عشق، امواج خيال، شرنگ غم، هماي عشق، تير نگاه،‌ جام زهر، خنجر ملامت، دوزخ هجر، خامه تقدير و ...
بهبهاني در مجموعه‌هاي نخستين اشعارش همچون «مرمر» و «جاي پا»،‌ در دايره‌ تنگ صورتهاي خيالي كهنه گرفتار است و هنوز نتوانسته، آن چنان كه بايد، خود را از آنها رها كند. اما پس از مجموعه «رستاخيز» كم‌كم از آن دايره بسته بيرون رفته و در مجموعه‌هايي كه از دهه 60 به اين طرف منتشر كرده است، يعني خطي ز سرعت و از آتش (1360)، دشت ارژن (1362)، يك دريچه آزادي (1374)، جاي پا تا آزادي (1377) و يكي مثل اينكه ... (1379)، بسياري از نوگراييها را تجربه كرده است.

***
با پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 رويكرد به قالبهاي سنتي بيشتر شد.
يكي از شعارهاي بنيادين انقلاب اسلامي، بازگشت به دامن دين و سنتهاي ديني بود. بازگشت به سنتهاي ديني، توجه به سنتهاي ادبي را هم در پي داشت. شاعران مفهوم‌گراي انقلاب اسلامي، به ويژه در شرايط اجتماعي سالهاي انقلاب و جنگ، به مخاطباني روي آوردند كه خواستار شعري موزون، ساده و زودياب بودند. در نتيجه، روي‌آوري به قالبهاي سنتي شعر فارسي، در اين دوره افزايش يافت.
حماسي شدن زبان غزل و اشاره‌هاي آشكار اجتماعي در برخي از اين سروده‌ها، آنها را با شعر غنايي و ذهني گذشته متفاوت كرد. در سروده‌هايي كه در پيوند با انقلاب اسلامي و جنگ هشت ساله ايران و عراق سروده شده، مضاميني چون: شهيد و شهادت، جهاد و مبارزه، وطن، مدح و منقبت ائمه، پرداختن به قيام سرخ عاشورا، توجه به نهضتهاي آزادي‌بخش و مبارزات ملتهاي مسلمان (فلسطين، افغانستان، بوسني و...)، ستايش دلاوريها و جان‌نثاريهاي رزمندگان، بيزاري از تجمل‌گرايي، عافيت‌طلبي و زندگي شهري و ... بيشتر خودنمايي مي‌كنند.
شرايط ويژه انقلاب و جنگ بسياري از واژه‌ها و تعبيرات تازه را وارد شعر كرد. واژه‌هايي كه از جنس آتش و خون و شهادت بودند و در شعر همه شاعران انقلاب اسلامي به فراواني به كار رفته‌اند. بر اساس آماري كه آقاي قيصر امين‌پور از كتاب «خون‌نامه‌ خاك» نصرالله مرداني ارائه داده‌اند، در اين كتاب 201 بار واژه خون تكرار شده است. پس از واژه «خون» واژه «شب» با 79 بار تكرار در رديف دوم قرار دارد. امين‌پور در پيوند با همين موضوع در شعرهاي مرداني نوشته است:
«اين مايع حياتي (خون) در تمام رگهاي شعر او جاري است و ميل تركيبي آن هم بسيار زياد است، به طوري كه با هر چيزي تركيب مي‌شود: صداي خون، جشن خون، خون ستاره، ستاره خون، استخاره خون، مناره خون، مهتاب خون، نسيم خون، كليم خون، حكيم خون، هواي خون، رداي خون، سوره خون، توفان خون، نعره خون، خون زرد درخت، شاهين خون، پير روحاني خون، قاتل خون، ديوانه خون، ‌پروانه خون، دروازه خون، كشور خون، انديشه خون، سياره خون، عمامه خون، گلدسته خون و ... همچنان كه مي‌بينيد در اين آزمايش خون، روشن مي‌شود كه بعضي از اين تركيبات داراي گروه خوني منفي هستند و بعضي مثبت...»
آثار شاعراني مانند سيمين بهبهاني نيز از اين تأثيرپذيري بر كنار نماندند. براي نمونه، در مجموعه خطي ز سرعت و از آتش 32 بار واژه خون و 24 بار واژه آتش يا در مجموعه دشت ارژن 33 بار واژه خون و 20 بار واژه آتش و ... به كار رفته است.
برخي اوقات نيز اين مفاهيم، با تعبيراتي تازه، زباني ساده و بياني عاطفي سروده شده‌اند؛ چنان كه در غزل «مسافر» از محمدكاظم كاظمي ـ در وصف شهيدـ ديده مي‌شود:

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
كه حتي نديديم خاكسترت را
به دنبال دفترچه خاطراتت
دلم گشت هر گوشة سنگرت را
و پيدا نكردم در آن كنج غربت
به جز آخرين صفحه دفترت را
همان دستمالي كه پيچيده بودي
در آن مهر و تسبيح و انگشترت را
همان دستمالي كه يك روز بستي
به آن، زخم بازوي هم‌سنگرت را
همان دستمالي كه پولك‌نشان شد
و پوشيد اسرار چشم ترت را ...
سحرگاه رفتن زدي با لطافت
به پيشاني‌ام بوسه آخرت را
و با غربتي كهنه تنها نهادي
مرا، آخرين پارة پيكرت را
و تا حال مي‌سوزم از ياد روزي
كه تشييع كردم تن بي‌سرت را
كجا مي‌روي؟ اي مسافر درنگي
ببر با خودت پاره ديگرت را

كاظمي، محمدكاظم. پياده آمده بودم، ص 100
همچنين است غزل زير از عبدالجبار كاكايي:

به شوق خلوتي دگر كه رو به راه كرده‌اي
تمام هستي مرا شكنجه‌گاه كردي
محله‌مان به يمن رفتن تو روسفيد شد
لباس اهل خانه را ولي سياه كرده‌اي
چه روزها كه از غمت به كفر لب گزيد‌ه‌ام
و نااميد گفته‌ام كه اشتباه كرده‌اي
چه بارها كه گفته‌ام به قاب عكس كهنه‌ات
دل مرا شكسته‌اي، ببين گناه كرده‌اي
ولي تو باز بي‌صدا، درون قاب كهنه‌ات
فقط سكوت كرده‌اي، فقط نگاه كرده‌اي

كاكايي، عبدالجبار. سالهاي تا كنون، ص 43
و نمونه‌اي ديگر:

صبحي رسيد از آن طرف شب كه سر نداشت
صبحي كه از دميدن خود هم خبر نداشت
يك مرد، يك تبسم زخمي در آسمان
پرواز كرد و دغدغه بال و پر نداشت
پل زد به آسمان، به خدا تا هر آنچه هست
از مرگ انتظاري از اين بيشتر نداشت
بعد از تو شعرها همه شمشير مي‌شوند
يعني كه خون تو اثري مختصر نداشت
دانا، وحيد

روزبه برجسته‌ترين ويژگيهاي سبكي شعر شاعران انقلاب‌ـ به ويژه در دو دهه نخست‌ـ را به شرح زير برشمرده است:

«غلبه بيان شعاري، روايي، گزارش‌گونگي، كمبود تأملات عميق شاعرانه؛ روح اميد، حماسه و معنويت در آثار؛ مردم‌باوري، وفور واژگان، تعابير، اشارات و اساطير ملي، ديني و عرفاني؛ بافت و بيان نو معتدل؛ پرهيز از زبان ادبي و اشرافي شعر كهن و گرايش به زباني مردم‌گرا؛ گسترش روح معترض يأس‌آميز در شعرها (از دوران پس از جنگ).»
در فضاي پس از جنگ، شعر فارسي دو گرايش عمده يافت:
1. شعر آرمان‌گرا، كه در تلفيق فرم و محتوا مي‌كوشيد.
2. شعر آرمان‌گريز، كه بيشتر به فرم و ساختار مي‌انديشيد.
شاخة آرمان‌گرا، در وجه غالب، شامل شاعران انقلاب بود كه اكنون با مسايل تازه‌اي مواجه شده بودند: گرايش جامعه به مدرنيسم و مصرف‌گرايي، كم‌رنگ شدن ارزشها و اصالتهاي دوران پيشين، مفاسد اجتماعي و اقتصادي نظير ارتشا، اختلاس، اشرافي‌گري، خاندان‌سالاري، بي‌بند و باري، افت اخلاقي، جنگ بين فقر و غنا، تخاصمات سياسي و ... اين چالشها، غالب شاعران اين طيف را به واكنشهاي متفاوتي كشاند:‌ عده‌اي همچنان به دفاع از هنجارها پرداختند، برخي در عين نگرش تلخ اجتماعي، به بينشي انسان‌گرايانه و شبه فلسفي روي آوردند، عده‌اي نيز از سر نوميدي به تغزل و تغني عاشقانه مشغول شدند، و پاره‌اي از شاعران منفرد و منفعل نيز كه خلع انگيزه شده بودند، عرصه را ترك كردند...»
در دهه هفتاد، شاعران جوان با تأثيرپذيري از جريانهاي تازه در شعر آزاد، غزلهايي سرودند كه بيشتر به فرم و ساختار مي‌انديشيد و از امكانات مطرح شده در شعر پيشرو ايران بهره مي‌جست.
صورتهاي تازه خيال و مفاهيم تازه‌اي كه مربوط به جهان معاصر است به همان اندازه كه در بخشهاي پيشين، در پيوند با شعر آزاد گفته شد، در قالبهاي سنتي شعر معاصر هم رواج يافت.
حال چنانچه بخواهيم به طور كلي برخي از گونه‌هاي نوآوري در انواع قالبهاي سنتي شعر معاصر را به كوتاهي بشماريم، موارد زير گفتني مي‌نمايد:

ـ فراموش كردن برخي از سنتهاي مرسوم ادبي گذشته، از قبيل تضمين، استقبال، ترصيع، رد الصدر علي العجز و ... .
ـ رها شدن از تنگناي صورتهاي كهنه خيال كه به گونه‌اي تكراري آزاردهنده شده بود و تركيبهايي چون موي ميان، قد سرو، كمان ابرو و ... از نمونه‌هاي آشكار آن است.

ـ بيرون آمدن از دايره بسته جهان‌نگري سنتي و رها شدن در انديشه‌هاي آزاد.

ـ شريك كردن خواننده در كشف شاعرانه و خوانش شعر.

ـ بهره‌گيري از واژه‌هاي تازه (بومي، محاوره‌اي،‌ اصطلاحي، خارجي و ...).

ـ ساخت تركيبهاي نو.

ـ پرداختن به موضوعات روز و پديده‌هاي تازه جهان معاصر.

ـ فاصله گرفتن از ذهنيتهاي قديمي و نزديك شدن به عينيت جهان پيرامون.

ـ به‌كارگيري وزنهاي تازه.

ـ روي آوردن به تصويرها و نمادهاي جديد.

ـ تأثيرپذيري از برخي رفتارهاي تازه و تصرفات زباني در شعر آزاد.

ـ شكستن شيوه‌هاي نوشتاري در برخي از سروده‌ها، تصرف در برخي از قالبهاي ثابت سنتي و آميختن آنها با هم.

ـ اجازه دادن به كاركرد جريان سيال ذهن.

ـ هنجارگريزي، نحوشكني و حذفهاي مكرر در شعر.

ـ بهره‌گيري از امكانات بياني هنرهاي ديگر به ويژه سينما، تئاتر و ...
اينك براي روشن‌تر شدن گفته‌هاي پيشين، نمونه‌هايي از گونه‌هاي مختلف نوگرايي را در قالبهاي سنتي باز مي‌بينيم:
در سروده زير از اخوان ثالث، تنها تصوير تازه از طلوع آفتاب است كه به شعر تازگي داده است؛ اما تركيباتي چون: «آينه آه»، «زرين دود» و واژه‌هايي چون «آفاق»، «پريد»، «فلاخن» و «ردا» نشانه‌هاي روشني از كهنگيهاي برجاي مانده در زبان اخوان است:

يك بار دگر ز خوشه سيگار
در آينه آه و دود خرمن كرد
مشرق چپق طلايي خود را
برداشت به لب گذاشت روشن كرد
زرين دودي گرفت عالم را
آفاق رداي روز بر تن كرد
پريد از آشيان پرستو جلد
كي سنگ پرنده در فلاخن كرد؟
البرز كلاه سرخ بر سر داشت
برداشت قباي زرد بر تن كرد...
اخوان ثالث، تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم، ص 123

و در سروده زير از محمدعلي بهمني ـ از غزل‌سرايان نامدار امروزـ علاوه بر تصوير تازه‌اي كه از نشستن ملخهاي شك به برگ يقين حاصل شده، مضمون «زرد جويدن» و «سبزترينم» و «ابر كردن» نيز بر تازگي آن افزوده است. ضمناً تركيبها و واژه‌هايي چون «زرين دود»، «ردا»، «فلاخن» و ... كه در شعر اخوان بوي كهنگي مي‌دادند، در اينجا نيستند:

نشسته‌اند ملخهاي شك به برگ يقينم
ببين چه زرد مرا مي‌جوند سبزترينم
ببين چگونه مرا ابر كرد خاطره‌هايي
كه در يكايكشان مي‌شد آفتاب ببينم
شكستني شده‌ام اعتراف مي‌كنم اما
ز جنس شيشه عمر توا‌َم مزن به زمينم...
بهمني، گاهي دلم براي خودم تنگ مي‌شود، ص135

در اين سروده، تصوير، مضمون و بيان تازه ديده مي‌شود، اما هنوز برخي از هماننديهاي خود را با شعر گذشته حفظ كرده است و حضور عناصر زندگي امروز در آن ديده نمي‌شود.
در سروده زير، به ويژه مضمون بيت سوم‌ـ كه به نيما اشاره داردـ فضاي شعر را امروزي‌تر كرده است:

ناودانها شرشر باران بي‌صبري‌ست
آسمان بي‌حوصله حجم هوا ابري‌ست
پشت شيشه مي‌تپد پيشاني يك مرد
در تب دردي كه مثل زندگي جبري‌ست
و سرانگشتي به روي شيشه‌هاي مات
بار ديگر مي‌نويسد: «خانه‌ام ابري‌ست»
امين‌پور، قيصر

اما در سروده‌ زير، حضور عناصر زندگي امروز، فضاي شعر را نوتر كرده است:

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري
لحظه‌هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
صندليهاي خميده، ميزهاي صف‌كشيده
خنده‌هاي لب‌پريده، گريه‌هاي اختياري
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
باد خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من صفحه باز حوادث
در ستون تسليتها، نامي از ما يادگاري
امين‌پور، قيصر. روزنامه اطلاعات، سوم اسفند، 1372، ص 11

برخي از شاعران معاصر كه در قالبهاي سنتي نوآوري كرده‌اند، تأثيرپذيري خود را از نيما و شعر نيمايي بارها به روشني باز گفته‌اند:

جسمم غزل است اما روحم همه نيمايي‌ست
در آينه تلفيق اين چهره تماشايي‌ست
بهمني، محمدعلي. گاهي دلم... ، ص 11
اينك آن طفل گريزان دبستان غزل
باز گشته است غريبانه به دامان غزل
چتر نيماست به سر دارد و مي‌بالد ليك
عطشي مي‌كشدش از پي باران غزل
همان، ص 9

البته علاقه‌ بهمني به نيما در همين حد محدود مي‌ماند و اشتياق او به قالب غزل بيشتر از آن است كه به او اجازه دهد به شيوه نيمايي روي آورد:

من با غزلي قانعم و با غزلي شاد
تا باد ز دنياي شما قسمتم اين باد
ويرانه‌نشينم من و بيت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد
همان، ص 85

علي‌اكبري در سروده زير تنهايي خود را شبيه غربت نيما ديده است:

از هر كجا دلم گرفته بگو ناكجا كجاست
جغرافياي بسته من، ماورا كجاست
«من قايقم نشسته به خشكي» چو پير يوش
دريا كدام سوست؟ بگو ناخدا كجاست
علي‌اكبري، رضا. زني به افق انارها، ص 36

البته شاعران ديگري هم در قالبهاي سنتي (قصيده و غزل) در پيوند با نيما و در سوگ او شعر سروده‌اند؛ كساني چون نصرت رحماني، محمدحسين شهريار، ابراهيم ناعم و ... .
و برخي از جوان‌ترها سوگ‌سروده‌هايي را در قالب غزل براي شاعران نوپرداز آفريده‌اند؛ از جمله آنهاست غزل زير براي فروغ فرخزاد:

و مرگ آمد و با زندگي تباني كرد
و دستهاي تو را خاك بايگاني كرد
هنوز خانه سياه است اي پريشا دخت
جذام جامعه آخر مرا رواني كرد
تو برخلاف جهت رود را شنا كردي
جسارتي كه تو و شعر را جهاني كرد
تو خواستي كه خودت باشي و نترسيدي
فضاي جامعه احساس ناتواني كرد
زمان گذشت، و ساعت... ولي تو را نشناخت
گذشت عقربه‌ها از تو قدرداني كرد
و دستهاي تو در زير برف مدفون شد
دوشنبه‌اي كه تو را بغض جاوداني كرد
حسيني، محمدكاظم

گرايش به زبان امروز و نگاه تازه‌ است كه برخي از شاعران جوان غزل‌سرا را در معاصر بودن خود و ادامه راه مطمئن كرده است:

دوباره نوبت من شد و روي من به شماست
به آن كسي كه غزل را به تيرباران داد
غزل به شهر جديدي رسيده بعد از اين
رساتر از همه عمر مي‌زند فرياد
خوانساري، هادي. كلاوياي ش ك س ت ه، ص 12

سروده زير را مي‌خوانيم و سپس درباره شيوه نيماگرايانه آن نظر شاعر را بازخواني مي‌كنيم:

خيال مي‌كني كه مي‌شناسي‌اش
مگر تو كيستي
علي، حسين، يا پيامبر
خيال مي‌كني كه كيستي
كه اين ‌چنين
نشسته‌اي و حرف مي‌زني
نه بال و پر به روي شانه‌ات
كه جبرييل خوانمت
نه عاشقي
كه رنگ عشق مي‌دهد خبر
نه
هيچ‌كس تو نيستي
و هر چه هست، اوست
و او
ادامه بهشت در زمين و
هر كجا كه مي‌رود
بهشت سبز مي‌شود به زير پاش
آسمان
كبوتري كه در بهشت روي حوض كاشي‌اش نشست
ماه
پياله‌اي شكسته
پاي چشمه‌اش
سحر
اشارتي ز دستمال رحمت علي
و دستمالي از انار و
بخششي دگر
و دستمالي از انار سرخ آفتاب
*
گريستم و صبح شد
انار، سرخ‌تر
سر بريدة حسين را نگاه كن
انار سرخ
مي‌كند ز كوچه‌ها گذر
دلش گرفت و زير گريه زد
و دستمال
ميان سرخي انار
بسته شد به سر ... .
بيژن ارژن، نوقلم، ص 66

شاعر اين شيوه سرايش خود را «فراغ‍َز‌َل» ناميده و درباره آن گفته است:
«شيوه‌اي كه رگه‌هاي اوليه آن شباهت زيادي به ابيات موقوف‌المعاني دارد. نوعي از غزل كه در آن جمله به صورت سيال از بيتي به بيت ديگر حركت مي‌كند. هر جا جمله تمام شد، جمله‌ ديگر شروع مي‌شود و قافيه‌ها همان جايي است كه بايد باشد. در اين شيوه، قافيه حرف آخر را نمي‌زند و بيت بر مدار قافيه نمي‌چرخد، چرا كه معلوم نيست قافيه در كجاي جمله قرار مي‌گيرد و آن ‌گونه است كه خواننده ديگر شعر را به صورت بيتي و مجزا نمي‌خواند و آن احساسي را كه در خواندن غزل دارد در اين شيوه ندارد.
شيوه نوشتن فراغزل همان شيوه نيمايي‌ست با اين تفاوت كه قالب نيمايي با كوتاه و بلند شدن افاعيل عروضي به وجود مي‌آيد و فراغزل با كوتاه و بلند شدن جمله‌ها. قالب نيمايي با تغيير دادن ساختمان شعر كلاسيك به وجود آمد و فراغزل با به هم زدن ريختمان شعر كلاسيك. بي‌آنكه به ساختمان شعر يعني وزن و قافيه آسيبي برسد، پديدار مي‌شود و اين هم از سر نياز است. چرا كه اين كمترين به اين باور رسيده است كه در چارچوب شعر كلاسيك هم مي‌توان از آزاديهايي برخوردار بود كه غزل را به مرز شعر نيمايي و سپيد برساند.»
اينك چند سطر از سروده پيشين را به شكل مرسوم غزلهاي سنتي باز مي‌نويسيم:

خيال مي‌كني كه مي‌شناسي‌اش مگر
تو كيستي، علي، حسين،‌ يا پيامبر
خيال مي‌كني كه كيستي كه اين‌ چنين
نشسته‌اي و حرف مي‌زني، نه بال و پر
به روي شانه‌ات كه جبرييل خوانمت
نه عاشقي كه رنگ عشق مي‌دهد خبر
نه هيچ‌ كس تو نيستي و هر چه هست، اوست
و او ادامه بهشت در زمين و هر
كجا كه مي‌رود بهشت سبز مي‌شود
به زير پايش، آسمان كبوتري كه در
بهشت روي حوض كاشي‌اش نشست، ماه
پياله‌اي شكسته پاي چشمه‌اش، سحر...

با نگاهي به اين غزل، به سادگي، مي‌توان دريافت كه شاعر تا چه اندازه خود را در ناگريزي خودخواسته زنداني كرده است. تنها ارزشي كه در شيوه نوشتاري اين غزل (به سبك اول) ديده مي‌شود، همان است كه شاعر به شايستگي توانسته بار اضافي را از روي دوش قافيه بر دارد و ميان واژه‌هاي ديگر تقسيم كند. در اين سروده (به شيوه نوشتار اول)، قافيه به هيچ روي، خود را به رخ نمي‌كشد و بي‌جهت چشمك نمي‌زند؛ اما آيا اين شعر، ارزشي بيشتر از اين مقدار يافته است؟! به ويژه هنگامي كه شعر در مصراعهاي مساوي (شكل مرسوم غزل) بازنويسي شود، تكنيك شاعر بيش از همه چيز خودنمايي مي‌كند و حس و حال شاعرانه را از ميان مي‌برد.
***
پيوند عمودي غزل در شعر شاعران نوگراي دو دهه اخير، بيشتر از طريق بيان روايي و داستان ايجاد شده است؛ براي نمونه چنانچه مجموعه غزل «مرد بي‌مورد» محمدسعيد ميرزايي را ورق بزنيم به كمتر غزلي بر مي‌خوريم كه روايت داستاني در آن نباشد. از ميان همه اين سروده‌ها، تنها چند بيت از يك غزل را براي نمونه باز مي‌نگريم:

قطار ريخت به شهر و رسيد دريا، رود
زني پياده شد و رفت: مرد، غمگين بود
نگاه كرد، و لبخند زد: سلام آقا!
و بعد، فاصله سنگفرش را پيمود...
و مرد، با چمداني پر از ستاره، صدف
كنار پنجرة زن رسيد، ابرآلود
سلام، ماه براي شما، صدفها هم
چه خوب بود كه مي‌آمديد، با من، زود!
نه من نمي‌آيم، چون كه خوب مي‌دانم
دوباره مي‌كشدت سوي خويش، ماه حسود!
ولي تو بايد...، درياي مضطرب غريد؛
و بعد، زن را با دستهاي خويش ربود
سپيده، يك زن و يك مرد، خفته بر ساحل
زني كه مثل پري بود، مرد عاشق بود
ميرزايي، محمدسعيد، مرد بي‌مورد، ص 94

همچنين زبان ويژه بهراميان، در غزل زير، مضموني عاشقانه را كه عمري به درازاي عمر آدمي دارد، با فاصله گرفتن از كلي‌گويي و ذهنيت‌گرايي، به شيوه روايي اين‌ گونه شيرين و تازه باز آفريده است:

آمد درست زير شبستان گل نشست
در بين آن جماعت مغرور شب‌پرست
يك تكه آفتاب نه يك تكه از بهشت ...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلي عاشقانه است
اين سومين رديف نمازي خيالي است
گلدستة اذان و من و هاي‌هاي‌هاي
الله‌اكبر و انا في‌كل واد...مست
(يك پرده باز پشت همين بيت مي‌كشيم)
او فكر مي‌كنيم در اين پرده مانده است
سارا سلام... اشهد ان ‌لا اله... تو
با چشمهاي سرمه‌اي... ان ‌لا اله... مست
دل مي‌بري كه... حي علي... هاي‌ هاي‌ هاي
هر جا كه هست پرتو روي حبيب هست
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته‌اي از آسمان نبست؟
باران جل‌جل شب خرداد توي پارك
مهرت همان شب... اشهد ان... در دلم نشست
آن شب كبو.... كبوتري از بامتان پريد
نم‌نم نما نماز تو در بغض من شكست
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
الا هو الذي اخذ العهد في ‌الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گسست
سبحان ربي ال‍... من و سارا... بحمده
سبحان ربي ‌ال‍... من و سارا دلش شكست
سبحان ربي ‌ال‍... من و سارا به هم رسي‍...
سبحان تا به كي من و او دست روي دست؟
زخمم دوباره وا شد و اياك نستعين
تا اهدنا ال‍... سراي تو راهي نمانده است
مغضوب اين جماعت پر هاي و هوي شدم
افتادم از بهشت بر اين ارتفاع پست
يك پرده باز بين من و او كشيده‌اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61531818