خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

فردوسی

 

اشاره:

او را همه مي‌شناسيم. بزرگترها او را در صداي مردانه نقال پير قهوه‌خانه و كوچك‌ترها در قصه‌هاي مادربزرگ يافته‌اند. نامش را همه مي‌دانيم و در كنار نام بزرگش، گذشته از آن همه تعاريف، واژه‌هاي بسياري همراه است: حسرت، غم، افتخار و برتر از همه آزادگي.
آري او و آن منش مردانه‌اش كه شيخ مسافر شيراز، سعدي، را شيفته نمود همه مي‌شناسيم. او و انديشه‌اش را در تك‌تك ابياتش احساس مي‌كنيم. او كه تنها به آنها انديشيد كه به ايران انديشيدند و ايران را دوباره زنده كردند. از پور زال تا پور فرخزاد، از سپيد‌موي كماندار ايران تا گذرنده از آتش سوزان. او همان آفريننده بي‌نام و نشان و فروتن شاهنامه است كه مي‌توان در بلنداي كاخي كه در خاك پاك ايران به پا كرد يافتش. هنوز هم نامردمان و حسودان، از ياد رزم‌آوريهاي پهلوانان شاهنامه بر خود مي‌لرزند.
آري او عاشق بود. عاشق ايران. ايران، اين سرزمين پر شقايق، براي او از هر چيزي، حتي از پاداش محمود غزنوي هم مهم‌تر بود. اين بود كه در آن هنگامه دردناك كه محمود از دادن پاداش به سي‌سال زحمت و تلاش او خودداري كرد، با مردانگي به سرزمين خود بازگشت و باقي عمر را در فقر و افتخار گذراند.
آن والا‌مرد ايراني خود يادگار مردانگيها و بزرگ‌منشيهاي سام و زال و رستم بود. او خاطره پاك ايرج و سياوش، فرود و سهراب بود. او نشاني از منوچهر و فريدون و كيخسرو داشت. او فرزند پاك كاوه و فرامرز و گيو بود. او نگهبان ابدي عشق تهمينه و تهمتن، زال و رودابه، بيژن و منيژه بود. او راز ماندگاري گردآفريد و سيندخت بود. آري، او همان عشق جريره به فرود بود. او اشكهاي گرم رودابه در سوگ رستم بود. كلام او جوهري بود از خون شيرهاي بيشه‌هاي ايران و تير سخنش به تيري مي‌مانست كه از كمان آرش رها شده باشد. او همنام مردان و زنان پاك ايران بود كه ايران را با اشكها و خون گرم خود جاودانه ساختند.
مرگ فردوسي تنها مرگ شاعري بي‌پيرايه و غمين نبود، مرگ تمام پهلوانان ايران بود. كيست آن سپيد‌موي زالي كه در سوگ رستم شكسته‌كمر و سپيد‌موي نگشته باشد؟ بعد از مرگ فردوسي كدام آزاده‌مردي اين‌گونه به ايران عشق ورزيد؟ و كدام انساني در تنگناي غمها، شبهاي ايران را آفتابي كرد؟ بعد از او باز ضحاك پروريده شد و جهانيان در ظلمت سايه مارهاي شوم او هر روز خفته‌تر شدند. اما ديگر چه كسي كاوه مي‌شد؟ چه كسي پرچم كاوياني را بر دست بلند مي‌كرد؟ و چه كسي نداي رهايي از چنگال ديوها را سر مي‌داد؟ آري، جهان در سوگ ايرج فرورفت، اما هيچ‌كس انتقام او را از سلم و تور نستاند.
روزي كه فردوسي رفت، جهان خاموش شد. تنها دلخوشي ستارگان به تابيدن سال به سال ياد اوست كه در هر ارديبهشت، سالروز روشنايي نگاه جهان، گرامي داشته مي‌شود. تنها ياد و نام فردوسي و شاهنامه‌ است كه گه‌گاه در تاريكي پر دود قهوه‌خانه‌ها دلها را از هفت‌خوان مي‌گذراند و در كوه قاف همنشين سيمرغ مي‌سازد.
و اكنون سالها و قرنها از خاموشي فردوسي مي‌گذرد، اما هنوز ستاره او بر تارك تيره و غمين ايران مي‌درخشد.


در سوگ رستم قهرمان و پهلوان افسانه‌اي شاهنامه:
«نفرين رودابه»

در آسمان تيره و نامهربان شب
نمي‌دانم نگاهت چه چيزي را جست‌وجوگرست؟

تيشه فرهاد را مي‌جويي؟
يا پاهاي تاول‌زدة مجنون را؟
شايد به دنبال چاه بيژني؟

ديگر اما
سخن از عاشقان گفتن خطاست.
بايد به عشق تاخت
و خانمانش را
هيمه كاروان در راه مانده زندگي كرد و
سوزاندش.
حال نوبت كاوه است كه بر‌خيزد
و داد ما را از ستارگان بگيرد
اكنون بايد فريدوني را جست
كه مارهاي ضحاك
برابر قامتش سر خم كنند.

اكنون زال
ـ پا بر شانه سيمرغ نهاده ـ
بايد كمان را در دست بگيرد
و سام با گرز خود
بايد ديوان را در هم كوبد

و رستم اين‌بار
نه تنها با ديو سپيد و افراسياب
كه بايد با شغاد هم بجنگد.
واي بر ما اگر باز دچار نفرين رودابه شويم
ايرج كجاست؟
چرا سهراب سر از خواب بر نمي‌دارد؟
گردآفريد را فرا خوانيد
كو راي گيو و گودرز خردمند؟

برخيزيد.
حال هنگامه انتقام خون سياوش است
فرود را از دست نامهربان روزگار نجات دهيد
مگذاريد جريره در آتش اشكهايش بسوزد

پر سيمرغ را آتش بزنيد
رستمي ديگر بايد به دنيا آيد
تهمينه نگران است
يادگار تهمتن را به او بازگردانيد
آيا اين صداي فرياد كتايون است؟
اسفنديار را بر تخت گشتاسب بنشانيد
پشوتن سوگوار برادر است.

برخيزيد.
رخش، رستم را مي‌خواند
كجايي پهلوان؟
تا آسمان بايد از چند خوان بگذريم.

چشمان آن قهرمان
كه مي‌خواست
دستان جهان‌پهلوان را
در بند كند
با تير درخت گز به هم دوزيد.

برمايه كجاست؟
فريدون باز دايه مي‌خواهد
باز هم كيكاووس اسير زندان ديوان است
كجايي پهلوان؟
رودابه تو را مي‌خواهد
بر اشكهاي مادر و
گيسوان سپيد پدر
دل بسوزان.
و‌اي بر ما اگر باز دچار نفرين رودابه شويم.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61321776