خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

چهل سال در چهل ثانیه !

 




اشاره:

شادروان سيدحسن حسيني مجموعه‌اي از نثرهاي شاعرانه عاشورايي خويش كه در طول بيست سال بر قلم زلال او جاري شده‌اند را در مجموعه‌اي با عنوان طلسم سنگ گرد آورد و در مقدمه كوتاهي كه در طليعه كتاب نوشته است ضمن معرفي كتاب، نحوة شكل‌گيري اين يادداشتها را بيان كرده است. اين مقدمة خواندني و نمونه‌اي از نثرهاي عاشورايي كتاب را تقديم حضورتان مي‌كنيم.


زنگ‌ِ در به صدا درمي‌آيد. نگاهي شتابان در آينه و گشودن‌ِ در. دو نفرند. گويا يكي هشت‌ساله و ديگري در همان حول و حوش، پرچم سياهي در دست دارند و نامي كه بر آن در زمينة سياه، سبز گلدوزي شده است: يا حسين! و كلام بعد از سلام اينكه: آقا براي هيئت كمك نمي‌كنيد؟
در چشمهاي روشن‌ِ هشت‌ساله غرق مي‌شوم. ثانيه‌اي چند و چهل سال به پيش رانده مي‌شوم. 1340.ه‍ . شمسي و من پنج ساله با هم‌سن و سالهاي خودم در كوچه پس كوچه‌هاي بريانك. محرم از راه رسيده است و پرچمي سياه به سختي فراهم كرده‌ايم و دسته‌اي ده نفره با نوحه‌هاي نوباوه و لهجه‌هاي خام. چند كوچه‌اي را طي مي‌كنيم كه ناگهان فرياد يكي از بچه‌ها: پاسبانها آمدند! مثل تركشهاي نارنجكي رهاشده هر كدام از سويي مي‌گريزيم و دسته عزاداري در چشم به هم زدني از هم گسسته مي‌شود. پاسبانهاي كلانتري بريانك فاتحانه به مقر خويش بازمي‌گردند تا از سركوب «اغتشاش» بچه‌هاي هشت، نه ساله فاتحانه و حماسي گزارش تهيه كنند. كارخانة مغموم و متروك جوراب‌بافي با «هفت‌چنار» تاريخي‌اش، روزي چند نوبت چشم‌ِ خمار‌ِ شهادت دوخته است به جنگ و گريزي كه ما بچه‌ها، معني‌اش را نمي‌دانيم اما در ته دلهامان به حقيقتي يقين داريم كه مثل بمب ساعتي تيك تاك مي‌كند.
ـ آقا براي هيئت كمك نمي‌كنيد؟
در چشمهاي روشن‌ِ پسرك هشت‌ساله غرق مي‌شوم.
سالها بعد در حال و هواي نوجواني از هزار دستگاه نازي‌اباد به خيابان «خيام» خودم را مي‌رسانم تا پياده از بازارچة شاپور در باشگاه پولاد باشم در «گذر وزير دفتر». خيابان «خيام» به رباعي‌ام پيوند مي‌زند و همراه با كتابهاي ريز و درشتي كه پدر به خانه مي‌آورد، حكيم عمر خيام هم هست با مينياتورهايي كه براي دنياي كودكي و جواني، خود بهانه‌اي كشدار و شيرين است! و اين خيام است كه مي‌سرايد:

اي صاحب فتوي ز تو پ‍ُركارتريم
با اين‌همه مستي ز تو هشيارتريم
تو خون كسان خوري و ما خون رزان
انصاف بده كدام خونخوارتريم

تأمل در قرينه‌سازي شاعر و خون كسان را در برابر خون رزان نشاندن، نخستين گامهاي ذوقي است براي وارد شدن به عرصة آشنايي با استعاره‌هايي كه نيمي از بار شعر گران‌سنگ پارسي را به شانه گرفته‌اند.
بعدها ـ يعني سالهاي آغازين پيروزي انقلاب ـ با تني چند از همگنان، شامگاهان به خواندن ديوانهاي بزرگان شعر فارسي مي‌نشينيم. انگار مي‌خواهيم گسلي تاريخي را ترميم كنيم. شور و شوق‌ِ نوآوري در واپسين سالهاي‌ِ نظام گذشته، ما را سخت دور افكنده است از آنچه كه در اصل مي‌بايست سنگ‌‌ِ زيرين‌ِ بناي تجدد و تازه‌خواهي باشد.
در اين مسير و به مقتضاي حال و هواي سالهاي شور و شعار و شعر، طبيعي است كه از نو، سري به ديوان شاعري چريك يا چريكي شاعر بزنيم به نام ناصر خسرو:

من دگرم يا دگر شده‌ست جهانم
هست جهانم همان و من نه همانم
تاش همي ج‍ُستم او به طبع همي ج‍َست
از من و من زو كنون به طبع، جهانم...
در همين قصيده ديگر بار به «خون رزان» بر مي‌خورم:
من كه ز خون‌ِ حسين پ‍ُر غم و دردم
شاد چگونه كنند خون‌ِ رزانم؟

پس ناصر خسرو پيش از خيام، خون رزان را در برابر خون حسين قرار داده است. بيت‌ِ ناصرخسرو به كلام‌ِ عام‌ِ خيام، معني خاصي نيز «صاحبان فتوا» ادامة تاريخي همانهايي هستند كه به هدر بودن شريف‌ترين خون‌ِ عالم هم ـ پيش‌ترها ـ بي‌واهمه از دنيا و آخرت، فتوا داده‌اند. راز غمگيني ادبيات علوي در طي قرون و اعصار در همين نكته‌هاي به‌ظاهر ساده و بديهي، نهفته است.

سالها مي‌گذرد. از بازي نغز و دردناك روزگار فرا مي‌گيرم كه حتي در ح‍ُله‌هاي تنيده از طنز و تسخر و آن هنگام كه در آخرين ماههاي سال 1366 به شديدترين شكلي خودم و همگنانم مورد بي‌مهري و لگدمال شدن حق و حقوق معنوي و مادي واقع مي‌شويم، كوتاه اما با پناه گرفتن در لايه‌هاي غمبار فرهنگ‌ِ تشييع بسرايم:

شاعري تشنه ز دريا مي‌گفت
اهل‌ِ بيت سخنش را
به اسارت بردند!

«تشنگي» «اسارت و سختي كشيدن اهل بيت» اما دفاع جانانه از درياهاي پاكي، همه عناصري هستند كه در كار موزون طبعان‌ِ تاريخ كه خود را به دامن اهل بيت پيامبر اكرم(ص) بسته‌اند و پاسخ لبخند را با تازيانه گفته‌اند، موج مي‌زند و در آتية تاريخ نيز تموجي دردناك اما شكوهمند خواهد داشت.

«طلسم‌ِ سنگ» گردآمدة نوشته‌هاي عاشورايي اين قلم در طول‌ِ بيست سال‌ِ اخير است. نوعي مقتل امروزي و قرائتي در حد امكان و توان از حماسة كربلا در پرتو درك و دريافتهاي فردي و زير نور شعر و نثر گذشته و امروز.

در ذكر شام عاشورا

شامگاهان، فصل دلتنگي آسمان است براي خورشيدي كه در خاكستر خاطره‌ها خاموش خفته است. پردة سياه شب، راهي دلگداز به آواز به شهادت‌رسيدة آفتاب دارد. موسيقي سياه شب از تار زخمي افق برمي‌خيزد و چنگ در نهانخانة جانهايي مي‌زند كه ياد آفتاب را بر لبان تشنة خويش ـ لباني نيم‌سير از بوسة گرم نور ـ چون ترنمي تار و مار، مزمزه مي‌كنند.
ساز شب در هميشة آسمان، آبستن شوري پر رمز و راز است و در شامگاه عاشورا اين ساز جانگدازترين نغمه‌ها را پيچيده در شولايي بافته از حماسه و فرياد، روانة گوش جان همة فردائيان حق نيوش و تشنگان زلال زمزمه‌هاي سربلند مي‌كند.
شامگاه عاشورا، آسمان، مزرع سياهي است كه با انفجار حنجرة حسين ستاره‌كوب و سبز مي‌شود.
حافظة آسمان هيچ‌گاه اين مايه، شرارة بي‌غروب و ستارة بي‌افول به ياد ندارد. ستاره‌هايي كه بي‌هراس از چرخش داسهاي دروگر دنائت و ددمنشي، كمان ارغوان تابش خود را تا ابد مي‌گسترند و هيچ حنجره‌اي اين مايه غزل ناب به عرصة ديوان آفتاب، ارزاني نداشته است.
شامگاه عاشورا آبستن فريادهاي جنيني مردي است كه زايمان‌ِ آفتابي‌ِ هر پگاه را تا قيام قيامت معني و مفهومي نمادين مي‌بخشد.
آن شب، گلوگاه حسين، زخمه بر ساز پررمز و راز شامگاهان تقدير زد و پرده از حرم‌خانه رازهاي نفيس بركشيد.
ـ اينك شب است و تاريكي ـ ياران من! شب چونان باريكه راه نجاتي، فرو گسترده پيش گامهاي شماست! شب را چون مركبي رهوار زين و لگام زنيد و از اين كانون نزديك خون و اسارت، دور شويد!
همه كس را توان و اذن آن هست كه شرم را در پس پشت نقاب شب پنهان كند و جان از اين مهلكة محتوم به در برد!
حسين سخن مي‌گفت و ستاره باران گلوي شورشي‌اش، شب را شرحه شرحه مي‌كرد:
ياران من! دندان آختة اين گرگها در كمين گلوگاه من است. عصاره‌هاي جهل و چكيده‌هاي نفاق و فرزندان سياهرويان جگرخوار، س‍َر‌ِ آن دارند تا بوسه‌گاه نبي را با دندان دشنه‌هاي برهنه درنوردند! اينان را كين ديرين با من است كه ميراث محمد در دل و فرياد علي بر لب و عشق آن رفيق اعلي در سر دارم!
ياران من! بيعت خويش از شما برداشتم. هر كه خواهد مأذون باشد كه بر شتر شب نشيند و گلوي خويش از سرزنش تيغهاي آخته و زخم زبان نيزه‌هاي جگرسوز در امان دارد! طرف همه اين شب‌زادگان منم كه رسول آفتابم و سلطة شب‌پرستان را برنمي‌تابم!
ياران حسين، با لباني خاموش و دلهايي دست‌خوش امواج عشق و آزادگي شگفت‌زده و مبهوت، قامت او را در دل شب چون ستوني از نور مي‌نگرند و در زير طاق ابروانش، كه پلي است براي عبور همة قافله‌هاي حماسي، دو خورشيد مغموم را نظاره‌گرند و خاموش، گوش سپرده‌اند به واژه‌هاي معصومي كه گدازه‌وار از دهانة آتش‌فشاني علوي و ع‍ِلوي برمي‌جهند و سربلندي و عزت و مردانگي را مفهوم مي‌بخشند.
از كرانة دلهايشان موجي از تحير و دلتنگي مي‌غلتد و مي‌غلتد و به فرجام سر به ساحل لبهايشان مي‌كوبد:
شگفتا! اين حنجرة خدايي سخن از جدايي مي‌گويد؟! (هنوز اول عشق است!)
برادرزادگانش گويي پاره‌هاي دل خويش را آينه‌وار بر زبان مي‌تابند و آه مي‌كشند:
آيا سر خويش گيريم و راه خف‍ّت و دوري از تو پيش گيريم؟! حسين جان! كيست كه نداند زيستن بعد از تو تهمتي بيش به هستي نيست! آنكه از مردن در ركاب تو ـ كه تولدي ديگرگونه است ـ طفره رود، افترائي است بسته به دامان حيات!
بعد از تو زندگي، آينة لحظه لحظه جان دادن و دم به دم غوطه در شرمساري و زردرويي خوردن است!
زبان حال آنكه مجال جاودانه شدن در ركاب تو را از دست فرو نهد، همواره چنين خواهد بود:

سنگ هم به حال من گريه گر كند برجاست
بي‌تو زنده‌ام يعني مرگ بي‌اجل دارم!
نه! دور باد از ما دوري از خاندان نبوت!
نه! دور باد از ما نزديكي به دوزخ بي‌دوست زيستن!
آب با نوشيدن
و حنجره با خروشيدن
و زره با پوشيدن، معني مي‌يابد
و جان ما با فدا شدن
و در ركاب تو كوشيدن!
سر چه باشد كه فداي قدم دوست كنيم
اين متاعي است كه هر بي‌سر و پايي دارد!

از گلوگاه ياران حسين، ستاره‌هاي لبيك، ترجيع‌وار طالع مي‌شد و نه تنها در شامگاه عاشورا كه در عرصة شبانگاهي همة تاريخ، سوسو مي‌زد.
بيت آغازين اين قصيدة مردانگي كه واژه واژه‌اش بوي وفاداري داشت از گلوگاه ماه خيمه‌گاه حسين، فرزند شجاعت و برادر مردانگي، ابوالفضل دلاور، طلوع كرد و ديگر گروه وفاپيشگان آن را زبان به زبان و حنجره به حنجره پي گرفتند تا پنجره‌اي پيش چشمان حسين گشوده شد بر باغ برومندي و بي‌باكي و مزرع بي‌بديل و باران‌خوردة بني‌هاشم! حنجرة عباس، علمدار حنجره‌هاي ديگر شد و پيشاپيش ديگر دهانهاي عاشق، بر خلعت فاخر وفاداري، بوسة بيعت مجد‌ّد زد! خوشا دهاني كه راز نهاني با حسين در ميان نهد! خوشا گلوگاهي كه راهي هميشگي به سراپردة فريادهاي حسيني داشته باشد!
خ‍ُن‍ُك آن دلي كه با خنكاي جويباران علوي، رفع عطش كند! مرحبا خوني كه مرواريدوار سر بر پاي هيهاي حسين نهد و در خانقاه نينوا به آهنگ‌ِ دف ملائك‌ِ صف كشيده به تماشا، بچرخد و بچرخد و به پاي بوسي قدمگاه فرزند علي(ع) نائل شود!
زهي جاني كه تن به ذلت زيستن در ننگ هزار رنگ توجيه و بهانه‌جويي ندهد!
زهي جاني كه خدنگ‌وار از كمان تن بر جهد و تنگناي خاك در نوردد و در بهشت ديدار فرود آيد!
شامگاه عاشورا، خواب را رخصت ورود به خيمه‌گاه حسين(ع) نيست، تپش دلها به رقص عقربه‌هاي قطب نما مي‌ماند. مي‌لرزد و مي‌لرزد تا سمت و سوي خانة يار را مي‌يابد و آرام و قرار مي‌گيرد.
زبانها طعم نيايش راستين را ـ چونان هميشه ـ مي‌چشند و نام خدا همچون مشعلي در دل شب، اردوگاه را چراغاني كرده است. چراغان چشمها و لبها همه حكايت از واپسين سخنان عاشق به درگاه معشوق و معبود مي‌كند.
هيچ سري را سر خوابيدن نيست. گويي منادي غيب از مأمن لاريب در جان تكاتك دست‌چين شده‌هاي شهادت، به صداي بلند فرياد مي‌كند:
جمع باشيد اي حريفان! زانكه وقت خواب نيست
هر كه او امشب بخوابد والله از اصحاب نيست!
و در اردوگاه مقابل آنجا كه تجمع شوم هم‌دستان عمر سعد، نمايشگاهي از شقاوت و جهل را بر ديدگان عرضه مي‌كند، خواب، خواب عميق، مالك الرقاب است!
چه مايه جدايي است ميان خواب اين جناح با بيداري مرداني كه دلهايشان را به حراست از حريم فرزند پيامبر، شرف جاودانه بخشيده‌اند!
ياران زادة سعد سرهاي سنگين از سوداي سود را بر بالشهايي پر از پليدي و پ‍َل‍َشتي نهاده‌اند و پس پشت پلكهايشان قافله‌هاي دنيايي با بارهايي از پنبه و ا‌َتش، غرق در طنين زنگوله‌هاي زرين مي‌گذرند.
عمر سعد كاروان‌دار قافله‌هاي غفلت، رؤياهاي دوزخي را رهبري مي‌كند. رؤياي عمر سعد بوي تند حكومت ري مي‌دهد. خود را نشسته بر تخت امارت تماشا مي‌كند و پيرامونش نگهباناني بي‌سر با نيزه‌هاي طلايي پاس مي‌دهند. پيري سپيدموي در دوردست رؤياي او ظاهر مي‌شود با انباني بر پشت. او دستي به تاج امارت مي‌كشد و به پير اشاره مي‌كند كه پيش آيد. پير نزديك‌تر و نزديك‌تر مي‌شود تا مقابل ابن سعد قرار مي‌گيرد. ناگاه كف دست چپ خود را مقابل او مي‌گيرد. دست پيرمرد به آينه‌اي بدل مي‌شود و عمر سعد در آينه، تصوير خوك سياهي را مي‌بيند. خشمگين شمشير مي‌كشد تا پيرمرد را از پا درآورد. شمشيرش تكه‌تكه به زمين مي‌افتد!
پيرمرد انبان را خالي مي‌كند: اژدهايي به رنگ خاك! عمر سعد از نگهبانان كمك مي‌طلبد. نگهبانان بي‌سر، در مقابل او مي‌ايستند و در يك حركت ناگهاني نيزه‌هاي طلايي را در جاي جاي بدن او فرو مي‌كنند!
عمر سعد نعره‌اي مي‌زند و از خواب مي‌جهد. قطرات عرق را از پيشاني خود مي‌سترد و چشم مي‌دوزد به اردوگاه حسين(ع). نوري كه از اردوگاه مقابل مي‌آيد، چشم او را شديداً مي‌آزارد و او چشمهاي خود را با دست مي‌گيرد و دوباره به بستر پناه مي‌برد!
خواب، پناهگاه پليدان و پلشتاني است كه به سركوب رساترين و ناب‌ترين صدا از سلالة رسول خدا، گسيل شده‌اند!
شب، تمام ستاره‌هاي خود را مي‌گريد و به فرجام قطرة اشك درشتي از خون، از گوشة پلك آسمان به بيرون مي‌لغزد. خورشيد، آغاز دهمين روز از ماه محرم 61 هجري را اعلام مي‌كند. عاشورا خود را آماده مي‌كند تا به دردناك‌ترين شكل در حافظة تاريخ، ابدي شود!

آن هنگام كه در آخرين ماههاي سال 1366 به شديدترين شكلي خودم و همگنانم مورد بي‌مهري و لگدمال شدن حق و حقوق معنوي و مادي واقع مي‌شويم، كوتاه اما با پناه گرفتن در لايه‌هاي غمبار فرهنگ‌ِ تشييع بسرايم:
شاعري تشنه ز دريا مي‌گفت
اهل‌ِ بيت سخنش را
به اسارت بردند!






شور و شوق‌ِ نوآوري در واپسين سالهاي‌ِ نظام گذشته، ما را سخت دور افكنده است از آنچه كه در اصل مي‌بايست سنگ‌‌ِ زيرين‌ِ بناي تجدد و تازه‌خواهي باشد

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61321767