خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

آئینه بی غبار

مشفق کاشانی

 

اشاره:

از ملك ادب حكم‌گزاران همه رفتند
شو بار سفر بند كه ياران همه رفتند
اين گرد‌ِ شتابنده كه در دامن‌ِ صحراست
گويد چه نشيني، كه سواران همه رفتند
داغ است دل لاله و نيلي است بر سرو
كز باغ جهان، لاله‌عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود، هيچ عجب نيست
كز كاخ‌ِ هنر، نادره كاران همه رفتند
افسوس كه افسانه‌سرايان همه خفتند
اندوه، كه اندوه‌گساران همه رفتند
خون بار «بهار» از مژه در فرقت احباب
كز پيش تو، چون ابر بهاران همه رفتند

يك هفته قبل از فرا رسيدن عيد نوروز با قرار قبلي سيد به منزلم آمد و حدود دو ساعتي گپ زديم، از دلتنگي و نابه‌ساماني زندگي سخنها گفت و قطعاتي زمزمه كرد كه دل مرا به درد آورد، غمي طاقت‌سوز در چهره او موج مي‌زد، وقتي خانه‌ام را ترك كرد ديگر او را نديدم، سيد بزرگ‌مردي منتسب به خاندان رسالت بود و در دوران كوتاه ولي پربار زندگي در پهنة پهناور ادب و هنر فارسي كاروان‌سالار بود، قامت بلند‌ِ اين نخل‌ِ برومند هنگامي از پا افتاد كه بهار تازه از راه رسيده بود ولي چه سود كه به دنبال او حادثه نابهنگام درگذشت وي خزاني تلخ بر گستره ادب و هنر معاصر سايه افكند.

هزار نقش برآرد زمانه و نبود
يكي چنان‌كه در آيينة تصور ماست

او هنرمند و شاعري بود با آثاري زيبا و سرشار از حماسة زندگي، آزادگي، آزادانديشي، صداقت، صراحت و پيام او پيام دوستي و قلم او در برابر دشمن همانند شمشير جان‌شكار بود، با تمام ضوابط نوآوري و احساس عاطفه، ايهام و استعاره و با استفاده از قالبهاي خوش‌آهنگ و بس زلال و شيوا و ماندگار بر جاي گذاشت.
زنده‌ياد دكتر سيدحسن حسيني، در اوايل انقلاب شكوهمند اسلامي ايران انجمن شعر و نقد و بررسي را با دوستان در حوزة هنري بنيان نهاد و دوره‌هاي سوره را با چاپ آثار شاعران جوان و انقلابي منتشر كرد، در طي 8 سال دفاع مقدس براي تهييج رزمندگان در جبهه‌هاي جنگ حق عليه باطل با قرائت حماسه‌هاي ماندگار خود حضور چشم‌گير داشت، بعد از غائله جنگ تحميلي لحظه‌اي از راهنمايي جوانان در آموزش فنون شعر غافل نماند و اندوخته‌هاي گرانبهاي خود را در سبكهاي مختلف خالصانه در اختيار مشتاقان قرار مي‌داد، در ميان شاعران گذشته و حال به فردوسي، سعدي و حافظ، مولانا و بيدل و نيما، سهراب سپهري، مهرداد اوستا و اخوان‌ثالث و هم‌چنين شاعران برخاسته از حوزه هنري عشق مي‌ورزيد.
در ميان شاعران سبك هندي به بيدل اعتقاد كامل داشت و من كمتر كسي را سراغ دارم كه به راز و رمزهاي پيچيده آثار بيدل چون او آشنا باشد، افسوس كه اجل بدو مهلت نداد تا تدريس خود را در «بيدل‌شناسي» در حوزة هنري ادامه دهد و مشتاقان بي‌شمار خود را كه در روزهاي دوشنبه از محضر او استفاده مي‌كردند در انتظاري پايان‌ناپذير رها كرد و نداي حق را لبيك گفت.
زنده‌ياد جلال آل احمد پس از درگذشت زنده‌ياد نيما پدر شعر معاصر در مقالتي نوشت: «پيرمرد چشم ما بود» و من با اندوهي برخاسته از ژرفاي جان مي‌گويم، سيد، آينة بي‌غبار دل ما بود، خدايا چرا بايد من‌ِ ناچيز در اين ديرسالي بمانم و او در ميان‌سالي با آن‌همه فضيلت چشم از جهان بپوشد؟

«همي گفتم كه خاقاني دريغاگوي من باشد
دريغا من شدم آخر دريغاگوي خاقاني»

با تقديم بيتي چند به روان پاك او دامن سخن را فرا مي‌چينم.

رفتي و داغ بر جگر من گذاشتي
با جان به عرش بر شدي و تن گذاشتي
ني‌تن، كه روح بودي و آزاده در جهان
كز لطف دوست ما شدي و من گذاشتي
دست از زمانه شستي و از گلخن حيات
برخاستي، چو پاي به گلشن گذاشتي
كردي غروب اگرچه به ظاهر چو آفتاب
اما چراغ عاطفه روشن گذاشتي
ما را درون پرده‌اي از آه شعله‌خيز
دريايي از سرشك به دامن گذاشتي
در باغ بي‌خزان سخن، از بهار طبع
گلدسته‌ها ز سنبل و سوسن گذاشتي
در حلقة ‌شكار، غزالان شعر را
با هر غزل كمند به گردن گذاشتي
خود سوختي در آتش بيداد روزگار
ما را، ز درد شعله به خرمن گذاشتي
اي واي ما، كه بعد تو شد انجمن غريب
عرفان غريب و فضل غريب و سخن غريب


من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
محمود شاهرخي

آن زنده‌ياد غير از جنبة دانش و هنر كه در آن داراي مرتبت و منزلتي والا بود، خصوصيات و ويژگيهاي اخلاقي خاصي داشت كه وي را از ديگران متمايز مي‌ساخت. دكتر حسيني به‌عكس برخي از افراد كه با گربزي و نفاق و ظاهرفريبي منويات خود را نهان مي‌دارند و آن مي‌نمايند كه نيستند، با صداقت و صراحت تمام، نظر خود را در هر مورد اظهار مي‌داشت، و از طعن بدخواهان و حاسدان نمي‌انديشيد و اين شيوه از خصايص مردان خداست و همين خصلت حق‌خواهي او بود كه وي را هم‌آغوش درد و رنج ساخته بود، و اين بي‌بضاعت پس از اطلاع از فوت ناگهاني آن زنده‌ياد ارتجالاً گفتم:

رفتي ز غمت دريد گل جامه به تن
افتاد ز آب و رنگ گلزار سخن
بودي پي پاس حق خروشان چو حسين
زان بود مدام تلخ كامت چو حسن

خوي و خصلت آن شادروان مرا به ياد سروده‌اي از لرمانتوف سخنور روس انداخت كه سخت بر خصوصيات آن مرحوم و شيوة ناقدان انطباق دارد او گويد، «مگر شما نبوديد كه بيش از همه قريحة مردانه و روح آزاد و دلاور او را مورد حمله قرار مي‌داديد و براي سرگرمي خود آتش درون او را كه وي در پنهان كردنش احتياط به خرج مي‌داد دامن مي‌زديد؟ اكنون گور سرد او را تنگ در بر گرفته است، حالا ديگر دهان او كه سرچشمة ترانه‌هاي سحرانگيز بود براي هميشه مهر خاموشي بر لب نهاده زيرا نغمه‌سراي جادوگر اكنون جاودانه در آرامگاه تنگ و بي‌زر و زيور خود به خواب رفته است» باري هر يك از آفريدگان حضرت حق داراي خصايص و خوي و خصلت ويژه‌اند. شادا و خر‌ّما روان آن كس كه همان باشد كه مي‌نمايد و دريغا برخي منفي‌گرايانند كه حتي نسبت به بعضي فضايل به ديدة بدبيني مي‌نگرند، كمال مطلق خداست و آفريدگان هر يك مولود و محصول علل و عواملي. آن كس كه تابع هوسهاي نفس و در بند خودبيني نيست بيشتر ناظر به جنبه‌هاي كمال و فضيلت است و بس.
دريغا دكتر حسيني رفت و داغي جانسوز بر دلها نهاد و پيش از آنكه وي آثار پربار و شورانگيز ديگري بر گنجينة فرهنگ و ادب پارسي بيفزايد به جهان ابديت پيوست، روانش شاد و يادش گرامي باد.

از بس كه غم به سينة من بسته راه را
ديگر مجال آمد و شد نيست آه را
هر شب ز عشق روي تو اي آفتاب‌روي
از دود آه تيره كنم روي ماه را
تو مست خواب راحتي اي پادشاه حسن
مي‌نشنوي خروش دل داد‌خواه را


منوچهر آتشي
ژرف و موجز

وقتي شخصي از ميان ما مي‌رود، تنها اظهار نظر ياران نزديك نمي‌تواند ملاك منش او باشد، چرا كه قطعاً اظهار نظرها با مسائل شديد عاطفي آميخته مي‌شود، و غليان احساسات ممكن است واقعيات را بپوشاند.
بنده، با اين شاعر بزرگوار، جز دو جلسه نشست و برخاست نداشته‌ام: يك بار در جوار ايشان داور شعر دانشجويي بودم، نخست شور و عشق ايشان به شعر و شاعران مرا متوجه صميميت و يكدلي و پاكي او كرد، و همين خود گواه شاعري او به شمار است.
در جلسة ديگري شنوندة سخنراني او بودم كه دريافتم شعر را خوب مي‌شناسد و خوب نقد مي‌كند، كه اين هم ملاك دانش عميق شعري ايشان مي‌تواند باشد.
در مرحلة سوم، شعر ايشان را ژرف و صميمانه و موجز يافتم.
روانش شاد و نامش جاودانه باد.


جريان اصيل
دكتر فاطمه راكعي

بعد از آنكه از حوزه بيرون آمديم و آن جمع خوب و صميمي و متعهد پراكنده شد فكر كردم چقدر خوب است از دانش و تجربة كساني مانند آقايان حسيني و امين‌پور حالا كه وقتشان كمي آزاد شده بود در دانشگاه و براي ارتقاي علمي دانشجويان استفاده شود! آخر قبل از ترك حوزه اين عزيزان با جمعي ديگر از شاعران پرتلاش آن روزها واقعاً صبح تا شبشان در حوزه مي‌گذشت با هزار اميد و عشق و شور و شوق براي خدمت به يك جريان اصيل هنري كه در بطن انقلاب شكل گرفته بود و به قول بعضيها، اين شيفتگان شعر و انقلاب اسلامي حاضر نبودند هنرشان را با وزارت عوض كنند.
بگذريم، به هر شكل كه بود راضيشان كردم كه مقداري از وقتشان را براي تدريس ادبيات فارسي گروه ادبيات دانشگاه الزهرا بگذارند. لطف كردند و پذيرفتند. شور و شوق جاري و ساري در كلاسهايشان سمينارها و نشستهاي ادبي و جلسات نقدي كه با مسئوليت آنها در سالهاي ارزشمند همكاريشان با دانشگاه الزهرا در گروه ادبيات آن دانشگاه برگزار شد قطعاً از بهترين خاطرات دانشجويان ادبيات دانشگاه الزهرا و از برگهاي پرافتخار دفتر فعاليت گروه ادبيات فارسي آن دانشگاه است.


«مردي از جنس‌ِ خلاف آمد عادت»
محمدرضا عبدالملكيان

نخستين بار او را با رباعياتش شناختم. شعرهايي از جنس خلاف آمد عادت»
رباعياتي متفاوت، حماسي و نوآفرين. موجبي براي حيات دوبارة اين قالب بر كنار مانده شعر فارسي.
دومين بار او را در جلسة شعرخواني حوزة‌هنري آن سالها ديدم. جلسه‌اي كه نخستين بار به آنجا رفته بودم. شايد سال 62، آن هم به واسطة آشنايي نزديكم كه با يكي از شاعران عزيز معاصر فراهم شده بود. در دانشكدة علوم اجتماعي دانشگاه تهران كه آن سالها در آنجا كار مي‌كردم و آن دوست هم در همان‌جا دانشجو بود و او هم از اركان جلسة شعر حوزة هنري بود و همچنين شايد نزديك‌ترين دوست سيد از آن سال تا همة سالهايي كه سيد در عرصة شعر و ادبيات از جان خويش مايه مي‌گذاشت. يعني تا نخستين روزهاي فروردين 1383 آن جلسه را مي‌گفتم و نخستين ديدار با سيد، با آن نگاه عميق و اثرگذار و آن لبخند زلال، پرشوكت و پرمعنا كه در همان جلسه دريافتم كه علمدار آن جمع 20ـ30 نفره همان سيد زلال، عميق و پرمعنا است و آن دومين ديدار بارها و بارها در همان جلسات حوزه ادامه يافت تا ماجرايي كه براي شاعران و هنرمندان حوزه پيش آمد و سيد و بسياري از دوستان شاعرش به ناچار...
و آخرين بار، نخستين روزهاي فروردين سال 83 ، خبر پتك سنگين بود «خلاف‌آمد عادت»، خداي من، چگونه بايد باور كرد و پذيرفت كه آن نگاه نافذ و آن لبخند روشن و پرمعنا، ديگر در ميان ما نيست.


از داغ تا سرودة تنهايي
دكتر غلامعلي حداد عادل

اكنون ما مانده‌ايم و آثار بر جاي مانده از شاعر بزرگي كه در نيمروز زندگي به ناگهان غروب كرده است. فقدان او تلخ و دردناك است. براي كاروان شعر و ادب انقلاب اسلامي تحمل از دست دادن سيدحسن حسيني دشوار است.

هر زمان درياي خوني از كجا پيدا كنم
من حريف دست بازيهاي مژگان نيستم

حسيني، چنان‌كه در غزل وداع او آمده است، راوي قصه خونين عشق بود و بي‌گمان نسل عاشقان، بعد از اين شعر او را در برگ برگ لاله‌ها خواهند خواند و با ياد وداع تلخ او خواهند گريست.


ساعد باقري
سرود داغ

چه مي‌خواهي از من؟
چه مي‌خواهي اي اشتياق‌ِ سرودن؟
چه مي‌خواهي از من كه هر بار
به سوداي «اين بار آن داغ را مي‌سرايم»،
قلم را به دستم سپردي
و آن‌گاه رندانه در گوشه‌اي
نشستي به ديدار جان كندنم
حريص تماشاي صد بارة ماجرا
و در كار تكرار بر خاك افكندنم
قلم را به دستم سپردي
و هر بار اين بازي بي‌شكوه عبث را تو بردي!
و هر بار و صد بار و باز...
و با اين‌همه سر ميفراز!
كه تنها نبودم در اين سرنوشت
كه داغ دلم ناسروده بماند
چه بسيار از اين پيش
قلم در كف شاعران فصيح
به اين حرف وقتي رسيد
فروماند از «گفت» و
بي‌تاب شد
چه لبهاي آتش گرفته
كه در حسرت حرف ناگفتني
آب شد!

و اين سرنوشت همة شاعران است
كه همواره يك شعر ناگفته دارند
و با آرزوي «زمانيش خواهم سرود»،
به يك روز «هرگز نمي‌آيد از راه» دل مي‌سپارند
خمش كن!
كه اين داغ و درد
چنينش كه هست،
چنانش كه بود،
به صد دفتر شعر نتوان سرود
چه داغي است اين داغ تنهايي شاعران!


سيد قوم
مصطفي رحماندوست

شعرهاي گنجشك و جبرئيل را سيد بيست سال پيش سروده است. در آن سالها، شعر متعهد يا شعاري بود، يا بازاري. سيد، با گنجشك و جبرئيلش سيد قومي شد كه بعدها مثل او سرودند. عاشوراييهاي گنجشك و جبرئيل بي‌نظير و فرهنگ‌ساز است: از «زيارت نواحي مقدسه» مي‌گويد. «شام غريبان» را مي‌سرايد. «خونبها»ي جد‌ّش را به رخ مي‌كشد و «در چشم ذوالجناح» مي‌نشيند و زلزله‌اي در دل همه برپا مي‌كند:

كوه‌ِ صبر فاجعه مي‌دانست:
آن شيهه غريب
بوي مهيب زلزله مي‌داد
كوه صبر فاجعه
وقتي
در آستان‌ِ خيمه نمايان شد
گيسوي راهوار بغض بلندش
در گردباد ضجه پريشان شد
در چشم ذوالجناح
خبرهاي تازه بود

اندوه بر تو باد
دل من!
اندوه بر تو باد
آن شيهه غريب
در اصل بوي زلزله مي‌داد...


غروب شاعرانه
عبدالجبار كاكايي

شانزده سال پيش در پنجشنبه‌اي از غروبهاي شاعرانة حوزة هنري سيد از راه رسيد و بي‌درنگ از گرفتگي قلبش حرف زد كه ساعتي پيش‌تر به آن دچار شده بود و مي‌گفت: «به مويي بندم، ما آدمها با قلبي كه اگر نتپيد دنياي حرف و كلمه و زندگي و دوست و خويشاوند را بايد وداع كنيم» و اين گرفتگي ساده قلبي مثل خاطره‌اي ناگوار در ذهنم ماند. هميشه احساس مي‌كردم قلبش هم ممكن است روزي رفيق نيمه‌راهش باشد و ديگر جايي براي غم خوردن نيست وقتي قلبت به تو خيانت كند و همراهي‌ات نكند. سيد با رباعي كوتاه عمرش دنيايي بود شگفت‌انگيز معجوني آميخته از مهر و عتاب. دريغ صميميت كودكانة او، دريغ رگه‌هاي طلايي معدن كلماتش، دريغ راههاي نرفته‌اش و حرفهاي نگفته‌اش، دريغ آن بالا بلند و آن محاسن خرمايي و آن لبخند رندانه. دريغا سيد. دريغا سيدحسن حسيني.


گريه سرخ
حميدرضا شكارسري

شعر ملتزم شيعي؛ التزام شاعر شيعه را به اصول اين مكتب پويا فرياد مي‌زند. شاعر شيعه ناخودآگاه، عاشق مكتب خود و وامدار آن است. او محبت اوليا شيعه را با پوست، گوشت و خون خود عجين دارد و به ناچار آنچه مي‌گويد رنگ و بوي اين شيفتگي را دارد. شاعر شيعه سرخ مي‌انديشد و سرخ مي‌سرايد. سرخ مهر مي‌ورزد و سرخ غضب مي‌كند. سرخ مي‌گريد و سرخ فرياد مي‌كشد. تشيع همان وجود شاعر شيعي است و هر شاعري سرايندة خويش است بي‌آنكه خود در آن لحظه‌هاي مبهم تولد شعر آگاه باشد.
«سيدحسن حسيني» شاعري شيعي بود و آنچه مي‌سرود به سرخي اعتقادش.


خبر، پتك سنگين در آينه بود
حسين اسرافيلي

تلفن زنگ زد و از آن سوي سيم، صدايي مؤدب، مرا دعوت به حضور در جلسه‌اي كرد كه قرار بود به همراه تني چند از هنرمندان و شاعران مسلمان، گرد هم آييم و تشك‍ّلي را سامان دهيم تا هنرمندان مسلمان و علاقه‌مندان به انقلاب و معتقدين به آرمانهاي امام(ره)، در كنار هم به آفرينش هنري بپردازند و اين اطلاعات را «مصطفي رخ‌صفت» در همان تماس تلفني اول در اختيار اين‌جانب قرار داد. در ساعت و روز مقرر به نشاني‌اي كه داده بودند رفتم، تهران خيابان كاخ (فلسطين) شمالي، عزيزاني مانند روانشاد مهرداد اوستا، مشفق كاشاني، محمود شاهرخي، حميد سبزواري، روانشاد سپيده كاشاني، روانشاد محمدعلي مرداني، سيدحسن حسيني، قيصر امين‌پور، محسن مخملباف، فرج‌الله سلحشور و... حضور داشتند و بحث جلسه اول دربارة تعيين نام و سري كتابهايي كه قرار بود انتشار يابد سپري شد و نام «حوزة انديشه و هنر اسلامي» براي مجموعه برگزيده شد تا ارتباطي با حوزه‌هاي ديني نيز داشته باشد و نام مجموعه‌ها «سوره» انتخاب شد تا پيوند مفاهيم آن با مفاهيم قرآن، پايدار بماند.
صحبتها و اعلام نظرها و ارائة راهكارهاي مناسب توسط جواني با اندامي رشيد و چشماني درشت و نگاهي نافذ، مرا به شدت، متوجه خود كرد، احساس كردم او را مي‌شناسم و پيوند روحي با آن جوان كه دو سه سالي از من كوچك‌تر بود، پيدا كردم و نامش را به خاطر سپردم: سيدحسن حسيني، قبلاً آثار بسيار كمي از نظم و نثر ايشان را در مطبوعات ديده بودم و احساس كردم «سيد» بودن ايشان بيشتر مرا جذب خود كرده است، چرا كه هميشه مرا به حفظ حرمت اولاد پيامبر(ص) سفارش كرده بودند، اما اين بار انگيزه‌هاي پيوند، شعر و هنر نيز بود و صحبتهاي شيرين آميخته به طنز او و عشق و ارادتش به امام و شهيدان و انقلاب، تحليلها و... همه، انگيزه‌هاي دوستي و رفاقت و پيوندي شد كه سالهاي سال ادامه داشت و هر روز ارادت مرا به ايشان بيشتر و بيشتر كرد.
سيد اهل نقد و نظر بود، تواضع و فروتني خاصي داشت. ايمان و اعتقادش محكم، عشق و علاقه‌اش به انقلاب، فراوان بود. امام را «مراد» مي‌دانست و در جلسات حوزه، حساسيت عجيبي نسبت به ايشان داشت و در گزينش اعضاء جديد و كيفيت آثار سروده‌شده دقت بسيار مي‌كرد. نخستين مجموعه‌اش «هم‌صدا با حلق اسماعيل» كه آمادة چاپ بود، به من داد تا پيش از چاپ، اگر نظري دارم اعلام كنم و با تواضع تمام به نظرياتم گوش داد. گاه همراه با بعضي از دوستان بعد از اتمام جلسات حوزه به منزل ما مي‌آمد و بحث و شعرخواني ادامه مي‌يافت. گاه دوستان پيش از جلسه و يا در روزهاي غير جلسه به حوزه مي‌رفتند تا در كنار او و قيصر عزيز بنشينند و بحث شعر و شاعري را پيش بكشند و از نظرات آن بزرگوار استفاده كنند، اصلاً حوزه پاتوق بچه مسلمانهاي هنرمند بود تا اوقاتي را در كنار هم باشند. ازدواج سيد، براي دوستانش بسيار شيرين بود و شادي در نگاهشان موج مي‌زد و وقتي صاحب نخستين فرزند شد، گفتم: سيد چه اسمي براي پسرت انتخاب كرده‌اي؟ گفت: «مهديار» انشاءالله از ياران حضرت مهدي(عج) خواهد بود. تركيب «مهديار» خود نشان‌دهندة روح ايمان و نوجويي سيد بود كه در همة آثارش موج مي‌زد. نگاه تازه، بيان نو، تركيب‌سازيهاي جديد، پرداختهاي بديع در كنار صميميت و خلوص و صفاي باطني سيد و تواضع رفتار همه جاذبه‌هايي بود كه كمتر در افراد ديگر اين‌گونه «جمع» مي‌توان يافت.
در سفرهايي كه به همراه دوستان، از حوزه به مناطق جنگي مي‌رفتيم، سيد محور بود و بقيه در كنار او حلقه مي‌زدند. با طنزها و شوخيهاي او، خستگي راه را احساس نمي‌كرديم. بعد از فتح «فاو» شايد نخستين گروه شاعران بوديم كه از اهواز به نيت فاو حركت كرديم، در شط و هنگام سوار شدن به قايق، گلولة توپ در آن سوي شط منفجر شد و رزمندگان جوان به قصد مزاح فرياد زدند: شيميايي، شيميايي، ما كه ماسك به همراه داشتيم آمادة ماسك زدن شديم، سيد رو به من كرد و پرسيد: حسين چگونه بايد بزنيم، من گفتم سيد شيميايي نيست، بچه‌ها شوخي كردند، و سيد با نگاهي مهربان به سوي رزمندگان آن‌سوي شط گفت: اگر ترساندن ما، لبخندي بر لبان شما مي‌آورد، اين ترس براي ما شيرين‌تر از عسل است، جانم فداي شما باد.
«فاو» توسط دشمن كوبيده مي‌شد و قدم به قدم گلولة توپ و خمپاره بود كه منفجر مي‌شد، در بدنة يكي از مخازن سوختة نفت، مصراعي از غزل ساعد باقري نوشته شده بود «سرود فتح بخوان كربلا كه مي‌آييم» و سيد با انگشت نشان داد و گفت: حسين، شعر ما، زودتر از خود ما در فاو حضور دارد. حضور سيد به همراه ديگر دوستان در مناطق جنگي و شهرهاي آزادشده كه به تلي از خاك بدل شده بود مانند خرمشهر و هويزه و بستان و... و شوخيهايش با دوستان همه در خاطره‌هايمان ثبت و ضبط است. در هويزه كه مرحوم «صفا لاهوتي» نيز همراهمان بود، سيد گفت: بچه‌ها براي «لاهوتي» غزلي بسازيم و خود شروع كرد به خواندن بيت مطلع: «بگو با دشمن نالوطي ما ـ به جبهه آمده لاهوتي ما» و دوستان ادامه دادند «چه خواهد كرد با جان ستمگر ـ تفنگ كهنه باروتي ما» و...
بيش از فوت سيد، به همراه مصطفي محدثي و پرويز بيگي سفري به مشهد داشتيم، در فرودگاه تهران، سيد به همراه «مهديار» نشسته بود. گفتم: مهديار، حالت چطور است؟ درست را تمام كردي يا نه؟، و سيد با غروري كه در پشت نگاهش بود گفت: حاج مهديار. گفتم: مگر مكه رفته است؟ و سيد باز با تواضع گفت: حسين، از جايي براي من سفر حج فراهم شده بود، گفتم: من كه براي بچه‌ها كاري نكرده‌ام، بهتر است مهديار را براي اين سفر معنوي بفرستم. و من مي‌دانم كه امروز مهديار عزيز تأسف مي‌خورد كه كاش پدر، خود به اين سفر مي‌رفت...


در سوگ سيد‌حسن حسيني
سيد؛ مردي از نسل اول
جواد محقق

نسل اول و دوم شعر انقلاب، جنگ و جهاد را ديد و حوادث آن را، با گوشت و پوست خود لمس كرد. اگر چه هيچ شاعر صاحب سبك و نام‌داري توفيق شهادت نيافت. اما كم نبودند شاعراني از اين دو نسل، كه بارها و گاه، ماهها در سنگرهاي غرب و جنوب ايران، پا به پاي فرزندان دلاور اين سرزمين، شعر پايداري سرودند و در مواردي نيز تن به زيور زخم آراستند.
اگر چند عنصر كميت، كيفيت، اقبال مخاطب، تأثير بر شاعران ديگر و تجربه خلق اثر در چند قالب زنده شعر فارسي را، از توانمنديهاي شاعر بدانيم، بي‌شك «سيد‌حسن حسيني» يكي از معدود چهره‌هاي ماندگار شعر دفاع مقدس خواهد بود.
«حسيني» با اين آثار نشان داد كه در آفرينش در همه قالبهاي كهن و نو‌آيين شعر فارسي توانمند است و سخن را، بي‌هيچ تعصبي، تنها به تناسب ضرورت، چونان گلي بر شاخه‌هاي قديم و جديد درخت شعر ايران مي‌نشاند و در اين راه، باكي از برچسبهاي رايج روز، كه از سوي پيران متعصب و جوانان تجددزده نثار مي‌شود، نداشت.
در ميان نسل سوم شاعران دفاع مقدس نيز، كساني هستند كه شعر و شاعري را به تأسي پيش‌كسوتان اين عرصه، در ميدانهاي نبرد به تجربه برخاستند و پس از پايان جنگ و جهاد ديده‌ها و شنيده‌هايشان را در آزمون كلمات محك زدند. بخشي از اين سه نسل، از همان ابتدا، در قالبهاي كلاسيك سنگر گرفتند. بعضي قالبهاي نو را هم تجربه كردند و برخي نحله‌هاي جديدتر شعر، از سپيد گرفته تا حجم و حركت و گفتار را نيز به استخدام مضامين دفاع مقدس در آوردند و معدودي هم، تنها در محدوده نوحه‌هاي ويژه دفاع مقدس متوقف شدند.
اگر چند عنصر كميت، كيفيت، اقبال مخاطب، تأثير بر شاعران ديگر و تجربه خلق اثر در چند قالب زنده شعر فارسي را، از توانمنديهاي شاعر بدانيم، بي‌شك «سيد‌حسن حسيني» يكي از معدود چهره‌هاي ماندگار شعر دفاع مقدس خواهد بود، زيرا در ميان شاعراني كه به مقوله دفاع مقدس پرداخته‌اند، زياد نيستند كساني كه توفيق يافتند آميزه‌اي ارجمند از كميت و كيفيت را با ديگر عناصر ياد‌شده، در ظرف زماني هشت سال، به ظهور برسانند.
«سيد»، به دليل غيرت ملي و مذهبي خويش، با تكيه بر دريافتها و تجربه‌هاي ذهني و زباني‌اش توانست آن چند عنصر را با هم بياميزد و معجون مقوي ايمان و آرمانش را به دست بدهد.
او در عرصه شعركلاسيك تجربه‌هاي موفقي دارد كه بيشتر در قالبهاي رباعي و غزل جلوه كرده است و گزيده‌اي از آنها در عداد بهترين نمونه‌هاي شعر دفاع مقدس است كه علاوه ‌بر اقبال عامه اهل شعر، استقبال خواص اين گروه، يعني شاعران را هم همراه داشت، اما با وجود اين اقبال، سيد خود را در اين قالبها زنداني نكرد. در نتيجه محتواي سالم و ثابت كلامش در شاخه‌هاي ديگر شعر نيز، گل داد و آثار ارزشمندي در قالبهاي نيمايي و سپيد نيز ارائه كرد كه الحق از نمونه‌هاي مثال‌زدني نوع خود به شمار مي‌روند.
«حسيني» با اين آثار نشان داد كه در آفرينش در همه قالبهاي كهن و نو‌آيين شعر فارسي توانمند است و سخن را، بي‌هيچ تعصبي، تنها به تناسب ضرورت، چونان گلي بر شاخه‌هاي قديم و جديد درخت شعر ايران مي‌نشاند و در اين راه، باكي از برچسبهاي رايج روز، كه از سوي پيران متعصب و جوانان تجددزده نثار مي‌شود، نداشت. او حتي به قالب قديمي و صميمي نوحه نيز بي‌توجه نبود و معدود آثار نوحه‌وارش در زمره زيباترين نوحه‌هاي دفاع مقدس به شمار مي‌رود كه در‌ آن، ميان عاشوراي ايران و كربلا، پلي زيبا از عشق و عاطفه برقرار كرده است:
مي‌روم مادر كه اينك كربلا مي‌خواندم
از ديار دور يار آشنا مي‌خواندم...
و يا:

كجاست آن دلاور، كه تا فشنگ آخر
لبش علي علي گفت، دلش خدا خدا كرد

اين نوحه، بارها و بارها، در ميدانهاي رزم، بر زبان مردان مقاومت رفت و هزاران حنجره زخمي، آن را به ترنم زمزمه كردند تا خيل دستها، بر سرها و سينه‌ها پاي بكوبند و سوگ سرور شهيدان و شهيدان سرافراز حماسه مقاومت ايران را، چون نمازي بلند، بر سجاده ايمان اقامه كنند.
اگر مجموعه شعرهاي عاشورايي «حسيني» را هم به حساب شعر مقاومت او بگذاريم يكي از بهترين معدلهاي شاعران نسل اول انقلاب، در كارنامه او ثبت مي‌شود.
اميد كه به حرمت نام و ياد شهيدان كه او، سرودخوان آنان بود، اين شعرها و شعارها كه به تعظيم و تكريم «شعائرالله» بر قلم و زبان او آمده است، ذخيره آخرت او باشد.
آخرتي كه به خاطر ايمان به آن دوست داشت به هنگام مرگ، آخرين مجموعه‌اش «گنجشك و جبرئيل» را در كفنش بگذارند و چنين شد.
بي‌شك بزرگ‌داشت «حسيني»، بزرگ‌داشت راهي است كه در آن قلم زد و قدم زد.
اميد كه مجموعه آثارش كه نشان‌گر ايمان و آرمان اوست، در روزي كه به تعبير قرآن (لاينفع مال و لابنون) است، او را دست گيرد.

ان‌شاء‌الله.

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61321724