خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

حسنک قرن بیست و یک

محمدعلی شفایی افتلتی

 

اشاره:

دكتر خانلري مي‌گويد: «انسان بزرگ چون كوهي بزرگ است كه هر چه فاصله‌اش بيشتر شود، عظمتش بيشتر به چشم مي‌آيد.»
دست به قلم بردن دشواركاري است و دشوارتر آنكه بخواهي چيزي را كه باورش نكردي، بنويسي! سفر مردي كه مانده است و كسي كه مرگ بازيچه لبخندهاي فاتح او بود. «سيد» را مي‌گويم. تك‌يادگار صلابت و مهرباني! تك‌نگار صحيفه جوانمردي و تك‌سوار جادة غبارين عصر! اين جمله‌ها تنها از اين كمينه دوست و شاگرد «سيد» نيست، باور آنهايي است كه دوستش داشتند و تأييد آنهايي كه چهره‌هاشان، رستنگاه هزاران هرزه‌گياه نكوهش و برآمدگاه نيزه‌هاي خرد و پوچ حسادت و نفرت بود.
كاسه‌هاي داغ‌تر از آش مي‌دانند كه چه‌ها بر او كه نرفت و چه نامها و نانها كه دريوزه‌گر سفره مولايي‌اش نبودند. اگر چنين نبود بي‌شك برترين جايگاه فريبنده نابرجايگان از آن او مي‌شد.
مرا بر دوستي و انس ساليان طولاني با او چشم‌داشت و ادعايي نيست. نه از ياران تشريفاتي اويم و نه از بازماندگان توفيقهاي اجباري. آنچه مرا بي‌اختيار و فارغ از زمان و مكان به سمت او مي‌كشاند، «آن» حافظانه و شاهدانه او بود كه رشته بر گردن شوقم مي‌افكند تا عاشقانه، عطر وجود و حضورش را در انبان تنهايي خويش ذخيره سازم.
«سيد» به‌تنهايي يك «جهان» بود؛ جهاني سرشار از ملكوت و قرآن، عشق و طراوت، سادگي و طغيان، شعر و زبان، خلاقيت و بيداري.
او را در دانشگاه شناختم، سال 75، استادي به مهابت و آرامش دريا! به رنگ صداقت محض در تشريف آزادگي و رهايي از هرگونه تعلق! ملاحت طنز در گفتارش مؤثرتر از سخنان عاقلانه هم‌روزگارانش بود. رشته دوستي، با غزلي از او پيوند خورد. جمعي صميمانه و شاعرانه! دوستاني ديگر از جمله غلامحسين عمراني نيز بودند و سالي گذشت در كنار او و در چتر معرفت و صفايش.
رشيدمردي انقلابي نه در جهتي خاص! انقلاب‌گري در شعر، سخن، رفتار و ويران‌كننده ستونهاي پا بر جاي پليدي و ريا و هر ناسازي در هر مكاني و زماني!
صبور چون كوه و آتشي در درون چون دماوند! لب به شكوه نمي‌گشود اما نگاهش، سكوت سرشار از ناگفته‌هايش حاكي از بيان حبسيه‌هايي بود كه سالها در كنج اتاق و دور از مجامع آزاردهنده در خود سروده بود. تا اينكه دميد صبحي براي برخاستن و بيرق «هيهات من الذله» برافراشتن. صبحي كه به «غروب سيد» از دانشگاه ختم شد و دانشگاه تا هميشه انگشت حسرت زير دندانهاي نارس خويش خواهد داشت. صبحي كه تمام استادان حاضر با بي‌التفاتي به اخراج يكي از همكاران در كلاس حاضر شدند كه مبادا گربه شاخشان بزند. سيد تاب نياورد و از رفتن به كلاس خودداري كرد و عظمت و رادمردي‌اش مرا نيز در كنارش نشاند و دوستي ديگر نيز! آفتاب سرازير نشده بود كه دانشگاه معلق و معطل ماند. رياست محترم دانشگاه؟! دستور فرمودند كه معترضين را با «تيپا» از دانشگاه بيرون بفرستند. و همين خودباوري ايشان، موجب تأكيد و پافشاري اين گروه ثلثه به ادامة اعتراض و تحصن شد. تا عصر دو سه نفري با احتياط وارد معركه شدند، و چشم مي‌پوشيم از استاداني كه هم‌گروه استاد مخروجه بودند (استاد مورد نظر اولاً از گروه ادبيات نبودند و ثانياً اين اعتراض براي شخص ايشان نبود بلكه جهت دفاع از مقام و منزلت استاد بود) و تا هميشه در پرونده‌شان نمره 20 انضباط ثبت گرديد؟ پس از نه روز تحصن و مداخله نيروهاي گوناگون و مشروط بر عزل رياست محترم وقت؟! كلاسها تشكيل شد و مغضوبين در كنترل مسئولين تا حتي امروز! اما «سيد» نه اهل شرط بود و نه دلبسته به اگر و اما! استعفايش را مبني بر عدم همكاري تا عزل رياست و ايجاد فضايي فرهنگي و اخلاقي و ديني نوشت و در چشم به هم زدني مورد تأييد قرار گرفت. و خود، ما را از نوشتن استعفا بر حذر داشت. دانشگاه تا پيش از پرواز «سيد» حسرت خورد و پس از كوچ او، سوخت.
اين آزادمرد، عطاي دانشگاه را به لقايش بخشيد و باري ديگر كنج اتاق را ترجيح داد و پس از مدتي مديريت ويراستاري راديو را پذيرفت و كلاسهاي نيمه‌تمام خود را در دانشگاه به اين حقير سپرد و چه وحشتناك؟ كه شاگرد او در جايگاه استادش قرار بگيرد اما به خاطر ارادتي كه به او داشتم، كلاس را به پايان رساندم. مگر مي‌شد بيمناك جدايي از او و دلتنگ ديدار دوباره‌اش نشد. آزادگي و مهرش مرا به دنبال خود كشاند. تا آنجا كه لايق شنيدن شمه‌اي از رازهاي مگويش شدم.
چگونه مي‌توان دوره‌اي كه هر كس جاي ديگري زندگي مي‌كند، جاي ديگري حرف مي‌زند، جاي ديگري مي‌خندد و مي‌گويد، دلتنگ «سيدحسن حسيني» نشد. مردي كه خودش بود. تلفيقي از دين و آزادگي، عشق و خشونت، مرگ و زندگي و در نهايت «قرباني» خود شدن. قرباني چهار فصل انديشه، قلم، بيداري و تنهايي. بايد پذيرفت. تحمل «سيد» در توان هر كسي نبود چه آنها كه ياران عاطفي‌اش بودند و چه آنها كه هم‌طريقان فكري‌اش.
بزرگ بود و غريب تا آنجا كه دنيا نيز تحملش نكرد و يقين آنكه «سيد» در تنگناي كشنده دنيا نمي‌گنجيد.

فاضلان عاقل و عاقلان سر به زير!

نهراسيد و به سالها پيش كه زبان بريده از انصاف و خرد و وجدانتان پل عبور سعايت و نامردانگي بود، التفاتي كنيد. آن سالها كه «سيد» جوان به مقصود معنوي و شعري رسيده، پيشاپيش انديشه و زبان نخ‌نما و ملال‌انگيزتان پيش مي‌رفت، پا بر جا پاي بوسهل نهاديد و لئامت خود را با بدنامي و رسوايي امروز خود در طبق تفرعن و حيله گذاشتيد و به‌زعم خام خود دگرگونه‌اش معرفي كرديد، آن روزها كه «فصلي از مردابها» نويد طلوع فكري تازه و زباني پويا داشت. آن روزها رفتند و شرمساريهاتان آمدند. آن روزها كه «حسنك» دوباره «قرمطي» شد و مشتي نيشابوريان شعر امروز از فرط تشنگي سيم و سكه و تخريب بها دوباره سنگ زدند تا حسنك ما گوشه‌اي تنها بماند و ده سال شاهد رشد گياهان مزاحم شعر و ادبيات و قرباني شدن تدريجي خود باشد. و شعر به‌زعم شما از «قرمطي‌گري» به «قرطي‌گري؟!» برسد و شاعر مراعات نظير شهيد و جبهه را آزرديد و امروز ديگر مراعات نظيري چنان به شهدا پيوست. دكتر خود بارها «فصلي از مردابها» را برايم خواند و كالبدشكافي كرد و گفت:
«...! لااقل شما بدانيد كه منظورم در هر بيت چيست كه بعد از من به آنها...» هرچند اين حقير مورد لطف او بودم و در جايگاه سخنش نه!
سيد بارها قرباني شد كه قطره قطره خون جاري‌اش در واژه واژه كلامش آشكار است. با حلق اسماعيل هم‌صدا مي‌شود، سرشار از گريه است و محض خاطر عده‌اي مجبور به خنديدن است! كسي كه چشمش از اين آقايان فاضل آب نمي‌خورد، او كه مي‌داند اگر بشكند خوش‌آهنگ‌تر و عزيزتر مي‌شود و بارها گفته بود:

در غربت مرگ بيم تنهايي نيست
ياران عزيز آن‌طرف بيشترند

كدام‌يك از شاعراني كه سعادت هم‌دهه بودنش را چشيدند توان فرياد دارند كه در آن چند سال گوشه‌نشيني او حناي دوستي و رفاقتشان بي‌رنگ نشده بود (به استثناي يك دو نفر) آنچه را اين حقير از زبان سيد شنيده بود. منتهي مي‌شد به اين دو راه! يا تركش كردند و يا ردش! بسياري از اين آقايان كه از شاگردان او بودند، خزعبلات و طاماتي بافتند كه امروز دور گردن وجدان و غيرتشان حلقه شده است. بگذار آسوده بگويم: بسياري را پرتو فريبنده نام و نان و شهرت و سكه و ويلا و... به كام خود كشاند البته كه ظاهراً به آنچه كه مي‌خواستند رسيدند! (مخملباف مي‌داند كه سيد چگونه به سرپناهي رسيد) و شهرة عام و خاص شدند! اين قانون طبيعت است كه «سبك‌ترها» چشم‌گيرتر مي‌شوند! و سيد با درايت و معرفتي كه داشت در عمق فرو رفت. و اي‌كاش اين‌همه عنايتها و لطفها كه پس از رحلت او از همه‌سو سرازير شده است، درصدي زمان حياتش وجود داشت تا شايد سالهايي ديگر با حضور بي‌نظيرتر او به خود مي‌باليد و عقب‌ماندگي برخي از آقايان آشكارتر مي‌شد.
ختم كلام اينكه بايد به دانشگاهها، شعر و ادبيات، آزادگي، قلم، خلاقيت، زبان فارسي تسليت گفت كه يكي از گران‌بهاترين و نجات‌بخش‌ترين و كم‌نظيرترين شخصيتهاي معاصر خود را چه ساده از دست داده است! و باشد كه صبح دولتشان بدمد!
درد بزرگ آنكه هر دوستدار شعر و هنر و عشق دريابد كه با رفتن دكتر سيدحسن حسيني چه زود دير مي‌شود.
همين!

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61321725