خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

معلم، در جغرافياى انسان

شهرام مقدّسى

 



- نسبت به كف مى‏توان از شاعر پرسيدولى
از سقف ساختمان شعر نمى‏توان!
« على‏معلم»

اگر چون گذشتگان بپذيريم كه سخن بر سه‏ركن استوار است، بايد ديد سخنوران‏معاصر تا چه اندازه به تحكيم پايه‏هاى‏سخن خويش كوشيده‏اند و به استوارى دركلام رسيده‏اند.
نخست، معرفت در معنى است و تصوركردن آن به تمامى در ذهن
دوم، گزينش يا آفرينش الفاظى كه بر معنى‏مورد نظر صدق كند برابر با مقصود در حدتمام
سه ديگر به كار بستن و پيوستن آن الفاظ به‏روشن‏ترين وجه! تا هنر و عيب سخن از آن‏نمايان گردد.
شايد هر چيزى از صفر شروع شود، انسان‏هرگز از صفر شروع نمى‏شود. چرا كه‏پيشينه‏اى دارد به وسعت تاريخ! وپشتوانه‏اى دارد به فراخى فرهنگ!
«معلم» از صفر شروع نكرده است كه‏بخواهد پله پله استخراج را آرام آرام تجربه‏كند. پيشينه‏اى دارد، و پشتوانه‏اى!
به همين دليل هيچگاه، به دامن بلاهت وسفاهت در نمى‏افتد
كار صعب است در اين راه بگويم يا نه‏توأمانند مه و ماه، بگويم يا نه
نه، نمى‏گويم، فرسودن جان است اين گفت
در زمين پرده درى نيست، نهان است اين گفت
نه، نمى‏گويم، پيداست چرا مى‏گويم
نفسم سوخت، كرانند، كه را مى‏گويم
او شخصيتى ممتاز دارد و شاخصه‏هايى‏ممتاز، به ترتيب زير كه كه به اجمال به آنهااشاره خواهد شد.
1 - فرامرزى
2 - خودباورى
3 - معنى پردازى
4 - آموزگارى
5 - غيرت مدارى
6 - حقيقت جويى
7 - فرزانگى و بصيرت
8 - صيرورت
9 - قدرت زبان و بيان
10 - گذر از نشانه‏ها و اقامت در نشان‏ها
11 - شهرت گريزى
12 - اهل حزم و هضم
13 - احترام به گذشته
14 - نقش واسط با حفظ نگهدارى
15 - انتخاب وزن‏هاى بلند و سنگين
16 - تكلف در متن
17 - استخدام كلمات سخته
18 - تعلق به ظرف مثنوى
19 - ذوقافيه بودن ابيات
20 - اظهار علاقه به فرم و موسيقى بامحوريت محتوى
21 - تكرارهاى مليح و ترجيع به موقع و...

1 - فرامرزى: معلم در جغرافياى جهان‏نفس مى‏كشد و مرز نمى‏شناسد. از انسان‏مى‏گويد! وقتى نگاه مى‏كند. دورترها رامى‏بيند و از دغدغه‏هاى انسان امروز سخن‏مى‏گويد
تو گلى بودى و خس ماند، دريغا انسان
اشرفى رفت و اخس ماند، دريغا انسان

2 - خودباورى او در اين جغرافياى بزرگ،به خود باورى، رسيده است و همگان را به‏اين باور ترغيب مى‏كند كه ما نيروهاى‏فوق‏العاده‏اى داريم كه اغلب به آن آگاه‏نيستيم
هفت اقليم جهان از تب ما لرزيده است
مردم ارزد به همان صبح، كه شب ورزيده است

3 - معناپردازى معناگريزى و معنى‏ستيزى اين روزها به مثابه دو تيغه يك‏قيچى بيداد مى‏كند قاطبه كثيرى امروزه‏خود را درگير لفظ كرده‏اند در حاليكه ما،هميشه از معنى لذت بيشترى برده‏ايم ومى‏بريم. اگر چه همين معنى از دل الفاظبرمى‏آيد. به قول سعدى:
چو بت پرست به صورت چنان شدى‏مشغول
كه ديگرت خبر از لذت معانى نيست!
معنا، عاشق صورت است، آنقدر معنى‏دوستدار ظهور است كه نمى‏توان به وصف‏آن زبان باز كرد. با اين همه ظهور معنى درزبان اتفاق مى‏افتد يعنى ظهور زبان در كلمه‏است و كلمه، چيزى نيست جز بنايى مبتنى‏بر صامت‏ها و مصوت‏ها! و البته از هزارگوينده سخن، يك خداوند معنى است!
اين روزها، شعرها، داراى طرح ذهنى است وبه همين جهت، به ساحت داستان نزديك‏شده است و مبتنى بر روايت است باوسواسى كه شاعر در گزينش و چينش‏واژه‏ها دارد تا واحه واحه، به دريا برسد به‏همين جهت مرتب موج ايجاد مى‏كند. آيا مادر سيطره زبان قرار داريم يا زبان اسيردست ماست؟
آيا زبان يك آفريننده است يا يك ارائه‏دهنده؟ يا تنها يك وسيله ساده ارتباطى؟اعتقاد اينجانب اين است كه نمى‏شود گوينده‏يا نويسنده ادعاى چيزى نداشته باشد همين‏كه مى‏نويسد مدعى است، به عبارت ديگرنفسِ نوشتن ادعاست

4 - آموزگارى معلم، چنانكه از نامش برمى‏آيد معلم است، آمده است كه بياموزد وراه تاريك پيش‏رو را با فانوس واژه‏هايش‏روشن كند، حتى اگر شده با سوختن خويش‏اگر چه فانوسش بى‏نفت بوده باشد. او،كسبش دشنه است و اسبش تشنه! از شبنم‏زلال اشكش مى‏نوشد و مى‏نوشاند كه درچشمه‏هاى امروز، آبى نمى‏بيند و نيست درحالى كه هر كوچه، روزى كوچ بزرگى بود وبه اندازه همه آدمها، كوچه و خيابانى وجودداشت كه مستقيم به خدا مى‏رسيد. اما اين‏كوچ‏ها را سدنه بتخانه يونان سد كرد باعقلى كه هر چه بيشتر كوشيد، بيشترپوسيد.
شهر سيمرغ سترگى است كه پوپك مرده است
كوچه‏ها، كوچ بزرگى است كه كودك مرده است
خوب را سفسطه دائم دونان بد كرد
كوچ را سدنه بتخانه يونان سد كرد.
معلم گويى در جهان ديگر نفس مى‏كشد.آمده است كه برخيزد به روايت شب، به‏بازخوانى نفس بشرى كه در اين ظلمت وشر، زائيده شده است و هم اينك سوار برخنگ بى‏خبرى نه از آن دست كه به جنونش‏بيانجامد بلكه دقيقاً از آن دست كه زبونش‏سازد
حيف شد، بى‏خبرى، خنگ خبر را زاييد
ظلمت آبستن شر بود، بشر را زاييد.

5 - غيرت مدارى معلم، اهل تيغ است وتأمل، بر ايستاده بر اوج حماسه و منافع درخاضع برابر عظمت و شكوه استغاثه. و تااين رابطه باقى است، بلوغ به بلاغ و وجود به‏كمال خواهد رسيد.
غيوران، تيغ برمى‏كشند، و اين به اين معنى‏است كه بر همه چيز، غير از حق تيغ‏مى‏كشند! معلم، هميشه هستى را در يك‏نظام كلى ديده و به همين جهت سعى داردزبانش را به سمت و سوى اين نظام هماهنگ‏ببرد. نظامى كه در جزء جزء آن، كلّ خود رابه تمامى نشان مى‏دهد.

6 - حقيقت جويى ترديدى نيست، هنرمنداگر حقيقتى را نشان ندهد، نمى‏ماند وحقيقت چيزى جز زيبايى نيست. هنركوششى است براى خلق زيبايى و خلق‏عالمى آمالى در كنار عالم واقعى. آنچه‏هنرمند مى‏آفريند نه از طريق ادراك آگاهانه‏بلكه از راه شهود و درك مستقيم است. اثرهنرى چندان زائيده فكر و تعقل نيست بلكه‏نتيجه مستقيم نوعى حس است، حسى كه‏حقيقت را بيان مى‏كند. حسى كه يك شاعراز آن برخوردار است با ساير حواس‏موجودات يكى نيست و به مراتب فراتراست.
هور بى‏مشعله سر مى‏زد و كيوان مى‏سوخت
وهم مى‏كاشت سوارى كه در ايوان مى‏سوخت

7 - فرزانگى و بصيرت بزرگترين قريحه‏هنرمند، درست ديدن اوست و معلم اين را به‏خوبى مى‏داند.
باد اين باد غريب است، غريب است اين باد
روح ديو است دروج است فريب است اين باد
نقل افتادن هيكل نيست، هيكل بالى است
حشر ايوان سليمان است خم‏ها حالى است
يله كن، باد و بلا نيست، عدم مى‏توفد
فتنه عاد و ثمود است به هم مى‏توفد!

8 - صيرورت نهاد هنرمند، واجد جوهرى‏است كه نمى‏تواند بى‏قرار نباشد بيقرارى‏جزء ذات اوست، او نهادى ناآرام دارد وفرياد را دوست دارد به همين جهت مانندبسيارى از همطرازان خويش، حديث نفس‏نمى‏كند، معلم كم مى‏گويد و گزيده، اهل‏سفارش نيست. به احساس نياز شخصى‏بى‏اعتناست ولى نمى‏تواند نسبت به‏نيازهاى جمعى بى‏تفاوت باشد، به محض‏احساس نياز، بدون هرگونه ملاحظه ومسامحه،نفير برمى‏كشد و ناراحت از اينكه‏ديگر بانگى از مرغ حق برنمى‏خيزد.
حيف شد خوابگزاران پى آيين ماندند
مرغ حق بانگ نزد، در ده پايين ماندند!
او خود را به رؤيا زده‏اى تشبيه مى‏كند كه‏باغ حقايق را ديده است و در واقع، داغ حقايق‏را!
دوش رؤيا زده‏اى باغ حقايق ديده است
داغ ديده است ولى داغ شقايق ديده است

9 - قدرت زبان و بيان شعر اجراى داده‏اى‏الهى است و اجراى آن به انرژى زبان و بيان‏نيازمند است چرا كه هميشه فاصله بين‏ذهن و زبان وجود دارد و اين فاصله را بيان‏پر مى‏كند. شاعر هر چقدر از قدرت بيانى‏بيشترى برخوردار باشد، اين فاصله راكمتر خواهد كرد واژه‏ها و تصاوير در شعرمعلم، با حفظ فاصله مناسب، گرداگردهسته اصلى مى‏چرخند و چنانكه پيشترگفتيم، او هيچگاه معنا را فداى لفظ نمى‏كند،چنانكه نشان داده است در انتخاب لفظ نيزناتوان نيست. اگر چه بسيارى گفته‏اند ونوشته‏اند از غير مستعمل بودن كلماتى كه‏ايشان از آن بهره مى‏برند و مهجوربودنشان... و البته در جاى خود درست هم‏هست اما گاهى گريز ديگرى نيست و ناچاراًبايد براى حفظ و صيانت از ساختمان شعرو جلوگيرى از هدر رفتن انرژى نهفته درمعنا و مفهوم مدنظر در متن، از آنها به‏شكلى شايسته سود جست و چه اشكالى‏دارد كه مخاطب شعر، قدمى هر چند كوچك‏در جهت وسعت بخشيدن به اطلاعات خودبردارد و به گذشته تاريخ و فرهنگ خويش‏نقبى بزند. قطعاً از اين رهگذر زيان نخواهدديد، حتى اگر تمناى تحصيل سود در سرنداشته باشد. بنابراين شاعر بايد براى‏اجراى داده‏هاى الهى شعرش، از همه ظرفيت‏زبانى و بيانى به نحوى كه اقتضا دارداستفاده نمايد و قبل از هر چيز بايد روى‏خودش كليك كند اما شرط آن اين است كه‏قبلاً از روى خودش گذشته باشد و هنر بديع‏هميشه از همين جا شكل شكل مى‏گيردبنابراين شايد ذكر تعبيرى كه پابلو نرودا ازشاعر دارد خالى از لطف نيست كه گفته‏است شاعر بايد در هر شعر تازه‏اى كه‏مى‏گويد پوست بيندازد و از پوستين‏خويشى خويش بيرون آيد.
هر نفس نو مى‏شود دنيا و ما
بى‏خبر از نو شدن اندر بقا

10 - گذر از نشانه‏ها و اقامت در نشان‏هاهيچكس خودش نيست، حتى انسان‏ها درتنهايى رازآلود خويش با ديگران ماجراهادارند. دنيا، دنياى تأثير و تأثر است و هركس به انكار اين حقيقت مى‏پردازد، گمراهى‏خويش را براى نسل امروز و آيندگانى كه‏در راهند، تابلو خواهد كرد. مگر نه اينكه هرراه، علامت و نشانه‏اى دارد به عبارت بهتر،هر مقصدى محتاج علائم است و كسى كه‏عالم به علائم هشدار دهنده راه، تا رسيدن‏به سرمنزل مقصود نباشد، عبورش درمسير، با چشمهاى بسته شبيه است ورسيدنش، اگر با بخت بلندى همراه باشد،شبيه معجزه مى‏ماند وگرنه هرگز اين اتفاق‏نخواهد افتاد.نسل امروز، تقريباً بدون‏استفاده از ظرفيت تام و تمام پشتوانه‏فرهنگى مبادرت به توليد آثار هنرى مى‏كند،چرا كه مدرنيته به دنبال تجربه‏هاى تازه‏است، تجربه‏هايى كه در »لحظه« اتفاق‏مى‏افتد و بلافاصله در »لحظه« ديگر، كهنه‏مى‏شود! و دقيقاً از همين جاست كه دنياى‏پست مدرن شكل مى‏گيرد. ما ناچاريم يكى‏از اين دو برداشت را بپذيريم: يا هنر امروز،هنر نيست يا جامعه امروز، احساس نياز به‏هنر را از دست داده است. در صورت‏پذيرش برداشت نخست، عدم بهره‏ورى هنراز پشتوانه‏هاى عظيم و عميق فرهنگى قابل‏بررسى است كه در حال حاضر چندان‏مورد اقبال و استقبال عمومى، به دليل‏سست بودن رگه‏ها و ريشه‏ها قرارنمى‏گيرد و در صورت پذيرش برداشت‏دوم، كثرت نيازهاى مادى و تنگناهاى‏اجتماعى و اقتصادى هر جامعه، انسان رادچار سرگيجه و غفلتى مزمن كرده است.
نسل امروز، نسل قانعى نيست! هر چه‏بيشتر مى‏جويد، كمتر مى‏يابد و همين‏مسئله باعث بروز بسيارى ازناهنجارى‏هاست. نسل امروز مى‏داندگمشده‏اى دارد اما نمى‏شناسدش! يانمى‏خواهد به اين آشناى ديرينه تن دهد!
از سوى ديگر بايد اذعان كرد كه در عصرحاضر، يافتن آن گمشده واقعى، در حجمى‏از مظاهر و ظواهر فريبنده، جستجو وتلاشى مضاعف را مى‏طلبد. و نسل امروز باهمه پيشرفتهايش در عرصه‏هاى گوناگون‏علم و تكنولوژى، از اين جهت نسل تنبلى‏است! نسلى كه به چشمش، بيشتر از دلش،اهميت مى‏دهد! غافل از اينكه منظر چشم،محل و محملى است بر ياد كرد دل! و روزنه‏عبورى تنها براى عبرت!
در اين شرايط، شاعر كسى است كه بيايد ودست آدمى را بگيرد و از حدوث به قدم‏ببرد.
سير قاف است، سر مرغ همايون داريدژاژخايى است اگر نطق فلاطون داريد!

11 - شهرت‏گريزى معلم روى پاى خودايستاده، وجودى دارد كه موجوديتش رااثبات مى‏كند. خودش مى‏انديشد و حرفش رابدون واسطه به گوش انسان و جهان‏مى‏رساند. نه ادعاى علم دارد، نه عرفان -فقط عشق مى‏ورزد - نه در پى كسبِ‏شهرت داخلى است نه نيازمند نوبل‏خارجى. بين فهم و وهم فاصله عميقى وجوددارد و هنرمند حق ندارد مخاطبان هنرش راكم فهم تلقى كرده يا در سطح نازلى از كم‏فهمى نگهدارد بلكه بايد با لطافت و هنرش،فهيمش كند. هنرمند مى‏خواهد كه او رابفهمند زيرا كف، غالباً نشانه كم فهمى‏است!...

12 - حزم و هضم معلم، عميق مى‏انديشد،شايد بتوان گفت عنصر تفكر در شعر او،جايگاه ويژه‏اى دارد و كاملاً برجسته‏خودش را نشان مى‏دهد.
به هيچوجه سطحى نگرى نمى‏كند، ساده‏انگار نيست، ساده هم نمى‏گويد. به همين‏دليل گول جريان‏هاى زودگذر را نمى‏خورد.بلكه با اتكا به فرهنگ غنى و با اتكال به‏خداوند جان آفرين حكيم سخن در زبان‏آفرين، از جان خويش مايه مى‏گذارد ومى‏آفريند.
اگر به موضوع اجتماعى يا سياسى درجهان پيرامونش مى‏پردازد، ريشه حوادث‏را مى‏بيند و با انديشه زلال خويش، تلاش رابارور مى‏سازد. اهل حزم است و هضم! باعزم و همتى بلند، در راهى كه انتخاب كرده،كار خودش را مى‏كند و به كارش نيزاعتقادى راسخ دارد و به همين دليل نيزموفق است.

13 - احترام به گذشته نيچه مى‏گويد:
تاريخ با من دو قسمت مى‏شود: تاريخ قبل ازمن و تاريخ بعد از من! و اسكار وايلد معتقداست: »گذشته هر كس، شخصيت اوست!«در آغاز گفتيم كه هيچكس از صفر شروع‏نمى‏كند. بخش عمده از شخصيت ما راگذشته ما شكل مى‏دهد. گذشته‏اى كه بدون‏دخالت مستقيم ما، از سرِ ما، گذشته وگذشته‏اى را كه خود از سر گذرانده‏ايم. باتكيه بر همين گذشته‏هاى تجربى، شخصيت‏متعالى هنرمند به تدريج شكل مى‏گيرد.اساساً كسى كه زود مورد توجه قرارمى‏گيرد زود هم فراموش خواهد شد. درگذشته بيشتر سعى مى‏شد كه كمتر موردتوجه باشند و غالباً كشف هنر و شخصيت‏هنرمند از طريق ديگران صورت مى‏گرفت‏در حالى كه هنرمند امروز، رأساً، كشف‏غالباً كاذب خود را داد مى‏زند تا هر چه‏سريعتر مورد توجه قرار بگيرد.

14 - نقش واسط با حفظ امانتدارى حفظ پيوند با گذشته فرهنگى يك ضرورت‏تاريخى است و حفظ پويايى، روى ديگر اين‏سكه محسوب مى‏شود. متون محكم گذشته‏مى‏بايست پايه‏هاى اصلى طراحى جديدباشد. حافظ را مى‏توانيم تلفيق شگفتى ازعينيت و ذهنيت )جامعه و فرهنگ( بدانيم وبناميم. در واقع شاعر امروز پلى است بين‏ديروز و فردا. البته شكى نيست كه راه رفته‏را هيچگاه دوباره نبايد پيمود. اما بازخوانى‏نسل گذشته و متناسب كردن آن با نيازنسل امروز، در هر برهه و در هر جامعه‏اى‏اجتناب‏ناپذير است. كارى كه امروزه كمترصورت مى‏گيرد از يك سو، هنرمند اصيل،پيوسته داراى يك مخاطب آرمانى است وخطاب او، همواره اوست! و گوشى را آرزومى‏كند كه همه چشم باشد. و از سوى ديگربازنويسى آثار كهن، يكى از راههاى شوق‏در نسل جديد است و باز هم بديهى است كه‏اين مهم بايد در زبانى جديد شكل بگيرد كه‏در كارهاى گذشته معلم كمتر به چشم‏مى‏آيد اما در آثار جديد، به خصوص دربخشى از تصنيف‏ها و ترانه‏هاى اوچشمگير است.

15 - انتخاب وزن‏ها بلند و سنگين غالب‏آثار معلم در قالب مثنوى و در اوزان بلندجاى مى‏گيرند به طورى كه توانسته‏اند اين‏قالب را دوباره احيا كنند و بسيارى را كه‏علاقمند به سرودن در اين حوزه هستندتحت تأثير شيوه خويش قرار دهند.وزن‏هاى بلند اصولاً با سكون بيشترى‏همراهند و در نتيجه مقايس‏ها و ايقاع‏هابلندتر مى‏شود. در حاليكه در شعرپيشينيان مقياس‏ها كوتاه‏تر و سيلاب‏هاى‏پر سكون در شعرها به چشم نمى‏خورد.

16 - تكلف در متن شايد در نگاه اول، نوعى‏آفت قلمداد شود اما هميشه اينطور نيست‏خصوصاً در ساخت آثار حماسى. شايد درارائه يك اثر سنگين تاريخى و حماسى اين‏يك ضرورت محسوب گردد.

17 - استخدام كلمات سوخته كه به وفوردر آثار ايشان قابل دستيابى بوده و نيازى‏به ذكر مثال نيست.

18 - تعلق خاطر به ظرف و ظرفيت مثنوى‏معلم شاعر مثنوى است و تعلق خاطرويژه‏اى به اين قالب داشته و دارد. چرا كه اين‏ظرف، مناسب موضوعات متنوع و بلند است‏و براى كسى كه دامنه آگاهى‏هايش گسترده‏و از قدرت زبانى و بيانى خوبى هم‏برخوردار است بسيار مناسب و مطلوب‏است.

19 - ذوقافيه بودن ابيات كه به موسيقى‏نهفته در شعر بسيار كمك مى‏كند. به ابيات‏زير توجه فرمائيد:
شهر سيمرغ سترگى است كه پوپك مرده است
كوچه‏ها كوچ بزرگى است كه كودك مرده است
خانه گرداب گناهى‏ست كه پايابش نيست
خواجه مرداب سياهى‏ست كه مهتابش نيست
دوش رؤيا زده‏اى باغ حقايق ديده‏ست
داغ ديده است ولى داغ حقايق ديده‏ست
حيف شد زورق ذالنون لب دريا واماند
ميخ خرگاه فلاطون به ثريا واماند
صبحدم گاو... نه بقراط جنين را مى‏كافت
پسر سايه سقراط زمين را مى‏كافت...

20 - اظهار علاقه به فرم و موسيقى بامحوريت محتوى به طور كلى فرم در وهله‏نخست مقوله‏اى فلسفى‏ست براى بررسى وشناخت نظام سيستم‏هاى مختلف! اما درشعر، مقوله ديگرى‏ست. تحول و تكامل هنردر هر جامعه‏اى با تغيير فرمهاى هنرى آن‏جامعه همراه مى‏گردد. در واقع فرمها،مشخص كننده سبك‏ها و دوره‏هاى هنرى‏هستند. در موسيقى نيز، فرم نقش مهمى راايفا مى‏كند اما همه اين تغييرات كه در شكل‏ظاهرى آن اتفاق مى‏افتد به محوريت محتوى‏نياز دارد تا به كمال خويش نزديك گرددوگرنه به طرف زوال پيش خواهد رفت.اصولاً فرم در موسيقى، كلام را شكفته‏مى‏كند و عطر شعر را در جان مى‏افشاند.

21 - تكرارهاى مليح و ترجيع به موقع به‏ابيات زير توجه فرمائيد.
مى‏دمد ماه، دو تارم كو، شب تنها نيست
زخم آبستن هذيان است تب تنها نيست
مى‏دمد ماه، دوتارم كو، راحت صعب است
بوسه داغ سبك نيست جراحت صعب است
مى‏دمد ماه، دوتارم كو، كسبم دشنه‏ست
باز بى‏نفت است فانوسم، اسبم تشنه است
×××
مى‏دمد ماه، دوتارم كو، دلتنگم باز
×××
جگرم داغ ملامت نيست، كسبم دشنه است...
×××
به راستى سرچشمه‏هاى واقعى شعر دركجاست؟ شايد آنجا كه آدمى از خويش‏فاصله مى‏گيرد و به قول تئودور آدورنو:
«« فاصله»، قلمرو آشكارگى تنش‏هاست وبستر زايش‏ها! شايد تنها پس از گذر ازمرحله احساس و رسيدن به مرحله شهود،شعر، اتفاق مى‏افتد...
به هر حال، آثار ارزنده در گذر تاريخ، وجودخود را اثبات مى‏كنند و حضور درخشان،دامنه دار و رنگين خود را بر فرهنگها تحميل‏مى‏نمايند، اگر چه عده‏اى، در حال، عاجز ازتحمل آن باشند.
هله باد است، بجنبيد كه راحت صعب است
بوسه داغ سبك نيست، جراحت صعب است
ماديانهاى عروسند دلم مى‏گيرد
جوجه مرغان خروسند دلم مى‏گيرد
×××
محو سورند و سرورند به بازى طفلان
قبض و بسطى سره دارند به بازى طفلان
×××
اسب من چشمه عزيزى است كه پس‏مى‏گيرم
چاره‏گر دشنه تيزى‏ست كه پس مى‏گيرم
زخم ما ياوگيان را به ادب خواهد كوفت
آنكه شب پاست، دهل را به غضب خواهدكوفت!


معلم، چنانكه از نامش بر مى‏آيد معلم است، آمده است كه بياموزد و راه تاريك پيش‏رو را با فانوس واژه‏هايش روشن كند،حتى اگر شده با سوختن خويش اگر چه فانوسش بى‏نفت بوده باشد

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61321789