خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

 

آفرينش در شعر استاد على معلم

دكتر صابر امامى

 




آفرينش و توجه به اسطوره‏هاى خلقت، ازمضمون‏هاى اساسى شعر معلم است.نخستين بار، در شعر ((قسم،به فجر قسم،صبح پشت دروازه است)) از چنين مضمونى‏سخن به ميان مى‏آيد. شاعر دربند نخستين،به صراحت، آيات و معانى سوره ((قدر)) رادر حدى كه وزن و شعر اجازه بدهد، بيت به‏بيت مطرح مى‏كند، هر چند در اولين بيت اين‏بند، به امهات اربعه و آباء علوى نظر دارد،اما در ابيات بعدى، به صراحت آيه‏هاى،سوره ((قدر)) تا ((ليلة القدر خير من الف‏شهر)) در تنه شعر پيچيده مى‏شود. آنگاه دربند بعدى، صحبت از هجرتى است كه درريگزار عدم، در شب وجود، بر اسبان خسته‏اتفاق مى‏افتد، و سرانجام در بند سوم باسخن از سوره عصر و اشاره به زيانكارى‏آدمى، شمع و شعله آن را مطرح مى‏كند كه‏باز هم اشاره به سفر ديگرى است در ادامه‏هجرت نخستين، در نگاه اول به نظرمى‏رسد اين سه بند هيچ ربطى به هم ندارند،اما اگر نگاهى به چگونگى آفرينش وروايت‏هاى آن از منابع اسلامى داشته‏باشيم، خواهيم ديد اين هر سه بند آيينه‏اى‏است از حقيقتى واحد، حقيقتى كه درزيركرد سخن، به اين سه بند به ظاهرمتفاوت، وحدتى غيرقابل انكار مى‏بخشد.
صدرالدين شيرازى، در ترسيم سير نزولى‏عالم مى‏گويد:
((... فان الاسماء على كثرتها و تفصيلها،باعتبار مفهوماتها لاباعتبار حقيقتها ووجودها الذى هو احدىٌ محضٌ، لا اختلاف‏فيه اصلاً كما سبق بيانه - فهى انما تنزلت‏اوّلاً الى عالم العقول المقدسة و الانوارالمجرّدة الالهيه و العلوم االتفصيلية الالهيه.ثم تنزلت الى عالم الصور النفسانيّة و المثل‏المقدارية، ثم الى عالم الصور الماديّة، فكماان النزول و الصدور، من المبدء الاعلى، على‏هذا المنوال بهذا الترتيب فكذالك الرجوع، والحشر اليه و الو رود عليه، لابد ان يكون بتلك‏الدرج و المراقى على عكس الترتيب‏النزولى.))(1)
استاد محمد شجاعى در توضيح سخن‏ملاصدرا مى‏گويد:
((...بين عالم ماده و ماديات و بين السماءالهى، دو عالم تجرد و مثال وجود دارد. ذات‏غيبى حضرت حق، در مقام تجليات اسمائى،مبدأ وجودها و هستى‏هاست، و عوالم وجودو هستى، با نظام و ترتيب خاصى، از ذات‏حق - كه در مظاهر اسماء متجلى است -سرچشمه مى‏گيرد.
به اين ترتيب آن ذات غيبى و پنهان حضرت‏احديت، كه در تصوير به مانند عدم است، نه‏عدم به معناى فلسفى و دقيق كلمه، كه چنين‏چيزى اصلاً باطل است و وجود خارجى‏ندارد، عدم به معناى از دست دادن هر گونه‏تعينى كه به هستى شخصى يا چيزى شكل‏مى‏بخشد و متظاهرش مى‏كند، حاوى همه‏وجود است و در بردارنده همه اسماء وصفات، و مظاهر، پس در سير از ذات حق به‏سوى خلقت و تجلى، ما سالها و سالها، راه‏رفته‏ايم و هجرتى عظيم را پشت سرگذاشته‏ايم همچنانكه معلم مى‏سرايد:
((به ريگزار عدم دل شكسته مى‏رانديم،
شب وجود بر اسبان خسته مى‏رانديم
حضيض جاده هجرت جلال غربت داشت،
كوير مرده هستى، ملال غربت داشت،
اگر چه دولتمان، بوى نيستى مى‏داد
سلوكمان به عدم رنگ چيستى مى‏داد
اگر گزير نديديم، اگر خطر كرديم،
به عين خويشتن از خويشتن سفر كرديم...))
پس در اين سير نزول كه دولت ما در ابتداى‏راه بوى نيستى مى‏داد يعنى در عالم عدم‏يعيّن‏ها، در ذات احدى در پيشگاه حضرت‏حق، به عنوان محض وجود، حضورداشتيم، سلوكمان به آن عالم بى‏تعين غيبى‏و پنهانى، كه در زبان شعر، عدم نام‏مى‏گيرد، رفته رفته رنگ چيستى چگونگى وتعين مى‏دهد، استاد شجاعى در ادامه سخن‏مى‏افزايد:
اولين عالم، عالم تجرد و جبروت است، كه‏عالم بالاتر و نزديكتر به مبدأ متعال است، وموجودات آن از مراتب وجودى بالاتر و ازسعه خاصى برخوردارند... ]پس يكى ازعوالم و ايستگاه‏هايى كه سلوكمان به عدم‏رنگ چيستى مى‏دهد، عالم جبروت است.[عالم بعدى عالم مثال، و برزخ و يا ملكوت‏است، كه مترتب بر عالم اول و متأخر از آن ونشأت گرفته از آن است. ]پس در عالم‏ملكوت يا مثال و برزخ، اين هجرت واردمرحله‏اى مى‏شود كه رنگ و شكل چيستى‏كاملاً خود را يافته است و در شب پنهان ومرموز خلقت، از ريگزار عدم، سالها دورشده است.[
عالم آخر، عالم جسم و جسمانيات و يا نظام‏مادى است، كه عالم شهادت و ناسوت نيزناميد مى‏شود، و آخرين عالم از عوالم وجودو هستى است و نشأت گرفته از عالم مثال ومترتب بر آن است.(2) عالمى كه خويشتن ما،همين شكل فيزيكى و همين رنگ و لعاب‏طبيعى را فرا گرفته است، در آن خوش‏نشسته است و خوش جا كرده است و خوش‏خو گرفته است، و چونان مسافرى غرق درعجايب و رنگارنگى و گوناگونى خاطره‏ها وحوادث، وطن اصلى خود را فراموش كرده‏است، پس به راحتى قابل فهم است كه‏خويشتن فيزيكى و طبيعى ما، از خويشتن‏ملكوتى ما سفر كرده و فرود آمده است،همچنانكه خويشتن ملكوتى ما، از خويشتن‏جبروتى ما نازل شده و فرود آمده بود، وباز همچنانكه خويشتن جبروتى ما، ازخويشتن عالم اسمائى ما هجرت كرده بود وباز همچنانكه خويشتن اسمى ما ازخويشتن عدمى ما، از مقام احديت كبريايى،سفرى پر از هيجان و عشق و شيفتگى را درسوداى تجلى و عينيّت آغاز كرده بود، و اين‏درست همان بيتى است كه استاد مى‏گويد:
((... اگر گزير نديديم اگر سفر كرديم،
به عين خويشتن از خويشتن سفر كرديم...))
به اين ترتيب وجود كه در آغاز، وجودمحض و خير محض و كمال محض است،در قوس نزولى تجلى و سريان خود، اول به‏عالم مجردات و جبروت مى‏رسد، كه‏نزديكترين عالم وجود به مبدأ وجودات ونزديكترين آينه‏اى است كه وجود در آن‏تظاهر پيدا مى‏كند، وسعه وجودى‏گسترده‏اى دارد كه از نيستى‏ها و ضعف‏ها،پاكترين است. و در پناه تابش شديد واشراقات نورانى مبدأ متعال از هر گونه‏فقدان و كمبودى دور است، كه البته خودعالم جبروت به نوبه خود، داراى عوالم‏فراوانى است كه نزديكترين آنها بى‏واسطه‏از اسماء الهى يعنى خود حضرت حق‏سرچشمه مى‏گيرد و دورترينش عالمى‏است كه منتهى مى‏شود به عالم مثالى.وجود در عالم مثال كه خود معلول وصورت نازله عالم جبروت است، آثار ولوازم ماده را - مانند حد و اندازه و مقدارو رنگ و.... پيدا مى‏كند بى‏آنكه مادى وفيزيكى باشد. و خود عالم مثال نيز، از عوالم‏فراوانى برخوردار است كه يكى پس ازديگرى واقع و نازل مى‏شوند تا اينكه‏صورت نازله و پايين‏ترين چگونگى آن به‏ماده منتهى مى‏شود، روشن است كه عالم‏تجرد صورت بالاتر و كامل‏تر عالم مثال‏است و عالم مثال هم صورت بالاتر وكامل‏تر عالم ماده است، پس مى‏توان گفت‏خويشتن عالم ماده، از صورت و خويشتن‏بالايى خودش، يعنى عالم مثال سفر كرده‏است و خويشتن عالم مثال از صورت وخويشتن بالايى خودش يعنى عالم جبروت‏سفر كرده است و...
پس از آنجا كه صور مثالى علت صورمحسوس مادى مى‏باشند، و علت محيط وحاكم به معلول خود است، بايد گفت صورمثالى و عالم مثال، محيط بر صور مادى‏است و در نتيجه عالم مثال وسيع‏تر از عالم‏ماده است و هر حقيقتى كه در عالم مادى‏مى‏يابيم و مى‏بينيم صورت نازله ومحدودى از صورت مثالى و گسترده وكامل آن است.
پس اكنون كه ماده، عينى‏ترين و به همين‏نسبت، انتهايى‏ترين و محدودترين شكل‏وجود است، و نسبت به عالم‏هاى ديگر،صورت نازله، ضعيف و متعينى از وجود راشامل مى‏شود. در انتهاى قوس نزول قراردارد پس به ناچار قوس ديگر هستى، كه‏قوس صعود نام دارد آغاز مى‏شود. بودن‏در قوس نزول، و آن هم در انتهايى‏ترين‏نقطه آن، مى‏تواند خود زيانى و خسرانى‏آشكار باشد، بويژه اگر به تظاهرات رنگين وشيرين آن دل ببنديم و خود را درضعيف‏ترين شكل خويشتن - كه دورترين‏حالت از حق تعالى مى‏باشد - نگه بداريم وبدتر از آن با پندار و گفتار و كردارى درجهت خلاف قرب حضرت حق، و خويشتن‏متعالى انسان، حركت كنيم.
پس انسان در حياتى چنين و در وجودى‏چنين بعد از آن هجرت عظيم، در معرض‏خسران است مگر كسانى كه قوس صعودرا آغاز كنند با همان قوس كه صدراى‏شيرازى آن را درست همانند سفر نزولى،در بعد صعودى‏اش معرفى كرد. يعنى سفراين بار از اين سوى هستى آغاز مى‏شود، ازماده به مثال و ملكوت، از مثال و ملكوت كه‏آن را در اصطلاح حكما، عالم برزخ متصل‏مى‏نامند به سوى جبروت و عقل و شعورمطلق و... و طبيعى است كه در اين سيرصعود، وجود پيكرينه ما، محملى خواهدبود تا آن جان رقيق و لطيف، يا آن بارقه‏ربانى وديعه نهاده شده در ما - البته من اين‏مرتبه را در ادامه مقاله توضيح خواهم داد -همچون شعله شمع شعر معلم، در صعودى‏زلال، عروج كند و به موازات آن، موم‏فيزيكى وجود ما، پيوسته بكاهد:
((قسم به عصر كه پيوسته پوى آواره است
كه بر بساط زمين آدمى زيانكاره است
چو شعله در جسد موم مات خواهش‏هاست
چو موم در سفر شعله محو كاهش‏هاست
چو موم و شعله سفر جز به خويشتن نكند
شگفت دارم اگر فهم اين سخن نكند.))
اما بند اوّل شعر، آنجا كه از سوره قدرحرف مى‏زند، خوب مى‏دانيم كه سوره قدرسخن از نازل شدن معناى عظيم از غيب‏وجودى حضرت حق، يا همان عالم عدم‏شعر فارسى، بخصوص شعر عرفانى‏فارسى، به سوى دنياى رنگ‏ها وتعين‏هاست، دنياى شكل گرفتن در قالب‏كلمات است، هر چند سخن از تنزيل قرآن‏مى‏رود، اما خود بخود و در بطن سخن،صحبت از آفرينش است، در ادامه بحث‏روشن خواهيم كرد كه روح چيست و چگونه‏نازل مى‏شود و چرا اين شب مى‏تواند بهتراز هزار ماه باشد و تقدير چگونه انجام‏مى‏گيرد، در اينجا توجه مخاطب را فقط به‏يك مسئله جلب مى‏كنم كه در همين شب قدرنيز، سفر از آن سوى غيب وجودى هستى،تا اين سوى مادى و شكل‏دار و متعين ومحدود تكرار مى‏شود. درست همان طور كه‏در توضيح چگونگى خلقت در صفحات‏گذشته مشاهده شد و به اين ترتيب اگر درابتداى مقاله گفتيم كه اين سه بند در وحدتى‏غيرقابل تجزيه با هم مطرح شده‏اند، سخنى‏به گزاف گفته نشده است.
قبل از اينكه به سخن از شعر ((كوير))بپردازيم، اجازه بدهيد، به چند نمونه ازتعبيرهاى عارفان بزرگ شعر فارسى، چون‏مولانا و حافظ، از آن مبدأ متعال، و آن سوى‏وهم و فهم نگاهى بكنيم. مولانا در دفتر اول‏مثنوى، در داستان آن ((پادشاه جهود كه‏نصرانيان را مى‏كشت از بهر تعصب))مى‏گويد:
((ما كه باشيم اى تو ما را جان جان
تا كه ما باشيم با تو در ميان
ما عدم‏هاييم و هستى‏هاى ما
تو وجود مطلقى، فانى نما
ما همه شيران ولى شير علم
حمله‏مان از باد باشد دم بدم
حمله‏مان پيدا و ناپيداست باد
جان فداى آنكه ناپيداست باد

... لذت هستى نمودى نيست را
عاشق خود كرده بودى نيست را
... ما نبوديم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما مى‏شنود
نقش باشد پيش نقاش و قلم
عاجز و بسته چو كودك در شكم...))(3)
نمى‏خواهم وارد شرح و بسط شعر مولاناشوم، توجه خواننده را به همين نكته جلب‏مى‏كنم كه اطلاق عدم و فانى، نيست،ناپيدايى، در حالى كه موضوع مورد صحبت‏به يقين هست، يا تعبير از حضرت حق به‏باد، دريا، نقاش و فانى نما و.... در شعرعرفانى و انديشمند فارسى، سابقه‏اى بس‏ديرينه دارد، حافظ در يكى از غزلياتش‏مى‏گويد:
((آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون‏نيست
و ز بهر چه گويم نيست با وى نظرم چون‏هست...))(4)
و همچنين در غزل ديگرى به صراحت‏تصريح مى‏كند:
رهرو منزل عشقيم و ز سر حدّ عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‏ايم...(5)
همه اين تعبيرها، از آنجا ناشى مى‏شود كه‏هستى، هر چه در اين سفر طولانى‏اش، ازعينيت به سوى سرچشمه برمى گردد، به‏قول فلاسفه اگر در قوس صعود آن پيش‏برويم و دوباره به سر منشأ نزديك بشويم‏و يا همان قوس نزول را مرحله به مرحله به‏عقب برگرديم، با نزديك و نزديك‏تر شدن به‏صقع وجودى حضرت حق، هستى، رنگ وحد و مرز و طول و عرض و ارتفاع و... به‏طور كلى تعيّن‏ها و چگونگى‏هاى ظاهرى‏خود را از دست مى‏دهد، و به هستى محض‏كه از نگاه فيزيولوژيك نورونهاى عصبى‏چشم فانى است، قابل دريافت نيست، وبرعكس از دريچه شعور و اشراق، در نهايت‏شدت و گرما و حدّت قابل لمس و دريافت‏است؛ تبديل مى‏شود. حالتى كه حافظ راوامى‏دارد تا در هست و نيست آن سخن‏بگويد و از آنجا كه معلم فرزند خلف شعرانديشمند فارسى است. مى‏گويم فرزندخلف، نه به خاطر اينكه استاد شعر كلاسيك‏مى‏سرايد،)و به وزن و قافيه وفادار است( بل‏به اين خاطر كه ايشان از نادر شاعران‏معاصر است كه در ادامه انديشه والاى‏حكمت شرقى و ايرانى اسلامى، قرار دارد وچون سالارى فاتح، عاشقانه پرچم حمايت،هدايت و گسترش اين خط روشن فكرى رابر دوش مى‏كشد. به راستى كه ما عصاره‏انديشه‏هاى والاى بوعلى‏ها، سهروردى‏ها،صدراها، مولاناها و حافظها را در شعرايشان آن هم در نمود پر تپش شاعرانه ومعاصرش مى‏بينيم.
پس تعبيراتى چنين در ادبيات فارسى غريب‏نيست، هر چند تصويرهايى كه استاد بااستفاده، از همين تعبيرات آشنا مى‏سازند،غريب و تازه و دلنشين اند. پس به اين ترتيب‏هر تصويرى كه بتواند با گريز از مرزها،رنگ‏ها، از شدت تظاهر و تعين و نوع خاص‏بودن، دور شود، و به نسبت دورى هر چه به‏سوى نداشتن قيد و حد و مرز، و رنگ ومشخصات پيش برود، تا آنجا كه به‏بى‏مرزى و بى‏تعينى و بى‏شكلى نزديك‏شود. نزديك شدنى ابهام آفرين و ايهام‏ساز، آنچنانكه خيال بتواند در برخورد باآن در دنياى مه‏آلود خود و كارگاه مواج وسيالش، از هر گوشه و حالت و سمت وسوى آن، به تصوير و زايش و تولد تازه‏اى‏برسد، اين تصوير خواهد توانست درجانشينى از آن معناى سيال و عميق وژرف، مبهم و مهربان و رحمان و رحيم و درعين حال شفاف و حكيم و عادل و قاهر، به‏اديب سخن‏ورز و شاعر تابلوهاى نفيس ازجنس كلمه، كمك كند. و درست به همين‏دليل است كه واژگانى چون عدم، باد و درياو شب... مى‏توانند به داد افرادى چون مولانابرسند، به داد كسانى كه مى‏خواهند از يك‏حقيقت پارادوكسيكال، اول و آخر، باطن وظاهر پرده بردارند، و در همين رابطه شعركوير، بگذريم از اينكه مقاله كوير شريعتى‏بزرگ را نيز به خاطر مى‏آورد، معبرى‏مى‏شود كه استاد دوباره به ازل برگردند وبا تعمق در سر ريز آن چشمه جوشان ولحظه‏هاى آفرينش، سخن بگويند:
((... من از نهايت ابهام جاده مى‏آيم
هزار فرسخ سنگين پياده مى‏آيم
.... هزار فرسخ سنگين هزار فرسخ سنگ
نه هم ركاب نه مركب نه ايستا نه درنگ
هزار فرسخ سنگين سلوك بى‏انجام
هزار فرسخ سنگين فتوح بى‏فرجام...
خواننده در نگاه به ابيات، آن دورى ازچگونگى، از رنگ و مرز را به راحتى مى‏بيند،ابهام جاده، بى‏هم ركابى، بى‏مركبى، وسفرى بى‏فرجام - به راستى بى‏فرجام -همه اينها به خاطر اين است كه انديشه‏شاعر متوجه آن آغاز بى‏شكل و شمايل وبى‏حدّ و تقرير است و طبيعى است حضورآن حقيقت والا و بزرگ، اگر يادمان باشد،انسان را همچون مرغان ((منطق الطير))عطار، به حيرت مى‏رساند، حيرتى شكننده‏در برابر اقيانوسى مواج، شفاف و زلال كه ازنهايت ژرفا به سياهى مى‏زند و هراس برجان ناظر مى‏افكند و اكنون كوير جانشين‏آن اقيانوس شده است:
كوير و واى كويرا چه حيرتيست تو را
به هيچ دل نسپارى چه غيرتيست تو را
به قعر شب، به راه پيچ پيچ مى‏مانى
به وهم محض به حيرت به هيچ مى‏مانى
اگر چه خار عدم در نفس شكسته تو را
وجود همچو غبارى به رخ نشسته تو را
وجودى و نه وجودى عدم دقيق‏تر است
عدم نه‏اى و وجودت شكى عميق‏تر است
به هست و بود نه پس را نه پيش را مانى
نمود محض وجودى تو خويش را مانى
و اگر سطرهاى پيشين را به ياد بياوريم ونمونه‏اى اندك از شعر خواجه و مولانا را، به‏خوبى خواهيم ديد كه چه تكرار سهمگين ازهست و نيست‏هاى آنان، در همين ابيات موج‏مى‏زند، از سويى ديگر و از منظرى ديگر،ممكن است خواننده‏اى بگويد كوير سمبل‏انسان و يا محصول خويشتن بينى خودشاعر است، اينجانب اعتراضى به اين‏برداشت نمى‏كنم، اما به ياد داشته باشيم كه‏حتى خويشتن اوليه و لحظه آغاز سفرانسان نيز، خويشتنى است مندمج در آن‏درياى ظاهر و باطن و اولين و آخرين.
استاد در ادامه شعر از عشق سخن به ميان‏مى‏آورد:
((من از كوير مى‏آيم كوير خاموشى است
كوير از همه جز عاشقى فراموشى است))
كه سخن از آن عشق و چگونگى آن عاشقى‏را به فرصتى مناسب در ادامه همين مقاله،حواله مى‏دهم.
شعر بعدى، شعر ((جو به جو دريا شديم وآمديم)):
((در جنين شب زنان حامله،
فتنه‏ها زادند دور از قابله
فتنه‏ها زادند، فتنه فتنه‏جو
فتنه‏ها زادند بى‏تمكين شو
... فتنه‏ها زادند مر دوشيزه وار
مريمان شب شمار بى‏شمار
در جنين شب زنان سرمدى
فتنه‏ها زادند، فتنه ايزدى....))
يكى از بهترين توضيحات چگونگى خلقت،نظر مشائيون است و نظريه ((عقول دهگانه)).به عقيده ابن سينا، فيض، از ذات بارى تعالى‏و انديشيدن قدسى او سرچشمه مى‏گيرد،در واقع خداوند متعال كه شعور محض وعقل كل است، انديشيدن از صفات ذات‏اوست، و خداوند در عين آگاهى به ذات‏اقدسشان، در ذات خود نيز تعقل مى‏كند. اين‏علم و تعقل كه از منشأ وجود مى‏جوشد وناگزير حضرت حق است، همان فيض‏حضرتش مى‏باشد كه باعث صدورموجودات و پيدايش داستان آفرينش شده‏است و مى‏شود. بنابراين علم الهى، قوت‏ايجاد كننده و تعقل حضرت حق، علت افعال‏لايتناهى الهى است.
به اين ترتيب با تعقل حضرت حق در ذات‏خود، كه واجب الوجود است، موجودى‏بوجود مى‏آيد، يا بهتر است بگويم صادرمى‏شود كه همان عقل اول است - خواننده‏عزيز دقت كند كه از همين سطر در واقع‏شرح آن سفر طولانى آغاز مى‏شود. چرا كه‏با عقل اول در اين بيان و استدلال، ما واردمرحله‏اى از حيات و هستى مى‏شويم كه‏سفر خود را از آن ذات پنهان و غيرقابل وهم‏و فهم همان ذات ناپيداى مبهم بى‏شكل و چندو چون، آغاز كرده است، اكنون عقل اول كه‏خود از چشمه جوشان تفكر و شعور وانديشه ناب صادر شده است، طبيعى است‏كه بالذات با انديشه و توانايى تفكر و تعقل‏همراه باشد. چنين مرحله‏اى از وجود، خودنيز به تعقل مى‏پردازد، تعقلى كه ازويژگى‏هاى ذاتى اوست و جز آن رنگ وخاصيت ديگرى ندارد. عقل اول مى‏تواند هم‏به خود فكر كند، و هم به خدا - توجه داشته‏باشيد كه حضرت حق فقط به ذات احدى ومقدس خود فكر مى‏كرد، در واقع در هستى‏چيزى غير از او نيست و وجود نداشت تا به‏آن بيانديشد - اما عقل اول، خود و دركنارش، خدا را مى‏تواند بيانديشد. هنگامى‏كه عقل اول به ذات حضرت حق مى‏انديشد،عقل دوم از او صادر مى‏شود )در واقع درادامه سفر، مرحله بعدى هستى پيش مى‏آيد(و هنگامى كه عقل اول به خود مى‏انديشد،نفس و جسم فلك اول حادث مى‏شود. يابهتر بگويم، هنگامى كه عقل اول به خودش‏از جهت آنكه وجود او با تكيه بر خداوندواجب شده است و در اين سفر و در رسيدن‏به آن گزيرى نيست، بايد باشد اما با تكيه برحضرت حق، نفس فلك اول بوجود مى‏آيد،كه مرحله‏اى است رقيق‏تر و كامل‏تر - درمقابل وقتى به خود مى‏انديشد، اما با اين‏وصف كه وجودش يك وجود ممكنى است،يعنى اگر خداوند اراده بفرمايد، مى‏تواند آن‏را از ميان بردارد، جسم فلك اول بوجودمى‏آيد، كه نسبت به نفس از رقت و كمال‏كمترى برخوردار است - اكنون نوبت عقل‏دوم است كه ذاتاً با شعور و تعقل همراه‏است. عقل دوم نيز يكبار به خدا مى‏انديشد ويكبار به خويشتن، درست با همان وصف وشرطى كه درباره عقل اول صحبت كرديم، واز تعقل او درباره حضرت حق، عقل سوم‏بوجود مى‏آيد و از تعقل‏اش درباره خودش،به عنوان واجب الوجود بالغير، نفس فلك‏دوم بوجود مى‏آيد و از تعقل او درباره‏خودش به عنوان ممكن الوجود، جسم فلك‏دوم بوجود مى‏آيد... اين فيضان كه همان‏انديشه و صدور عقل‏ها و فلك‏هاى نه‏گانه‏است ادامه مى‏يابد تا به عقل دهم مى‏رسيم،به اين ترتيب همزمان با رسيدن به عقل دهم،در واقع به فلك نهم نيز رسيده‏ايم، كه همان‏فلك قمر است، كه با آن نفس افلاكى و صفاو پاكى جسم افلاكى به آخرين حد و نهايت‏خود مى‏رسد، كه درست در زير اين فلك‏آسمان فيزيكى و فلك مورد مشاهده انسان‏قرار دارد، زمين، آسمان و ستارگانش، )پس‏بايد به ياد داشته باشيم كه افلاك هفتگانه وبه تعبيرى نه‏گانه‏اى كه در كتب فلسفى وعرفانى ما سخن از آنها مى‏رود، نه اين‏سيارات و ستاره‏ها و زمين قابل شناسايى‏با تلسكوپ‏هاى علم نجوم و اسباب و آلات‏علم فيزيك و شيمى است، آنها مرتبه‏هايى ازوجود هستند كه در نوع خاصى از انديشيدن‏و باورها و اعتقادها و زيستن مطابق آن‏ايمان‏ها، مى‏توان آنها را درك و لمس كرد.(
اكنون نوبت تعقل و تفكر عقل عاشر است،اما از آنجا كه اين سفر و هجرت طولانى به‏پايان خود رسيده است و هستى آماده‏مى‏شود تا قوس صعود و رجعت و برگشت‏شكل بگيرد، ديگر از پندار عقل عاشر، جسم‏و نفس فلك ديگرى حادث نمى‏شود يا صادرنمى‏شود، يا بهتر است بگوييم نازل‏نمى‏شود، بلكه اخس‏ترين، مرتبه حيات و به‏تعبير خود قرآن اسفل السافلين، كه خودمى‏تواند سكوى حركت قوس صعودى ورجعت باشد، نازل مى‏شود. عقل عاشر به‏خدا مى‏انديشد، و نفوس ناطقه انسانى‏بوجود مى‏آيد، او به خويشتن به عنوان‏واجب الوجود بالغير مى‏انديشد و صوربوجود مى‏آيد، آنگاه به خويشتن به عنوان‏ممكن الوجود فكر مى‏كند و هيولاى عناصر،بوجود مى‏آيد، همان عناصر چهارگانه كه‏تحت عنوان آتش، هوا، آب و خاك آنها رامى‏شناسيم، )باز توجه داشته باشيم كه آن‏موقع هنوز جدول مندليف شناخته نشده‏بود و دانشمندان عناصر تشكيل دهنده‏جهان مادى را، جهانى كه در آن كون و فسادراه دارد، همين چهار عنصر مى‏شناختند، واكنون مى‏توان گفت از تفكر عقل عاشر به‏خويشتن به عنوان ممكن الوجود، هيولاى‏عناصر صد و چندتايى كه امروز در جدول‏مندليف آنها را چيده‏ايم، بوجود آمد. مهم‏تعداد عناصر نيست، مهم توجيه عقل پسندچگونگى حدوث اين عناصر، در جهان‏هستى است.(6)
به اين ترتيب مشائيون با اين توجيه به‏چندين هدف مى‏رسند، اول از همه اينكه‏چگونگى اين فيضان و پيدايش جهان ماده رااز دل آن شعور برتر نشان مى‏دهند، دوم‏اينكه به يك سؤال اساسى فلسفه كه از يكى‏جز يكى صادر نمى‏شود پاسخ مى‏دهند وپيدايش و صدور كثرت از وحدت را به شرح‏و تفسير مى‏پردازند، سوم اينكه مسئله‏نفوس فلكى و تأثير آنها را در كره ماده ياخاك روشن مى‏كنند.
البته سخن اندكى بوى فلسفه گرفت و من ازحوصله خواننده كه توضيحات مكرر بنده‏را از موضوعى آشكار شايد براى چندمين‏بار در مطالعاتشان تحمل فرمودند پوزش‏مى‏طلبم و تشكر مى‏كنم، و اجازه مى‏خواهم‏كه مطلب را كامل كنم تا از اين راه به شعراستاد برسيم بايد گفت اين توجيه در فرهنگ‏كلام و فلسفه و عرفان اسلامى، به طور كل‏با اندك تغييراتى پذيرفته شده است، مثلاًسهروردى عقول را به انوار و سخن از نورالانوار، انوار اسفهبديه و انوار مدبّره تغييرشكل داد، و صدرا به عالم وجود و تشكيكى‏بودن وجود و.... به هر حال ساختمان كلى‏اين توجيه حضور خود را در همه انديشه‏ها،حفظ كرده است.
چيز مهمى كه در اين قسمت بايد به آن‏اشاره كنم، تأثير عقول دهگانه با نفوس‏فلكى حادث از آنها، بر عناصر جهان مادى‏است، در اصطلاح حكماى ما، به عناصرچهار گانه، امهات اربعه گفته مى‏شود،مادران چهارگانه، و به نفوس فلكى، آباءعلوى گفته مى‏شود، پدران آسمانى، نيك‏مى‏دانيم كه نقش پدر در توليد مثل، نقش‏فاعلى و تأثير گذارى‏ست و نقش مادر، نقش‏انفعالى و تأثيرپذيرى است، حكماى ماچگونگى حادث شدن فنومن‏ها و پديده‏هاى‏گوناگون در جهان كون و فساد يعنى جهان‏مادى را نتيجه تأثيرگذارى پدران آسمانى، وتأثيرپذيرى‏هاى مادران زمينى‏مى‏دانسته‏اند. البته اين انديشه بسيار پيش‏تاريخى است كه در اساطير نيز راه يافته‏است و من چون از ابتداى اين مقاله بنا را برپرهيز از ذكر شواهد اسطوره‏اى گذاشته‏ام،ناچاراً فقط به يك نمونه آن اشاره مى‏كنم،در نقاشى‏هايى كه از مصر باستان به دست‏آمده است، آسمان را كه به شكل كره‏اى‏كه زمين را در بر گرفته است و يا به صورت‏يك منحنى بر بالاى زمين ديده مى‏شود به‏صورت مردى عريان با اندام‏هاى نرينه‏نقاشى كرده‏اند، و طبيعتاً زمين نيز مادرى‏است كه از آسمان بار مى‏پذيرد و باردار اين‏همه پديده، آيات، فنومن و به قول شعراستاد معلم، فتنه مى‏شود.
اكنون به اوّلين صفحه مقاله، و به اولين بيتى‏كه از استاد آورده بوديم، برمى‏گرديم:
به شهوت شب محتوم چون فرو گيرد
شبى كه بستر از آب از ستاره شو گيرد
فكر مى‏كنم مطلب به اندازه كافى، روشن‏شده است و نيازى نيست اينجانب واردتوضيح واژه به واژه بيت شعر شوم. اما چرادر شعر حاضر زنان باردار، بى‏تمكين شو،و مريم صفت در تكثير عالم كثرت‏اند، يكى‏از دلايل آن مى‏تواند اين باشد كه اين تأثير وباردار كردن يك تأثير فيزيكى نيست‏همچنانكه در خود مريم، در عالم فيزيك‏انعقاد نطفه‏اى اتفاق نمى‏افتد، و بدين ترتيب‏شاعر مى‏تواند در انتساب همين توليد وكثرت و جوانه زدن‏هاى دنياى عينيت وتعين‏ها، دست خدا را به وضوح ببيند ونشان دهد، و به اين ترتيب زنان سرمدى دريك تقدير خارق‏العاده وسيله‏اى خواهند بودتا خلقت به مرحله تكوين برسد، و توجه‏داشته باشيد كه خود واژه ((زنان سرمدى))،و ((مريم)) نشانى بودن اين كلمات را براى‏معناى مورد نظر ما و پايان دادن بيت باكلمه ((فتنه ايزدى)) به طور دقيق، تلاش‏شاعر را در انتساب آفرينش به حضرت حق‏نشان مى‏دهد، اما اينكه چرا شاعر از واژه((فتنه)) به جاى آيات، پديده‏ها، و... استفاده‏مى‏كند، واضح است كه فتنه دايره معنايى‏وسيع‏ترى از پديده دارد، و اين خواست‏شاعر است، او با اين واژه از فنومن تا نهاد وسنت‏ها و ماجراهاى اجتماعى را هدف‏مى‏گيرد و همه اينها را مقهور و مخلوق‏حضرت حق مى‏داند، به اضافه اين، توجه به‏اين بيت زيباى حافظ، شايد بهترين يارى درفهم حق مطلب باشد و اينكه باز هم تأكيدى‏داشته باشيم در ريشه‏هاى شعر استاد، درادبيات كهن سال ايران اسلامى:
((عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه‏انگيز جهان، غمزه جادوى تو بود))(7)
مى‏بينيم كه حافظ بزرگ نيز، آن فتانه جميل‏جمال دوست را به خوبى مى‏شناخت وشيفته‏وار فتنه‏انگيزى‏هايش را با جان و دل‏به شهود مى‏نشست. پس بايد گفت شاعر باچنين نگرشى به آفرينش و پيدايش آيات وفتنه‏هاى الهى، فرياد مى‏زند:
آى صحرا آى صحرا آمديم
آى صحرا هاى دريا آمديم
....
جو به جو دريا شديم و آمديم
در شب من ما شديم و آمديم
×××
((باور كنيم سكه به نام محمد است.))
و امّا شعر
همه آيه‏هاى مربوط به داستان خلقت آدم رادر سوره بقره بارها خوانده‏ايم، مطلب از آيه‏سى‏ام شروع مى‏شود و ((اذقال ربك للملائكةانى جاعل فى‏الارض خليفة...)) داستان خلقت‏آدم را در پايان مقاله خواهم آورد، اكنون‏درصدد بيان معناى خلافت هستم، اينكه‏خداوند اراده فرموده بود خليفه‏اى در زمين‏داشته باشد، يعنى چه؟ اصلاً جانشين‏خلافت به چه معنى مى‏تواند باشد؟ پاسخ به‏اين سؤال، در واقع تكرار داستان آفرينش‏است، همان داستان تنزل و نزول هستى وتجلى، كه از اوّل اين مقاله، اينجانب تكرارناشيواى خود را مديون حوصله قابل تمجيدخواننده عزيز بودم. يك بار ديگر به همين‏داستان مى‏پردازيم اما اين بار از منظرى‏ديگر، از منظر عرفان و حكمت عرفانى‏اسلام. اگر دقت داشته باشيم خواهيم ديد كه‏شماى كلى نزول و تجلى همان است كه بحث‏شد، اما باتغييراتى در نام‏ها و چگونگى‏ها،خليفه يعنى جانشين، جانشين يعنى داشتن‏تمام ويژگى‏ها، صفات، قدرت وچگونگى‏هاى كسى كه قائم مقام او مى‏شود.وقتى كسى جانشين معرفى مى‏شود، يعنى‏در نبود مقام اصلى، اين قائم مقام است كه‏آيينه تمام نماى اوست و مى‏شود به اورجوع كرد.اگر يادمان باشد گفتيم كه‏مرتبه‏اى از حقيقت خداوندى، آن حقيقت‏غيبيه‏اى است كه به هيچ عنوان به ساحت‏بارگاه كبريايى‏اش راهى نيست، نه ما را و نه‏هيچ كس از مخلوقات را، وقتى قرار باشد آن‏هستى والا و آن حضرت كبريايى - اينجانب‏به حضرت حق پناه مى‏برم اگر با اين علم‏ناقص و قلمى ناتوان در مرتبه‏اى فراتر ازحدّ خود جسارت ورزيده باشم، اما از آنجاكه نوشتن اين مطالب به قول علما، فيش‏بردارى از سخنان بزرگان است و بنده فقطتنظيم آنها را عهده‏دار هستم، اميدوارم‏خدمتى كرده باشم تا آنكه خداى ناكره‏صدمتى.( به هيچ چيزى توجه رحمت ياغضب نداشته باشد، به اسماء و صفات نيزبى‏واسطه نظرى نداشته باشد، در هيچ‏صورت و آينه‏اى تجلى نكند و همچنان درتتق و سراپرده‏هاى غيب در بارگاه‏كبريايى‏اش، دور از دسترس اغيار، پنهان‏باشد، و از دسترس انديشمندان در امان‏باشد و دست حتى يكى از فيض‏گيران ومخلوقاتش از آستان عزت‏اش كوتاه باشد وهيچ يك از اسماء و صفات با همه تعيناتشان‏محرم سرّ او نباشند و هيچ كس را اجازه‏ورود در سراپرده عز او نباشد چاره‏اى‏نيست جز اينكه خليفه‏اى تعيين شود، تاجانشين و قائم مقام آن حقيقت غيبى باشد،تا نورش در آيينه‏ها منعكس شود و درهاى‏بركات بوسيله او گشوده شود و چشمه‏هاى‏خير و بخشش بجوشد، صبح ازل بدمد وهمچنانكه در شعر استاد ديديم آن هجرت‏عظيم آغاز شود، كه در غير اين صورت‏آفرينشى نخواهد بود، تجلى و خلقتى‏نخواهد بود و آن قدوس زيبا در پس‏پرده‏هاى غيب براى هميشه پنهان خواهدماند.
طبيعى است كه جانشين و قائم مقام يك‏مقام والا، رويى به سوى كسانى دارد كه‏نيازمند حضور و شخصيت و هستى آن‏مقام‏اند، و رويى به سوى خود آن مقام والابراى كسب فرمان، قدرت، توان و... دارد. پس‏خليفه الهى نيز، كه پايه و مايه ظهور است،به ناچار يك روى پنهانى به هويت غيبى‏حضرت حق دارد، و رويى به عالم اسما وصفات، عرفا اين حقيقت بزرگ را در اسم‏اعظم الهى مى‏دانند اما اين حقيقت در كجاظاهر مى‏شود؟ محل ظهور چنين اسمى،طبيعى است كه حقيقت وجودى من و تونيست، و چنين خليفه‏اى، بديهى است كه من‏و تو نيستيم، حتى دانشمندان، فيلسوفان،هنرمندان و رهبران سياسى و... نيزنمى‏توانند باشند چرا كه همه به خوبى باابعاد ضعف وجودى همه اين طبقه‏ها و افرادآشناييم و برشمردن آن ضعف‏ها ونقص‏ها، مقاله را به اطنابى ممل دچار خواهدكرد، مى‏ماند طبقه اوليا و انبياء، طبيعى است‏كه اوليا هم در برابر انبياء، از نظر شأن‏وجودى، عقب بنشينند، و در ميان انبياء نيز،اصولاً بايد كاملترين، عالى‏ترين، عالم‏ترين وقادرترين آنها براى چنين مقامى، مطرح‏شود.
به يقين همه مى‏دانيم كه سلسله پيامبران دروجود ختمى مرتبت، محمدبن عبدالله )ص(به كمال و تمام مى‏رسد. يعنى اين حضرت‏پيامبر است كه از همه انبياء و رسل الهى،برتر و كامل‏تر و متعالى است و درست درچنين مقامى است كه حضرت امام درمصباح الهدايه در شرح حقيقت خلافت‏محمدى مى‏فرمايد:
((اين خلافت همان روح خلافت محمدى است،و رب اوست و ريشه و سرآغاز او است درهمه عوالم اصل خلافت از او آغاز شده وبلكه سر آغاز اصل خلافت و خليفه و كسى‏كه استخلاف به سوى او شده است،مى‏باشد...))(8)
پس به اين ترتيب بايد گفت، اسم اعظم كه‏اصل خلافت از اوست، روح خلافت محمدى)ص( است و با تمام ظهور، در وجود اوظاهر شده است، چون ظاهر و مظهر باهمديگر متحداند، در اين صورت اسم اعظم،عين حقيقت محمد )ص( است و در جميع‏مظاهر، آيات، فنومن‏ها، آينه‏ها، و به قول‏استاد، فتنه‏ها، اسماء و صفات سريان دارد.و اوست كه واسطه ظهور اسماء در مقام‏علمى و عينى است و ولايت و نبوت او ازلى وابدى است، پس اگر دقت كنيم، مى‏توان گفت‏آن عقل اول توضيح مشائيون در اين نگرش‏مى‏شود همان حقيقت محمدى، و درست به‏همين معنا اشاره فرموده است حضرت‏پيامبر آنجا كه فرموده است: ((كنت نبياً وآدم بين الماء و التين)) يا فرموده است ((آدم ومن دونه تحت لوائى)) و بايد به چنين حقيقتى‏اشاره بكند حديث قدسى ((لولاك لما خلقت‏الافلاك)) كه اگر پيامبر نبود، نه افلاك و نه‏جهان و جهانيان خلق و ابداع نمى‏شد ونوبت و فرصت تظاهر پيدا نمى‏كرد. پس‏وجود مبارك پيامبر )ص( بوده است كه‏سبب پيدايش و آفرينش شده است و سيرنزول و تجلى را از مقام واحديت تا عالم ملك‏و شهادت عهده‏دار بوده است، پس اگر آدم)ع( اولين پيامبر شده است و نوح از آب‏گذشته است و موسى بر فرعون چيره شده‏است و ابراهيم از آتش و عيسى از مريم‏آمده است و هستى همچنان سريان دارد وزمين به دور خورشيد مى‏چرخد و آيات ونشانه‏ها و مخلوقات الهى مى‏آيند و مى‏روندو هنرمندى اثر هنرى مى‏آفريند و من و تو به‏بحث شعر و شاعرى مى‏پردازيم و در يك‏كلمه نفس مى‏كشيم و حق حيات داريم همه‏و همه، فيض و حيات خود را از اين آينه ومعبر دريافت مى‏داريم، از معبر وجودمبارك ختمى مرتبت كه مى‏تواند مجلاى‏رحمانيت و رحيميت حضرت حق باشد.خود استاد در ابياتى از شعر كوچ به اين‏حقيقت تصريح دارد:
((مصطفى )ص( آيينه بود آينه‏وارى گل كرد
هفت شهر آينه را پر سمن و سنبل كرد
رتبه طوطى آيينه نگر ((موسى)) داشت
مصطفى )ص( آيينه وش رتبه طاووسى‏داشت
مهر داوود نبى رونق ناهيدى بود
مصطفى )ص( آينه حيرت خورشيدى بود
حيرتش عين فنا بود و فنا آيينه‏ست
رتبتش ((ثم دنى)) بود و دنى آيينه‏ست...))
پس آن حقيقت غيبى در سراپرده عز و كبرنهان، از طريق آيينه وجودى پيامبر )ص(است كه تجلى مى‏فرمايد و نور وجودى‏حضرتش از آينه وجودى محمدش بر جهان‏مى‏تابد و فيضان مى‏كند و همچنانكه استاداشاره كرده‏اند به راستى يكى ديگر از دلايل‏اين مدعى واقعه معراج آن يوسف حريم‏حرم و آخرين مرز نزديكى حضرتش به‏حضرت دوست در تعبير ((ثم دنى فتدلى))مى‏باشد.
با اين توضيح كلّى بياييد باور كنيم سكه‏بنام محمد است:
از سفر فطرت از صحف از مصحف از زبور
راوى بخوان به نام تجلى به نام نور
آفت نبود و موت نبود و نفس نبود
او بود و بود او و جز او هيچكس نبود
((قال الست ربكم))ى را ((بلى)) زدند
فالى زدند و قرعه تكوين ما زدند
سالار ((كنت كنز)) در آيينه نطفه راند
برقى جهيد و خرمن آدم نشانه ماند
ويرانه گرد خانه زنجير او شديم
ز افلاكيان خليفه تقدير او شديم
...
از رشك لطف جان ملائك ملول ماند
هيهات بر زمانه كه انسان جهول ماند....))
براى پرهيز از زياده گويى به تك تك ابيات‏نخواهم پرداخت اما فكر مى‏كنم يك چندى‏نوبت عاشقى است و به قول استاد كوير ازهمه جز عاشقى فراموشى است. داستان‏تجلى حضرت حق و چگونگى آن را در حدّاستطاعت اين قلم و مقاله، از چندين زاويه به‏تكرار خوانديم، اما سؤال اينجاست، چه‏نيازى به اين همه ابداع، اصلاً چه نيازى به‏آفرينش، به تولد و زادن آيه‏ها، پديده‏ها، به‏وجود آمدن‏شان و به دردسر افتادن تنى‏چند چون ما؟ مختصر عرض مى‏كنم، جواب‏اين سؤال را حكما و عرفاى اسلام، در اين‏حديث قدسى يافته‏اند:
((كنت كنزاً مخفياً فاحببت ان اعرف فخلقت‏الخلق لكى اعرف))(9)
حضرت حق، گنجى پنهان بود، ان اللّه جميل‏و يحب الجمال، گنجى پنهان از زيبايى‏ها، وزيبايى تاب مستورى ندارد، و از اين رو،دوست داشت، حبّ يعنى عشق داشت به‏اينكه شناخته شود، حيف نبود اگر بهار، باهمه تابلوها و صحنه‏هاى ريز و درشت‏زيبايش، پاييز، تابستان، زمستان، زمين،شكوه كوهستان‏ها، عمق و ابهام دره‏ها،رودخانه‏ها، سنگ‏ها، درختان، گياه،پرندگان، درياها، آسمان‏ها، زمين و...و...و...در پس پرده در ذات ربوبى حضرتش پنهان‏باقى مى‏ماندند؟ خداوند دوست داشت‏زيبايى‏هايش را، اين همه زيبايى را... اصلاًمطلب خارج از احصا و حد و مرز و بيان وسخن است، به هر بعدى نگاه كنيم، )جايى كه‏زينب )س( در عاشورا زيبايى مى‏بيند... ماديگر بايد حساب كار به دستمان بيايد( چه‏در لايه‏هاى تو در توى اجتماع و نهادها، ومشكلات و خصوصيات خاص انسان‏ها درجمع، و چه آدمى در خلوت و تنهايى خودش،در ارتباطش با محيط و دوست و خانواده وطبيعت، و والاتر از همه در ارتباطش با خالق‏اين همه آيه‏هاى درخشان، زيبايى چون‏دريايى جوشان، همچنان موج مى‏زند....
به هر حال در اين حديث قدسى، عشق وعلاقه خداوند به اينكه شناخته شود، آن پرى‏رو با آن همه زيبايى، چگونه مى‏شد در پرده‏غيب بماند، علاقه او به شناخته شدن، دليل‏اصلى خلقت بود، او مى‏خواست ديده شود،دوست داشت تجلى كند هستى به راه افتاد،مى‏خواست خودش را ببيند، عاشق خودش‏بود، او اولين عاشق بود، آيينه‏اى در برابرخودش مى‏خواست تا به تمامى در آن بتابد،و شكوه تابش خود را به عيان ببيند، انسان‏پديد آمد، و بهتر است بگوييم حقيقت‏محمديه و محمد پديد آمد. حيف است اگرخواننده عزيز، فصل آفرينش آدم را به قلم‏نجم رازى از كتاب مرصاد العباد مطالعه‏نفرمايد، پس نخستين عاشق او بود، عاشق‏بود، عشق داشت و به دستان خودش گل‏آدم را ورز داد، چهل سال تمام به قول‏استاد: در مثنوى هجرت در آب و خاك و باددر صلصال راندم - چهل سال راندم درطلب چهل سال راندم، جهانى را با كلمه‏اى‏كن فيكون حادث كرد، اما خاك آدم را چهل‏سال تمام با دست‏هاى مباركش ورز داد،آنگاه دلى در سينه او نهاد تمام آينه، و آينه‏جز انعكاس آنچه در برابرش بود، كارديگرى نداشت، و خدا آينه را ديد و آينه خدارا و در آينه جز شعله‏هاى فروزان عشق ودوست داشتن و شيفتگى، چيزى نبود، خلق‏كرد تا آدم در سرانديب هند آواره شود، تانوح با دريا گلاويز شود، تا ابراهيم از آتش‏بگذرد، تا موسى با درخت سخن بگويد، تاعيسى عشق بورزد تا محمد زلف آشفته وخوى كرده و خندان لب و مست، پريشان‏كوچه‏هاى معراج باشد، تا على سر در گلوى‏چاه فرو برد، تا حسين قربانى شود و زينب‏آواره و هزار قيس در صحراها به جنون‏مويه كنند و هزار فرهاد بر هزار بيستون‏تيشه بزنند، و انسان در طواف كعبه پيشانى‏با خاك آشنا كند كه سبحان ربى الاعلى وبحمده....
مى‏بينيم دردسرى در كار نيست، و هر چه‏هست زيبايى است ديگر شاهد مثال‏نمى‏آورم، نه از شعر حافظ نه از شعر مولاناچرا كه همه ديوان حافظ، همه غزل‏ها ومثنوى‏هاى مولانا، همه ادبيات مكتوب‏فارسى از شاهنامه تا شعر معاصر، و اگردقيق‏تر بنگريم همه ميراث شعرى جهان،شاهد اين زيبايى است، و عشق خداوند به‏سريان زيبايى و معرفى زيبايى، سبب خلقت‏و پيدايش اين داستان با شكوه شده است.اماقصه ((الست بربكم)) و اقرار گرفتن حضرت‏دوست، بر دوستى خودش، اين را نيز حوالت‏مى‏دهم به كتاب ((خدا از ديدگاه قرآن)) شهيددكتر بهشتى، و تفسير و تشريح‏فوق‏العاده‏اى كه حضرتش از اين آيه دارد،آن هم از چندين زاويه و اينكه چگونه خدافرزندان آدم را در يك تالارى گسترده جمع‏مى‏كند و از آنها اقرار به خداوندى خودمى‏گيرد، در گذشته، هم اكنون و فردا، و يادر هر سه زمان، با توجه به اينكه زمان براى‏حضرت حق و عالم مجردات معنى‏ندارد.(10)
داستان خلقت آدم را فراوان شنيده‏ايم، اولين‏جايى كه قرآن از خلقت سخن گفته است،همانطور كه اشارت رفت آيه سى‏ام به بعدسوره بقره است، پس مى‏توان به همه‏تفاسير رجوع كرد و اين قصه را در آنجاها،خواند، اما من از كشف الاسرار ميبدى،فرازهايى به اختصار مى‏آورم: ((... عالمى‏بود آرميده، در هيچ دل آتش عشقى نه، درهيچ سينه تهمت سودائى نه،... ناگاه ازحضرت عزت و جلال اين خبر در عالم‏فريشتگان دادند كه انى جاعل فى‏الارض‏خليفة.... اين نه مشاورت بود با فريشتگان‏كه اين تمهيد قواعد عزت و عظمت آدم بود...]فريشتگان[ جمله آواز برآوردند كه: اتجعل‏فيها مَن يفسد فيها، خداوندا و پادشاهابزرگوار و كردگارا! اين آدم خاكى طرازوشى تقريب را به دست عصيان ملطخ‏گرداند و سر از ربقه طاعت بيرون كشد...چنين گويند آتش از مكنونات غيب پديد آمدو قومى فريشتگان را بسوخت و به نعت‏عزت اين خطاب برفت كه انى اعلم‏مالاتعلمون ]و درست همين معناى خلافت‏آدم و اعتراض فرشتگان است در اين دوبيت استاد: ((ويرانه گرد خانه تقدير او شديم/ ز افلاكيان خليفه تقدير او شديم / از رشك‏لطف جان ملائك ملول ماند / هيهات برزمانه كه انسان جهول ماند)) بگذريم از اينكه‏واژه جهول به تعبير قرآن از انسان اِنه كان‏ظلوماً جهولاً اشاره دارد [سرانجام آدم خلق‏شد، امانت الهى را به دوش گرفت، اسما راآموخت و با حوا در بهشت آرميد، اما مگرآينه تمام نماى آن چشمه جوشان و درياى‏خروشان، مى‏توانست بيارامد؟ آن هم درحصارى از ناز و نعمت، قصه مى‏گويدشيطان در شكم مار پنهان شد تا دور ازچشم نگاهبانان داخل بهشت شود و آدم رابفريبد، چنين شد، و هبوط آغازيد و او در((سرانديب)) هند فرود آمد، همچنانكه استاددر مثنوى هجرت مى‏سرايد:
((از پير مكتب رحم تأديب آزمودم
ظلمات زندان سرانديب آزمودم))
اين ظاهر قصه بود، اما باطن قصه را،بشنويم از ميبدى كه از پير هرات نقل‏مى‏كند: ((... نگر تا ظن نبرى كه از خوارى آدم‏بود كه او را از بهشت بيرون كردند، نبود كه‏آن از علوّ همت آدم بود، متقاضى عشق به‏در سينه آدم آمد، كه يا آدم جمال معنى‏كشف كردند و تو به نعمت دارالسلام‏بماندى.... آدم جمالى ديد بى‏نهايت، كه جمال‏هشت بهشت در جنب آن ناچيز بود، همت‏بزرگ وى دامن وى گرفت كه اگر هرگزعشق خواهى باخت، بر اين در گه بايدباخت...
عشقت به در من آمد و در در زد
در باز نكردم، آتش اندر در زد
... چون وى را سفر فرمود از بهشت تا به‏زمين، گفت خداوندا، مسافران بى‏زادنباشند، زادِ ما در اين راه چه خواهى داد؟رب العالمين سخنان خويش او را بشنوانيدو كلماتى چند او را تلقين كرد، گفت يا آدم يادكرد ما تو را در آن غريبستان زاد است وزپس آن روز معاد تو را ديدار ماميعادست... يا آدم نگر تا عهد ما فراموش‏نكنى و ديگرى بر ما نگزينى!))(11)
اكنون قوس صعود دايره هستى، بايد ازطريق آدم، به كمال خود برسد، صدراى‏شيرازى، در بيان حركت انسان، از عالم‏گوناگون و رنگارنگ طبيعى، به سوى عوالم‏نفسانى، و از عوالم نفسانى به سوى عالم‏عقل مى‏گويد:
((فله )الانسان( كما سبق مراراً انتقالات وتحولات ذاتيه، من سدن حدوثه الطبيعى الى‏آخر نشأته الطبيعية، ثم منها، الى آخر نشأته‏النفسانيه و هلم الى آخر نشأته العقلية.وعلمت ايضاً اول ما اقتضت النفس وتوجهت اليه، تكميل هذه النشأة الحسيّه، وتعمير مملكة البدن بالقوى البدنيّه و الآلات، والبدن بمنزلة الراحلة او السفينة لراكب النفس‏فى السفر الى الله تعالى فى برّ الاجسام وبحر الارواح.))(12)
پس اينك انسان است كه در غريبستان‏زمين، با كامل كردن عالم مادى و پيكرينه‏خودش، به قول مولانا، چون ميوه‏اى درجهت رسيدن، پس از طى دوران كالى و تلخ‏و شورى خودش، به آستانه شيرينى و كمال‏خواهد رسيد.
آنگاه شاخه دنيايى را كه سخت چسبيده‏بود، رها خواهد كرد تا در عالم نفسانى كه ازآن تعبير به برزخ متصل مى‏كنند، به سيرخود ادامه بدهد و آنگاه با گذر از عالم‏نفسانى وارد دنياى عقلانى و شعور محض‏خواهد شد و اينگونه چون ميوه‏اى شيرين وشايسته، در قصر پادشاه به حضور آن‏نشأه آغازين خواهد رسيد و اين همان وطن‏ياد شده در احاديث است كه دوستى آن ازايمان است، انسان، بخصوص انسان مؤمن‏كه با سفر تنزلى خود از وطن اصلى‏اش دورافتاده است سرانجام بعد از سفرى دشواربه وطن و جايگاه اصلى بر خواهد گشت‏سفرى كه از ازل آغاز شده است و تا ابدادامه خواهد داشت، قصه‏اى كه در شعراستاد معلم، جا به جا در تصويرها وآينه‏هاى گوناگون تكرار مى‏شود. آوردن‏همه آن شواهد، در حوصله يك مقاله‏نمى‏گنجد اما به اختصار نام مثنوى‏هايى راكه در آنها سخن از آفرينش، چه از قوس‏نزول و چه از قوس صعود آن رفته است‏ذكر مى‏كنم، ((سيه بپوش برادر، سپيده راكشتند))، ((از كجا آمدى كه برگردى))، ((غيبتى‏عصر آشكار))، ((كدام جرئت ياغى پيام‏خواهد برد))، ((ما وارثيم وارث زنجيريكدگر)). - ((هجرت))، و سرانجام مثنوى ((هركه دارد هوس كرب و بلا بسم‏ا...)) كه در آن‏علاوه بر قصه آفرينش، از وطن به عنوان‏جايگاه نخستين هستى آدمى ياد شده است:
پدرم مى‏گفت گمگشته دل در گل نيست
آنچه مى‏جويند اصحاب در اين منزل نيست
وطنى هست ولى نيست در اين ننگ آباد
راست مى‏گفت فلان ابن فلان روحش شاد
راست مى‏گفت كه آن مصر و عراقى دگر است
قربت و غربت او وصل و فراقى دگر است
راست مى‏گفت نى هست كه دستانى هست
خود نى ار هست شكى نيست نيستانى هست
ليكن اينجا مجواى طفل كه من پير شدم
بس كه دل بستم و دل كندم دلگير شدم
يافتم بلكه دلم يافت كه اين‏ها باد است
وطن آنجاست كه از ملك و مكان آزاد است
آنكه حب الوطن از خلق به ايمان مى‏خواست
محو اين كنگره را از بن دندان مى‏خواست.
در پايان براى آن شاعر نازنين آرزوى‏سلامت و طول عمرى پر بركت داريم. تادنياى شعر و فرهنگ و ادب ما، بيش از پيش‏در سايه زار آن شاخسار تنومند به تماشاى‏تابلوهاى بديع و بهشتى بنشيند. و سخن ازتنزيل در سوره قدر و چگونگى نزول روح‏در كالبد آدمى را حواله مى‏دهيم ((به شايدوقتى ديگر با شعر معلم)).

.....................................


پى‏نوشتها:


1 - صدرالدين محمد شيرازى، الحكمةالمتعاليه فى الاسفار العقليه الاربعة. ج 9، ص235
2 - استاد محمد شجاعى، معاد - ص 212
3 - مولانا - مثنوى نيكلسون - چاپ‏هرمس، ص 31 - دفتر اول
4 - حافظ، چاپ نشر فروغ، ص 19
5 - همان - ص 245
6 - تقى پورنامداران - رمز و داستانهاى‏رمزى در ادب فارسى - ص 262 و 263
7 - حافظ - چاپ نشر فروغ، ص 140
8 - اسماعيل منصورى لاريجانى -جلوه‏هاى ولايت در آثار امام خمينى، از ص16 تا20
9 - بديع‏الزمان فروزان‏فر - احاديث مثنوى- چاپ چهارم - ص 29
10 - شهيد آيت‏ا... بهشتى - خدا از ديدگاه‏قرآن - دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
11 - ابوالفضل رشيدالدين ميبدى، كشف‏الاسرار و عدة الابرار - جلد 1 - ص 132و162و163
12 - صدرالدين - اسفار جلد9 - ص 238

ايشان از نادر شاعران معاصر است كه در ادامه انديشه والاى حكمت شرقى و ايرانى اسلامى، قرار دارد و چون سالارى فاتح،عاشقانه پرچم حمايت، هدايت و گسترش اين خط روشن فكرى را بر دوش مى‏كشد. به راستى كه ما عصاره انديشه‏هاى والاى‏بوعلى‏ها، سهروردى‏ها، صدراها، مولاناها و حافظها را در شعر ايشان آن هم در نمود پر تپش شاعرانه و معاصرش‏مى‏بينيم

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61321750