خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

11

 




اشاره:




چند خروار هندوانه ديمى ريخته بود پاى ديوار.
- “ببين پسر! از اين هندوانه‏ها مثل تخم چشمات مواظبت مى‏كنى!
- “باشه!
- “اگه يوسف آژان و ممد شب پا خواستن كش برن، نميذارى. حاليته؟ ميگى امانت مردمه!
- “باشه!
- “اگه خودت خواستى يه دونه. مى‏فهمى چى ميگم فقط يه دونه هپل هپو كن.
به خدا علامت گذاشتم. حاليته؟ اگه صبح زود بيام ببينم افتادى جون هندونه‏ها، همين جا، لب جو نفله‏ات مى‏كنم، حاليته؟
- “بله حميد آقا!
“حميد دكاوا” سفارش‏هايش را كرد و رفت. طولى نكشيد كه خيابان خلوت شد. رفتم روى چهار چرخه كه رويش حصير بود و يك بالش چرب و چيلى هم بود. با حميد دكاوا برزنت كشيده بوديم روى هندوانه‏ها. پشتم كمى درد مى‏كرد. دراز كشيدم روى حصير و دستهايم را گذاشتم زير سرم. ستاره‏هاى ريز و درشت سوسو مى‏زدند. با دست بالش بو گندو را انداختم پايين. به خدا فكر كردم. خدايى كه هيچ وقت نمى‏خوابيد به نظرم جايى آن بالا بالاها نشسته بود و همه چيز و همه كس را مى‏ديد.
- “ميدونى آ خدا. بزرگ كه شدم يه ماشين مى‏خرم. يه سوارى خوشگل و رو باز. بعدش ميرم خواستگارى ستاره. واسه ننه‏ام كلى لباس مى‏خرم ديگه نمى‏ذارم كار بكنه. بعدش يه خونه ماه اجاره مى‏كنم. اصلاً چرا اجاره؟ مى‏خرم. يه طبقه‏اش مال ننه خاورم و يه طبقه‏اش مال من و ستاره. آن وقت ننه‏ام زنها را دور خودش جمع مى‏كنه رخشنده، ربابه و شهين خانوم و مادربزرگم و خيلى زنهاى ديگر. از صبح تا شب دايره زنگى مى‏زنند و خوش مى‏گذرانند.
- “خوابيده؟
- “آره مثل اينكه!
يوسف آژان با يك آژان ديگر داشتند پچ پچ حرف مى‏زدند يوسف خم شد تا هندوانه بردارد.
- “سلام!
مثل فنر از روى چهارچرخه پريدم پايين.
آژان ديگه كه لاغر تركه بود و تو دماغى حرف مى‏زد، گفت:
- “گيرم كه عليك!
يوسف آژان دو هندوانه گرد و با حال از زير برزنت كشيد بيرون
- “ترازو را حميد آقا برده سر كار. صبح مياد خودش...!
قلبم تند و تند مى‏زد. بى آنكه حرفى بزنند راه افتادند. يوسف آژان با صداى ترسناكش گفت:
- “يادت باشه سركار صبح بياريم پوستاشو وزن كنه حميد آقا!
زدند زير خنده. دويدم دنبالشان.
- “اينا امانت مردمه سركا...
هنوز حرفم تمام نشده بود كه يوسف آژان خواباند بيخ گوشم.
- “گم شو بزمچه!
از هر دو چشم ستاره‏هاى زيادى پريدند بيرون. نمى‏خواستم گريه كنم اما جفت چشمهايم پر آب شد
- “حرامزاده!
آمدم تكيه دادم به چارچرخه و هى صورتم را با دست ماليدم. بعد دلم تنگ شد براى ستاره. نمى‏دانم چه شد. مثل باد دويدم حس مى‏كردم بايد بدوم تا آخر دنيا. وقتى رسيدم اُرسى گاراژ پايين بود. صداى موسيقى مى‏آمد شهين تاج داشت راديو گوش مى‏داد و حتم كردم ستاره خوابيده است. فرداى آن روز، جمعه بود كله سحر حميد دكاوا در حاليكه كفش‏هاى پاشنه خوابيده‏اش را روى كف پياده رو مى‏كشيد، پيدايش شد.
- “چطورى پسر؟
- “خوبم آقا حميد؟
- “كسى ناخنك نزد؟
- “چرا آقا حميد؟ يوسف آژان با يه پاسبان ديگه آمدند و دو تا برداشتند دويدم دنبالشان. آن وقت يوسف خواباند بيخ گوشم!
حميد چاك دهانش را باز كرد و هر چه فحش بلد بود بار يوسف آژان كرد.
- “حالا جورى حال اين نسناس حرومزاده را بگيرم كه!
بعد دو اسكناس مچاله دو تومنى انداخت طرف من. نه او چيزى گفت و نه من. راهم را كشيدم طرف كوچه پشت حمام. صداى چرخ خياطى از اتاقك‏مان مى‏آمد.
- “حتم لبه لنگ‏هاى حمام را مى‏دوزه!
با خودم گفتم و رفتم دو تا نان سنگك با يك كيلو انگور خريدم.
بعد از ظهر جمعه هوا گرم بود و همه جا ساكت بود. ننه‏ام با شهين تاج توى اتاق آنها داشتند درد دل مى‏كردند. من و ستاره توى سايه كاميونتى در گوشه گاراژ صحبت‏مان گل انداخته بود.
- “بابات كجاس؟ پس چرا نمى‏آد به شما سر بزنه!
مى‏دانستم يك روز اين سوال را از من خواهد پرسيد. خواستم بگويم رفته بندر. همانطور كه به همه اين جورى مى‏گفتم.
- “بابام...!؟ بابام معتاده. نمى‏دانم حالا كجاس؟ ميدانى ستاره؟ بچه كه بودم ما خونه داشتيم. توى حياطمان درخت توت بود. حوض هم داشتيم. كار و بار پدرم بد نبود اما...! ستاره همانطور كه با يك تكه گچ روى آسفالت گرم شكل درخت مى‏كشيد گفت:
- “مامان من رفته بهشت. وقتى چهار سالم بود...
نوك دماغم تير كشيد و چيزى توى سينه‏ام سوخت.
- “بابام رفت يه زن ديگه گرفت اسمش سيماس. زن بدى نيس اما من دوست دارم پيش مامان بزرگم باشم براى هميشه. اما بابام اجازه نميده. فقط تابستان كه مى‏شه اجازه ميده بيام اينجا! بعد ديدم كه ستاره زد زير گريه
- “اين آخرين تابستونى يه كه اينجا هستم!
قلبم ايستاد. حس كردم همه خورشيد آب جوش شد و ريخت وسط سرم.
- “چرا... چرا آخه؟!
- “بابام تصميم گرفته براى كار بره تركيه. پسرعمويش توى تركيه چند تا كافه و مسافرخانه دارد. ميخواد بره پيش اون كار كنه. من و سيما را هم با خودش مى‏بره استانبول.
سرم را گرفتم بين دستهايم و پخش آسفالت شدم.
- “تو چرا گريه مى‏كنى؟
چيزى نگفتم. احساس مى‏كردم ستاره با تعجب نگاهم مى‏كند بعد برخاستم.
- “ببين ستاره. هر جا برى يه روزى ميام پيدات مى‏كنم. حالا تركيه يا نمى‏دانم آلمان يا هر جاى ديگه!
ستاره لبخند زد. درست مثل روزى كه از حال رفته بودم وقتى به هوش آمدم ديدم كه ستاره دم در اتاق ايستاده و لبخند مى‏زند. پا گذاشتم به فرار. مثل باد از جلوى اتاق دم در گاراژ رد شدم ننه خاور صدايم كرد اما من بايد مى‏دويدم. تا آخر دنيا بايد مى‏دويدم.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

راز گم شده خاور

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61137884