خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

7

 




اشاره:




بوى گل گاو زبان همه اتاق را پر كرده بود. شب پاييزى خيلى زود از راه رسيده بود. آقاى نجفى عرق چينى سفيد به سر داشت و شلوار كردى يشمى پايش بود. جليقه مشكى از روى پيراهن سفيد مال سالها پيش بود.
- “خب آقا مجيد. چه خبر از اوضاع و احوال روزگار؟!”
مجيد نشسته بود روى كاناپه و زير چشمى عنوان كتابهايى را كه رديف روى سنگ مرمر ديوار كوتاه آشپزخانه چيده شده بود نگاه مى‏كرد.
- “خيلى ممنون. راستش نمى‏دانم... چند شب پيش بود. غول كاغذى آمد سراغم. البته قبل از آن داشتم خواب شما را مى‏ديدم!”
- “عجب!”
آقاى نجفى گفت و توى دو استكان دسته دار جوشانده ريخت.
- “... يه جاى درندشت بود. مثل يه صحراى بزرگ. بعدش يه كوه كاغذى بود. آن وقت شما هدايت را آورديد آنجا. گفتيد هر سوالى دارم از او بپرسم. شما رفتيد از آنجا. به نظرم مى‏آمد كه شما پانصد سال داريد!؟”
- “او وَه....! پانصد سال؟!”
- “بله - گفتيد كه شايد برگردم به اوراپوس.”
آقاى نجفى اين بار تعجب نكرد. مجيد حس مى‏كرد آقاى نجفى همانطور كه با او حرف مى‏زند به چيز ديگرى فكر مى‏كند. خودش توى كلاس به اين گفته بود “زير گفتگو” يعنى شخصيت داستان با يك نفر حرف مى‏زند ولى در همان حال به چيز ديگرى مى‏انديشد.
- “خب بعد؟!”
- “با غول كاغذى خيلى جاها رفتيم. فكر مى‏كنم در اين مدت كم به اندازه سالها زندگى كرده‏ام!”
آقاى نجفى جرعه‏اى از گل گاو زبان را خورد و گفت:
- “بله. زندگى، زندگى چيز بدى نيست كه هيچ خيلى هم خوب است اگر بلد باشى چه جورى زندگى كنى. مجيد خواست بگويد بلد شدن زندگى را بايد از كسى يا كسانى ياد گرفت ممكن است آدم اشتباه هم بكند اما در جايى كه كوچكترين اشتباه را بر تو نمى‏بخشند... دنباله حرفش را در خيال خود خورد و حبه‏اى قند به دهان گذاشت آقاى نجفى با صدايى كه انگار از آن او نبود، گفت: “چرا غول را نمى‏آورى توى داستان؟ غول كاغذى شخصيت جالبى يه مى‏تواند يكى از شخصيتهاى داستانى تو باشد.” مجيد به فكر فرو رفت. غول كاغذى كوچك‏تر از هميشه دم در اتاق توى خودش مچاله شده بود و هيچ حركتى نمى‏كرد.
- “شايد من هم يه غول هستم، غول الهام بخش!”
گفت و از ته دل خنديد. مجيد كمتر ديده بود آقاى نجفى آن طور از ته دل بخندد. اشك به چشمهاى نويسنده گمنام دويد و پس از چند سرفه گفت:
- “همه خيال مى‏كنند...، همه كه نه. شايد خيلى‏ها خيال مى‏كنند من يه غول هستم. يك غول زرنگ و ناقلا. اما به خدا من اگر غول هم باشم خطرى براى كسى ندارم. نگاه كن انگشتان شصت مرا. ببين چقدر كوچك هستند! مجيد ديد كه معلم او خيلى جدى دستهايش را به طرف او دراز كرده است. دستهايش را پايين آورد و جوشانده را تا آخر سر كشيد و استكان را گذاشت توى سينى.
- “ببين پسرم! تو خودت مگه يه نوجوان نيستى؟!”
- “خب، بله البته!”
- “آفرين! پيشنهاد مى‏كنم با همين آقاى غول بروى سراغ نوجوانى شخصيت‏ها!”
مجيد جسورانه پرسيد: “چرا؟”
- “گفتم كه. اول اينكه تو خودت نوجوان هستى. حس و حال نوجوان‏ها را خوب درك مى‏كنى. بعدش مگه داستانت را براى نوجوان‏ها نمى‏نويسى؟”
- “البته!”
- “بسيار خوب! اگر مجبور باشى بروى سراغ بزرگسالىِ آدمهاى داستان، از چشم يك نوجوان نگاه كن. اين جورى خيلى بهتره!”
مجيد چشمش افتاد به عقربه‏هاى طلايى رنگ ساعت ديوارى. باد پاييزى توى حياط و كوچه و همه جهان راه افتاده بود و وقت رفتن بود.
- “ببخشيد استاد!
- “بله!؟
- “مى‏توانم بپرسم اين روزها چه مى‏نويسيد؟!
برخاست و پا كشيد سمت پنجره و ايستاد.
- “چند طرح توى ذهنم هست!
آن وقت دست برد و از لاى كتابهاى قفسه كنار دستش كتابى بيرون آورد.
- “بيا! هديه براى تو، دوست عزيز!
مجيد كتاب را گرفت و نگاه كرد. دخترى به نام پريا(4) تشكر كرد و رفت در پاگرد كفش‏هايش را پوشيد. غول كاغذى دم در حياط ايستاده بود و منتظرش بود.
- “قدر غول الهام، نه! گفتى غول چى؟ها، غول كاغذى. بله قدر غول كاغذى را بدان! مجيد لبخندى زد و خداحافظى كرد. توى كوچه خلوت بود و غير از دو سه نفر رهگذر كس ديگرى نبود.
- “شنيدى كه چى گفت؟!
بى‏آنكه غول كاغذى چيزى بگويد، ادامه داد:
- “بايد برويم سراغ نوجوانى آدمهاى داستان!
غول كاغذى با چشمهاى سرخ‏اش همانطور كه روبرو را نگاه مى‏كرد، گفت: “بله سرورم!
اين بار مجيد عصبانى نشد و با نيشخند گفت: “مباركه. باز كه سرورت شدم!” غول كاغذى گفت: “آقاى نجفى خودش مرا فرستاده سراغ تو اما حالا حتى اسمم را فراموش كرده. ديدى؟ جورى رفتار مى‏كرد انگار كه من توى اتاق نيستم! مجيد ديد كه لحن غول گلايه‏آميز است. “بى‏خيال قصد بدى كه نداشت. اصلاً توى فكر بود. شايد تقصير منه. بايد معرفى مى‏كردم.” باد تندى وزيد و قطره‏هاى باران شبانه را به همراه آورد.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

راز گم شده خاور

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 60811905