خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

6

 




اشاره:




باغچه را تازه آب داده بودند. بوى ريحان حياط را پر كرده بود. چند زن روى پتوى چهار خانه پاى پنجره نشسته بودند. زنى كه پيرتر و پر حرف‏تر بود توى ظرف كوچك مسى داشت وسمه درست مى‏كرد. مى‏خواست ابروهاى زنها را وسمه بكشد.
- “آن عجوزه رخشنده است. جيك و بوك همه اهالى را مى‏داند!” غول كنار مجيد در آن سوى حياط روى تخت چوبى فكسنى نشسته بود پشت سرشان درخت مو با برگهاى پنجه‏اى شكل پخش ديوار كاهگلى شده بود. مجيد صداى مادربزرگش را شناخت:
- “من خوب يادمه خواهر. زن خوب و آبرو دارى بود. بيژامه و چادر و لباس بچه مى‏دوخت براى اين و آن. برادران شير فروش گلويشان پيش او گير كرده بود اما خاور دلاورى بود كه نگو. نادار بود. شوهرش لات و عملى بود بچه كوچك داشت اما مردها بايد مى‏رفتند پيش او غيرت ياد مى‏گرفتند!
كربلايى كبرى سيگار هما آتش زد و صورت گرد و سرخ رنگش لحظه‏اى توى دود گم شد.
- “يه روز صبح زود رفته بودم شير بگيرم. شوهرم حاج احمد آقا سرما خورده بود. هميشه مى‏ترسيدم سگ ولگردى سر يكى از آن پيچ‏ها پاچه‏ام را بگيرد! كمى مانده بود برسم به دالان تاريك كه ديدم صداى گريه آمد. راستش خشكم زد. نه مى‏توانستم برگردم نه پاهايم جلو مى‏رفت. همان وقت ديدم كه خاور در حاليكه چشمهاى درشتش پر اشك بود، از دالان آمد بيرون. سلام دادم. از كنارم رد شد و نايستاد. بعدها چند بار پرسيدم كه آن روز چى شده بود جواب درست نداد. هر بار كمى سرخ مى‏شد و مى‏گفت كه شبح ديده توى تاريكى. چايى بريز قمر تاج!
“قمر تاج” مادربزرگ مجيد بود. قد كوتاه و بگو بخند. دست برد و از روى سماور ذغالى كترى چينى را برداشت و استكانها را پر كرد. ماهى سرخ درشتى آمده بود بالاى آب حوض بزرگ. غول كاغذى سرش را تكيه داده بود به شاخه درخت مو و چشمهايش را بسته بود.
- “گوش مى‏كنى آقا مجيد؟!”
مجيد همانطور كه بازگشت لكه سرخ را به ته حوض نگاه مى‏كرد، گفت:
- “آره! البته كه گوش مى‏كنم.”
غول كه به نظر خواب آلود مى‏آمد، گفت:
- “حالا ما سكوت مى‏كنيم. سكوت يعنى خوب گوش دادن!”
قمر تاج رو كرد به ملوك كه موهايش را دو سه ماه يكبار جوراجور رنگ مى‏كرد.
- “تو اين چيزها رو خوب مى‏دانى ظالم بلا! خاور براى چى برنگشت پيش بابا ننه‏اش!”
زنها زدند زير خنده. اما ملوك كه زن ميانسالى بود، نخنديد. خيره به زنبق گوشه باغچه ماند و در همان حال انگار كه با خود حرف مى‏زند، گفت:
- ماند توى شهر كه ديوانه شود!”
صداى زنها براى چند لحظه بريد. رخشنده حبّه قند را انداخت به دهان بى‏دندانش و گفت:
- “با همه مكافاتى كه شوهر بى‏غيرتش سرش آورد، باز هم او را دوست داشت!”
ملوك آهى كشيد و گفت: نقل اين حرفا نيس. خاور عروس شهر شده بود. حالا بى‏شوهر و شكست خورده چه جورى بايد برمى‏گشت به ولايت خودش! رخشنده گفت: “همه عشق و اميدش هدايت بود!”
قمر تاج گفت: “امان از درد اولاد!”
نسيم خنك عصر برگهاى درخت قطور توت را تكان مى‏داد. مجيد دلش براى همه مادرهايى كه آنجا بودند، سوخت. قمر تاج سالها بعد دچار بيمارى فراموشى مى‏شد. او كه تك تك نوه‏هايش را تر و خشك كرده بود و از جان مايه گذاشته بود تا بچه‏هاى بچه‏هايش سينه از خاك بردارند، در سالهاى آخر عمرش آنها را نمى‏شناخت و آخر سر هم غم همين خانه‏اى كه پس از مرگ پدر بزرگ مى‏فروختند و آواره‏اش مى‏كردند، او را از پاى در مى‏آورد.
كربلايى كبرى چند سال بعد با پسر بزرگش مى‏رفت مكه. آنجا آتش به چادرها مى‏افتاد و كربلايى كبرى مى‏ماند زير دست و پا تا پسرش حسين بى‏مادر به خانه برگردد. چهار سال بعد ملوك براى چند ماه مى‏رفت ديدن پسرش به فرانسه و از همان جا پيغام مى‏داد به شوهرش غلام چينى فروش كه هر چه داريم و نداريم بفروش بيا خارج! همان وقت رخشنده هشتاد و سه سالگى را پشت سر مى‏گذاشت حال و حوصله فالگيرى و كف بينى را از دست مى‏داد و با كمك خرجى يكى از بنيادهاى خيريه تك و تنها در خانه‏اى 45 مترى زندگى مى‏كرد. مجيد ديد كه غروب شد و زنها برخاستند تا قبل از اذان مغرب به خانه‏هايشان برسند.
- “هى! تو چقدر مى‏خوابى؟!”
دست بر شانه چروك غول گذاشت و تكان داد. غول چشمهاى سرخش را باز كرد. مجيد مى‏دانست با تاريك شدن هوا چشمهاى غول بيشتر سرخ خواهد شد و مثل دو تكه ذغال خواهد درخشيد.
- “بهتره ما هم راه بيفتيم!”
غول گفت و رفت طرف پله‏هايى كه به پاگرد پشت در حياط مى‏رسيد. مجيد خواست از برنامه سفر آن شب سوال كند كه غول گفت:
- “امشب مى‏رويم پيش آقاى نجفى. بد نيست سرى به او بزنيم. مجيد يادش نيامد چند روز پيش او را ديده است همانطور كه پا به كوچه مى‏گذاشتند، زير لب گفت:
- “بد فكرى نيست!”
نور چراغ زنبورى دكان جعفر آقا بقال پاشيده بود به كف خاكى كوچه و مردهاى خسته با كفش‏هاى پاشنه خوابيده به خانه‏هايشان باز مى‏گشتند.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

راز گم شده خاور

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 60409085