خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

3

 



اشاره:




از روى پيراهن آستين كوتاه نخى بادگير سرمه‏اى‏اش را پوشيده بود. باد شبانه مى‏خورد به صورتش و غول كاغذى هر چند خش خش خفيفى داشت اما نرم راه مى‏رفت و حرف كه مى‏زد با چشمهاى اندك سرخ خود روبرو را نگاه مى‏كرد.
- “از كجا شروع كنيم سرورم!؟”
داشتند به سوى جنوب شهر مى‏رفتند و از كنار باغستانهاى قديمى رد مى‏شدند.
- “چى را از كجا شروع كنيم؟!”
- سرورم! مگر شما نمى‏خواهيد داستان بنويسيد؟ داستان خاله خاور و پسرش هدايت را!؟
- “چرا؟!”
- “خب! شما بايد فضاى داستان را بشناسيد. آدمها و سرگذشت آنها را. مثلاً دوست داريد، پدر هدايت را بشناسيد؟”
- “پدر هدايت؟!”
- “بله. عنايت را. چون اگه خاله خاور روز و شب داره دود تون حمام را نفس مى‏كشه توى آن اتاقك چهار وجبى اگه هدايت رفت سربازى به كردستان و آن ماجرا برايش پيش آمد....
مجيد همانطور كه از نور زرد رنگ تير چوبى برق مى‏گذشتند، پرسيد:
- “ها! هدايت چه بلايى سرش اومده؟!”
غول قاه قاه خنديد.
- “خيلى عجله نكنيد سرورم! يكى يكى، سراغ هدايت هم مى‏رويم. آن وقت دستش را پيش آورد.”
- “سرورم! دست مرا بگيريد.”
مجيد با كمى ترديد دست غول را گرفت. انگار كه دستش را توى ورق كاغذ روزنامه‏اى مچاله و ولرم گذاشت.
- “دوست داريد مرده عنايت را ببينيد يا زنده‏اش را!؟”
مجيد گفت: “مرده‏اش به چه دردم مى‏خوره؟!”
غول گفت: “درسته!”
و ادامه داد:
- “بهتره برويم سراغ چند روز پيش از مرگ او. موافق هستيد!؟”
- “موافقم!”
هنوز لبهاى مجيد كاملاً بسته نشده بود كه احساس كرد از روى زمين كنده شدند. قلبش تند و تند مى‏زد
- “خدايا كمكم كن!”
احساس مى‏كرد از توى نسيم خنك مثل ماهى پيش مى‏لغزند.
غول گاهى نفس‏هاى بلند مى‏كشيد. مجيد با خود فكر مى‏كرد:
- “ديدى چى شد؟! فكر نمى‏كردى يه روز كه نه، يه شب پرواز كنى.”
- “رسيديم سرورم!”
مجيد همانطور كه در شهر بازى سوار چرخ فلك بزرگ مى‏شد و هر بار كه چرخ فلك از آن بالا رو به پايين مى‏چرخيد، دل او آهسته فرو مى‏ريخت، حالا هم با همان احساس در جايى نيمه تاريك فرود آمد. بوى آزار دهنده مثل سوختن پشم و نايلون مى‏آمد. دماغ و سينه‏اش شروع به سوزش كرد.
- “اينجا كجاس!؟
غول كاغذى جلو افتاد و قاه قاه خنديد:
- “قصر آرزوهاى عنايت خان، سرورم!”
وقتى چشمهايش عادت كرد ورودى خرابه‏اى را تشخيص داد. چاره‏اى نداشت. به دنبال غول - حالا غول كاغذى دو برابر او بلندى داشت و لاغرتر به نظر مى‏رسيد - در گوشه‏اى توى يك اتاقك مخروبه، كور سوى فانوسى ديده مى‏شد. مجيد به دنبال غول از چند پله فرو ريخته بالا رفت. بسيار مواظب بود تا زمين نخورد.
- “كى يه.... اين وقت شب!؟”
غول با خش خشى آهسته گفت:”با او حرف بزن، سرورم! مجيد به خود آمد”
- “سلام!”
دستپاچه گفت و مردى خميده پشت را ديد كه نيمه نشسته زير پلاس پاره‏اى مى‏جنبيد. از بوى عرق ترشيده و دود حالش داشت به هم مى‏خورد.
- “تو ديگه كى هستى!؟”
مجيد گفت: “من مجيدم!”
چهره مرد به زحمت در نور كم سو ديده مى‏شد و موهاى انبوه سر و ريش‏اش به هم چسبيده بود.
- “اينجا چى مى‏خواى!؟”
- “من و اين دوستم آمديم حالتو بپرسيم، آخه...!”
- “دوستت؟! كو كجاس!؟”
- “ايشان هستند!”
اشاره به غول كرد. غول كاغذى بى‏حركت خيره به عنايت بود و چيزى نمى‏گفت.
- “لامصب! كو. حالا ديگه ديوونه‏ها هم نصف شب راه افتادند تو كوچه و خيابون!”
مجيد خواست چيزى بگويد كه غول گفت:
- “سرورم! او مرا نمى‏بيند!”
مجيد از تصور اينكه عنايت او را تنها مى‏ديد، ترسيد.
- “ببين آقا عنايت! من تو محله‏اى زندگى مى‏كنم كه خاله خاور زن تو هم اونجا زندگى مى‏كنه. پسرت هدايت رفته سربازى و سالهاست كه برنگشته. مى‏خواهم بدانم چه بلايى سر تو و هدايت اومده. چى شده خاله خاور به خاك سياه نشسته!؟ عنايت مثل جانورى هراسان با چشمهاى غير قابل تشخيص رو به او زل زده بود. چند دقيقه گذشت. آن وقت ناگهان صداى مويه مرد همه اتاقك را پر كرد.
- “بيچاره خاور - طفلك هدايت!”
مجيد گذاشت تا مرد ژوليده‏اى كه زانوهايش را بغل كرده بود، يك دل سير گريه كند. وقتى كمى آرام شد، دماغش را بالا كشيد و با كلماتى كه خسته به نظر مى‏رسيد، گفت:
- “از كجا بگم جوان؟! هم زندگى خودم را تباه كردم، هم ظلم به زن و بچه‏ام كردم!”
مجيد دم در، حلبى وارونه‏اى را ديد. رفت نشست روى آن.
- “جوان بودم. خوش هيكل بودم. مى‏رفتم روستاهاى اطراف پارچه و ظروف سبك مسى مى‏بردم دهات اطراف و مى‏فروختم. تا اينكه.. مجيد بى‏صبرانه چشم به سياهى و دهان ناپيداى مرد دوخته بود.
- “تا اينكه يه روز دم در يكى از خانه‏هاى ده چشمم افتاد به او.
مجيد بى‏اختيار پرسيد: “به كى؟!”
غول كاغذى درست مثل مجسمه‏ها سرپا بود. نه چيزى مى‏گفت و نه حركتى مى‏كرد.
- “به خاور ديگه. غم عالم توى چشمهاى سياهش بود. باورت مى‏شه جوان؟ بند دلم پاره شد. بيچاره شدم من. هر جا كه مى‏رفتم يك جفت چشم سياه و غمگين دوخته شده بود به من. آن قدر پارچه آوردم و برايشان كله قند و چايى بردم تا دده‏اش(3) را راضى كردم خاور را به زنى بدهد به من - هاى روزگار! ميدونى جوان؟ دو سال اول زندگى خوبى داشتيم. بگذريم از اينكه خاور هميشه نگاه مى‏كرد به جايى كه نمى‏دانستم كجاست دو تا اتاق اجاره كردم. هى كار مى‏كردم و مى‏خواستم يك خانه نقلى بخرم. همان وقتها بود كه هدايت به دنيا آمد اما...!
مجيد دل توى دلش نبود. نمى‏خواست هيچ حدسى بزند. شعله كبريتى براى چند لحظه صورت تكيده مرد را روشن كرد. چشمهاى سياه و نوك دماغش در ميان موهاى چرك و به هم چسبيده پيدا شد و نوك سيگارى آتش گرفت:
- “شريك نامرد!”
غول كاغذى سرش را تكان داد و رفت كنار پنجره ايستاد. بيشتر شيشه‏هاى پنجره شكسته بود. خيره شد به محوطه خرابه و تل خاكى كه از وسط خرابه مثل تپه‏اى كوچك بالا آمده بود.
- “مى‏خواستم به زودى خونه بخرم. مى‏خواستم همه چيز داشته باشم. خونه، يه باغ كوچيك، يه كارگاه. آن وقت با يكى شريك شدم. جوان شهرى بود و خيلى زبان باز بود. خاور مى‏گفت كه نياورمش خانه. اما من گوشم بدهكار نبود. يواش يواش عرق خورم كرد. بعدش هم دود و خلاصه هم چيزم را از من گرفت. زن و بچه و همه چيزم را... بيچاره خاور، زندگى‏اش را به باد دادم!
مجيد صداى مرد را كه به ناله حيوانى زخمى شبيه بود مى‏شنيد و پلك نمى‏زد. حس مى‏كرد نفس‏اش بالا نمى‏آيد. نمى‏دانست چه بايد بكند. غول كاغذى كه چشمهايش سرخ‏تر مى‏نمود، پيش آمد و گفت:
- “سرورم! او خيلى وقت پيش مرده. همين جا توى اين خرابه مرد.
مجيد از جا جست. ولى...! ولى او داشت حرف مى‏زد. غول سر خم كرد و از درِ اتاق بيرون رفت.
- “گفتم كه سرورم! گفتم كه مى‏آورم شما را به زمان چند روز قبل از مرگ او.”
مجيد داد زد: “اين قدر سرورم - سرورم نگو. من سرور كسى نيستم... من!
آن وقت دم پله‏هاى فرو ريخته چمباتمه زد و در حاليكه پشت به ديوار مى‏داد، گفت:
- “ميدانى دوست عزيز! نوشتن داستان خيلى خوبه. اما به جاى همه آدمهاى قصه بايد غصه بخورى... مثلاً همين خاله خاور... همين عنايت بدبخت، همين....! بغض راه گلويش را بست و شب در آن سوى پرده اشك لرزيد.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

راز گم شده خاور

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61254022