خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

2

 




اشاره:




صداى خش خش مى‏آمد. به نظرش ايستاده بود مقابل كوهى از كاغذهاى كاهى مچاله شده. آفتاب از پشت سرش مى‏تابيد و سايه درازش رفته بود روى تل كاغذها و از كمر به بالا با چين و شكن بسيارى بر تپه كاغذى شكسته بود. يادش آمد همه آن كاغذها را خودش ورق ورق مچاله كرده و دور انداخته است. از اينكه چند سال گذشته بود و نتوانسته بود داستان خاله خاور و پسرش هدايت را بنويسد، بغض گلويش را فشار مى‏داد.
- “بايد بنويسم!”
همان لحظه باد ملايمى وزيد و خش خش كاغذهاى مچاله زياد شد. آن وقت آقاى نجفى پيدايش شد. معلوم نشد چه جورى به آنجا آمده است. موهاى سر و ريش انبوهش سفيد بود. با خودش گفت كه پانصد سال را شيرين دارد. آقاى نجفى گفت:
- “رفته بودم دنبال هدايت!”
نشست روى پيت حلبى و آه كشيد. به نظر خيلى خسته مى‏آمد.
- “خسته‏ام مجيد جان. رفتم سرى به همه آدمهاى داستانهايم زدم. ميدونى؟ دلم برايشان تنگ شده بود. درسته چيزى نمونده براى هميشه بروم پيش آنها اما خب! قبل از رفتن بايد مى‏رفتم و مى‏ديدمشون. سالها طول كشيد ولى به زحمتش مى‏ارزيد!
سايه آقاى نجفى تكيه داده بود به يك چوبدستى. هدايت جوانكى بود سيه چرده با موهاى سياه برّاق. شلوار سربازى پايش بود و پيراهن آستين كوتاه سفيد به تن داشت.
- “مى‏بينى مجيد؟ اين هدايته. بعدها به روزگارى ديگر برادرى خواهد داشت به اسم يوسف كوتوله. هر دو عاشق دخترى به نام “زرى” خواهند شد. زرى دختر اوس احمد بنّاس. توى يه دعواى دسته جمعى با سنگ مى‏زنن به سر هدايت و ديوونه مى‏شه هدايت. دست بر قضا زرى هم هدايت رو مى‏خواس. اوس احمد همه زندگى‏اش رو مى‏ريزه پشت كاميون و ميره تهران. بعد به روزگارى ديگر در داستان كوچه باغيها(1) هر دو برادر توى بمباران هوايى كشته مى‏شوند! پيرمرد پانصد ساله نفسى تازه كرد و گفت:
- “اما اين هدايت، هدايت خاله خاوره. آوردمش اينجا. هر سوالى دارى از او بپرس.”
مجيد خيس عرق شده بود. آفتاب بالاتر آمده بود و سايه‏اش كوتاه‏تر شده بود. حس مى‏كرد سوال‏هاى زيادى دارد. دلش مى‏خواست ساعتها بنشيند و با هدايت گپ بزند. اين را پيرمرد پانصد ساله حدس زد.
- “وقت رفتنه داداش! بايد برگردم به اوراپوس(2). شايد آنجا عاليجناب هرانيوس باشم. شايدم پدربزرگ. همسايه ديوار به ديوار شيخ اجل سعدى شيرازى. قاه قاه خنديد. صدايش در كوه و دشت پيچيد. انگار تبديل شده بود به صدايى كه با خنده مى‏گفت:
- “خيال نكن اين همه كاغذ را بى‏خود سياه كردى!”
صدا طنين دار بود. طنين صدا مى‏رفت تا مرزهاى بيكران و انگار تمامى نداشت. هدايت چمباتمه زده بود روى زمين خاكى و با تكه چوبى نقش‏هاى عجيب و غريب روى خاك مى‏كشيد. باد نسبتاً تندى وزيد. كوه كاغذى به حركت درآمد. صداى خش خش بلند و بلندتر شد. آفتاب درست به وسط آسمان رسيده بود و هوا گرم بود. نه او و نه هدايت هيچكدام سايه‏اى نداشتند. كوه كاغذى در هم فشرده شد و هدايت با كفش‏هاى كتانى شروع كرد به دويدن.
- “نه! نرو ما بايد حرف بزنيم!”
فريادش او را از خواب بيدار كرد. خيس عرق بود. نور قرمز رنگ چراغ خواب غليظتر به نظر مى‏آمد. در جايش نشست و وقتى صداى خش خش كاغذ شنيد، همه چيز يادش آمد. صدا از داخل سطل كنار ميز مى‏آمد. چشمهايش را ماليد و نفس‏اش بند آمد. كاغذهاى مچاله شده زير نور سرخ رنگ ورم مى‏كردند و به هم مى‏پيوستند.
- “خدايا! چى دارم مى‏بينم؟!”
خواست برخيزد و از اتاق فرار كند اما مثل آن بود كه به تشك چسبيده است.
- “مامان!”
مادرش توى هال خوابيده بود و خرخر خفيف‏اش به گوش مى‏رسيد. صدا از گلويش خارج نشد. چند لحظه طول نكشيد تا آدمكى كنار ميزش سر پا ايستاد در حاليكه پاهايش هنوز داخل سطل بود.
- “سلام عرض كردم!
صدايش كمى به خش خش كاغذ مى‏مانست. خشك و بيش از حد رسمى بود.
- “تو كى هستى!؟”
- “من غول كاغذى هستم سرورم!”
- “غول كاغذى!؟”
- “بله سرورم!”
- “اينجا. چيكار مى‏كنى. من... يعنى چه جورى... آخه!”
غول كاغذى از داخل سطل بيرون آمد و رفت نشست پشت ميز، نيمه رو به چراغ خواب، قرمز كمرنگ بود و چين و شكن كاغذى معلوم بود اما نيمه ديگرش تاريك بود و چيزى قابل تشخيص نبود.
- “راستش مرا جناب نجفى فرستاد خدمت شما. گفت كه هفته‏هاس مى‏خواهيد داستانى بنويسيد. زبان مجيد كاملاً بند آمده بود. حس مى‏كرد به اندازه خروارها سنگ وزن دارد و قادر به حركت نيست. نمى‏دانست خواب است يا بيدار. غول كاغذى سر برگرداند و به شب آن سوى پنجره خيره شد.
- “بايد راه بيفتيم سرورم!”
- “كجا؟!”
صدا انگار از گلوى او برنخاست.
- “خيلى جاها بايد برويم. مگه نمى‏خواهيد داستان بنويسيد؟! غول روى داستان مكث كرد. مجيد نفهميد به قصد احترام داستان را جور خاصى گفت يا مى‏خواست او را مسخره كند. با خودش گفت:
- “بايد ترس را كنار بذارم! مگه توى كلاس داستان نويسى ياد نگرفتيم كه بايد نگاه كنيم؟ خوب نگاه بكنيم و خوب هم به خاطر بسپاريم. بايد هر چه مى‏بينم در يادم بماند. آره! سر فرصت مى‏نشينم و داستان خاله خاور و پسرش هدايت را مى‏نويسم و خلاص! با كرختى برخاست و رفت توى پستو تا لباس بپوشد. غول كاغذى بى‏صبرانه در انتظار او بود.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

راز گم شده خاور

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61137893