خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

سكني‌گزيدن‌آدمي‌در ساحت‌خيال‌

 


اشاره:


قدر مسلم‌اين‌است‌كه‌آراء عرفا و اشراقيون‌به‌خصوص‌شيخ‌اشراق‌در تكوين‌هنر مثالي‌و آگاهي‌و احساس‌نقاشان‌نسبت‌به‌فضاي‌عالم‌مثال‌تأثير اساسي‌در نقاشي‌نهاده‌است‌. و نقاشان‌را به‌سير و نظر در عالم‌ملكوت‌و صور مثالي‌سوق‌داده‌، در حالي‌كه‌در آغاز، اصول‌نقاشي‌يوناني‌بر فكر نقاشان‌اسلام‌چيره‌بوده‌و سنتهاي‌اين‌نوع‌تفكر هنري‌كه‌اساساً عالم‌مثال‌را به‌طاق‌نسيان‌سپرده‌بود در هنر نقاشي‌اوليه‌عصر اسلامي‌مؤثر بوده‌است‌.
تفكر يوناني‌منظر هنري‌را صرف‌جهان‌محسوس‌قرار داده‌بود. در نظر فلاسفه‌يوناني‌حقيقت‌به‌عالم‌صور كلي‌و ديدارها تعلق‌داشت‌، در حالي‌كه‌عرصه‌هنر صور جزئي‌و پندارها بود. در نظر افلاطون‌افراد محسوس‌و مشهود aisthetos به‌قلمرو عالم‌شهادت‌كه‌به‌چشم‌ظاهر آدمي‌تعلق‌پيدا مي‌كند، شايسته‌اطلاق‌لفظ‌وجود نيستند و صرفاً سايه‌اي‌هستند از عالم‌بالا. و نقشهايي‌فاني‌اند كه‌هنرمند در تمام‌عمر نظاره‌بر آنها دارد و هيچگاه‌در مرتبه‌اي‌قرار نمي‌گيرد كه‌حقايق‌عالم‌مثال‌را مشاهده‌كند، زيرا اين‌مرتبه‌لازمه‌اش‌قطع‌نظر و تعلق‌از عالم‌محسوس‌و افراد مشهود است‌. لفظ‌ aisthetos ريشه‌اصطلاح‌استتيك‌ aesthetic است‌كه‌به‌علم‌الجمال‌و زيبايي‌شناسي‌تعبير مي‌شود. قلمرو زيبايي‌شناسي‌هنري‌علي‌الخصوص‌در قلمرو هنرهاي‌حسي‌به‌علم‌محسوس‌مربوط‌مي‌شود. به‌همين‌دليل‌افلاطون‌هنر يوناني‌را شايسته‌تأمل‌نمي‌داند، زيرا جلوه‌گاه‌اين‌هنر صرف‌عالم‌محسوس‌است‌و زيبايي‌اين‌هنر به‌عالم‌محسوس‌برمي‌گردد. علي‌رغم‌اين‌نظر بهره‌مندي‌آثار افلاطوني‌از اساطير يوناني‌و به‌قول‌عالم‌واسطه‌رياضي‌موجب‌شده‌كه‌زمينه‌نوعي‌تفكر اشراقي‌را در ادوار بعدي‌از سوي‌اتباع‌او شاهد باشيم‌.
ارسطو و بيشتر اتباع‌مسلمان‌او كه‌به‌مشائيان‌شهرت‌يافته‌اند عالم‌خيال‌و مثال‌را منكر بودند و صور خيالي‌را صرفاً در موجوداتي‌چون‌انسان‌مي‌پذيرفتند، اما در مراحل‌بعد متفكران‌اسلامي‌با تذكّر به‌معناي‌«عالم‌ذر و برزخ‌» و ديگر معاني‌قرآني‌به‌عالم‌واسطي‌كه‌مميزات‌آن‌ذكرش‌رفت‌قائل‌شدند. به‌هر تقدير اساساً در جهان‌يوناني‌عصر متافيزيك‌، علي‌الخصوص‌پس‌از افلاطون‌، عالم‌خيال‌و صور خيالي‌در دل‌مردمان‌و هنرمندان‌يوناني‌اشباحي‌بيش‌نبودند كه‌ملكي‌و ناسوتي‌تلقي‌شدند تا ملكوتي‌. چنين‌عالمي‌كمتر محل‌توجه‌متفكران‌بود؛ فقط‌برخي‌افلاطونيان‌و پيروان‌حكماي‌قديم‌يوناني‌عصر ميتولوژي‌به‌عالم‌فرشتگان‌و مثال‌مي‌انديشيدند.
در مراحل‌رسوخ‌مبادي‌تفكر معنوي‌اسلام‌و بهره‌مندي‌از تجربيات‌معنوي‌ديگر ملل‌و اديان‌، نقاشان‌ايراني‌بنابر تلقي‌تاريخي‌عصر خويش‌و فضاي‌جاندار و پرراز و رمز، و نيز به‌اقتضاي‌سكني‌گزيدن‌آدمي‌در ساحت‌خيال‌ديني‌شاعرانه‌در عصر تفكر ديني‌روحاً به‌نقاشي‌معنوي‌روي‌آوردند، چنانكه‌در شعر نيز چنين‌بود. شاعران‌اسلامي‌پس‌از طي‌مراحلي‌از تجربة‌فكري‌در عصر اموي‌و عباسي‌در ذيل‌تفكر ممسوخ‌يوناني‌زده‌سرانجام‌به‌مرحله‌اي‌مي‌رسند كه‌در آن‌مرحله‌برايشان‌انقلاب‌روحي‌رخ‌مي‌دهد و با انقلاب‌در مضامين‌غزل‌كه‌به‌دنيا و عشق‌مجازي‌مي‌پرداخت‌، رو به‌آخرت‌و عشق‌حقيقي‌مي‌كنند.

علي‌رغم‌غلبة‌احوالات‌معنوي‌بر نقاشان‌عصر اسلامي‌و اصرار برخي‌از متفكران‌عصر جديد بر مثالي‌بودن‌نقاشي‌اين‌عصر نمي‌توان‌در اين‌امر ترديدي‌كرد كه‌عالم‌مثال‌نقاشان‌همان‌عالم‌مثال‌عارفاني‌نيست‌كه‌به‌قدم‌سير و سلوك‌محض‌معنوي‌بدان‌دست‌مي‌يافتند. به‌تعبيري‌از آنجا كه‌نقاش‌بيشتر گرفتار خيال‌مقيد خويش‌است‌، از آن‌كمتر كنده‌مي‌شود تا فراتر از صورت‌خيالي‌روحاني‌يا نفساني‌را ببيند. اما چنانكه‌شاعر اُنسي‌خود وصف‌مي‌كند طالب‌فراتر از صورت‌است‌، هرچند صورت‌خيالي‌در مقام‌مشاهدة‌حق‌مرتبه‌اي‌كمالي‌محسوب‌مي‌شود. اما به‌هر حال‌شاعر وجهة‌همتش‌مصروف‌گذشت‌از اين‌عالم‌مي‌شود.

حالي‌خيال‌وصلت‌خوش‌مي‌دهد فريبم‌
تا خود چه‌نقش‌بازد اين‌صورت‌خيالي‌

مي‌توان‌چنين‌گفت‌كه‌در عالم‌اسلام‌ هيچگاه‌عرفان‌اسلامي‌به‌معني‌اصيل‌آن‌به‌قصد اول‌سراغ‌زبان‌نقاشي‌نيامده‌است‌، در حالي‌كه‌بزرگترين‌عرفا شاعر نيز بوده‌اند و كلامشان‌نيز به‌زبان‌شعري‌بوده‌است‌. به‌همين‌دليل‌نيز نقاشي‌در ايران‌صورت‌ديني‌به‌خود نگرفت‌و هيچ‌يك‌از عرفاي‌بزرگ‌نقاش‌نبوده‌اند مگر عوام‌صوفيه‌چنانكه‌در صنايع‌نيز چنين‌است‌.
نكته‌اساسي‌اين‌است‌كه‌چرا هيچگاه‌نقاشي‌نتوانست‌چونان‌مبدائي‌و غايتي‌و يا بستري‌براي‌تفكر اسلامي‌آنچنان‌كه‌در غرب‌يا چين‌و ژاپن‌است‌، تلقي‌شود؟ حتي‌هگل‌هنر كلاسيك‌را دين‌هنري‌مي‌نامد. يعني‌دين‌همان‌عصر پيكرسازي‌يونان‌كه‌در آن‌عالم‌يوناني‌خدايان‌و الهه‌من‌حيث‌هي‌خود را به‌صورت‌بشر متجلي‌مي‌كرد. پس‌هنرهاي‌تجسمي‌در مقام‌نمود محسوس‌مطلق‌بود. چنين‌معرفتي‌در حوزه‌تفكر اسلامي‌و جايگاه‌ويژه‌اي‌كه‌اشراق‌و عرفان‌دارد براي‌«چشم‌سر» اصالتي‌قائل‌نيست‌. ديدن‌قدر مسلم‌هم‌آسوده‌تر است‌و هم‌بعيدتر، اما «شنيدن‌» تنها محصور بُعد زمان‌است‌و در حوزة‌ادراك‌شهودي‌و تفكر تنزيهي‌مناسب‌ترين‌بستر است‌. در دين‌و طريقت‌عرفاني‌آنچه‌در ابتدا واجب‌و لازم‌شده‌استماع‌مي‌باشد و به‌همين‌سبب‌در دين‌و طريقت‌از بصر و ساير اعضاء و جوارح‌سمع‌اولي‌تر است‌. خداوند در قرآن‌بدترين‌جنبندگان‌را در نزد خود كران‌لال‌معرفي‌مي‌كند كه‌تعقل‌نمي‌كنند: «ان‌شرالدواب‌عندالله‌الصم‌البكم‌الذين‌لايعقلون‌» (انفال‌: 22) محققين‌نقل‌مي‌كنند كه‌: «لالي‌در اثر كري‌حاصل‌مي‌شود زيرا براي‌نطق‌البته‌سماع‌لازم‌است‌. پس‌از آن‌كسي‌كه‌كلام‌حق‌را نشنود و طبق‌آن‌عمل‌نكند و آن‌را به‌كار نبندد، لال‌بودنش‌مقرر است‌.» بنابراين‌شرورترين‌ذي‌روح‌بودنش‌در نزد خداوند محقق‌مي‌گردد. انقروي‌در شرح‌كبير مثنوي‌شريف‌مولانا همين‌جايگاه‌استماع‌را مناسبتي‌دانسته‌كه‌مولانا مثنوي‌را با بشنو آغاز كرده‌است‌: «كه‌هركه‌حس‌شنوايي‌داشته‌باشد بالاخره‌به‌نطق‌ درمي‌آيد و از گزند لال‌بودن‌خلاص‌مي‌گردد و از شرورترين‌مردم‌محسوب‌نمي‌شود و مقام‌بهترين‌مردم‌را پيدا مي‌كند.»

دان‌كه‌اول‌سمع‌باشد نطق‌را
سوي‌منطق‌از ره‌سمع‌اندرآ
نطق‌كو موقوف‌راه‌سمع‌نيست‌
جز كه‌نطق‌خالق‌بي‌طمع‌نيست‌

از اينجا تفكر ديني‌و طريقت‌عرفاني‌ديانت‌اسلامي‌بر تنزيه‌مبتني‌است‌. نقاشي‌در عصر اسلامي‌نيز بر تنزيه‌مبتني‌بود و هنرمندان‌در مقام‌تنزيه‌از تشبيه‌فراتر مي‌رفتند چنانكه‌عالم‌غيررئال‌نقاشي‌را ابداع‌كردند. از سويي‌نقاشي‌به‌سوي‌شعر و قصه‌كه‌هنرهاي‌كلامي‌اند گرايش‌مي‌يافت‌. تفكر كل‌انگارانه‌در عالم‌اسلامي‌ميان‌هنرها وحدت‌عميقتري‌ايجاد مي‌كرد چنانكه‌نقاشي‌و خوشنويسي‌با معماري‌و صنايع‌مستظرفه‌و موسيقي‌وحدت‌پيدا مي‌كنند. اما در عصر جديد هريك‌از هنرها در مقام‌استقلال‌از ديگري‌هستند. در هنر كلاسيك‌ و رمانتيك‌جديد نيز علي‌رغم‌استقلال‌طلبي‌تابعيت‌نقاشي‌از قصه‌و شعر آشكار است‌. اما در هنر مدرن‌گسستگي‌عميق‌مي‌گردد كه‌خود حاكي‌از غلبه‌پلوراليسم‌و تفكر كثرت‌انگارانه‌و تفرقه‌بر هنر مدرن‌است‌. در اين‌مرتبه‌نيز از حيث‌مبدأ و غايت‌هنر تابع‌صورت‌نوعي‌اومانيستي‌است‌.
بدين‌معني‌كه‌اين‌صنايع‌از نازلترين‌صور عرفاني‌و آداب‌و رسوم‌معنوي‌بهره‌گرفته‌اند. در مقابل‌، در حوزه‌هاي‌بزرگ‌طريقت‌عرفاني‌و متفكران‌اشراقي‌اثري‌از اين‌فن‌و صنعت‌در مقام‌بيان‌احوالات‌و مواجيد معنوي‌مشاهده‌نمي‌كنيم‌. اما اين‌فنون‌و صنايع‌خود صبغة‌معنوي‌پيدا كرده‌و از عرفان‌در طي‌مراحل‌كار بهره‌جسته‌اند. البته‌با وجود سماع‌صوفيانه‌، موسيقي‌تا حدودي‌صورتي‌از بيان‌ديني‌ احوالات‌صوفيه‌را پيدا كرده‌است‌. نقاشي‌نيز چون‌موسيقي‌و صنايع‌در مراتبي‌نازلتر از شعر ديني‌محمل‌صورتي‌از عالم‌معنوي‌و خيالي‌عصر اسلامي‌بود، و حتي‌بزرگان‌نقاشي‌آن‌را چون‌ديگر صنايع‌با آداب‌ديني‌آميختند. نام‌حامل‌«اسرار صغير» را از اينجا بر آنها نهادند.
هنر اسلامي‌ابداع‌عالم‌اسلامي‌در پي‌انكشاف‌حقيقت‌اسلام‌يعني‌اسم‌اعظم‌الله‌است‌. اين‌عالم‌كلي‌است‌كه‌از جلوه‌گاه‌غيب‌و شهادت‌در خيال‌هنرمند ظاهر مي‌شود. در اين‌عالم‌، جمال‌و جلال‌الهي‌، در «يافت‌» و «شهود»، متفكران‌را احاطه‌مي‌كند. هنرمند حتي‌اگر دهري‌باشد ناخودآگاه‌متأثر از عالم‌اسلامي‌است‌.
به‌هر حال‌چنان‌نيست‌كه‌صرفاً با تحريم‌نقاشي‌و صورتگري‌و چند عبارت‌كليله‌و دمنه‌در باب‌پرسپكتيو ناگهان‌در نقاشي‌تحول‌پديد آيد و به‌جهت‌قبح‌فريب‌كاري‌و مكر نقاشان‌از پرسپكتيو كاملاً دور شوند، در واقع‌دوري‌و نزديكي‌به‌روح‌جهان‌مداري‌يوناني‌در نقاشي‌و هنر جهان‌اسلامي‌در حضور پرسپكتيو حسي‌مي‌توانسته‌مؤثرتر بوده‌باشد، چنانكه‌در نقاشي‌بيزانس‌اين‌نفوذ را بيشتر مي‌بينيم‌. اما در واقع‌پرسپكتيو و سه‌بعدنمايي‌از دورة‌جديد بر نقاشي‌مسلط‌مي‌شود و در گذشته‌تنها نقاشي‌يوناني‌است‌كه‌به‌پرسپكتيو طبيعي‌نزديك‌شده‌بود. اما در اينجا نيز چشم‌انسان‌چون‌پنجره‌اي‌نيست‌كه‌از آن‌به‌عالم‌بنگرد، و يا چنان‌نيست‌كه‌هنرمند يوناني‌خواسته‌باشد حق‌را به‌لباس‌باطل‌درآورد. اگر چنين‌بود اين‌چه‌لباسي‌است‌كه‌اثر را به‌واقعيت‌سه‌بعدي‌عالم‌محسوس‌نزديك‌مي‌كند؟!
مذمت‌افلاطون‌از هنر از جهت‌محاكات‌امر محسوس‌است‌كه‌خود محاكات‌امر معقول‌بوده‌و از اين‌لحاظ‌هنر را در مقام‌حقيقت‌نمايي‌دو مرتبه‌دور از حقيقت‌تلقي‌مي‌كند زيرا حقيقت‌در نظر او معقول‌و عالم‌محسوس‌نيز وراي‌عالم‌اشباح‌و سايه‌ها (يعني‌عالم‌هنر) است‌. به‌اين‌ترتيب‌در نظرگاه‌افلاطوني‌تغييري‌حاصل‌نمي‌شود مگر در نوع‌ظهور عالم‌هنري‌.

تحول‌اساسي‌هنر رنسانسي‌در نقاشي‌اواخر دهة‌سوم‌و اوائل‌دهه‌چهارم‌قرن‌پانزدهم‌در نقاشيهاي‌ماساچو ايتاليايي‌و يان‌وان‌آيك‌هلندي‌پديد آمد. در نقاشي‌اين‌دو كه‌در حكم‌تحول‌كيفي‌نسبت‌به‌كارهاي‌جوتو وديگران‌به‌شمار مي‌رفت‌، مفاهيم‌ ديني‌به‌صورتي‌ديگر بيان‌شده‌بود، به‌طوري‌كه‌در آن‌عقل‌و طبيعت‌جديد سيطره‌مي‌يافت‌و تجربه‌هاي‌انساني‌و طبيعت‌انساني‌جوهر و بنياد اصيل‌حقيقت‌انگاشته‌مي‌شد؛ نه‌الهام‌از يك‌مبدأ برتر و فوق‌طبيعي‌.
در چنين‌تلقي‌اي‌بايد جهان‌را از پيرايه‌هاي‌معنوي‌و ديني‌نقاشي‌نقاشان‌گذشته‌كه‌با پرداختهاي‌ Stylization فوق‌العاده‌به‌ظهور مي‌آمد، جدا كرد و براي‌وصال‌به‌حقيقت‌مطلق‌مي‌توان‌از همة‌توصيفات‌كهن‌صرف‌نظر كرد و فقط‌اطلاعات‌جديدي‌از تمدن‌و تاريخ‌و طبيعت‌را كه‌مورد استفادة‌انسان‌در زندگي‌اين‌جهاني‌است‌عرضه‌كرد. به‌عبارتي‌مي‌توان‌تمامي‌اجزاء واقعيت‌را با دقت‌تجزيه‌و تحليل‌كرد و هر پديدار را داراي‌سهمي‌اساسي‌دانست‌. اين‌روش‌تحليلي‌با روشهايي‌كه‌از سوي‌هنرمندان‌سبك‌گوتيگ‌براي‌ابداع‌معاني‌و حقايق‌ديني‌به‌كار گرفته‌مي‌شد متفاوت‌بود. زيرا هنرمندان‌در اينجا براي‌بيان‌اين‌حقايق‌و معاني‌از سمبولها و قواعد و ريتمهاي‌تزييني‌استفاده‌مي‌كردند و خود را در توصيفهاي‌تمثلي‌عالمي‌كه‌برايشان‌انكشاف‌حاصل‌ كرده‌بود مستغرق‌مي‌ساختند.

ماساچو و وان‌آيك‌با نقاشيهاي‌انقلابي‌ خود تمامي‌تصورات‌و تخيلات‌پيشين‌را كنار گذاشته‌از مؤسسين‌تاريخ‌جديد و نقاشي‌عصر رنسانس‌به‌شمار مي‌آيند. آنان‌مسلماً قصد نداشتند آنچه‌را كه‌يونانيان‌تجربه‌كرده‌يا مسيحيان‌هزار سال‌بدان‌پرداخته‌بودند تجربه‌كنند، بلكه‌آنچه‌اينان‌احياء كردند اصول‌عقلاني‌و منزلت‌انسان‌مدارانه‌هنر تصويرگري‌بود. از اين‌لحاظ‌بازگشت‌آنان‌رجعت‌صرف‌نبود بلكه‌تفسير هنري‌جديدي‌از تاريخ‌و تمدن‌و بشر و جهان‌و خدا بود. آنان‌خدا را اين‌بار در چهره‌انسان‌ناسوتي‌تجربه‌مي‌كردند، در حالي‌كه‌در قرون‌وسطي‌در چهره‌انسان‌لاهوتي‌تجربه‌شده‌بود. اين‌نقاشان‌با طرد همة‌معاني‌لاهوتي‌كهن‌و از جمله‌سمبلها و رموز هنر قرون‌وسطي‌انقلابي‌پديد آوردند.
كار هنرمند رنسانسي‌ابداع‌مجدد طبيعت‌و انسان‌و حتي‌خدا با تفسيري‌انسان‌مدارانه‌از تمامي‌جلوه‌ها و نظم‌طبيعي‌عالم‌بود. هنرمند دريافته‌بود كه‌از طريق‌پرسپكتيو مي‌تواند عقل‌جزوي‌را بر فضا مسلط‌نمايد. به‌عبارت‌ديگر از انسان‌به‌عنوان‌وجود اصلي‌و مركزي‌تصويري‌عظيم‌ارائه‌نمود كه‌فضا را بايد در ارتباطي‌كه‌با او دارد سنجيد. هنرمند با بازنمايي‌دقيق‌و عيني‌همة‌امور، جنبه‌هاي‌گوناگون‌واقعيت‌را ثبت‌كرده‌و آن‌را به‌صورت‌يك‌نظم‌عرضه‌مي‌دارد؛ نظمي‌كه‌از هماهنگي‌نظام‌عالم‌بهره‌گرفته‌بود. اين‌نظم‌نهايتاً در نظام‌تكنيك‌تعين‌مي‌يابد.

قدر مسلم‌اين‌است‌كه‌تنها با ايجاد و القاء فضاي‌هندسي‌و كمي‌، سيطره‌و استيلا و تسخير آن‌براي‌بشر ممكن‌مي‌شود و اين‌كاري‌است‌كه‌چه‌در سياست‌، چه‌در هنر و چه‌در علم‌و چه‌در فلسفه‌ملاحظه‌مي‌شود. بر اين‌اساس‌است‌كه‌بايد هنر جديد را همچون‌سياست‌جديد استيلايي‌خواند. حال‌آنكه‌فضاي‌مثالي‌قديم‌امكان‌چنين‌سيطره‌را براي‌هنرمند فراهم‌نمي‌آورد.
از آنجا كه‌خيال‌مجمع‌ادراكات‌جزئي‌و محسوس‌آدمي‌است‌و از سويي‌از جانب‌باطن‌و ضمير آدمي‌محل‌القاي‌معاني‌و حقايق‌غيبي‌در صور محسوس‌و متمثل‌است‌، كلمات‌شعري‌يا پرده‌نقاشي‌يا هر طرحي‌كه‌به‌صورت‌پيكره‌ها و بناها و نغمات‌و صنايع‌درآيد متأثر از اين‌عالم‌متمثل‌در خيال‌آدمي‌است‌. هرگاه‌هنرمند خود را در حضور عالم‌معاني‌مي‌بيند ساحت‌خيال‌او نيز محل‌نزول‌روح‌القدس‌و فرشتگان‌و معاني‌غيبي‌است‌و هرگاه‌عالم‌معاني‌برايش‌در حجاب‌مي‌شود حضور او با عالم‌نفس‌و بي‌معنايي‌و طبيعت‌بي‌جان‌است‌.
در رنسانس‌چنين‌نسبتي‌با عالم‌معاني‌حاصل‌شد. يعني‌آدمي‌خود را در برابر عالمي‌مشاهده‌كرد كه‌در آن‌خدا و قديسان‌و فرشتگان‌محجوب‌شده‌بودند، اما هنوز هنر او محل‌ظهور عادات‌قرون‌وسطايي‌خويش‌و مردم‌مؤمن‌مسيحي‌بود. در عين‌حال‌اين‌عادات‌خود در صورت‌محسوس‌و اين‌جهاني‌جلوه‌مي‌كرد، در حالي‌كه‌در گذشته‌آنچه‌محسوس‌و اين‌جهاني‌بود، نامحسوس‌و پرراز و رمز و آنجهاني‌مي‌نمود. اين‌را مي‌توان‌تجلي‌وجود از حجاب‌كثرت‌عالم‌محسوس‌و از جمله‌نفس‌ انسان‌خواند.
در ادوار قديم‌عالم‌خيال‌چيني‌و هندي‌و مصري‌و بين‌النهريني‌و ايراني‌هريك‌جلوه‌اي‌براي‌هنر معنوي‌بودند. در عالم‌اسلامي‌نيز كه‌شاهد تطورات‌مختلف‌ازجمله‌نفوذ فرهنگ‌اساطيري‌و يوناني‌و تأثير آن‌بر فرهنگ‌اسلامي‌و نيز وجود فرهنگهاي‌بومي‌ـ كه‌بقاياي‌فرهنگهاي‌اصيل‌گذشته‌بودند ـ هستيم‌، هنر با اين‌معنويت‌، متعين‌مي‌گردد. گرچه‌همه‌شئون‌اين‌عالم‌مظهر تام‌و تمام‌عالم‌محمدي‌و علوي‌نبود، اما به‌هر حال‌از پرتو عالم‌محمدي‌برخوردار بود و اين‌عالم‌گاه‌در مقام‌صورت‌و عوالم‌ديگر در حكم‌ماده‌درمي‌آمدند كه‌در شعر عرفاني‌و معماري‌مساجد و برخي‌هنرها جلوه‌هاي‌آن‌را مي‌توان‌ديد.
اما نقاشي‌از آنجا كه‌نهايتش‌فراتر از عالم‌مثال‌نمي‌رفت‌و نمي‌توانست‌عالم‌اسماء و صفات‌و اعيان‌ثابته‌را بي‌واسطه‌بنمايد و
از نمايش‌عالم‌جبروت‌(عقول‌) فلاسفه‌نيز ناتوان‌بود فقط‌جلوة‌نازلي‌
از عالم‌محمدي‌را نمايش‌مي‌داد، چنانكه‌نقاشي‌از معراج‌حضرت‌رسول‌و نقاشي‌از عوالم‌عرفاني‌نيز نتوانست‌در حكم‌تجربه‌اصيل‌هنر ديني‌تلقي‌شود و در زمرة‌هنر حكمت‌درآيد و به‌نقاش‌لقب‌حكيم‌داده‌شود.

در دوره‌مسيحيت‌نيز هيچگاه‌عالم‌مسيحايي‌به‌وجه‌حقيقي‌و تام‌و تمام‌خويش‌غالب‌نگرديد و غالباً عوالم‌ديگر، اين‌عالم‌قدسي‌را به‌حجاب‌خويش‌كشيدند. تلقي‌تشبيهي‌مسيحيان‌در باب‌كلمة‌الله‌(حقيقت‌مسيح‌) و قول‌به‌تجسم‌و تجسد كلمة‌الله‌(كه‌خود به‌تعبير انجيل‌يوحنا خدا و در مقام‌يكي‌از اقانيم‌ثلاثه‌است‌) نقاشي‌و هنرهاي‌تجسمي‌مسيحي‌را در زمرة‌هنرهاي‌مقدس‌ديني‌وارد كرد. با اين‌وجود چنان‌نيست‌كه‌بر كلام‌الله‌تقدم‌يابد، چنانكه‌روحانيون‌مسيحي‌كلام‌انجيل‌را براي‌خواص‌و صور منقوش‌كلام‌انجيل‌را براي‌عوام‌مي‌دانستند.
جان‌كلام‌اينكه‌نقاشي‌در جهان‌اسلامي‌گرچه‌به‌عالم‌معني‌و مثال‌نزديك‌مي‌شود اما هيچگاه‌هنر ديني‌تلقي‌نمي‌شود و نيز چنانكه‌اشاره‌كرديم‌تحول‌نقاشي‌به‌وجهة‌نظر بشر نسبت‌به‌عالم‌و آدم‌و مبدأ عالم‌و آدم‌برمي‌گردد و نحوة‌حضور او در برابر عالم‌صورت‌و معني‌، و طريق‌ابداع‌معني‌در صورت‌را متعين‌مي‌سازد و صرف‌حكم‌اخلاقي‌نمي‌تواند در حضور آدمي‌انقلابي‌حاصل‌كند. چنانكه‌حكم‌تحريم‌نقاشي‌چنين‌اثري‌نداشت‌.
همواره‌جستجوي‌عالمي‌ديگر مقدمات‌ظهور آن‌عالم‌را فراهم‌مي‌سازد چنانكه‌انقلاب‌اسلامي‌در جستجوي‌عالم‌اسلامي‌است‌. حضور داشتن‌در برابر اين‌عالم‌است‌كه‌مقتضي‌حضور در برابر حق‌و قرب‌به‌آن‌است‌. پس‌انقلاب‌اسلامي‌را نبايد عين‌حضور در برابر حق‌گرفت‌بلكه‌با انقلاب‌مقدمة‌وصول‌حاصل‌مي‌گردد و به‌همين‌جهت‌نيز عالم‌همة‌شهروندان‌مدينه‌انقلاب‌اسلامي‌حضور بالتمام‌عالم‌اسلامي‌به‌معني‌اصيل‌لفظ‌نيست‌. چنانكه‌در ميان‌نقاشان‌به‌ نحوي‌اين‌تباين‌را مي‌توان‌احساس‌كرد، اما به‌هر طريق‌آغاز حضور در اينجا طرح‌مي‌شود و سعي‌ما بايد بر اين‌باشد كه‌با عالم‌اسلامي‌آشنا شويم‌و جلوه‌هاي‌هنر ديني‌را در مقام‌ابداع‌اين‌عالم‌به‌ذوق‌حضور دريابيم‌.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

حكمت اُنسی و زیبایی شناسی‌عرفانی هنراسلامی

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 60966319