خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

پرسپكتيو و نگارگري‌شرقي‌

 


اشاره:


فقدان‌پرسپكتيو طبيعي‌و غيرطبيعي‌از مميزات‌همه‌نقاشيهاي‌ماقبل‌رنسانسي‌است‌.
هنرمند تصويرگر با توسل‌به‌خط‌و رنگ‌عالمي‌را كه‌متعلق‌هنر اوست‌بيان‌مي‌كند. با وجود نحله‌ها و سبكهاي‌مختلف‌نقاشي‌دو طريقه‌كلي‌را از جهت‌ابداع‌و محاكات‌عالم‌(نه‌مضامين‌و عوالم‌) مي‌توان‌ديد. در طريقه‌اول‌در پرده‌نقاشي‌يك‌نقطه‌وجهة‌نظر و ديد بيننده‌وجود دارد و خطوط‌اصلي‌پرده‌نقاشي‌به‌سوي‌آن‌نقطه‌متوجه‌است‌و در طريقه‌دوم‌نقاط‌متعددي‌وجود دارد. در اين‌مورد دوم‌گاه‌صورتي‌هيولايي‌وجود نقاط‌متعدد را نيز فاقد مبناي‌هرگونه‌شكل‌هندسي‌مي‌كند.
اين‌دو طريقه‌به‌پرسپكتيو يا فقدان‌پرسپكتيو در پردة‌نقاشي‌تعبير مي‌شود. در هنر اساطيري‌و ديني‌شرق‌و نيز هنر مدرن‌غرب‌از پرسپكتيو دوري‌گزيده‌اند. اما در نقاشي‌يونان‌و روم‌و به‌ويژه‌پس‌از عصر رنسانس‌تا پيدايي‌نحله‌هاي‌مدرن‌و پست‌مدرن‌از پرسپكتيو تعبيت‌شده‌است‌. و همين‌شيوه‌است‌كه‌پس‌از عصر رنسانس‌بر اساس‌علم‌مناظر و مراياي‌جديد مبناي‌هر قسم‌تصويرگري‌مي‌شود و به‌آن‌پرسپكتيو خطي‌ linear perspective مي‌گويند. اين‌روش‌ابتدا از سوي‌نقاشان‌ايتاليايي‌و هلندي‌در قرن‌پانزده‌ابداع‌مي‌شود و تحول‌اساسي‌در فضاي‌غرب‌به‌پيدايي‌مي‌آيد.
همانطوري‌كه‌اشاره‌شد در پرسپكتيو يا وجهه‌نظر خطي‌هنرمند نقطه‌اي‌در مركز نگاه‌بيننده‌فرض‌مي‌كند؛ همه‌خطوط‌به‌اين‌نقطه‌مي‌رسند. دوري‌و نزديكي‌اشياء نسبت‌به‌اين‌نقطه‌سنجيده‌مي‌شود و اشيايي‌كه‌از آن‌دورترند كوچكتر، و اشيايي‌كه‌نزديكترند بزرگتر تصوير مي‌گردند. اين‌طريقه‌در حقيقت‌اختصاص‌به‌هنرمندان‌رنسانس‌ دارد و هنرمندان‌رومي‌و يوناني‌وجهي‌ديگر از آن‌را به‌كار مي‌گرفتند كه‌بدان‌اشاره‌خواهد رفت‌.
به‌هر حال‌وجود دو طريقه‌در ابداع‌فضا و صورتهاي‌نقاشي‌و كلاً صورتگري‌، به‌نحوي‌جلوه‌گر روح‌زمانه‌و عالمي‌است‌كه‌هنرمندان‌در آن‌سكني‌گزيده‌اند. اين‌طرق‌با توسل‌به‌رموز و مظاهري‌خاص‌Symbolism عالم‌خويش‌را نمايش‌مي‌دهد. تعالي‌و تداني‌سمبولها نيز تابع‌معنايي‌است‌كه‌هنرمند بدان‌تعلق‌پيدا مي‌كند. گاه‌معني‌چيزي‌جز همين‌جهان‌جسماني‌بيش‌نيست‌؛ چنانكه‌در يونان‌و روم‌و دوره‌جديد اصل‌و اساس‌همين‌جهان‌است‌. پس‌در اينجا سمبول‌به‌نحوي‌مطابق‌عالم‌جسماني‌است‌و اگر عالم‌جسماني‌چيزي‌جز ماده‌و حركت‌، يا جز نقطه‌(اتم‌هندسي‌) كه‌حركت‌آن‌خط‌را ايجاد مي‌كند و از آنجا فضاي‌هندسي‌محسوس‌پديد مي‌آيد، نباشد، فضاي‌پرسپكتيوي‌در نقاشي‌امري‌متعارف‌و طبيعي‌مي‌گردد.

اين‌فضاي‌مكانيكي‌ـ هندسي‌از دو منبع‌علمي‌سرچشمه‌مي‌گيرد: اول‌فضاي‌هندسي‌اقليدسي‌و علم‌مناظر و مرايايي‌جديد كه‌ذكر گرديد. دوم‌فضاي‌هندسي‌مكانيكي‌و علم‌مناظر و مراياي‌يوناني‌ـ اسكندراني‌و رومي‌. دومي‌را مي‌توان‌مبناي‌پرسپكتيو طبيعي‌دانست‌، و اولي‌را مي‌توان‌همان‌پرسپكتيو خطي‌تصنعي‌يا اعتباري‌ناميد. در پرسپكتيو طبيعي‌، طبيعت‌را آنچنانكه‌يونانيان‌ادراك‌كرده‌بودند مي‌توان‌مشاهده‌كرد، علي‌الخصوص‌در آثار عصر كلاسيك‌هنر و علوم‌يوناني‌. بر اساس‌علم‌مناظر و مراياي‌اقليدسي‌، فضا و مكان‌چنان‌است‌كه‌هر بخش‌آن‌از نظر ماهوي‌با بخش‌ديگر متفاوت‌است‌. اشياء هريك‌مكان‌طبيعي‌خود را دارند و در جايگاه‌اصلي‌خود هويت‌واقعي‌خود را آشكار مي‌كنند. حركت‌به‌سوي‌اين‌جايگاه‌به‌حركت‌طبيعي‌و خلاف‌آن‌به‌حركت‌قسري‌تعبير مي‌شود. فيزيك‌ارسطويي‌نيز بر پايه‌اين‌اصول‌تكوين‌يافته‌است‌.
در مقابل‌اين‌نظرگاه‌علم‌مناظر و مراياي‌خطي‌كه‌مبناي‌پرسپكتيو تصنعي‌است‌، فضايي‌را در نظر مي‌گيرد كه‌پيوسته‌و متحد و براي‌همه‌اشياء يگانه‌است‌، بدين‌معني‌كه‌اگر دوربين‌عكاسي‌را به‌يك‌سمت‌متوجه‌سازيم‌، در آن‌جهت‌عكس‌از يك‌صحنه‌برداريم‌، در آن‌عكس‌همه‌خطوط‌به‌سمت‌واحدي‌گرايش‌دارند، اين‌تصاوير در همه‌جهات‌مشابه‌خواهند بود و تغييرات‌آنها تابع‌ديد ناظر مي‌گردد ـ از جمله‌دوري‌و نزديكي‌مكاني‌نسبت‌به‌ناظر. در اين‌طريقه‌از نگاه‌پرسپكتيوي‌به‌جهان‌نيز هنگامي‌كه‌نقاش‌صحنه‌اي‌را تصوير مي‌كند با توسل‌به‌يك‌سلسله‌تدابير مقدماتي‌از قبيل‌تعيين‌خط‌افق‌و نقطة‌ديد اصلي‌و سطح‌محدودكننده‌مقابل‌و خطوط‌فرار ديگر، ترتيبي‌اتخاذ مي‌شود كه‌پرده‌نقاشي‌فضايي‌بسان‌دوربين‌عكاسي‌با يك‌نقطه‌نظر ابداع‌كند و اين‌با نگاه‌مكانيكي‌و تكنيكي‌جديد انسان‌به‌جهان‌مناسبت‌تام‌پيدا مي‌كند.
كداميك‌از دو نظرگاه‌فضاي‌واقعي‌را نشان‌مي‌دهد؟ فضاي‌هندسي‌مكانيكي‌يا فضاي‌هندسي‌اقليدسي‌(اولي‌تابع‌حس‌باصره‌بيننده‌است‌و دومي‌تابع‌ماهيت‌و طبيعت‌اشياء)؟

پاسخ‌اين‌است‌: هردو، زيرا اين‌دو تابع‌ امري‌وراز خود و فوق‌علم‌انتزاعي‌(اين‌علم‌از حس‌برمي‌خيزد. به‌همين‌دليل‌است‌كه‌فلاسفة‌ارسطويي‌مذهب‌گفته‌اند من‌فقد حساً فقد علماً) بشري‌اند و از تلقي‌معنوي‌و تاريخي‌آدمي‌كه‌به‌اقتضاي‌انكشاف‌حقيقت‌و ظهور و تجلي‌تاريخي‌آن‌در ادوار تاريخي‌نشأت‌مي‌گيرند. پسر هر بار چنانكه‌انسان‌طبيعت‌يا ماوراءطبيعت‌برايش‌افق‌تجلي‌حقيقت‌مي‌گردد و محسوسي‌كه‌آئينه‌نامحسوس‌مي‌شود، طريقه‌ابداع‌و نمايش‌عالم‌متفاوت‌مي‌گردد و اگر اين‌حقايق‌متجلي‌، اسماءالحسني‌الهي‌باشد با غير حجاب‌ظلماني‌طاغوتي‌چنانكه‌در مباحث‌آتي‌خواهد آمد، بيان‌هنري‌و طرق‌ابداع‌آن‌پر راز و رمز و غيرپرسپكتيوي‌خواهد بود. زيرا اساساً محسوس‌از جمله‌خط‌و رنگ‌و طرح‌صرفاً سمبولهايي‌اند از عالم‌بالا نه‌عالم‌محسوس‌. به‌عبارتي‌هنر جلوه‌گاه‌عالم‌طولي‌مي‌شود نه‌عالم‌عرضي‌(نسبت‌خلق‌به‌حق‌نسبت‌طولي‌است‌و نسبت‌خلق‌به‌خلق‌نسبت‌عرضي‌. چنانكه‌في‌المثل‌ولايت‌پدر و رهبران‌سياسي‌، رابطه‌اي‌عرضي‌است‌اما ولايت‌الهي‌، رابطه‌ي‌طولي‌است‌).
اساساً همانطوريكه‌يونانيان‌و متفكران‌دوره‌جديد عالم‌طبيعت‌را وصف‌يا تبيين‌كرده‌اند، نقاشان‌و صورتگران‌نيز به‌واسطة‌صورتهاي‌خيالي‌خويش‌به‌ابداع‌آن‌پرداخته‌اند. و از آنجا تخيل‌ابداعي‌يوناني‌و جديد به‌اقتضاي‌روح‌زمانه‌در هنر هنرمندان‌ظاهر شده‌است‌. اگر به‌تعبير هيدگر در عصر ماقبل‌متافيزيك‌حكماي‌يونان‌طبيعت‌(فوسيس‌ physis ) را چون‌شكفتگي‌و مراحل‌رشد اشياء و امور از آغاز تا پايان‌زندگي‌تلقي‌مي‌كردند، هنرمندان‌يز به‌نحوي‌ديگر به‌اين‌دريافت‌مي‌رسيدند. اما دربارة‌عالم‌طبيعي‌كه‌هنرمندان‌عصر اسلامي‌به‌ابداع‌آن‌مي‌پرداختند و از قواعد پرسپكتيو يوناني‌يا جديد تبعيت‌نمي‌كرد.
برخي‌از مستشرقين‌تحقيقات‌مفصلي‌از نظرگاه‌تاريخي‌و حكمي‌نموده‌اند، و نويسندگان‌ايراني‌نيز با تأسي‌از آنان‌دقت‌بسيار به‌كار برده‌اند. بعضي‌نيز از نظرگاه‌معنوي‌عالم‌طبيعت‌هنرمندان‌عصر اسلامي‌را عالم‌ملكوت‌و مثال‌تلقي‌كرده‌اند؛ بدين‌معني‌كه‌از نظر آنان‌طبيعت‌از افق‌ملكوت‌براي‌اين‌هنرمندان‌منكشف‌شده‌است‌كه‌تفصيل‌آن‌در فصل‌نقاشي‌اسلامي‌خواهد آمد. در اينجا اجمالاً بگوييم‌كه‌اساساً فضاي‌نقاشي‌عصر اسلامي‌با ملاكهاي‌زيبايي‌شناسي‌و زمينة‌فكري‌و فلسفي‌و هنري‌و جهانشناسي‌نقاشاني‌كه‌اين‌مينياتورها را بوجود آورده‌اند كاملاً با زمينة‌فلسفي‌مفسران‌غربي‌معاصر آنها متفاوت‌است‌.
فلسفة‌دكارت‌كه‌در واقع‌زمينة‌اصلي‌تفكر جديد اروپايي‌است‌واقعيت‌را در فلسفه‌و علوم‌غربي‌و نيز در ديد كلي‌غربيان‌به‌دو قلمروي‌متمايز تقسيم‌كرد: «عالم‌فكر و انديشه‌» و «عالم‌بُعد و فضا» كه‌صرفاً با جهان‌مادي‌منطبق‌شده‌بود. هرگاه‌امروزه‌صحبت‌از فضا مي‌شود، چه‌فضاي‌مستقيم‌فيزيك‌نيوتوني‌مطرح‌باشد چه‌فضاي‌منحني‌فيزيك‌نسبيت‌، مقصود صرفاً همان‌عالم‌زمان‌و مكان‌مادي‌فاني‌است‌كه‌با واقعيت‌يكي‌دانسته‌مي‌شود. امروزه‌در غرب‌ديگر تصوري‌از فضا و مكان‌غيرمادي‌و غيرجسماني‌باقي‌وجود ندارد و اگر نيز سخني‌از چنين‌فضايي‌پيش‌آيد آن‌را نتيجة‌توهم‌بشري‌دانسته‌و براي‌ آن‌جنبة‌وجودي‌قائل‌نيستند. ديگر تصور فلسفة‌اروپايي‌از واقعيت‌جايي‌براي‌فضايي‌واقعي‌لكن‌غيرمادي‌باقي‌نگذاشته‌است‌. ولي‌هنر تمدنهاي‌ديني‌درست‌با چنين‌فضايي‌سروكار دارد.

گفتيم‌كه‌در دوره‌جديد يعني‌در عصر كلاسيك‌و باروك‌هنرمندان‌عالم‌را از منظر جسماني‌و فيزيكي‌ابداع‌و محاكات‌مي‌كردند، اما پس‌از طي‌تجربياتي‌بر مبناي‌مناظر و مراياي‌رنسانسي‌سرانجام‌نظريه‌فيزيكي‌و نوري‌اين‌جهاني‌از وضع‌قديم‌خود به‌وضعي‌جديد وارد شد. در اين‌اوضاع‌هنر غربي‌كه‌به‌عصر هنر مدرن‌وارد مي‌شود، پرسپكتيو خطي‌را رها مي‌كند و صورتهاي‌كاو و كوژ بر هنر تصويرگري‌غلبه‌پيدا مي‌كند و افق‌ديد انساني‌تابع‌ساحات‌نفساني‌و وهمي‌او مي‌گردد، در حالي‌كه‌در گذشته‌تابع‌ساحت‌جسماني‌و حسي‌به‌معني‌تكنيكي‌و مكانيكي‌لفظ‌بود كه‌در آن‌طبيعت‌«بيجان‌» تلقي‌مي‌شد. در هنر پست‌مدرن‌، هنر آزاد از هر قيد و بندي‌محسوب‌گرديد، لذا هنرمند بي‌محابا جهان‌هيولايي‌خويش‌را بي‌رحمانه‌بر پرده‌خيال‌نفساني‌خويش‌كشيد. برخي‌از ظاهرپرستان‌و ساده‌انديشان‌اين‌را با روحانيت‌هنر سنتي‌يكي‌انگاشته‌اند و چون‌صورتگري‌مدرن‌فاقد هرگونه‌پرسپكتيو تصنعي‌و طبيعي‌است‌به‌زعم‌آنان‌جهان‌صورتگران‌با جهاني‌كه‌در قرون‌وسطي‌و عالم‌اسلامي‌جلوه‌كرده‌بود پيوند مي‌خورد.
بنابراين‌، نقاشي‌مانوي‌نيز بر سطوح‌دوبعدي‌بدون‌عمق‌شكل‌مي‌گيرد. به‌اين‌ترتيب‌كه‌در نقاشيهاي‌اين‌دوره‌تنها يك‌نقطه‌نظر وجود ندارد تا همه‌خطوط‌بر اساس‌آن‌نظام‌گيرند، بلكه‌نقاط‌متعددي‌روي‌سطح‌وجود دارد. در اين‌تصاوير عمق‌با لايه‌لايه‌و چندسطحي‌كردن‌از طريق‌سطوح‌نقوش‌نمايش‌داده‌مي‌شود. چنين‌فضايي‌با كل‌و صورت‌نوعي‌فرهنگ‌مطابق‌است‌و غالباً تمثلي‌از جهان‌ملكوتي‌به‌شمار مي‌آيد. از نظرگاه‌اشپنگلري‌كه‌شئون‌فرهنگي‌و تمدني‌در كل‌ارگانيگ‌عالم‌كبير و صغير همبستگي‌پيدا مي‌كند. در اينجا نيز به‌نحوي‌مي‌توان‌از وحدت‌و هماهنگي‌فضاهاي‌بسته‌خانه‌و شهرهاي‌قديم‌ايران‌و ساحت‌بينش‌تخيلي‌قوم‌ايراني‌؛ ميان‌فضاهاي‌چندسطحي‌در نقاشي‌و اصل‌تأويل‌در معارف‌ديني‌شيعه‌؛ ميان‌تناسبات‌معماري‌و رديفهاي‌موسيقي‌ايراني‌، سخن‌گفت‌. اين‌كل‌و صورت‌نوعي‌متعالي‌سبب‌گرديده‌كه‌اشياء از منظري‌غيرطبيعي‌يا ماوراءطبيعي‌مشاهده‌شوند. انسان‌در اين‌حالت‌احساس‌مادي‌و بي‌روح‌نسبت‌به‌اشياء و طبيعت‌ندارد بلكه‌جان‌و نفس‌را صورت‌و حقيقت‌آن‌تلقي‌مي‌كند. در اين‌منظر همه‌عالم‌به‌وجهي‌روحاني‌جلوه‌گر مي‌شود و هنرمند از نظم‌اقليدسي‌ـ عقلي‌هنر پرسپكتيوي‌كه‌در عالم‌يوناني‌و جديد سيطره‌داشته‌فارغ‌مي‌شود و عالم‌واقع‌جاندار و پررمزوراز مي‌گردد. پس‌با اين‌منظر نقاش‌خود را متوجه‌عالمي‌فوق‌طبيعت‌مي‌كند و از اينجا تابع‌پرسپكتيو نمي‌شود.
مميزات‌فوق‌نه‌تنها مميز هنر ايراني‌است‌بلكه‌هنر هندي‌، چيني‌، مصري‌، يوناني‌ماقبل‌كلاسيك‌، بين‌النهريني‌و كلاً همه‌هنرهاي‌اساطيري‌و ديني‌قديم‌نيز چنين‌مميزاتي‌را واجدند كه‌هركدام‌كمابيش‌در ساختمان‌هنر اسلامي‌در حكم‌ماده‌شركت‌داشتند.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

حكمت اُنسی و زیبایی شناسی‌عرفانی هنراسلامی

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 60404499