خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

عشق‌و عاشقی‌و خیال‌معشوق‌

 


اشاره:


عشق‌مشتق‌از «عشقه‌» است‌و عشقه‌آن‌گیاهی‌است‌كه‌در باغ‌پدید آید در بن‌درخت‌... و خود را در درخت‌انسان‌درمی‌پیچد و همچنان‌می‌رود تا نم‌در میان‌درخت‌نماند. عشق‌نیز همچون‌عشقه‌در درخت‌وجود انسان‌درمی‌پیچد و نم‌بشریت‌در او نمی‌گذارد تا شایسته‌آن‌شود كه‌در باغ‌الهی‌جای‌گیرد. نیز در بیان‌عشق‌گفته‌اند: «عشق‌محبت‌مفرط‌است‌و آتشی‌است‌كه‌در عاشق‌می‌افتد و موضع‌این‌آتش‌دل‌است‌و این‌آتش‌از راه‌چشم‌به‌دل‌می‌آید و در دل‌وطن‌می‌سازد و شعله‌این‌آتش‌به‌جمله‌اعضا می‌رسد و بتدریج‌اندرون‌عاشق‌را می‌سوزاند و پاك‌و صافی‌می‌گرداند. بنیاد عشق‌بر معرفت‌عاشق‌نسبت‌به‌كمال‌و جمال‌معشوق‌نهاده‌می‌شود. اگر عشق‌به‌وصل‌انجامد فرومی‌میرد و اگر آتش‌عشق‌برافروزد و وصال‌دست‌ندهد، عاشق‌می‌ماند و یاد یار و خیال‌معشوق‌با همه‌سوز و گدازها، و اشتیاقها.»
به‌تعبیر «ابن‌عربی‌»، «حب‌»، مشترك‌بین‌انسان‌و حیوان‌است‌. در این‌مرحله‌، عاشق‌تنها برای‌ارضای‌میل‌حیوانی‌خود می‌كوشید، خواست‌محبوب‌را در نظر نمی‌گرفت‌و در این‌راه‌از رنجیدن‌و آزردن‌محبوب‌هم‌باكی‌نداشت‌. محبتی‌اینچنین‌یا در قربانگاه‌وصل‌قربان‌می‌شود یا با گذشت‌زمان‌به‌دست‌فراموشی‌سپرده‌می‌آید و یا ـ احیاناً ـ در فراز و نشیب‌خودخواهی‌به‌كینه‌و نفرت‌بدل‌می‌شود.
اما در مرتبة‌عالیتر عشق‌مجازی‌، آدمی‌از مرحله‌طبیعی‌و غریزی‌حیوانی‌فراتر می‌رود و مقدمة‌عشق‌معنوی‌و انسانی‌در او فراهم‌می‌آید. او تا وصول‌به‌عشق‌خیالی‌دو مرحله‌را طی‌می‌كند و آنگاه‌به‌عالم‌خیال‌معشوق‌گام‌می‌نهد: در مرحلة‌اول‌عاشق‌در مقام‌جمع‌بین‌دو ضد (خواست‌خود و خواست‌معشوق‌) است‌و در مرحله‌دوم‌عاشق‌در سیر معنوی‌خود به‌جایی‌می‌رسد كه‌خواست‌معشوق‌را بر خواست‌خود ترجیح‌می‌دهد:

میل‌من‌سوی‌وصال‌و قصد او سوی‌فراق‌
ترك‌كام‌خود گرفتم‌تا برآید كام‌دوست‌

عاشق‌در این‌راه‌چندان‌پیش‌می‌رود تا غرض‌و اراده‌او در غرض‌و اراده‌معشوق‌فانی‌گردد. بدین‌ترتیب‌عاشق‌در سیر كمالی‌خود آرام‌آرام‌در اندیشه‌معشوق‌و خیال‌محبوب‌مستغرق‌می‌شود و از معشوق‌صورتی‌خیالی‌می‌سازد و با آن‌نرد عشق‌می‌بازد:

ز تو هر هدیه‌كه‌بردم‌به‌خیال‌تو سپردم‌
كه‌خیال‌شكرینت‌فرّ و سیمای‌تو دارد

به‌گفته‌«ابن‌عربی‌»، معشوق‌دیگر در چنین‌مرحله‌ای‌معشوق‌عینی‌نیست‌، بلكه‌معشوقی‌است‌كه‌در خیال‌«مصور و ممثل‌» است‌و گونه‌ای‌هستی‌خیالی‌دارد و با دیده‌خیالی‌، در حضرت‌خیالیه‌دیده‌می‌آید. بدین‌ترتیب‌هنرمند و عارف‌به‌مرتبة‌كشف‌خیالیه‌كه‌متعلق‌عالم‌مثال‌و خیال‌منفصل‌است‌می‌رسد. سخن‌حافظ‌ناظر بر چنین‌حالتی‌است‌:

خیال‌روی‌تو در هر طریق‌همره‌ماست‌
نسیم‌موی‌تو پیوند جان‌آگه‌ماست‌

و عاشق‌چنان‌با خیال‌معشوق‌و یاد محبوب‌درمی‌آمیزد كه‌دوگانگی‌از میان‌می‌رود. من‌نمی‌ماند، همه‌او می‌ماند و عاشق‌می‌تواند گفت‌: منم‌آنكه‌عشق‌می‌ورزد و آنكه‌عشق‌می‌ورزد، منم‌«انا من‌اهوی‌و من‌اهوی‌انا».

ز بس‌بستم‌خیال‌تو، «تو» گشتم‌پای‌تا سر «من‌»
«تو» آمد رفته‌رفته‌، رفت‌«من‌» آهسته‌آهسته‌

برای‌سالك‌در این‌مرتبه‌از سیر و سلوك‌ یاد و خیال‌معشوق‌اصالت‌پیدا می‌كند، سالك‌و عاشق‌و مجذوب‌به‌مرتبه‌ای‌می‌رسد و به‌حالی‌كه‌از پرتو آن‌به‌«یاد یار» (خیال‌معشوق‌) دست‌ می‌یابد و این‌حال‌و یاد را از خود او خوشتر می‌دارد. ابن‌عربی‌گوید: «گروهی‌از عاشقان‌به‌محبوبی‌كه‌در خیالشان‌است‌نظر می‌كنند و با او نرد عشق‌می‌بازند و پیوندی‌لطف‌آمیز دارند، پیوندی‌دلپذیرتر از پیوند با معشوق‌در جهان‌واقع‌و یادی‌خوشتر از خود معشوق‌»، چنانكه‌مجنون‌یاد لیلی‌را خوشتر می‌داشت‌. «عطار» در «المقالة‌الاول‌» از كتاب‌مصیبت‌نامه‌مسئله‌اهمیت‌یاد معشوق‌(خدا) را طرح‌می‌كند و می‌گوید: «جبرئیل‌با رنج‌بسیار به‌گنج‌یاد كردگار رسید، یادی‌كه‌فخر همه‌سرمایه‌هاست‌.»:

جبرئیل‌از بعد چندین‌ساله‌كار
یافت‌گنج‌یادكرد كردگار
یاد او مغز همه‌سرمایه‌هاست‌
ذكر او ارواح‌را پیرایه‌هاست‌
گر ملایك‌را نبودی‌یاد او
نیستندی‌بنده‌آزاد او

این‌همه‌تأكید بر اهمیت‌یاد معشوق‌برای‌آن‌است‌كه‌اگر عاشق‌به‌ذكر محبوب‌و خیال‌معشوق‌پردازد و یاد غیر را در حساب‌نیاورد و به‌فراموشی‌سپارد به‌جایی‌می‌رسد كه‌می‌تواند گفت‌:

چنان‌پر شد فضای‌سینه‌از دوست‌
كه‌فكر خویش‌گم‌شد از ضمیرم‌

آن‌وقت‌همه‌او می‌شود، «خود» را در میان‌نمی‌بیند و بدین‌سان‌آماده‌وصول‌و وصال‌می‌گردد.
در این‌وضع‌و حال‌و مقام‌، عاشق‌فقط‌به‌عشق‌روی‌می‌آورد و عشق‌مطلوب‌او می‌شود. به‌اقتضای‌این‌حال‌، یعنی‌در مقام‌عشق‌،گاه‌عاشق‌بدانجا می‌رسد كه‌معشوق‌خود را می‌بیند و نمی‌شناسد. به‌گفته‌ابن‌عربی‌: «دلپذیرترین‌و لطیف‌ترین‌گونه‌محبت‌و عشق‌است‌، یعنی‌عشق‌به‌عشق‌، حب‌به‌حب‌، و آن‌همانا از عشق‌به‌معشوق‌نپرداختن‌است‌، غرق‌در محبت‌بودن‌، بنده‌عشق‌بودن‌و از هر دو جهان‌آزاد گشتن‌است‌»:

صحبت‌حور نخواهم‌كه‌بود عین‌قصور
از خیال‌تو اگر با دگری‌پردازم‌

این‌دلپذیرترین‌گونه‌عشق‌است‌و مرتبه‌ای‌است‌والا در وصل‌و قرب‌كه‌چون‌عاشق‌بدان‌رسد نه‌عارف‌می‌ماند و نه‌معروف‌، نه‌عاشق‌می‌ماند و نه‌معشوق‌، تنها عشق‌می‌ماند و بس‌كه‌در دو صورت‌جلوه‌گر می‌شود و به‌دو نام‌خوانده‌می‌شود: عاشق‌و معشوق‌. متعلق‌عشق‌امری‌معدوم‌است‌به‌عدم‌اضافی‌و نسبی‌زیرا هنوز عاشق‌به‌آن‌وصل‌پیدا نكرده‌است‌. از اینجا عشق‌كه‌نحوی‌طلب‌است‌در پی‌مطلوب‌یعنی‌معشوق‌است‌و وصل‌آن‌هنوز معدوم‌است‌. این‌منظر ابن‌عربی‌از عشق‌است‌. برای‌حافظ‌و بعضی‌عرفا عشق‌كمال‌است‌و به‌گفته‌حافظ‌عشق‌«هنر» است‌، هنری‌والا (فن‌شریف‌):

عشق‌می‌ورزم‌و امید كه‌این‌فن‌شریف‌
چون‌هنرهای‌دگر موجب‌حرمان‌نشود

هنر در اینجا به‌معنی‌عام‌آن‌است‌نه‌به‌معنی‌خاص‌. هنر به‌معنی‌عام‌همان‌كمالات‌و فضایل‌است‌. از اینجا عارف‌و فقیه‌نیز هنرمندند، اما هنرمند به‌معنی‌عام‌. اما آنچه‌با صورت‌خیالی‌سر و كار دارد در زمره‌هنر به‌معنی‌خاص‌است‌. از این‌رو نقاش‌، شاعر و معمار هنرمندند به‌معنی‌خاص‌. پس‌عشق‌كه‌از كمالات‌است‌در زمره‌هنر به‌معنی‌عام‌است‌.
عاشق‌طالب‌معشوقی‌است‌حقیقی‌و چون‌چنین‌معشوقی‌را در عالم‌واقع‌نمی‌یابد به‌یاد محبوب‌پناه‌می‌برد و دل‌به‌خیال‌معشوق‌می‌سپارد، خیالی‌كه‌خود در ساختن‌و پرداختن‌آن‌برابر ایده‌آلها و آرزوها، نقشی‌بنیادی‌دارد:

بی‌خیالش‌مباد منظر چشم‌
زانكه‌این‌گوشه‌جای‌خلوت‌اوست‌

دارم‌عجب‌ز نقش‌خیالش‌كه‌چون‌نرفت‌
از دیده‌ام‌كه‌دم‌به‌دمش‌كار شستشوست‌

خیال‌روی‌تو چون‌بگذرد به‌گلشن‌چشم‌
دل‌از پی‌نظر آید به‌سوی‌روزن‌چشم‌

خیال‌تو در كارگاه‌دیده‌كشیدم‌
به‌صورت‌تو نگاری‌نه‌دیدم‌و نه‌شنیدم‌

قانع‌به‌خیالی‌ز تو بودیم‌چو حافظ‌
یا رب‌چه‌گدا همت‌و شاهانه‌نهادیم‌

شاه‌نشین‌چشم‌من‌تكیه‌گه‌خیال‌توست‌
جای‌دعاست‌شاه‌من‌بی‌تو مباد جای‌تو

با خیال‌و یاد معشوق‌، سالك‌مستعد وصل‌می‌شود كه‌غایت‌عشق‌است‌. خیال‌معشوق‌گرچه‌در مراتب‌معرفت‌در توان‌همه‌نیست‌، اما به‌قول‌حافظ‌، در هر حال‌فراتر از «آینه‌خیال‌و اوهام‌» نیست‌:

عكس‌روی‌تو چو در آینه‌جام‌افتاد
عارف‌از خنده‌می‌در طمع‌خام‌افتاد
این‌همه‌عكس‌می‌و نقش‌مخالف‌كه‌نمود
یك‌فروغ‌رخ‌ساقی‌است‌كه‌در جام‌افتاد
حسن‌روی‌تو به‌یك‌جلوه‌كه‌در آینه‌كرد
این‌همه‌نقش‌در آیینة‌اوهام‌افتاد

كمال‌آن‌است‌كه‌صورت‌خیالی‌نقش‌بازد و معشوق‌خود بی‌حجاب‌روی‌نماید و صورت‌خیالی‌سكوی‌پرش‌به‌اصل‌خود باشد:

حالی‌خیال‌وصلت‌خوش‌می‌دهد فریبم‌
تا خود چه‌نقش‌بازد این‌صورت‌خیالی‌

یا:

چون‌خیال‌غایب‌اندر سینه‌رفت‌
چون‌كه‌حاضر شد خیال‌او برفت‌

در واقع‌خیال‌و صورت‌خیالی‌به‌تعبیر مولانا نیست‌وش‌است‌و در این‌بین‌واسطه‌تقرب‌به‌حق‌:

می‌رسید از دور مانند هلال‌
نیست‌بود و هست‌بر شكل‌خیال‌
نیست‌وش‌باشد خیال‌اندر جهان‌
تو جهانی‌بر خیالی‌بین‌روان‌

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

حكمت اُنسی و زیبایی شناسی‌عرفانی هنراسلامی

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61139277