خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

ادامه 2 ...

 


اشاره:


ماهيت‌ قوانين‌ جديد

Lois (به‌ فرانسه‌)، Laws (به‌ انگليسي‌) و Legis و Lex (به‌ لاتين‌) به‌ معني‌ نظام‌، شريعت‌، اصل‌ و ناموس‌ و قاعده‌ كه‌ تنظيم‌ كننده‌ي‌ روابط‌ موجودات‌ و انسانهاست‌. منتسكيو قانون‌ را با نقل‌ قولي‌ از پلوتارك‌ مبدأ فنا و بقاي‌ موجودات‌ مي‌داند. اين‌ نظر پس‌ از انتشار روح‌القوانين‌ مورد انتقاد قرار مي‌گيرد و او در رساله‌ دفاعيه‌ خود بدان‌ پاسخ‌ مي‌دهد. از نظر منتسكيو قوانين‌ دو دسته‌اند اول‌ قوانين‌ طبيعي‌، دوم‌ قوانين‌ وضعي‌. قوانين‌ طبيعي‌ Law of Nature از نظر منتسكيو قوانين‌ «طبيعت‌» به‌ معني‌ عالم‌ بي‌جان‌ نيست‌ بلكه‌ قوانين‌ اجتماعي‌ و انساني‌ است‌.
بنابراين‌ قوانين‌ طبيعي‌ در قلمرو جامعه‌شناسي‌، انسان‌شناسي‌، روان‌شناسي‌ و كلا" علوم‌ انساني‌ قرار مي‌گيرد، نه‌ در حوزه‌ مكانيك‌ و فيزيك‌ متعارف‌ اجسام‌ طبيعي‌. اما در باب‌ سابقه‌ تكوين‌ اين‌ فكر بايد گفت‌ كه‌ اروپا در سده‌هاي‌ هفدهم‌ و هيجدهم‌ با تحولاتي‌ اساسي‌ روبرو گرديد. يكي‌ از اين‌ تحولات‌ نگاهي‌ نو به‌ تاريخ‌ و جامعه‌ بود. در همين‌ روزگار متفكران‌ غربي‌ درصدد آن‌ برآمدند كه‌ پديدارهاي‌ اجتماعي‌ را چون‌ پديدارهاي‌ طبيعي‌ تبيين‌ كنند. موقعيت‌ علوم‌ طبيعت‌ و تأثير آن‌ در حوزه‌ ساير علوم‌ اين‌ فكر را تشديد مي‌كرد، از اينجا خداباوران‌ (دئيست‌) منورالفكر انگليسي‌ و فيلسوفان‌ مادي‌ مذهب‌ فرانسوي‌ اعلام‌ كردند كه‌ جامعه‌ مانند طبيعت‌ تابع‌ قوانين‌ طبيعي‌ است‌ پس‌ از اين‌، نظريه‌هاي‌ كهن‌ انسان‌ طبيعي‌ و قانون‌ طبيعي‌ به‌ حوزه‌ي‌ علوم‌ انساني‌ راه‌ يافت‌. چنانكه‌ منتسكيو در بحث‌ قوانين‌ طبيعي‌ خداشناسي‌ را چون‌ علوم‌ طبيعي‌ تلقي‌ مي‌كند كه‌ از بينش‌ و آگاهي‌ عقلاني‌ بشر كه‌ زاييده‌ طبيعت‌ اوست‌ به‌ عنوان‌ يك‌ موجود عقلاني‌ و اجتماعي‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد.
در علوم‌ اقتصادي‌ نيز طرفداران‌ بورژوازي‌ از آزادي‌ طبيعي‌ سخن‌ مي‌گفتند و فيزيوكراتها دخالت‌ در امور اقتصادي‌ را دخالت‌ در كار خدا مي‌دانستند. فلسفه‌ اجتماعي‌ به‌ الهام‌ نظام‌ طبيعت‌ در كشف‌ نظام‌ جامعه‌ مي‌كوشيد، اگوست‌ كنت‌ فيزيك‌ اجتماعي‌ را در قرن‌ نوزده‌ بر اين‌ اساس‌ بنا كرد. در همين‌ عصر اسپنسر با مفاهيم‌ فيزيكي‌ به‌ تبيين‌ زندگي‌ اجتماعي‌ پرداخت‌ و باركلي‌ بر اساس‌ علوم‌ طبيعي‌ و تحت‌ تأثير نظريه‌ جاذبه‌ فيزيكي‌ نيوتون‌، كتاب‌ جاذبه‌ اخلاقي‌ را نوشت‌. گيدينگز در كتاب‌ اصول‌ جامعه‌شناسي‌، عوامل‌ رواني‌ را به‌ عوامل‌ فيزيكي‌ پيوند داد. به‌ اين‌ ترتيب‌ قانون‌ طبيعي‌ سابقه‌اش‌ به‌ فيلسوفان‌ يوناني‌ قرن‌ پنجم‌ قبل‌ از ميلاد يعني‌ سوفسطائيان‌ برمي‌گردد كه‌ در تاريخ‌ تفكر همواره‌ بازانديشي‌ شده‌ است‌. اين‌ قوانين‌ كه‌ در قرون‌ وسطي‌ تجلي‌ خرد آسماني‌ خوانده‌ مي‌شد پس‌ از نهضت‌ اصلاح‌ دين‌ و خروج‌ تدريجي‌ متفكران‌ غرب‌ از احاطه‌ تفكر ديني‌ بر آنان‌ به‌ نحوي‌ اين‌ جهاني‌ ملاحظه‌ گرديد.

متفكراني‌ چون‌ گروسيوس‌ هلندي‌ و پوفندورف‌ آلماني‌ با انتشار نوشته‌هايي‌ در اين‌ زمينه‌ در قرن‌ هفدهم‌ طبيعت‌ و ذات‌ آدمي‌ و خود به‌ خود قانون‌ طبيعي‌ را يكسره‌ به‌ خرد و خردانگاري‌ پيوند دادند و قانون‌ طبيعي‌ را از يافته‌هاي‌ خرد بشمار آوردند. اين‌ نظريه‌ در قرون‌ بعدي‌ غلبه‌ يافت‌ و در سده‌ 18 به‌ شيوه‌اي‌ آشكار و روشن‌ به‌ «حقوق‌ طبيعي‌» تعبير شد كه‌ حق‌ زندگي‌، آزادي‌ و مالكيت‌ را براي‌ همه‌ انسانها در بر مي‌گرفت‌ و بنا بر مضامين‌ اعلاميه‌ استقلال‌ آمريكا در سال‌ 1776 اين‌ قوانين‌ را طبيعت‌ و آفريدگار طبيعت‌ به‌ اهل‌ عالم‌ ارزاني‌ داشته‌ است‌. «اعلاميه‌ حقوق‌ بشر و شهروند فرانسه‌ نيز كه‌ در سال‌ 1789 تهيه‌ شد آزادي‌، مالكيت‌ و امنيت‌ و مقاومت‌ در برابر ستمگري‌ را از حقوق‌ طبيعي‌ و فنا ناپذير انسانها بشمار مي‌آورد. از اينجا بايد دريافت‌ كه‌ در ميان‌ طبقات‌ مختلف‌، اين‌ بورژواها هستند كه‌ از نظريه‌ حقوق‌ و قانون‌ طبيعي‌ بهره‌مند مي‌شوند بنابراين‌ «چهار قانون‌ اول‌ طبيعت‌» از نظر منتسكيو عبارتند از:

«صلح‌» ناشي‌ از احساس‌ ترس‌ و ضعف‌.

«جستجوي‌ خوراك‌» ناشي‌ از احساس‌ احتياج‌.

«ميل‌ نزديكي‌ انسانها به‌ يكديگر» ناشي‌ از احساس‌ لذت‌.

«ميل‌ به‌ زندگي‌ در اجتماع‌» ناشي‌ از شعور و دانش‌.

از نظر منتسكيو «قانوني‌ كه‌ در ذهن‌ ما فكر يك‌ خالق‌ را نقش‌ مي‌كند و ما را به‌ سوي‌ او مي‌كشاند از لحاظ‌ اهميتي‌ كه‌ دارد اولين‌ قانون‌ طبيعي‌ است‌ ولي‌ بايد دانست‌ از لحاظ‌ ترتيب‌ در درجه‌ اول‌ نيست‌».


نظر متفكران‌ رباني‌ در باب‌ وضع‌ قوانين‌

قدر مسلم‌ اين‌ است‌ كه‌ اصالت‌ مباحث‌ انتقادي‌ منتقدان‌ جديد در صورتي‌ است‌ كه‌ بخواهيم‌ اصول‌ مفروضه‌ منتسكيو يعني‌ تابعيت‌ «قانون‌ موضوعه‌ بشري‌» را به‌ طبيعت‌ و زمين‌ و زمان‌ فاني‌ بپذيريم‌ و وحي‌ و تشريع‌ شرايع‌ را به‌ عنوان‌ روح‌ قوانين‌ ديني‌ فراموش‌ كنيم‌. از نظر متفكران‌ رباني‌ وضع‌ قوانين‌ دنيوي‌ نيز به‌ نحوه‌ي‌ تعلق‌ آدمي‌ به‌ عالم‌ خويش‌ و اسمي‌ كه‌ در آن‌ دوره‌ مظهر آن‌ است‌ رجوع‌ دارد. اما اين‌ وضع‌ جديد را كه‌ بايد وضع‌ الهي‌ ناميد، موضوع‌ نه‌ به‌ لطف‌ بلكه‌ به‌ قهر است‌. در اين‌ مرتبه‌ قهري‌ بشر خويش‌ را دائر مدار عالم‌ و آدم‌ مي‌بيند، پس‌، از پشت‌ حجاب‌طاغوت‌ به‌ وضع‌قوانين‌ مي‌پردازد و به‌ وهم‌ و پندار خويش‌، وضع‌قوانين‌ را از ناحيه‌ خود تلقي‌مي‌كند. در اين‌ مرحله‌ به‌ اصالت‌ مالكيت‌ و ارزشهاي‌ جديد و بشرانگاري‌ كه‌ روح‌ قانون‌ جديد است‌ قائل‌مي‌شود.


مباني‌ نظري‌ انتقادي‌ دوره‌ جديد و آراء منتسكيو

انتقاداتي‌ كه‌ در ظواهر بحث‌ و طريقت‌ تفكر منتسكيو صورت‌ مي‌گيرد غالبا" بر مبادي‌ تفكر اكنوني‌ مبتني‌ است‌. از تئوريهاي‌ جديدِ ناشي‌ از اين‌ مبادي‌ است‌ كه‌ اكنون‌ براهين‌ و احتجاجات‌ منتسكيو به‌ ضعف‌ گراييده‌ و مورد ترديد قرار گرفته‌ است‌. اما از جهت‌ روح‌ و حقيقت‌ مباحث‌ منتسكيو، بايد پذيرفت‌ كه‌ گرچه‌ اكنون‌ روشهاي‌ پوزيتيويستي‌ مطالعه‌ و پژوهش‌ علوم‌ اجتماعي‌ متزلزل‌ و دچار بحران‌ گشته‌ است‌ و قادر به‌ تبيين‌ بسياري‌ از معضلات‌ و پديدارهاي‌ اجتماعي‌ نيست‌، كمتر انتقادي‌ در عصر حاضر مؤثر مي‌تواند باشد. چرا كه‌ هنوز در روش‌ پژوهش‌ و تبيين‌ «روح‌ قوانين‌ موضوعه‌»، اصول‌ همان‌ اصول‌ فلسفه‌ جديد است‌. حتي‌ قوانين‌ طبيعي‌ كه‌ كاملا" معتبر به‌ اعتبار انساني‌ است‌ چنين‌ است‌. و از اين‌ جهت‌ آن‌ را نيز بايد موضوعه‌ دانست‌ منتهي‌ با توجه‌ به‌ يكساني‌ و انتزاعيت‌ آن‌ به‌ اقتضاي‌ پذيرش‌ قالب‌ رياضي‌ و تجربه‌ رياضي‌ متفاوت‌ مي‌نمايد.


ماركس‌ و انتقاد از منتسكيو

انتقاد از آراء منتسكيو از عصر تأليف‌ آثار او آغاز شده‌ است‌، يكي‌ از مهمترين‌ منقدان‌ او هلوسيوس‌ است‌ كه‌ به‌ مواضع‌ اشرافي‌ اصلاح‌طلبانه‌ و رفرميستي‌ منتسكيو انتقاد داشت‌ و او را غير انقلابي‌ مي‌دانست‌. در حوزه‌ الهيات‌ نيز ژزوئيت‌ها بزرگترين‌ مخالفان‌ او محسوب‌ مي‌شدند. انتقادات‌ شديد دانشگاه‌ سوربن‌ و مجمع‌ اسقفهاي‌ يانسنيست‌ فرانسه‌ كه‌ حكم‌ به‌ تحريم‌ و تكفير آثار منتسكيو كردند، سبب‌ گرديد در سال‌ 1750 منتسكيو دفاعيه‌ خود را از روح‌القوانين‌ بنويسد و بسياري‌ از منورالفكران‌ با وجود اختلاف‌ نظر با او در جهت‌ دفاع‌ از امتيازات‌ آريستوكراتيك‌، به‌ حمايت‌ از او پرداختند.
در عالم‌ غرب‌ روح‌ آراي‌ منتسكيو مقبول‌ و ضروري‌ و حقيقي‌ تلقي‌ مي‌گردد. از اينجا انتقادات‌ متفكران‌ غربي‌ از انتقاد روح‌ آن‌ آراء مبرا بوده‌ حتي‌ انتقاد ماركس‌ كه‌ از ظواهر جامعه‌ غربي‌ فراتر رفته‌ و تا حدي‌ به‌ باطن‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ برخي‌ از واقعيات‌ آن‌ رسيده‌ و بي‌خانماني‌ و بيگانه‌ گشتگي‌ بشر را در نظام‌ تكنيك‌، توليد و مالكيت‌ جديد يافته‌ بود، نتوانست‌ از روح‌ ناسوتي‌ منتسكيو رهايي‌ يابد و از آن‌ بگذرد. او نيز چون‌ همه‌ منتقدان‌ منتسكيو به‌ جهاتي‌ از اين‌ آراء توجه‌ داشته‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ در موضع‌ فسخ‌ فرضيه‌هاي‌ غالب‌ قرن‌ هيجدهم‌ كه‌ بر فيزيكاليسم‌ تأكيد دارد، لحاظ‌ كرد. از نظر ماركس‌ قانون‌ بر خلاف‌ نظر منتسكيو تابع‌ نظام‌ توليد و مالكيت‌ است‌، نه‌ اوضاع‌ طبيعي‌ و جغرافيايي‌ و روانشناسي‌ قوم‌ و امثال‌ آن‌ و آزادي‌ نيز در ذيل‌ اين‌ نظام‌ تعيين‌ و تحديد مي‌شود و حدود حكومتها نيز بر مبناي‌ شيوه‌ توليد اجتماعي‌ و مالكيت‌ ابزار توليد تعيين‌ مي‌گردد. از نظر ماركس‌ آزادي‌ در جامعه‌ سرمايه‌داري‌ و بورژوازي‌ آزادي‌ طبقه‌ سرمايه‌دار است‌ و طبقات‌ ديگر از آن‌ بهره‌اي‌ واقعي‌ نمي‌برند و حتي‌ طبقات‌ زحمتكش‌ با آزادي‌ پارلماني‌ و قانوني‌ بورژوايي‌ تحت‌ كنترل‌ درمي‌آيند. از اينجا بايد آزادي‌ بورژوازي‌ و دموكراسي‌ سرمايه‌داري‌ را ديكتاتوري‌ بورژوازي‌ ناميد و در برابر اين‌ آزادي‌ و حكومت‌، آزادي‌ گروه‌ اكثريت‌ فاقد ابزار توليد يعني‌ پرولتاريا (كارگران‌ صنعتي‌) قرار مي‌گيرد و حاكميت‌ آنان‌ عبارت‌ است‌ از ديكتاتوري‌ پرولتاريا. خلاصه‌ اينكه‌ روح‌ قانون‌ را از نظر ماركس‌ نيز بايد در زمين‌ و زمان‌ فاني‌ اما در نظام‌ اقتصادي‌ جامعه‌ جستجو كرد نه‌ در طبيعت‌ و تمايلات‌ اخلاقي‌ و روحي‌ افراد.


گذر از انديويدوآليسم‌ به‌ كلكتيويسم‌

انتقادات‌ ماركس‌ گرچه‌ مؤثرترين‌ انتقادات‌ نسبت‌ به‌ آراي‌ فيلسوفان‌ سياسي‌ قرون‌ هفده‌ و هيجده‌ بود، اما در حقيقت‌ از خلال‌ آراء او به‌ وضوح‌ مي‌توان‌ گذار جامعه‌ غربي‌ را از مذهب‌ اصالت‌ فرد (انديويدوآليسم‌) به‌ مذهب‌ اصالت‌ جمع‌ (كلكتيويسم‌) و از ليبراليسم‌ فردي‌ به‌ ليبراليسم‌ جمعي‌ (سوسياليسم‌) كه‌ دومي‌ نحوي‌ از ظهورات‌ روح‌ جامعه‌ و تفكر سياسي‌ دوره‌ جديد است‌، مشاهده‌ كرد.

بحران‌ در تفكر كلاسيك‌ جديد و فروپاشي‌ روش‌ منطقي‌ دكارتي‌ و نفوذ عقلي‌ فرانسه‌ ـ عقل‌ مشترك‌ همگاني‌ عصر سوداگري‌ در مقابل‌ عقل‌ هدايت‌ رحماني‌ عصر ديانت‌ (گسسته‌ خردي‌)
بدين‌ ترتيب‌ با بحران‌ در تفكر كلاسيك‌ جديد كه‌ با راسيوناليسم‌ دكارت‌ قوام‌ يافته‌ و با اسپينوزا و لاك‌ و باركلي‌ و هيوم‌ و ليبنيتس‌ به‌ انجام‌ رسيده‌ بود و با ظهور متفكراني‌ چون‌ روسو وكانت‌ كه‌ عقل‌ سليم‌ (عقل‌ نظري‌ و عملي‌ دوره‌ جديد) را مورد انتقاد قرار دادند تمدن‌ غربي‌ به‌ مرحله‌اي‌ جديد وارد گرديد.
پايه‌ اريكه‌ و تاج‌ و تخت‌ عقل‌ مشترك‌ همگاني‌ جديد كه‌ با انقلاب‌ فرانسه‌ به‌ تماميت‌ خويش‌ رسيده‌ بود، فرو ريخت‌. چنانكه‌ بعضي‌ از مورخان‌ گفته‌اند بعد از سال‌ 1815 و سقوط‌ امپراطوري‌ ناپلئون‌، اروپا نفس‌ تازه‌ كرد و مدار دوران‌ خود را به‌ نحوي‌ تغيير داد و به‌ ساحتي‌ ديگر از صورت‌ نوعي‌ تفكر جديد كه‌ به‌ تعبير نيچه‌ ساحت‌ ديونوسوسي‌ است‌ روي‌ آورد.

چنانكه‌ پير روسو مي‌گويد:
نفوذ فرانسوي‌ كه‌ از دوران‌ لوئي‌ چهاردهم‌، حاكم‌ و فرمانرواي‌ اروپا بود و ناپلئون‌ نيز به‌ وسيله‌ سرنيزه‌ي‌ سربازان‌ خود آن‌ را تحكيم‌ بخشيد، ناگهان‌ فرو ريخت‌. ناپلئون‌ با اعتقاد به‌ آزادي‌ و برادري‌ و برابري‌ جمهوري‌ انقلاب‌ فرانسه‌ به‌ سرزمينهاي‌ ديگر لشكركشي‌ مي‌كرد اما قدرت‌ برتر معنوي‌ ـ فكري‌ فرانسه‌ با اين‌ لشكركشي‌ها به‌ پايان‌ رسيد. و ناسيوناليسم‌ آلماني‌ و نيز رومانتيسم‌ اروپايي‌ در برابر خردانگاري‌ و ليبراليسم‌ انديويدوآليستي‌ عصر روشن‌رائي‌ فرانسه‌، اين‌ قدرت‌ را ساقط‌ كرد.
درواقع‌ امپراطوري‌ ناپلئون‌ فقط‌ كشورهاي‌ اروپا را تحت‌ تسلط‌ بيرق‌ سه‌ رنگ‌ فرانسه‌ در نياورده‌ و با يكديگر ارتباط‌ نداده‌ بود بلكه‌ توده‌هاي‌ مردم‌ و متفكرين‌ و دانشمندان‌ را نيز به‌ وسيله‌ فلسفه‌ فرانسوي‌ قرن‌ هيجدهم‌ و روش‌ منطقي‌ و استدلالي‌ تجربي‌ دكارت‌ فتح‌ كرده‌ بود. از نتايج‌ انقلاب‌ فرانسه‌ و سيطره‌ ناپلئون‌، تماميت‌ و پايان‌ عمر اين‌ فلسفه‌، پايان‌ قدرت‌ فائقه‌ فرانسه‌ در قرن‌ هيجده‌ بود. سقوط‌ عقاب‌ موجب‌ نفي‌ و طرد اين‌ فلسفه‌ و روش‌ منطقي‌ آن‌ گرديد (كه‌ به‌ تعبير مارتين‌ هيدگر از مميزات‌ تفكر فرانسوي‌ است‌). نبوغ‌ عقلي‌ فرانسوي‌ نيز همراه‌ شهر پاريس‌ به‌ زير چكمه‌ متفقين‌ افتاد و اروپاي‌ خشمگين‌ عليه‌ اين‌ روح‌ نظم‌ و استدلال‌ كه‌ مدتهاي‌ مديد مورد احترام‌ و اكرامش‌ بود، شروع‌ به‌ عكس‌العمل‌ شديد كرد و آنچه‌ را كه‌ تا آن‌ هنگام‌ پرستش‌ مي‌كرد، آتش‌ زد و با نهايت‌ خشم‌ و شدت‌ حكومت‌ استبدادي‌ عقل‌ را محو و باطل‌ خواند و با يونانيان‌ كه‌ ژاكوبن‌ها خود را مريد آنان‌ اعلام‌ كرده‌ بودند، قطع‌ علاقه‌ كرد. البته‌ دوري‌ از يونان‌ به‌ معني‌ پشت‌ كردن‌ به‌ حيات‌ دنيوي‌ يوناني‌ نبود بلكه‌ يك‌ نوع‌ تغيير وضع‌ نسبت‌ بدان‌ تلقي‌ مي‌شد و حتي‌ رجوع‌ به‌ قصه‌هاي‌ قرون‌ وسطائي‌ به‌ معني‌ اقبال‌ اروپائيان‌ به‌ سوي‌ دين‌ نبود، بلكه‌ صرفا" نحوي‌ معارضه‌ و طلب‌ آزادي‌ از استبداد عقل‌ جزوي‌ و روي‌ آوردن‌ به‌ آزادي‌ تخيلي‌ نفساني‌ محسوب‌ مي‌شد.
روش‌ كلاسيك‌ كه‌ تا آن‌ هنگام‌ حاكم‌ بر افكار بود كنار گذاشته‌ شد و شوق‌ روش‌جديد جانشين‌ آن‌ گرديد. افكاري‌ عاميانه‌ كه‌ حاكم‌ بر اذهان‌ و افهام‌ عموم‌ شده‌بود، درصدد برآمد تا آنان‌ را به‌ سوي‌ مرتبه‌ رفيع‌تري‌ راهنمايي‌كند. بنابراين‌ فرياد نفرت‌ از تعقل‌ و منطق‌ بلند شد و همه‌ مردم‌ مست‌ افكار خارق‌العاده‌ و افراط‌ در تخيل‌ شدند و عنان‌ تصورات‌ و خيال‌ بافيها را رها كردند. بدين‌ ترتيب‌ نهضت‌ رمانتيسم‌ آغاز گرديد و تفكر شاعرانه‌ مقبول‌ افتاد و به‌ قولي‌ روح‌ ديونوسوسي‌ غربيان‌ بيدار شد و بر روح‌ آپولوني‌ برتري‌ يافت‌. جوانان‌ فرانسوي‌ كه‌ سلطنت‌طلب‌ و خواهان‌ حكومت‌ مطلق‌ بودند نيز وارد ميدان‌ مبارزه‌ شدند.
لامارتين‌ كتاب‌ تفكرات‌ را منتشر كرد و ويكتورهوگو غزليات‌ و اشعار اساطيري‌ را انتشار داد. طولي‌ نكشيد كه‌ اروپا وارد اين‌ توده‌ درهم‌ و برهم‌ شد و در تمام‌ شئون‌ فعاليت‌ اجتماعي‌ همين‌ اشتهاي‌ اغراق‌ و افراط‌ در اعمال‌ عجيب‌ و غريب‌ ظاهر گشت‌ و شخصيتهاي‌ غيرعادي‌ كه‌ از شدت‌ تب‌ و حرارت‌ مي‌سوختند از حدود زمان‌ خود تجاوز كردند و كار افراط‌ در احساسات‌ و پرستش‌ را تا مرتبه‌ جنون‌ و سرسام‌ رسانيدند. دستور اين‌ بود كه‌ ديگر بتهاي‌ قديم‌ را احترام‌ نگذارند و آنها را بشكنند و تخيلات‌ و تصورات‌ آشفته‌ را آزادي‌ بخشند و اجازه‌ پرواز نامحدود دهند. هوگو با نوشتن‌ «هرناني‌» پا بر زمين‌ مي‌كوبيد و كلاسيك‌ها را به‌ مبارزه‌ مي‌طلبيد. لوباچفسكي‌ يا ويكتور هوگوي‌ رياضي‌دان‌ عقايد كهن‌ اقليدسي‌ را نابود كرد و روي‌ خرابه‌هاي‌ آن‌ بيرق‌ انقلاب‌ را برپا ساخت‌.


روش‌ علمي‌ كلاسيك‌

سابقه‌ اين‌ تحولات‌ به‌ عصر سيطره‌ روش‌ علمي‌ كلاسيك‌ بر مي‌گردد. زماني‌ كه‌ روسو و كانت‌ بر خلاف‌ جريان‌ غالب‌ سه‌ قرن‌ اول‌ دوره‌ جديد به‌ طرح‌ مسائل‌ جديد پرداختند در عصري‌ كه‌ همه‌ پذيرفته‌ بودند، روش‌ علمي‌ مسلم‌ترين‌ و درست‌ترين‌ و كاملترين‌ روش‌ است‌ و قدر مسلم‌ اين‌ روش‌ بر زندگاني‌ انسان‌ مسلط‌ گشته‌ بود ديگر بحث‌ درباره‌ روش‌ علمي‌ جايز نبود و صاحبان‌ افكار و آراي‌ بزرگ‌ اين‌ موضوع‌ را قطعي‌ مي‌دانستند كه‌ آن‌ ساعت‌ كه‌ روش‌ علمي‌ حاكم‌ بر تمام‌ جهان‌ گردد، نزديك‌ مي‌شود.
روش‌ پژوهش‌ علمي‌ را كه‌ به‌ روش‌ ابژكتيو مشهور است‌، به‌ معني‌ روش‌ عيني‌ كه‌ بدان‌ ترجمه‌ مي‌شود، نيست‌ بلكه‌ مراد از آن‌، يقين‌ علمي‌ است‌ و اين‌ يقين‌ با اطلاق‌ و اعمال‌ روشهاي‌ علمي‌ حاصل‌ مي‌شود و ناچار سوبژكتيو است‌. درواقع‌ سوبژكتيو بودن‌ و ابژكتيو بودن‌ با هم‌ ملازمت‌ دارند و علم‌ حصولي‌ ضمن‌ دوگانگي‌ جمع‌ اين‌ دو يعني‌ فاعل‌ شناسائي‌ و مفعول‌ شناسائي‌ است‌. اما در مراتب‌ علم‌ حضوري‌ چون‌ دين‌ و هنر و عرفان‌ اين‌ دو وحدت‌ مي‌يابند و دوگانگي‌ فاعل‌ و مفعول‌ شناسايي‌ زائل‌ مي‌شود و از اين‌ حيث‌ اين‌ معارف‌ وراي‌ سوبژه‌ و ابژه‌اند. در حقيقت‌ ابژه‌ صورتي‌ است‌ كه‌ مدرِك‌ به‌ مدرَك‌ مي‌دهد، از اين‌ رو معتبر به‌ اعتبار فاعل‌ شناسايي‌ است‌ و روشهايي‌ كه‌ براي‌ تجربه‌ حسي‌ يا خيالي‌ يا عقلي‌ و وهمي‌ مورد شناسايي‌ (معتبر به‌ اعتبار فاعل‌ و موضوع‌) اعمال‌ مي‌شود خود بالذات‌ سوبژكتيو است‌، و تعلق‌ به‌ موضوع‌ و متعلق‌ شناسايي‌ دارد. اين‌ نظر بر همه‌ تئوريها و روشهاي‌ علمي‌ غالب‌ است‌. از نظر كانت‌ قوه‌ي‌ واهمه‌ يا فاهمه‌ صورت‌ را بر ماده‌ كه‌ از تجربه‌ خارجي‌ گرفته‌ مي‌شود، مي‌زند.
از اينجا علوم‌ طبيعت‌ و رياضي‌ جديد علم‌ عقلي‌ نيست‌ بلكه‌ ماده‌ آن‌ از تجربه‌ي‌ خارجي‌ اخذ شده‌ و بشر بدان‌ صورت‌ فاهمه‌ خويش‌ را مي‌زند درستي‌ احكام‌ علمي‌ نيز تابع‌ اعتبار قوه‌ي‌ واهمه‌ يا فاهمه‌ است‌. كانت‌ علم‌ حقيقي‌ را كه‌ فلاسفه‌ قبل‌ از او معتقد بودند (يعني‌ علم‌ به‌ اعيان‌ اشياء بدون‌ آنكه‌ صورت‌ و عين‌ را به‌ اعتبار نفساني‌ مدرِك‌ لحاظ‌ كرده‌ باشند) كه‌ همان‌ علم‌ به‌ اشياء كماهي‌ است‌، منكر مي‌شود و تنها علم‌ معتبر از نظر او همان‌ علم‌ اعتباري‌ است‌. بدين‌ ترتيب‌ كانت‌ هر نوع‌ مابعدالطبيعه‌ عقلي‌ و نظري‌ را انكار كرد و نهايتا" به‌ سخن‌ هيدگر به‌ نحوي‌ ديگر به‌ پرسش‌ از وجود و مابعدالطبيعه‌ رسيد. بديهي‌ است‌ كه‌ اهميت‌ علم‌ از اين‌ نظر در وهمي‌ بودن‌ آن‌ است‌ و ملاك‌ و مناط‌ اعتبار علم‌ نيز انسان‌ است‌ و لغويت‌ و عدم‌ لغويت‌ اساس‌ آن‌. پس‌ از كانت‌ همه‌ پذيرفته‌اند كه‌ بهترين‌ نظريه‌هاي‌ آنان‌ چيزي‌ جز فرضيه‌ها نيستند. اينها نيز به‌ نوبه‌ چنانكه‌ حسيون‌ قديمي‌ طالب‌ بودند، داده‌هاي‌ كاملا" عيني‌ ناشي‌ از روش‌ استدلالي‌ نيستند. بلكه‌ در بسياري‌ موارد تفسير و توضيح‌ حقايقي‌هستند كه‌ درقالب‌ ارتباط‌ با مدل‌خاص‌ رياضي‌ مورد قبولي‌ بيان‌شده‌اند.


قرن‌ هيجدهم‌ و تلقي‌ همگاني‌ در باب‌ دوره‌ قرون‌ وسطي‌ و ايده‌آل‌ دوره‌ جديد

در انتهاي‌ قرن‌ هيجدهم‌ ميلادي‌ اختلاف‌ نظرگاهها در مورد دوره‌ قرون‌ وسطي‌ و دوره‌ جديد پايان‌ يافت‌. در اين‌ موقع‌ با توجه‌ به‌ مقاصد علمي‌ تصور شد كه‌ تنها اين‌ جهان‌ اصالت‌ و حقيقت‌ دارد، همه‌ هستي‌ و همه‌ معني‌ همين‌ است‌ و اين‌ جهان‌ تنها جايي‌ است‌ كه‌ در آن‌ به‌ گفته‌ وردزورث‌ شاعر انگليسي‌ آدمي‌ مي‌تواند شادي‌ و خوشبختي‌ خود را بيابد، البته‌ اگر خوشبختي‌ بطور كلي‌ يافتني‌ باشد. در اين‌ زمان‌ نوعي‌ احساس‌ خوشبختي‌ در هوا پراكنده‌ بود و آن‌ احساس‌ پيشرفت‌ به‌ سوي‌ آينده‌ در تحت‌ توجهات‌ و حمايت‌ خداي‌ تازه‌ يعني‌ عقل‌ مشترك‌ همگاني‌ و فهم‌ متعارف‌ بود كه‌ اكنون‌ تسلط‌ خود را بر پهنه‌ آگاهي‌ بشر غربي‌ گسترده‌ بود.
اين‌ اعتقاد كه‌ جهان‌ جايي‌ نيكو براي‌ زيستن‌ است‌، جائي‌ كه‌ چنانچه‌ منابع‌ طبيعي‌ آن‌ و توانايي‌ و استعداد آدمي‌ به‌ منظور استفاده‌ از آنها بيشتر و به‌ صورتي‌ كارآتر مورد بهره‌برداري‌ قرار گيرد مي‌تواند بهتر شود. و اين‌ كه‌ آدمي‌ بداند چگونه‌ بدين‌ كار بپـردازد و بتواند فنون‌ و ابـزار و آلات‌ فني‌ را توسعـه‌ دهد و تكميل‌ كند، بـدين‌ ترتـيب‌ آرمان‌ و ايده‌آل‌ جامعه‌ جديد جايگـزين‌ جامعه‌ قرون‌ وسطايي‌ شد. ايده‌آلي‌ كه‌ صرفا" آني‌ و گذرا و محدود و بيشتر در جهت‌ رفاه‌ مادي‌ اعضاي‌ جامعه‌ است‌. صورت‌ خيالي‌ و طرحي‌ كه‌ براي‌ جامعه‌ تصوير شده‌، نتيجه‌ وحي‌ نيست‌ بلكه‌ حاصل‌ شيوه‌هاي‌ تجربي‌ و استقرائي‌ استدلالي‌ است‌ كه‌ بر اساس‌ مشاهده‌ و بررسي‌ احتياجات‌ و خصوصيات‌ فردي‌ و نفساني‌ در پي‌ انكشاف‌ جهان‌ و انسان‌ به‌ مثابه‌ منبع‌ انرژي‌ و غرايـز استوار است‌.


تحقق‌ تفكر و جامعه‌ تكنيكي‌ و ماشينيسم‌ غالب‌ قرون‌ هفده‌ و هيجده‌

به‌ هر تقدير چنين‌ جامعه‌ تكنيكي‌ و ماشيني‌ با تفكر تكنيكي‌اش‌، به‌ اقتضاي‌ نسبت‌ جديد انسان‌ با وجود تكوين‌ مي‌يابد. در اين‌ جامعه‌ تفكر معنوي‌ كه‌ در گذشته‌ عاليترين‌ فعاليت‌ و علم‌ ماوراءالطبيعه‌ كه‌ اشرف‌ علوم‌ تلقي‌ مي‌شد به‌ اعتبار اعتبارات‌ عقل‌ جزوي‌ بي‌معني‌ و در زمره‌ جهليات‌ و خرافات‌ بي‌پايه‌ انگاشته‌ مي‌شود و بسط‌ توجه‌ به‌ عقل‌ و وهم‌ و حس‌ جديد و توسعه‌ صنعتي‌ با دوري‌ از تفكر معنوي‌ و وجدان‌ ديني‌ متناسب‌ است‌. از اين‌ پس‌ بايد دانشمندان‌ تكنيكي‌ به‌ جاي‌ رهبران‌ و اولياي‌ دين‌ بنشينند. و بشر را به‌ بهره‌كشي‌ از منابع‌ طبيعي‌ و بالا آوردن‌ سطح‌ رفاه‌ مادي‌ در جهان‌ متهور و متجدد توليد و مصرف‌ كالا و توسعه‌ بي‌ انتهاي‌ اقتصادي‌ دعوت‌ كنند. در اينجا از هدايت‌ ملكوت‌ آسمان‌ خبري‌ نبود. در سايه‌ آداب‌داني‌ و پژوهش‌ همين‌ دانشمندان‌ بود كه‌ سوداگران‌ صنعتي‌ و بانكداران‌ قرن‌ نوزدهم‌ راه‌ خود را به‌ سوي‌ ثروت‌ و تملك‌ هر چه‌ بيشتر هموار و زمينه‌ ويرانگري‌ جهان‌ صنعتي‌ متجدد را تحكيم‌ كردند. در اين‌ زمان‌ اصول‌ اخلاقي‌، رواني‌ و زيباشناسانه‌ علم‌ و فلسفه‌ جديد كه‌ توسط‌ بيكن‌ طرح‌ شده‌ بود، تحقق‌ يافت‌ و تفكر رياضي‌ ـ تجربي‌ گاليله‌ و دكارت‌ و نيوتن‌ كه‌ اصول‌ منطقي‌ و نظريه‌ مكانيكي‌ علم‌ جديد را آموخته‌ بودند، بالتمام‌ به‌ ظهور آمد.
قبلا" نيز اشاره‌ كرديم‌ كه‌ مكانيكاليسم‌ نظريه‌ غالب‌ تا قرن‌ هيجدهم‌ بود. از اينجا بود كه‌ نيوتون‌ علم‌ مادي‌ را ماشيني‌ مي‌دانست‌ و به‌ نظر دكارت‌ جانوران‌ ماشين‌ هستند، به‌ نظر هابز جامعه‌ ماشين‌ است‌ و به‌ نظر لامتري‌ بدن‌ انسان‌ ماشين‌ است‌ و بالاخره‌ به‌ نظر پاولوف‌ رفتار آدمي‌ مثل‌ ماشين‌ است‌، خلاصه‌ آنكه‌ همه‌ چيز حتي‌ مغز آدمي‌ در رديف‌ مدل‌ ماشين‌ قرار مي‌گيرد كه‌ از قطعات‌ و اجزاء و ارقام‌ ساخته‌ شده‌ است‌. مسلما" وقتي‌ جهان‌بيني‌ بر اساس‌ مدل‌ ماشيني‌ بنيان‌ گرفت‌، جهان‌ مكانيكي‌ بر همه‌ چيز غلبه‌ خواهد يافت‌. ماشينهاي‌ كارخانجات‌ اكنون‌ بازتاب‌ بديع‌ فلسفه‌ دكارت‌ و معاصران‌ و پيروان‌ اوست‌. زيرا اين‌ ماشينها همه‌ لازمه‌ منطقي‌ اين‌ فلسفه‌ است‌. در هر حال‌ تفكر ماشيني‌ با تفكر حسابگرانه‌ مناسبت‌ دارد. از اينجا در ذيل‌ نظريه‌ ماشيني‌ بود كه‌ طرز فكر كاملا" كمي‌ درباره‌ طبيعت‌ غلبه‌ يافت‌. اين‌ فكر نخست‌ در شيوه‌ تازه‌ گاليله‌ در مورد مكانيك‌ زميني‌ آشكار شد و او بود كه‌ اين‌ وهم‌ را پر و بال‌ داد كه‌ علم‌ درباره‌ جهان‌ از طريق‌ به‌ كار بردن‌ فنون‌ رياضي‌ بدست‌ مي‌آيد و آنچه‌ در دام‌ ارقام‌ و اعداد نيفتد، علم‌ نيست‌ و سرانجام‌ فاقد هستي‌ است‌، چنانكه‌ در قرن‌ نوزدهم‌ اين‌ نظر با تفكر پوزيتيويستي‌ و با انكار وجود و ماهيت‌ به‌ نهايت‌ رسيد.


انتقاد روسو و كانت‌ از تفكر كلاسيك‌ و عقل‌ نظري‌ قرون‌ هفده‌ و هيجده‌

پس‌ از اين‌ يعني‌ در پايان‌ قرن‌ هيجده‌ اعتقاد به‌ اين‌ اصول‌ بتدريج‌ دچار بحران‌ شد. با ظهور روسو كه‌ گفته‌ بود علم‌ بشر را فاسد كرده‌ است‌، انتقاد از تمدن‌ جديد به‌ نحوي‌ آغاز گرديد. او تمدن‌ را ملامت‌ كرد كه‌ غريزه‌هاي‌ خوب‌ انسان‌ را از بين‌ مي‌برد. مردم‌ بايد كودكان‌ خويش‌ را به‌ تماشاي‌ طبيعت‌ رها كنند. او احساسات‌ را برتر از عقل‌ در نظر آورد و از اين‌ راه‌ در عقايد مردم‌ از جمله‌ مطلق‌ بودن‌ عقل‌ تزلزل‌ ايجاد كرد. پس‌ از او، كانت‌ با انكار مابعدالطبيعه‌ و فلسفه‌ نظري‌ هر گونه‌ علم‌ عقلي‌ را انكار كرد.


ظهور صورت‌ جديدي‌ از علم‌ جديد و تقدس‌ آن‌

سرانجام‌ اين‌ تحولات‌ فكري‌ به‌ نهضت‌ رومانتيسم‌ انجاميد اما هيچگاه‌ تفكر جديد بالكل‌ متزلزل‌ نگرديد و درواقع‌ شأني‌ ديگر از شئون‌ آن‌ را متحقق‌ ساخت‌ و هر دو بر اصالت‌ صور مختلفي‌ از علم‌ تأكيد داشتند. بر اين‌ اساس‌ حوزه‌هاي‌ فلسفي‌ جديد غرب‌ از قبيل‌ مذهب‌ اصالت‌ تجربه‌، مذهب‌ اصالت‌ صلاح‌ عملي‌ و مذهب‌ تحصلي‌ جديد و مذهب‌ پوانكاره‌ و ارنست‌ رنان‌ همه‌ از جهات‌ و اعتبارات‌ مختلف‌ تفصيل‌ علم‌ و فلسفه‌ جديد است‌. چنانكه‌ بعد از تزلزل‌ روش‌ تحليلي‌ پلوراليستي‌ دكارت‌ روش‌ تأليفي‌ هوليستي‌ تاريخي‌ هگل‌ و اتباع‌ او به‌ نحوي‌ اصالت‌ علم‌ جديد را اثبات‌ كردند. و هر دو در يك‌ طريق‌، يعني‌ تحقق‌ آنچه‌ در تفكر جديد به‌ علم‌ و ترقي‌ و آزادي‌ تعبير شده‌ است‌، بوده‌اند.
در اين‌ زمان‌ و پس‌ از اين‌ كساني‌ چون‌ ارنست‌ رنان‌ و اگوستن‌ تيري‌ صفت‌ تقدس‌ را به‌ علم‌ و ترقي‌ دادند و آن‌ را چون‌ شريعت‌ تلقي‌ مي‌كردند. پس‌ جرأت‌ فوق‌العاده‌اي‌ مي‌خواست‌ كه‌ كسي‌ علوم‌ را مورد تجاوز و انكار قرار دهد. به‌ همين‌ جهت‌ ولتر و ديدرو، روسو را مورد نفي‌ و انكار قرار دادند. اما به‌ هر حال‌ روسو و پس‌ از آن‌ كانت‌ تحولات‌ جديد در روشهاي‌ علمي‌ پديد آوردند. اتباع‌ بعدي‌ آنها دريافتند كه‌ اطلاق‌ مدلهاي‌ ماشيني‌ بر فيزيك‌ اتمي‌ و نجوم‌ نامناسب‌ است‌. بنابراين‌ بدنبال‌ تجديد نظر و جستجوي‌ مدلهاي‌ تازه‌تر و داراي‌ انعطافي‌ بيشتر بودند و مراحل‌ رياضي‌ ظريفتري‌ براي‌ تنظيم‌ و بيان‌ اطلاعات‌ تجربي‌ خود طرح‌ كردند. و هر چه‌ بيشتر به‌ روابط‌ رياضي‌ ساده‌تر متوجه‌ شدند. چنانكه‌ علم‌ جديد را وصف‌ رياضي‌ ـ تجربي‌ و بيان‌ منطقي‌ رياضي‌ عالم‌ دانسته‌اند. علم‌شناسان‌ معتقدند علم‌ نوعي‌ بيان‌ رياضي‌ عالم‌ پديدار است‌ و تمثلاتي‌ رياضي‌ از طبيعت‌ و انسان‌ محسوب‌ مي‌شود. در اينجا همه‌ پذيرفته‌ بودند كه‌ به‌ هر طريق‌ عوامل‌ ارثي‌ و فرهنگي‌ و ذهني‌ در علم‌ مؤثر است‌. ملاك‌ چنين‌ علمي‌ نيز موافقت‌ يا مخالفت‌ با مقاصد و غايات‌ عملي‌ و زندگي‌ و تصرف‌ در طبيعت‌ است‌. اكنون‌ بنا به‌ عادات‌ همگاني‌ علم‌ را بي‌ غرض‌ مي‌دانند اين‌ خطا ناشي‌ از غفلت‌ از ماهيت‌ علم‌ و خلط‌ آن‌ با نفسانيات‌ عالم‌ و پژوهشگر است‌. بدين‌ معني‌ كه‌ گرچه‌ عالم‌ در پژوهش‌ خويش‌ به‌ نفس‌ علم‌ مي‌پردازد اما نهايتا" تصرف‌ در طبيعت‌ به‌ ذات‌ تاريخي‌ علم‌ مربوط‌ مي‌شود كه‌ گفتيم‌ بشرمدارانه‌ است‌.
اكنون‌ حوزه‌هاي‌ علوم‌ طبيعي‌ بتدريج‌ وارد مرحله‌اي‌ مي‌شود كه‌ چون‌ علوم‌انساني‌ از فرضيه‌هايي‌ انباشته‌مي‌شود كه‌ ذاتا" قابل‌تجربه‌ مستقيم‌ رياضي‌ نيستند، اما غيرمستقيم‌ به‌ قوه‌ي‌ نظر مورد تجربه‌ قرار مي‌گيرند. بسياري‌ از مباحث‌ علم‌تجربي‌ براين‌ فرضيه‌ها مبتني‌است‌. اماچون‌ اين‌ مباحث‌وفرضيه‌ها معطوف‌ به‌ توضيح‌ و تبيين‌ مادي‌ و رياضي‌ جهان‌ است‌، در زمره‌ علم‌ تجربي‌ قرارمي‌گيرند وبه‌ فيزيك‌ نظري‌ يا امثال‌ آن‌ ملحق‌ مي‌گردند. بعضي‌از نويسندگان‌ از اين‌ منظر است‌ كه‌ گفته‌اند مرز ميان‌ اسطوره‌ و علم‌ برداشته‌ مي‌شود و انسان‌ به‌ جايي‌ مي‌رسد كه‌ امر محاسبه‌ شدني‌ او، محاسبه‌ نشدني‌ مي‌گردد.
به‌ هر تقدير اكنون‌ نيز اساس‌ همان‌ است‌ كه‌ در مفروضات‌ دانشمندان‌ قرن‌ هفدهم‌ غالب‌ بود و آن‌ اصول‌ معرفت‌شناسي‌ علم‌ جديد است‌ يعني‌ اصالت‌ مشاهده‌ و تجربه‌ رياضي‌ عالم‌ پديدار.


تفكر منتسكيو مبناي‌ تفكر اجتماعي‌ جديد و بسط‌ تحقيقات‌ اجتماعي‌ منفك‌ از وحي‌

منتسكيو به‌ عصر روشن‌رائي‌ و قرن‌ هيجدهم‌ تعلق‌ دارد. بنابراين‌ فكر او را نمي‌توان‌ منفك‌ از اصول‌ روش‌ علمي‌ اين‌ قرن‌ تلقي‌ كرد. از سويي‌ او مظهر انديويدوآليسم‌ و ليبراليسم‌ بورژوايي‌ است‌ و با انقلاب‌ فرانسه‌ عصر او نيز به‌ پايان‌ مي‌رسد. و صورتهاي‌ جديدتري‌ از تفكر جديد غالب‌ مي‌گردد اما به‌ هر حال‌ روح‌ تفكري‌ كه‌ او حامل‌ آن‌ بود در اعصار پس‌ از او يعني‌ عصر رومانتيسم‌ و قرن‌ نوزده‌ و بيست‌ نيز استمرار يافته‌ است‌. نوشته‌هاي‌ منتسكيو را اكنون‌ نيز چون‌ گذشته‌ مي‌خوانند. گرچه‌ بسياري‌ از مطالبي‌ كه‌ در روح‌القوانين‌ گرد آمده‌ اغلب‌ نادرست‌ است‌ اما اصول‌ تحقيقات‌ جديد در علوم‌ اجتماعي‌ در اين‌ كتاب‌ بيان‌ شده‌ است‌.
آراء منتسكيو نتيجه‌ بسط‌ تحقيقات‌ سياسي‌ بر مبناي‌ اصول‌ تجربي‌ ـ منطقي‌ منفك‌ از وحي‌ و دين‌ و مستقل‌ از روش‌ تحقيق‌ الهيات‌ و ديگر علوم‌ قديم‌ و با قصد تصرف‌ در عالم‌ انساني‌ است‌. بنابراين‌ منتسكيو بدان‌ پايه‌ كه‌ از لحاظ‌ تأثيراتش‌ بر تحول‌ روشهاي‌ تحقيق‌ علوم‌ سياسي‌ ـ اجتماعي‌ اهميت‌ دارد، در ارايه‌ نظريات‌ سياسي‌ داراي‌ قدر و منزلت‌ نيست‌. چنانكه‌ بعضي‌ نويسندگان‌ گفته‌اند منتسكيو را اصولا" نمي‌توان‌ فيلسوف‌ سياسي‌ دانست‌ بلكه‌ كار اصلي‌ او در زمينه‌ روش‌ تحقيق‌ است‌.


روش‌ تحقيق‌ علوم‌ اجتماعي‌ و انسان‌ چون‌ شي‌ء

او با روش‌ خود سعي‌ كرد همچون‌ گياهشناسي‌ كه‌ تغييرات‌ بوته‌اي‌ را مطالعه‌ مي‌كند و يا درختي‌ را در شرايط‌ محيطي‌ گوناگون‌ پژوهش‌ مي‌كند، هر فرد و گروهي‌ را در سير دگرگونيهايشان‌ مورد پژوهش‌ قرار دهد. در اين‌ روش‌ انسان‌ چون‌ يك‌ شي‌ء تلقي‌ گرديد كه‌ در ميان‌ اشياء و متأثر از آنها تكوين‌ مي‌يابد. منتسكيو سياست‌ را تابع‌ ارگانيسم‌ اجتماعي‌ تلقي‌ كرد نه‌ آنكه‌ با مبدايي‌ الهي‌ به‌ قصد هدايت‌ بشر به‌ پيدايي‌ آمده‌ باشد.
گفتيم‌ كه‌ منتسكيو را مي‌توان‌ سرسلسله‌ نويسندگان‌ فرانسه‌ در قرن‌ هيجدهم‌ دانست‌. بي‌شك‌ نوشته‌هاي‌ او با اصول‌ ديانت‌ نمي‌توانست‌ مطابقت‌ داشته‌ باشد. از طرفي‌ از لحاظ‌ نحوه‌ تحقيق‌ او و مواد و مطالب‌ مطروحه‌ در كتاب‌ روح‌القوانين‌ نواقص‌ بسيار داشت‌ و احكامي‌ كه‌ او استخراج‌ و استنباط‌ كرده‌، حتي‌ بنابر مفروضات‌ علم‌ جديد نمي‌توانست‌ مطلقيت‌ و علميت‌ داشته‌ باشد و اساسا" مدلها و تئوريهاي‌ متأخر براي‌ توضيح‌ و تبيين‌ تجربي‌ ـ نظري‌ اطلاعات‌ و مطالعات‌ جديدتر طبيعتا" بسياري‌ از آراي‌ منتسكيو را مورد ترديد قرار مي‌دهد.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

درآمدی‌ بر سیرتفكر معاصر

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61243326