خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

اديان‌ در نظر منتسكيو

 


اشاره:


يكي‌ از نظريات‌ مورخان‌ و فلاسفه‌ اجتماعي‌ غرب‌ در عصر روشن‌رايي‌ و كلا" پس‌ از رنسانس‌ كه‌ بايد بدان‌ توجه‌ كرد نظريه‌ي‌ دين‌ طبيعي‌ است‌. منورالفكران‌ خداشناس‌ منكر وحي‌ و نبوت‌ deist اين‌ عصر از دين‌، احكام‌ شريعت‌ را اعتبار نمي‌كنند. از نظر آنان‌ گرچه‌ خداي‌ واحد مبدأ عالم‌ ماده‌ است‌ و محرك‌ اول‌ آن‌، اما تشريع‌ شرايع‌ و ارسال‌ رسولان‌ و وحي‌ و معجزات‌ و ديگر مفاهيم‌ ديني‌ همه‌ امور غير عقلاني‌ و مطابق‌ غريزه‌ ترس‌ و ساحت‌ خردستيز و كودكانه‌ و ابتدايي‌ انسان‌ است‌، بنابراين‌ آنگاه‌ كه‌ منورالفكري‌ از دين‌ و حتي‌ از مذهب‌ مسيحي‌ سخن‌ مي‌گويد نبايد از آن‌، معاني‌ قرون‌ وسطايي‌ و كهن‌ و ماقبل‌ بورژوايي‌ مراد و تلقي‌ كرد. بدين‌ معني‌ عصر روشنايي‌ نكوشيد كه‌ باورهاي‌ مذهبي‌ را يكسره‌ به‌ دور اندازد، ولي‌ تمام‌ هم‌ خويش‌ را به‌ كار انداخت‌ تا آزموني‌ نو از ايمان‌ و دين‌ به‌ نمايش‌ گذارد. اين‌ تجربه‌ جديد تفكر ديني‌، ابتدا در نهضت‌ اصلاح‌ دين‌ پروتستانها و كاتوليكها آشكار گرديد و سپس‌ به‌ «تأله‌ عقلي‌» Deism انجاميد و در الحاد Atheism منورالفكران‌ فرانسوي‌ و اروپايي‌ به‌ تماميت‌ از حوزه‌ و قلمرو دين‌ خروج‌ كرد.
در نظريه‌ي‌ جديد ديني‌ منورالفكران‌، دين‌ به‌ معني‌ تأله‌ نقلي‌ (اعتقاد به‌ خداي‌ حضوري‌ آسماني‌ و وحي‌ و نبوت‌ Theism ) ديگر جايي‌ نداشت‌، از اينجا دين‌ طبيعي‌ همچون‌ حقوق‌ طبيعي‌ كه‌ خداوند انسان‌ را بدان‌ سرشته‌ است‌ از وجود عقلاني‌ او نشأت‌ مي‌گيرد و انسان‌ طبيعتا" به‌ اقتضاي‌ خرد خود متدين‌ به‌ ديانت‌ طبيعي‌ است‌ پس‌ نياز به‌ شريعت‌ نيست‌ و وجدان‌ اخلاقي‌، آدمي‌ را در خير و شر اعمال‌ خويش‌ هدايت‌ مي‌كند. در اينجا ديگر دين‌ از غريزه‌ي‌ ترس‌ نشأة‌ نمي‌گيرد بلكه‌ ناشي‌ از خرد و منطق‌ انساني‌ است‌ در حالي‌ كه‌ شريعت‌ برساخته‌ از اوهام‌ و ترس‌ انسان‌ بدوي‌ و ناشي‌ از طبيعت‌ و جهان‌ پيرامون‌ است‌. بنابراين‌ اصول‌، در وضع‌ خردمندانه‌، انسان‌ مي‌تواند دريابد كه‌ سياست‌ عقلي‌ و دموكراسي‌ غربي‌ با دين‌ و تأله‌ عقلي‌ غيرشرعي‌ متناسب‌ است‌ اما سياست‌ شرعي‌ و استبداد شرقي‌ با تأله‌ نقلي‌ شرعي‌ تناسب‌ پيدا مي‌كند، به‌ عبارت‌ ديگر ترس‌ مقوم‌ سياست‌ استبدادي‌ و ديانت‌ مبتني‌ بر وحي‌، و عقل‌ و خرد مقوم‌ سياست‌ دموكراسي‌ و حتي‌ استبداد غربي‌ و مذهب‌ عقلي‌ است‌. منتسكيو در فقراتي‌ از روح‌القوانين‌ از قانون‌ طبيعي‌ خداشناسي‌ يا برتري‌ مسيحيت‌ نسبت‌ به‌ اديان‌ شرقي‌ ازجمله‌ اسلام‌ سخن‌ مي‌گويد. در اينجا منظور نظر او همان‌ خداشناسي‌ و مسيحيت‌ عقلي‌ است‌ وگرنه‌ او به‌ هر آنچه‌ كه‌ متعلق‌ به‌ تفكر عميق‌ ديني‌ است‌ سر ستيز دارد و اين‌ نوع‌ ديانت‌ غيرعقلي‌ را متناسب‌ با استبداد تلقي‌ مي‌كند.
نظر منتسكيو در روح‌القوانين‌ در مقابل‌ پير بل‌ فيلسوف‌ و نويسنده‌ منتقد عقلي‌ مذهب‌ فرانسوي‌ قرار مي‌گيرد. وي‌ يكي‌ از منورالفكراني‌ است‌ كه‌ تأثير بسزايي‌ در دوران‌ روشنايي‌ گذاشته‌ است‌، بل‌ همه‌ انديشه‌هاي‌ موجود ديني‌، فلسفي‌، علمي‌ را با ديدگاهي‌ انتقادي‌ مورد مطالعه‌ قرار داد، از اينجا او با فلسفه‌اي‌ كه‌ هم‌ بر عقل‌ و هم‌ بر دين‌ مبتني‌ بود مخالفت‌ مي‌كرد و در كتاب‌ فرهنگ‌ تاريخي‌ و انتقادي‌ چنين‌ نوشت‌:

براي‌ درك‌ و فهم‌ جهان‌ بايد بر حقايق‌ متكي‌ بود نه‌ بر دين‌ و ايمان‌.

پير بل‌ يكي‌ از منابع‌ عمده‌ افكار عقلاني‌ قرن‌ هفده‌ ـ هيجده‌ گرديد. در اعتقاد او بي‌خدايان‌ پيرو اصول‌ اخلاق‌ بر خداپرستان‌ برتري‌ دارند. در كتاب‌ «تفسير فلسفي‌» (1686) نوشت‌:
عصر ما پر از آزادانديشان‌ (در اصطلاح‌ زمان‌ بل‌ يعني‌ بي‌دينان‌) و خداباوران‌ (دئيستها) است‌. مردمان‌ از اين‌ شگفتي‌ مي‌كنند. اما من‌ به‌ نوبه‌ خود در شگفتم‌ كه‌ چرا از چنان‌ اشخاص‌ بيشتر يافت‌ نمي‌شود، با توجه‌ به‌ ويرانيها و زيانهايي‌ كه‌ دين‌ در جهان‌ ايجاد مي‌كند و خاموشي‌ فضيلت‌ ما كه‌ دين‌ چونان‌ نتيجه‌ تقريبا" اجتناب‌ناپذيري‌ آن‌ را سبب‌ مي‌شود، در حالي‌ كه‌ براي‌ كاميابي‌ موقت‌ خود همه‌ جنايتهاي‌ تصورپذير، را مجاز مي‌كند: انسان‌كشي‌، دزدي‌، تبعيد، آدم‌ربايي‌ و غيره‌ كه‌ به‌ نوبه‌ خود شمار بي‌پاياني‌ از كارهاي‌ نفرت‌انگيز ديگر را پديد مي‌آورند، رياكاري‌ و ...
انديشه‌هاي‌ بل‌ در همه‌ زمينه‌ها براي‌ فيلسوفان‌ و متفكران‌ دوران‌ روشنايي‌ راه‌ انتقاد را گشود و شكاكيت‌ را به‌ تماميت‌ رساند.
اما تعارض‌ منتسكيو به‌ اديان‌ برخلاف‌ بل‌ از جهت‌ تأثير اجتماعي‌ و دنيوي‌ آنهاست‌ نه‌ حق‌ يا باطل‌ بودن‌ آنها. منتسكيو اعم‌ از اينكه‌ اين‌ مذاهب‌ آسماني‌ باشند يا زميني‌ به‌ منافع‌ و سود و زيان‌ اين‌ جهاني‌ آنها توجه‌ دارد.
او مي‌گويد نمي‌خواهد مسائل‌ سياسي‌ را بر حقايق‌ مذهبي‌ رجحان‌ دهد و اساسا" چندان‌ كاري‌ به‌ نظرگاه‌ ديني‌ اين‌ حقايق‌ ندارد. اما اكنون‌ در تفصيل‌ بحث‌ دين‌شناسي‌ روح‌القوانين‌ ملاحظه‌ مي‌كنيم‌ كه‌ او بطور دقيق‌ دين‌ مطلوب‌ و صحيح‌ را تعيين‌ مي‌كند و چنانكه‌ در اولين‌ عبارات‌ كتاب‌ بيست‌ و چهارم‌ گفته‌ بود اديان‌ برايش‌ در زمره‌ مراتبي‌ از تاريكي‌ و ظلمت‌اند كه‌ بايد آن‌ ديني‌ را كه‌ ظلمت‌ كمتري‌ دارد پذيرا شد. هرچند در مثال‌ فقط‌ اديان‌ باطله‌ را ذكر كرده‌ بود. حال‌ پس‌ از مباحث‌ مفصل‌ او دقيقا" مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ او دين‌ را چون‌ زائده‌ و امري‌ موهوم‌ در جامعه‌ كه‌ برخي‌ از آثار مثبت‌ و يا منفي‌ دارند مي‌بيند و دفاع‌ او از دين‌ در برخي‌ مواضع‌ همان‌ دين‌ عقلائي‌ بورژوائي‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ اشاره‌ رفت‌. در اين‌ دين‌ همه‌ امور غير عقلي‌ ازجمله‌ ادعيه‌ و نذور و غيره‌ بايد به‌ تدريج‌ حذف‌ گردد و تمام‌ اين‌ مراتب‌ به‌ عنوان‌ موهومات‌ رد مي‌شوند و با استدلالهاي‌ عقلاني‌ از دين‌ فقط‌ خدائي‌ غيرحضوري‌ مي‌ماند و بشري‌. و شريعتي‌ كه‌ روحيه‌ عبوديت‌ را در انسان‌ تقويت‌ مي‌كند منتفي‌ و دين‌ همان‌ دين‌ طبيعي‌ منورالفكران‌ بورژوا مي‌گردد؛ به‌ هر حال‌ از منظر اجتماعي‌ است‌ كه‌ منتسكيو در برابر كساني‌ قرار گرفته‌ كه‌ اديان‌ را به‌ كل‌ انكار مي‌كنند چنانكه‌ پيربل‌ چنين‌ بوده‌ است‌. پير بل‌ چنانكه‌ اشاره‌ رفت‌ به‌ انكار خدا و اديان‌ رسيد.
منتسكيو براساس‌ همان‌ پراگماتيسم‌ و فيزيكاليسم‌ به‌ سنجش‌ و تطبيق‌ اديان‌ مي‌پردازد ابتدا در مقايسه‌ ميان‌ ديانات‌ مسيح‌ و اسلام‌، دين‌ مسيحي‌ ديني‌ معتدل‌ و اسلام‌ را متناسب‌ با استبداد تلقي‌ مي‌كند. از نظر او علت‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ در مسيحيت‌ تعدد زوجات‌ منع‌ شده‌ است‌ در نتيجه‌ حكمرانان‌ مسيحي‌ با مردم‌ بيگانه‌ نشده‌اند پس‌ با آنها مدارا مي‌كنند. اما سلاطين‌ مسلمان‌ مردم‌ را با خونسردي‌ به‌ قتل‌ مي‌رسانند.
نظر منتسكيو بسيار سطحي‌ است‌. و بي‌ترديد او به‌ واقعيت‌ تاريخي‌ حيات‌ مسيحيان‌ نگاه‌ نكرده‌ يا براساس‌ مذهب‌ اصالت‌ غرب‌ چشم‌ بر آن‌ بسته‌ است‌. او كه‌ مي‌پندارد دين‌ مسيح‌ اخلاق‌ را تعديل‌ مي‌كند و اسلام‌ باعث‌ تشديد اخلاق‌ مي‌شود گويي‌ فراموش‌ كرده‌ است‌ كه‌ همين‌ اعتدال‌ موجب‌ شده‌ محكومان‌ مسيحي‌ را زنده‌ زنده‌ بسوزانند تا خوني‌ بر زمين‌ ريخته‌ نشود، يعني‌ كشتاري‌ بدون‌ خونريزي‌. و گويي‌ از ناحيه‌ تأثير اخلاق‌ مسيحي‌ است‌ كه‌ ماجراجويان‌ اسپانيولي‌ به‌ نسل‌ كشي‌ وحشيان‌ بومي‌ آمريكا مي‌پردازند! و يا در جنگهاي‌ صليبي‌ به‌ كشتاري‌ بيرحمانه‌ دست‌ مي‌يازند و يا در دهه‌ اول‌ قرن‌ هفده‌ هنگام‌ سقوط‌ اندلس‌ اسلامي‌ سه‌ ميليون‌ مسلمان‌ را آواره‌ مي‌كنند و يا مي‌كشند. و هزاران‌ جنايت‌ ديگر. درواقع‌ اغلب‌ مستشرقين‌ آگاه‌ به‌ اوضاع‌ و احوال‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ و مسيحي‌ معترفند كه‌ شدت‌ و بيرحمي‌ در سياست‌ مسيحيان‌ بيش‌ از سياست‌ عصر اسلامي‌ ديده‌ مي‌شود. البته‌ بايد به‌ اين‌ حقيقت‌ تذكر داشت‌ كه‌ اساسا" شدت‌ و حدّت‌ در هيچ‌ كدام‌ از دو دين‌ مسيحيت‌ و اسلام‌ وجود ندارد، اساسا" پيامبر اسلام‌ ضمن‌ آنكه‌ صفت‌ مسيطر از او سلب‌ مي‌شود به‌ رحمة‌للعالمين‌ وصف‌ مي‌شود. وجود جهاد و مجادله‌ با اغيار در ذات‌ هر تفكري‌ ازجمله‌ تفكر ديني‌ وجود دارد، اگر چنين‌ نبود نه‌ فتوحات‌ اسلامي‌ پديد مي‌آمد و نه‌ جنگهاي‌ صليبي‌، هر كدام‌ از اين‌ دو جنگ‌ بر يك‌ فرهنگ‌ خاص‌ ديني‌ يا شبه‌ ديني‌ مبتني‌ بودند و اگر چنين‌ نبود در زمره‌ي‌ هجوم‌ مغولان‌ يا تاتارها محسوب‌ مي‌شد و هيچ‌ اثر فرهنگي‌ بر اين‌ وقايع‌ مترتب‌ نبود و موجب‌ تحولات‌ اساسي‌ فرهنگي‌ نمي‌گرديد. امّا پندارهاي‌ منتسكيو موجب‌ مي‌شود كه‌ از جهاد اسلامي‌ برداشتي‌ غلط‌ به‌ دست‌ آورد. او ديانت‌ اسلام‌ را صرفا" دين‌ شمشير تلقي‌ مي‌كند اين‌ پندار زمينه‌هاي‌ تاريخي‌ خود را دارد.
از آغاز برخورد تمدن‌ مسيحي‌ با اسلام‌ نحوي‌ بيگانگي‌ نسبت‌ به‌ اسلام‌ وجود داشته‌ است‌. با ارتباط‌ ضعيف‌ فرهنگي‌ ميان‌ اين‌ دو فرهنگ‌ و فقدان‌ يك‌ گفتگو و احتجاج‌ متعادل‌، همواره‌ دو صورت‌ دگرگون‌ شده‌ براي‌ پيروان‌ دو دين‌ وجود داشته‌ است‌ كه‌ هنوز هم‌ اين‌ صورت‌ ممسوخ‌ علي‌الخصوص‌ براي‌ مسيحيان‌ وجود دارد. وجه‌ بارز صورت‌ ممسوخ‌ اسلام‌ در اذهان‌ مسيحيان‌ غربي‌، جهاد و جنگ‌ و ستيز با شمشيري‌ است‌ كه‌ زخم‌ آن‌ را چه‌ در صدر اسلام‌ و چه‌ در دوره‌ جنگهاي‌ صليبي‌، و چه‌ در قيادت‌ امپراطوري‌ عثماني‌ بر شرق‌ اروپا و فروپاشي‌ بيزانس‌ و حتي‌ پس‌ از آن‌ احساس‌ كرده‌اند. از اينجا اسلام‌ همواره‌ چهره‌ خونين‌ و سرخي‌ براي‌ مسيحيان‌ غرب‌ داشته‌ است‌. اين‌ چهره‌ با خطابه‌هاي‌ كليسايي‌ و نظريه‌هاي‌ شرق‌شناسي‌ خونبارتر شده‌ است‌. و تحريم‌ ضمني‌ جهاد در نظريه‌ كليساي‌ رسمي‌ (در متون‌ آموزشي‌ ـ تعليماتي‌) خود مشكل‌ ديگري‌ در تفاهم‌ نسبت‌ به‌ ديانت‌ اسلامي‌ و از آنجا جهاد اسلامي‌ است‌.
اساسا" جهاد و به‌ كارگيري‌ سلاح‌ آخرين‌ طريق‌ بسط‌ و گسترش‌ يك‌ فرهنگ‌ است‌ و يكي‌ از راههاي‌ دفاع‌ مقدس‌ پيروان‌ يك‌ طريقت‌ ديني‌ است‌. و هيچ‌ فرهنگي‌ هنگام‌ ظهور و استقرار نمي‌تواند حالت‌ تهاجمي‌ و يا تدافعي‌ نداشته‌ باشد. از طرفي‌ تحقق‌ نظم‌ جديد و اعمال‌ حكام‌ شريعت‌ و يا قانون‌ مأخوذ از حقوق‌ غير شرعي‌ همواره‌ مقتضي‌ قدرت‌ سياسي‌ است‌ و طبيعتا" قدرت‌ سياسي‌ بدون‌ قدرت‌ نظامي‌ نمي‌تواند بقا پيدا كند.
با توجه‌ به‌ مراتب‌ فوق‌ اكنون‌ نيز يكي‌ از مشكلات‌ جامعه‌ مسيحي‌ تحريم‌ جهاد عليه‌ جباران‌ است‌، چنانكه‌ منشأ پيدايي‌ الهياتي‌ جديد گشته‌ كه‌ بيش‌ از هر چيز به‌ مبارزه‌ و جنگ‌ معتقد است‌ و بر خود نام‌ الهيات‌ رهايي‌بخش‌ Liberation Theology نهاده‌ است‌.
منتسكيو نسبت‌ به‌ فرق‌ مسيحي‌ بي‌تفاوت‌ است‌ از اين‌ نظر مانند ديگر منورالفكران‌ موضعي‌ ميانه‌ نسبت‌ به‌ كاتوليسيسم‌ و پروتستانتيسم‌ مي‌گيرد. او پيدايي‌ دو فرقه‌ را در مسيحيت‌ ناگوار تلقي‌ مي‌كند كه‌ آن‌ را به‌ شمال‌ و جنوب‌ قسمت‌ كرده‌اند. منتسكيو كه‌ آزادانديش‌ محسوب‌ مي‌شود هيچ‌ نوع‌ گرايشي‌ به‌ يكي‌ از دو فرقه‌ از خود نشان‌ نمي‌دهد و به‌ عبارتي‌ هر دو را تأييد مي‌كند ضمن‌ آنكه‌ روحيه‌ شمالي‌ها را مي‌ستايد، كه‌ انگليسيها نيز شامل‌ اين‌ دسته‌اند، منتسكيو برخلاف‌ اتباع‌ فراماسونري‌ فرانسه‌ كه‌ در مرحله‌ انشقاق‌، از فراماسونري‌ انگليس‌ جدا مي‌شود، دين‌ را سودمند و مفيد تلقي‌ مي‌كند و بدين‌ جهت‌ نيز با پير بل‌ مخالفت‌ مي‌كند.
منتسكيو در روح‌القوانين‌ به‌ نكاتي‌ اساسي‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ در واقع‌ مي‌توان‌ آن‌ را در زمره‌ آزمونهاي‌ جديد ديني‌ غرب‌ محسوب‌ داشت‌، در اين‌ آزمون‌ اصول‌ دين‌ و احكام‌ عملي‌ شرعيات‌ آن‌ از قوانين‌ منطوي‌ در ديانت‌ تفكيك‌ مي‌شود و از جهتي‌ دين‌ مقبوليت‌ پيدا مي‌كند. اما آيا مي‌توان‌ اساسا" دين‌ و احكام‌ ديني‌ را جدا پنداشت‌. اگر دين‌ و احكام‌ آن‌ جدا از يكديگر تلقي‌ گردد آيا نوعي‌ بيان‌ لوتري‌ از دين‌ در كار نمي‌آيد؟ پروتستانتيسم‌ و اصلاح‌ دين‌ قرون‌ جديد درواقع‌ براي‌ نابودي‌ نفوذ دين‌ سنتي‌ در حوزه‌هاي‌ اجتماعي‌ كه‌ به‌ وسيله‌ قوانين‌ آن‌ اعمال‌ مي‌گرديد، تفكيك‌ دين‌ را از احكام‌ قرون‌ وسطايي‌ و الهيات‌ رسمي‌ كهن‌ اعلام‌ داشت‌.
بنابراين‌ سخنان‌ منتسكيو گرچه‌ به‌ ظاهر در مقام‌ دفاع‌ از اصول‌ ديانت‌ مسيحي‌ است‌ اما درواقع‌ در اين‌ آراء اصول‌ ديانت‌ در جلوه‌اي‌ جديد درك‌ و تجربه‌ مي‌شود و سرانجام‌ آثار و تأثير اجتماعي‌ و سياسي‌ دين‌ كه‌ از طريق‌ احكام‌ و قوانين‌ است‌ از بين‌ مي‌رود و زماني‌ كه‌ شهروندان‌ در حيات‌ اجتماعي‌ و فردي‌ خود چندان‌ با دين‌ برخورد و تماسي‌ حاصل‌ نمي‌كنند اين‌ جدايي‌ تشديد مي‌شود و زندگي‌ كاملا" به‌ سوي‌ سكولاريزاسيون‌ (دنيوي‌ شدن‌) مي‌گرايد.
منتسكيو اغلب‌ بسيار محتاطانه‌ قدم‌ برمي‌دارد و با زبان‌ اشاره‌ عالمان‌ ديني‌ را به‌ عدم‌ مداخله‌ در علوم‌ غير ديني‌ وادار مي‌كند و مرز اين‌ دو را تعيين‌ مي‌كند. به‌ عقيده‌ او همچنانكه‌ تفكر بشري‌ در شريعت‌ و اصول‌ آن‌ نبايد تصرف‌ كند در مقابل‌ شريعت‌ و اصول‌ ديني‌ نيز حق‌ تصرف‌ در علوم‌ تحصلي‌ (فيزيك‌، هندسه‌ و از اين‌ قبيل‌ علوم‌) ندارند. اما درواقع‌ هيچگاه‌ اين‌ دو نتوانسته‌اند بدون‌ تأثير و تأثر از يكديگر باقي‌ بمانند چنانكه‌ در كتاب‌ روح‌القوانين‌ مي‌بينيم‌ علوم‌ تحصلي‌ مبناي‌ شرح‌ و تفسير علوم‌ و احكام‌ و اخلاق‌ ديني‌ شده‌ است‌.
بنابراين‌ منتسكيو نهايتا" به‌ پلوراليسم‌ شئون‌ ديني‌ و فرهنگي‌ مي‌رسد. از اينجا از نظر او اخلاق‌، آداب‌ و رسوم‌ و قانون‌ و مذهب‌ هر يكي‌ شأن‌ جداگانه‌ دارند و فقط‌ بايد با يكديگر تناسب‌ داشته‌ باشند. بنابراين‌ چنين‌ به‌ نظر مي‌آيد كه‌ او قائل‌ به‌ پلوراليسم‌ (مذهب‌ اصالت‌ تكثر) فرهنگي‌ است‌ و اين‌ چنين‌ پلوراليسم‌ سياسي‌ (اصل‌ تفكيك‌ قوا) او به‌ حوزه‌هاي‌ فرهنگي‌ نيز تسري‌ يافته‌ است‌. جدايي‌ شئون‌ فرهنگي‌ و از آنجا نظر و عمل‌ ابتدا در متافيزيك‌ يوناني‌ آشكار شد و در دوره‌ي‌ جديد بالتمام‌ تكوين‌ يافت‌. اما در تفكر ديني‌ شرقيان‌ اين‌ چهار شأن‌ جدائي‌ناپذير و همه‌ مراتبي‌ از ديانت‌ و مذهب‌اند. البته‌ اين‌ امور شأن‌ عملي‌ ديانت‌ محسوب‌ مي‌شوند، در حالي‌ كه‌ «هنر» شأن‌ ابداعي‌ ديانت‌، و «حكمت‌» شأن‌ نظري‌ آن‌ است‌، از اين‌ لحاظ‌ سه‌ شأن‌ نظري‌، عملي‌ و ابداعي‌ در تفكر ديني‌ بنابر اصل‌ واحد جمع‌ مي‌شوند از آنجا سياست‌ و هنر و حكمت‌ از يكديگر جدايي‌ناپذيرند. بنابراين‌ دين‌ در اينجا صرفا" به‌ آداب‌ و رسوم‌ عبادي‌ (آنچه‌ كه‌ به‌ مراسم‌ مذهبي‌ در كليسا و اعتقاد به‌ خدا و جهان‌ ديگر تعبير مي‌شود) محدود نمي‌گردد بلكه‌ به‌ قلمرويي‌ فراگير كه‌ تمام‌ شئون‌ حياتي‌ انسان‌ را فرا مي‌گيرد مربوط‌ مي‌شود.

منتسكيو نسبت‌ به‌ قوانين‌ ديني‌ كه‌ حتي‌ اگر آسماني‌ نباشد اما منشأ خلقيات‌ مطلوب‌ گردد نظري‌ مثبت‌ دارد. درواقع‌ آن‌ ادياني‌ كه‌ ارزشهاي‌ جديد را تأييد مي‌كنند مورد تأييد اوست‌. انفعال‌ هنديان‌ نسبت‌ به‌ استعمارگران‌ مورد تقدير اوست‌ زيرا آنان‌ نمي‌كوشند باعث‌ عدم‌ رضايت‌ ديگران‌ شوند. اما بيش‌ از دين‌، راه‌ و رسم‌ رواقيان‌ مورد تقدير او قرار گرفت‌. به‌ اعتقاد منتسكيو هيچ‌ يك‌ از مذاهب‌ فلسفي‌ به‌ نحله‌ فلسفي‌ زنون‌ رواقي‌ نمي‌رسد.
منتسكيو نمي‌تواند شيفتگي‌ خود را نسبت‌ به‌ رواقيان‌ پنهان‌ كند به‌ اعتقاد او در مذهب‌ رواقيان‌ كراهت‌ و نفرت‌ از هيچ‌ چيز وجود ندارد. مگر نفرتها و كراهتهايي‌ كه‌ بذاته‌ جزو خصائل‌ خوب‌ و فطري‌ بشر است‌ از قبيل‌ كراهت‌ از عيش‌ و عشرت‌ زياد و بي‌اعتنايي‌ به‌ درد و رنج‌ و غيره‌ و از اين‌ مميزات‌ است‌ كه‌ امپراطوران‌ بزرگ‌ رواقي‌ روم‌ تربيت‌ شدند و آنتونينوس‌ و يوليانوس‌ مرتد از اين‌ كسانند. از روي‌ احتياط‌ مي‌نويسد «به‌ شرط‌ اينكه‌ تصور نكنيد من‌ طرفدار تغيير دين‌ مسيحي‌ اين‌ امپراطور هستم‌ او يگانه‌ زمامداري‌ بود كه‌ به‌ تمام‌ معني‌ لياقت‌ زمامداري‌ نوع‌ بشر را داشت‌.»
اين‌ تلقي‌ منتسكيو و ستايش‌ او از يوليانوس‌ ملقب‌ به‌ آپوستات‌ (ملحد و كافر) كه‌ آخرين‌ مقاومت‌ امپراطوران‌ رومي‌ را در مقابل‌ مسيحيت‌ ظاهر ساخت‌ اما سرانجام‌ تاب‌ نياورد، عجيب‌ نيست‌. او گرچه‌ سخن‌ از ديانت‌ و وحي‌ خدا به‌ بشر مي‌گويد اما درواقع‌ گويي‌ چندان‌ به‌ اين‌ اصول‌ و مبادي‌ مقيد و معتقد نيست‌ و هر وقت‌ مجالي‌ پيدا كند مستقيم‌ يا غير مستقيم‌ و نهان‌روشانه‌ منويات‌ خود را آشكار مي‌كند.
فلسفه‌ رواقي‌ كه‌ قبل‌ از مسيحيت‌ تنها تفكر فلسفي‌ برتر در روم‌ محسوب‌ مي‌شد و متفكراني‌ چون‌ سيسرون‌ بدان‌ گرايش‌ داشتند و امپراطوراني‌ چون‌ ماركوس‌ آورليوس‌ با ابتداي‌ به‌ اصول‌ آن‌ تأليفاتي‌ فراهم‌ آورده‌اند درواقع‌ بزرگترين‌ مخالف‌ رسمي‌ و نظري‌ مسيحيت‌ محسوب‌ گرديد و بارها پيروان‌ آن‌ عليه‌ مسيحيت‌ به‌ تأليفاتي‌ چند اهتمام‌ ورزيدند. آورليوس‌ بارها مسيحيان‌ را سركوب‌ كرد و كشت‌. اما از آنجا كه‌ معاد و بسياري‌ از معاني‌ و مفاهيم‌ انجيلي‌ كه‌ مايه‌ اميد و آرامش‌ روميان‌ آن‌ عصر مي‌شد، در فلسفه‌ رواقي‌ يافت‌ نمي‌شد و تنها همّ فلاسفه‌ رواقي‌ در دعوت‌ مردم‌ (آن‌ هم‌ فقط‌ خواص‌) به‌ تطبيق‌ با جهان‌ و پذيرش‌ خير و شر و تسليم‌ به‌ طبيعت‌ و عقل‌ به‌ تماميت‌ مي‌رسيد و از اين‌ رو در برابر مسيحيتي‌ كه‌ بشر را دعوت‌ به‌ ملكوت‌ مي‌كرد و به‌ اعمال‌ خير و قبول‌ اختيار در حكم‌ اساس‌ تحول‌ عالم‌ و تاريخ‌ مي‌نگريست‌ ناتوان‌ مي‌نمود. از نظرگاه‌ رواقي‌ هيچ‌ حادثه‌ جديدي‌ در جهان‌ رخ‌ نمي‌داد و اختيار انسان‌ نمي‌توانست‌ منشأ اثر باشد جز در قبول‌ و تسليم‌ به‌ طبيعت‌. منتسكيو در اينجا از كساني‌ ستايش‌ مي‌كند كه‌ در سرتاسر قرون‌ وسطي‌ مورد نفرت‌ و طرد مسيحيان‌ مؤمن‌ قرار گرفته‌ بودند و تنها با نهضت‌ رنسانس‌ بود كه‌ كساني‌ چون‌ آراسموس‌ و پتراركا و بوكاچو به‌ ستايش‌ از آنان‌ پرداختند و اين‌ جماعت‌ را بر آباء كليسا ارجح‌ دانستند.

منورالفكران‌ قرن‌ روشنايي‌ چنين‌ مي‌پنداشتند كه‌ انسان‌ براي‌ اين‌ به‌ وجود آمده‌ كه‌ صرفا" به‌ زندگي‌ اين‌ جهاني‌ بپردازد. منتسكيو نيز مي‌نويسد انسان‌ چنان‌ بايد زندگي‌ كند كه‌ ديانتش‌ او را وادار به‌ تفكر عرفاني‌ و روحاني‌ در اسرار جهان‌ ننمايد تا بالنتيجه‌ از زندگي‌ دنيوي‌ باز ايستد. به‌ اعتقاد او نمازهاي‌ پنجگانه‌ مسلمين‌ و عباداتي‌ از اين‌ قبيل‌ كه‌ موجب‌ فراموشي‌ زندگي‌ و تفكر محض‌ در جلال‌ معبود شود نافي‌ حيات‌ دنيوي‌ است‌. اين‌ عبادات‌ كه‌ طبعا" آدمي‌ را به‌ اسرار جهان‌ و عالم‌ ديگر فكور بار مي‌آورد از نظر منتسكيو مطرودند.
وجود پنج‌ نماز واجب‌ و نمازهاي‌ نافله‌ بيشتر هيچگاه‌ براي‌ يك‌ مسلمان‌ مؤمن‌ نمي‌تواند اختلالي‌ در زندگي‌ ايجاد كند. واقعيت‌ صدر اسلام‌ و قرون‌ اوليه‌ گسترش‌ تمدن‌ اسلامي‌ كه‌ طي‌ يك‌ صد سال‌ نيمي‌ از جهان‌ متمدن‌ آن‌ روز به‌ سرعت‌ به‌ فتوحات‌ مسلمانان‌ تبديل‌ و ضميمه‌ جامعه‌ اسلامي‌ گرديد همراه‌ با عمل‌ به‌ اين‌ پنج‌ نماز تحقق‌ پيدا كرد. همچنانكه‌ منتسكيو در جواب‌ بل‌ منتقد دين‌ مسيحي‌، ايمان‌ مسيحي‌ را قويترين‌ اركان‌ در تأسيس‌ و تكوين‌ حكومتي‌ برتر از حكومت‌ مشروطه‌ و جمهوري‌ مي‌داند، در اينجا نيز مي‌توان‌ عينا" بدين‌ نظر در باب‌ اسلام‌ معتقد بود.
البته‌ در اين‌ حقيقت‌ نمي‌توان‌ ترديد كرد كه‌ پيدايي‌ اديان‌ و تشريع‌ شرايع‌ براي‌ قطع‌ تعلق‌ افراطي‌ آدميان‌ به‌ زمين‌ و زمان‌ فاني‌ است‌. از اين‌ منظر اهل‌ تدين‌ به‌ ديانت‌ حقيقي‌ نمي‌توانند فقط‌ به‌ ظاهري‌ از حيات‌ دنيا تعلق‌ پيدا كنند و حيات‌ اخروي‌ را فراموش‌ كنند بلكه‌ بايد معاش‌ را مقدمه‌ معاد تلقي‌ نمايند، اما در اين‌ مراتب‌ نيز اديان‌ متفاوتند و هر كدام‌ به‌ اقتضاي‌ ظرف‌ و وعاء خويش‌ و وحيي‌ كه‌ پيامبر آن‌ شريعت‌ دريافته‌ است‌ در دعوت‌ به‌ تفكر و تعمق‌ در اسرار جهان‌ و توجه‌ به‌ آخرت‌ و باطن‌ امور در مرتبه‌اي‌ خاص‌ قرار مي‌گيرند. در اين‌ ميان‌ شريعت‌ عيسوي‌ غالبا" چشم‌ به‌ عقبي‌ دارد، در حالي‌ كه‌ شريعت‌ موسوي‌ بيشتر رو به‌ دنيا دارد، اما شريعت‌ محمدي‌ 9 ميان‌ اين‌ دو جمع‌ كرده‌ و دنيا و عقبي‌ را با اصالت‌ عقبي‌ در دو وجه‌ ظاهر و باطن‌ مشاهده‌ مي‌كند، و درواقع‌ نيز تمدن‌ موسوي‌ به‌ تمدن‌ اين‌ جهاني‌ و تمدن‌ مسيحي‌ به‌ تمدن‌ آن‌ جهاني‌، و تمدن‌ اسلامي‌ به‌ تمدن‌ اين‌ جهاني‌ و آن‌ جهاني‌ موسوم‌ گشته‌ است‌. سوداگري‌ يهودي‌، رهبانيت‌ عيسوي‌ و اعتدال‌ اسلامي‌ وجه‌ بارز اين‌ سه‌ تمدن‌ بوده‌است‌.
انتقاد منتسكيو از اسلام‌ بيشتر با مسيحيت‌ موجود در اروپاي‌ عصر قبل‌ از رنسانس‌ تناسب‌ دارد، نكته‌ اساسي‌ در اين‌ مبحث‌ و مبحث‌ رهبانيت‌، روح‌ ظاهرپرستي‌ و دنيوي‌ و گرايش‌ تام‌ و تمام‌ به‌ حيات‌ اين‌ جهاني‌ كه‌ مدنيت‌ جديد غايت‌ و مقصداقصاي‌ خود را آن‌ قرار داده‌، بروز مي‌دهد. منتسكيو مردي‌ فعال‌ و علاقه‌مند به‌ زندگي‌ به‌ روش‌ جديد بورژوايي‌ است‌ و از زندگي‌ رهباني‌ يا عرفاني‌ كه‌ معطوف‌ به‌ تفكر در اسرار و رموز عالم‌ باشد گريزان‌ است‌. اشتغال‌ به‌ حيات‌ دنيا به‌ روش‌ بورژوايي‌ كجا و توجه‌ به‌ آخرت‌ و روش‌ رهباني‌ كجا؟
اسلام‌ ديني‌ است‌ كه‌ نوع‌ بشر را به‌ عالم‌ ماوراء طبيعت‌ وصل‌ مي‌نمايد، ديني‌ كه‌ عدالت‌ آسماني‌ را فوق‌ عدالت‌ بشري‌ مي‌داند اما عدالت‌ بشري‌ را مهمل‌ نمي‌گذارد. عدالت‌ بشري‌ را در جهت‌ عدالت‌ آسماني‌ مي‌پذيرد. با اين‌ وجود منتسكيو مجددا" همان‌ اصول‌ ضد اسلامي‌ شرق‌شناسي‌ كلاسيك‌ را بر عالم‌ اسلامي‌ اعمال‌ مي‌كند. به‌ اعتقاد او در گذشته‌ ديانت‌ زردشت‌ باعث‌ رونق‌ و سعادت‌ ايران‌ گرديد و از آثار ناگوار قدرت‌ استبدادي‌ جلوگيري‌ كرد ولي‌ امروز دين‌ اسلام‌ باعث‌ عقب‌ماندگي‌ ايران‌ شده‌ است‌ . اين‌ سخنان‌ نيز از جعليات‌ و جهليات‌ منتسكيو و مستشرقين‌ معاصر اوست‌ كه‌ در مراحل‌ بعدي‌ در افكار و افواه‌ شاگردان‌ شرقي‌ آنان‌ ظاهر شده‌ است‌. نگاهي‌ به‌ تاريخ‌ ايران‌ در عصر اسلام‌ و قبل‌ از آن‌، تفاوتي‌ ماهوي‌ را در حيات‌ ايرانيان‌ نشان‌ مي‌دهد. ايران‌ عصر ساساني‌ به‌عنوان‌ مظهر آخرين‌ رمقهاي‌ يك‌ امپراطوري‌ نظامي‌ استبدادي‌، گرچه‌ سرزمينهاي‌ وسيعي‌ را ضميمه‌ خود كرده‌است‌، اما از جهت‌ حيات‌ فرهنگي‌ و نظام‌ انساني‌ در پايين‌ترين‌ مراتب‌ قرار مي‌گيرد. شاهنشاهان‌ ساساني‌ و اشكاني‌ و هخامنشي‌ با اشراف‌ وابسته‌ به‌ تشكيلات‌ دولتي‌ با سعي‌ تمام‌ در بهره‌كشي‌ از اكثريت‌ مردم‌ مي‌كوشيده‌اند. و بناي‌ قدرت‌ خود را بر پايه‌ بينوايي‌ عامه‌ نهاده‌ بودند، و سرانجام‌ نيز اين‌ بينوايي‌ منشأ فروپاشي‌ آن‌ مي‌شود.

يكي‌ از علل‌ گسترش‌ اسلام‌ در ايران‌ همان‌ است‌ كه‌ منتسكيو در بند شانزدهم‌ كتاب‌ سيزدهم‌ بدان‌ اشاره‌ دارد و آن‌ ماليات‌ ساده‌ و پرداخت‌ آسان‌ آن‌ بود، با اين‌ نكته‌ چگونه‌ مي‌توان‌ ايران‌ را در عصر ساساني‌ و سيطره‌ي‌ ديانت‌ زرتشتي‌ و مغان‌ دنياپرست‌ آن‌ دوره‌ كه‌ مردمانش‌ چنين‌ زير بار ماليات‌ كمر خم‌ كرده‌ بودند در رونق‌ و سعادت‌ در نظر گرفت‌، و در مرحله‌ آساني‌ و راحت‌ عقب‌مانده‌ محسوب‌ داشت‌؟! احتمالا" سخن‌ منتسكيو را مي‌توان‌ مربوط‌ به‌ مقايسه‌ قدرت‌ امپراطوري‌ ايران‌ در عصر قبل‌ از اسلام‌ و ضعف‌ آن‌ در عصر منتسكيو دانست‌ كه‌ اين‌ نيز نياز به‌ بحثي‌ مفصل‌ دارد. اجمالا" اينكه‌ ايران‌ پس‌ از حمله‌ مغول‌ و علي‌الخصوص‌ پس‌ از عصر صفوي‌ به‌ تناسب‌ ضعف‌ اعتقاد اسلامي‌ و ظاهرپرستي‌ و غفلت‌ عالمان‌ و فقدان‌ خودآگاهي‌ و تدبير اساسي‌ و حاكمان‌ لايق‌ از يك‌ سو و گسترش‌ روزافزون‌ قدرت‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ به‌ اقتضاي‌ بيداري‌ و خودآگاهي‌ امپرياليستي‌ اروپا پس‌ از رنسانس‌ كه‌ مايه‌ي‌ تحريك‌ دو دولت‌ اسلامي‌ و صفوي‌ و عثماني‌ در تهاجم‌ عليه‌ يكديگر مي‌شد، از سوي‌ ديگر، وارد مرحله‌اي‌ گرديد كه‌ قادر نبود با اتكاي‌ به‌ قدرت‌ خويش‌ حالت‌ تهاجمي‌ گذشته‌ در عصر امپراطوري‌ باستان‌ يا صدر اسلام‌ تا دوره‌ي‌ سلجوقي‌ را داشته‌ باشد.
وجود نظام‌ زمينداري‌ ظالمانه‌ كه‌ ميراث‌ تمدن‌ قبل‌ از اسلام‌ بود به‌ نحوي‌ در بينوايي‌ و استثمار اكثريت‌ مردم‌ سهيم‌ بود و درنتيجه‌ ضعف‌ عمومي‌ جامعه‌ وضع‌ فوق‌ را تشديد مي‌كرد. مع‌هذا اوضاع‌ و احوال‌ زندگي‌ مردم‌ قبل‌ و بعد از اسلام‌ بسيار متفاوت‌ شده‌ بود. در نظام‌ كاستي‌ و طبقاتي‌ قبلي‌ فرد عامي‌ قادر نبود از جهت‌ فرهنگي‌ و اقتصادي‌ گامي‌ به‌ پيش‌ بگذارد و تحولي‌ اساسي‌ در زندگي‌ خود ايجاد كند، اما در عصر اسلام‌ همواره‌ بي‌چيزترين‌ افراد به‌ بالاترين‌ مراتب‌ علم‌ و قدرت‌ سياسي‌ دست‌ يافتند كه‌ اين‌ همه‌، نشاني‌ از ترقي‌ و كمال‌ روابط‌ انساني‌ نسبت‌ به‌ عصر پيش‌ از اسلام‌ داشت‌. از طرفي‌ اساسا" ايران‌ در عصر پس‌ از اسلام‌ در مرحله‌اي‌ از تحرك‌ قومي‌ در جهان‌، نمي‌توانست‌ محل‌ تحولات‌ اساسي‌ نباشد و چون‌ گذشته‌ در يك‌ محدوده‌ وسيع‌ جغرافيايي‌ چون‌ امپراطوري‌ ايران‌ و روم‌ باقي‌ بماند، از اينجا در ايران‌ و آسيا نيز چون‌ اروپا دولتهاي‌ بزرگ‌ و كوچكي‌ به‌ وجود مي‌آمد و از ميان‌ مي‌رفت‌ كه‌ خود نشاني‌ از تحول‌ فرهنگي‌ و نژادي‌ در اين‌ عصر بود و زمينه‌اي‌ براي‌ پيدايي‌ تمدن‌ جديد مي‌توانست‌ محسوب‌ گردد، در اين‌ مرحله‌ ايران‌ نتوانست‌ با اروپا هماوردي‌ داشته‌ باشد، در حالي‌ كه‌ قبل‌ از اين‌ تا عصر سلجوقي‌ و حتي‌ در نيمه‌ اول‌ دوره‌ي‌ عثماني‌ قدرتي‌ برتر و نيرومند در آسيا و جهان‌ محسوب‌ مي‌شد.
منتسكيو با طرح‌ دترمينيسم‌ عقلي‌ Determinism آن‌ را جايگزين‌ قضا و قدر مي‌كند. به‌ اعتقاد او دترمينيسم‌ غير از جبر و اعتقاد به‌ تقدير Fatalism است‌. در فرهنگ‌ فلسفي‌ جميل‌ صليبا Fatatism به‌ «جبريت‌» تعبير شده‌ است‌ كه‌ متفاوت‌ با Determinism به‌ معني‌ موجبيت‌ يا حتميت‌ است‌. اولي‌ را جبر ديني‌ و دومي‌ را جبر علمي‌ نيز تعبير كرده‌اند. اعتقاد به‌ جبر و اختيار در وجود و اراده‌ انساني‌ از اساسي‌ترين‌ مباحث‌ فلسفي‌ و كلامي‌ در تاريخ‌ تفكر بوده‌ است‌، قبل‌ از ظهور فلسفه‌ يوناني‌ نحوي‌ اعتقاد به‌ تقدير Miora غالب‌ بود كه‌ البته‌ به‌ معني‌ جبر عامه‌ نيست‌، بلكه‌ رازآميز بودن‌ عالم‌ است‌. اين‌ فكر در قرون‌ وسطي‌ نيز به‌ وجهي‌ غالب‌ بوده‌ است‌، در حقيقت‌ اين‌ تلقي‌ از اعتقاد به‌ قدرت‌ مطلق‌ خداوند و احاطه‌ علم‌ او بر تمام‌ اشياء ناشي‌ مي‌شود. بر اين‌ اساس‌ قول‌ به‌ قضا و قدر الهي‌ مستلزم‌ اعتقاد به‌ احاطه‌ خدا بر همه‌ اشياست‌ و اين‌ مبدئيت‌ متعالي‌، اشياء را آنطور كه‌ مي‌خواهد بنابر حكم‌ ازلي‌ كلي‌ ابداع‌ و خلق‌ و بنابر حكم‌ كلي‌ مسبوق‌ به‌ علم‌ (قضاء) مي‌آفريند، اما اين‌ (حكم‌) به‌ وقت‌ و زماني‌ معلوم‌ تعلق‌ پيدا مي‌كند (قدر). با اين‌ وصف‌ اعتقاد به‌ قضا و قدر الهي‌ عبارت‌ است‌ از اعتقاد به‌ تجلي‌ و انعكاس‌ عنايت‌ و مشيت‌ الهي‌ در شئون‌ حياتي‌ بشر و ارتباط‌ بي‌واسطه‌ آدمي‌ با خداوند و احاطه‌ الوهيت‌ بر عالم‌ و آدم‌.

در فلسفه‌ و كلام‌ اسلامي‌ نيز در اين‌ باره‌ همواره‌ نزاعي‌ دائمي‌ ميان‌ فرق‌ و مذاهب‌ مختلف‌ وجود داشته‌ است‌. در اين‌ بين‌ فلاسفه‌ و معتزله‌ قائل‌ به‌ اصل‌ موجبيت‌ بوده‌اند. به‌ عقيده‌ي‌ آنان‌ حدوث‌ حادثات‌ مقتضي‌ ترتب‌ معلول‌ بر علت‌ است‌. بر اين‌ مبنا امكان‌ و اختيار را به‌ جهت‌ وجود اراده‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از علل‌ ناقصه‌ مي‌پذيرفتند، در برابر اينان‌ برخي‌ از فرق‌ اسلامي‌ معتقد بودند كه‌ بنده‌ را هيچ‌ قدرتي‌ در فعل‌ نيست‌ و عده‌اي‌ نيز نظير اشاعره‌ به‌ نحوي‌ جبر قائل‌ بودند كه‌ نظرشان‌ به‌ «كسب‌» تعبير مي‌شود. اشاعره‌ آدمي‌ را در مقام‌ كسب‌ مي‌دانند بدون‌ قدرت‌ تأثير در فعل‌، به‌ عبارت‌ ديگر در نظر اينان‌ انسان‌ در انجام‌ عمل‌ مختار است‌ اما قدرت‌ندارد. نظر شيعه‌كه‌ به‌ «امر بين‌الامرين‌» تعبير شده‌ است‌ مؤدي‌ به‌اختيار بشر است‌. بنابراين‌ در ميان‌ متفكران‌اسلامي‌ فقط‌ جهميه‌ به‌ جبر محض‌قائلند، صوفيه‌نيز بعضا" به‌نحوي‌ جبر معتقدندكه‌ نياز به‌تفصيل‌دارد.
به‌ هر تقدير در اعتقادبه‌ جبر يا تقدير ديني‌ نسبتي‌خاص‌ ميان‌ خدا و جهان‌ وجود دارد كه‌ فوق‌ قانون‌ و قاعده‌ است‌ اما اين‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ عدالتي‌ در كار نيست‌ و خدا چون‌ حاكمي‌ خودكامه‌ و مطلق‌العنان‌ بدون‌ توجه‌ به‌ استعداد و اقتضاي‌ ذاتي‌ اشياء و آدميان‌ و تقاضا و تمناي‌ آنان‌، هرگونه‌ كه‌ بخواهد حكم‌ كند كه‌ اين‌ بيشتر با تفكر يوناني‌ و رومي‌ مناسبت‌ دارد كه‌ وجهي‌ از آن‌ را در نظر رواقيان‌ مي‌بينيم‌. معارضه‌ منتسكيو در اينجا بيشتر با آن‌ نوع‌ فكري‌ است‌ كه‌ قانون‌ را به‌ عنوان‌ واسطه‌ ميان‌ خدا و جهان‌ ناديده‌ مي‌انگارد و يا بر آن‌ تأكيد نمي‌كند. توجه‌به‌ قانون‌ در حكم‌ واسطه‌ميان‌خدا و جهان‌چنانكه‌در مقدمه‌ اشاره‌ شده‌ در مطالعه‌ تاريخ‌، ابتدا در نظريه‌ي‌ لَيبنيتس‌ فيلسوف‌ آلماني‌ در كار آمد، در اين‌ طريقت‌ فكري‌ عنايت‌ پروردگار تابع‌ و سنت‌ و قانون‌ خاص‌ تلقي‌ شد. بدين‌ ترتيب‌ كه‌ خداوند در امور مداخله‌ دائمي‌ مستقيم‌ ندارد پس‌ انسان‌ رها از جبر ديني‌است‌. در اينجاقانون‌جاي‌سرنوشت‌ و قضاوقدر ديني‌را مي‌گيرد.

يونانيان‌ اصطلاح‌ «مويرا» Moira را براي‌ تقدير Fate مي‌آوردند. در نزد هومر قدرت‌ «مويراي‌» فوق‌ قدرت‌ زئوس‌ الهه‌ راننده‌ ابرهاست‌. اين‌ الهه‌ سر طاعت‌ در برابر مويراي‌ فرود مي‌آورد. تقدير نيروي‌ عظيم‌ و بي‌پايان‌ دارد. پس‌ تقدير بر خدايان‌ هم‌ مستولي‌ است‌. هيدگر كه‌ وجود را رمزآميز مي‌داند معتقد بود كه‌ مابعدالطبيعه‌ و الهيات‌ طبيعي‌ (كلام‌ سنتي‌) با مباني‌ منطقي‌اش‌ قدرت‌ دخول‌ در محضر قدس‌ راز و رمز وجود را ندارد. در نظر هيدگر در فلسفه‌ پارمنيدس‌ اين‌ كلمه‌ رازآميزي‌ وجود را تعبير مي‌كند اما در مابعدالطبيعه‌ و علم‌ كلام‌ سنتي‌ در حالي‌ كه‌ خود مي‌تواند پرتو راز باشد هر رازي‌ خاموش‌ مي‌شود. از همين‌ نظر است‌ كه‌ هيدگر چندان‌ تفاوتي‌ ميان‌ خداي‌ علم‌ كلام‌ و خداي‌ فلسفه‌ قائل‌ نيست‌. زيرا گرچه‌ كلام‌ گهگاه‌ از تجربه‌ حضوري‌ آغاز مي‌كند اما باز كاملا" مابعدالطبيعي‌ باقي‌ مي‌ماند. از همين‌ ماهيت‌ انتزاعي‌ خداي‌ مابعدالطبيعه‌ و علم‌ كلام‌ است‌ كه‌ انسان‌ نمي‌تواند آن‌ (خدا) را پرستش‌ و تقديس‌ كند. انسان‌ در برابر خداي‌ فلسفه‌ يعني‌ خدا به‌ عنوان‌ علت‌العلل‌ نه‌ مي‌تواند براي‌ حرمت‌ او بر روي‌ زانوان‌ خويش‌ بيافتد و نه‌ در برابر اين‌ خدا به‌ سرودخواني‌ و رقص‌ و سماع‌ بپردازد.
حال‌ اگر مفهوم‌ فلسفي‌ دترمينيسم‌ را جايگزين‌ معناي‌ ديني‌ تقدير كنيم‌ چنين‌ وضعي‌ خواهيم‌ يافت‌. اما يك‌ وضع‌ ميان‌ اين‌ دو وجود دارد و آن‌ نوع‌ تفكرِ ناشي‌ از فاتاليته‌اي‌ است‌ كه‌ قدرت‌ انسان‌ را مقهور خود كرده‌ اما او را تعالي‌ نمي‌بخشد بلكه‌ كار بشري‌، گشت‌ جاويدان‌ در آن‌ است‌. اين‌ همان‌ فاتاليته‌ كوري‌ Blind Fatality است‌ كه‌ منتسكيو به‌ آن‌ اشاره‌ دارد.
در اينجا منتسكيو اشاره‌ به‌ ملحداني‌ مي‌كند كه‌ مي‌توان‌ آنان‌ را دهري‌ مذهب‌ خواند. كساني‌ كه‌ جهان‌ را در پنجه‌ قدرتي‌ برتر و خودكامه‌ لحاظ‌ مي‌كردند كه‌ از «پرتاب‌ سنگ‌ تا تحول‌ فكر» همه‌ را در احاطه‌ قدرت‌ مطلق‌ خويش‌ دارد و هرآنچه‌ بخواهد مي‌كند. اين‌ قدرت‌ لازم‌ نيست‌ كه‌ به‌ خدا تعبير شود بلكه‌ دهر و زمان‌ و طبيعت‌ مي‌توانند در نظر آدميان‌ چنين‌ موقعيتي‌ پيدا كنند، پس‌ در اينجا جبر در كار نيست‌، بلكه‌ سخن‌ از جبري‌ دنيوي‌ و ناسوتي‌ است‌. ملحدان‌ جبري‌ مذهب‌ معتقدند قوانين‌ تقدير كور كار خود را مي‌كنند و چه‌ بخواهيم‌ و چه‌ نخواهيم‌ همان‌ مي‌شود كه‌ بايد مي‌شد. پس‌ تقدير در ضمن‌ تغييرناپذير است‌ و قسمت‌ هر كس‌ همان‌ است‌ كه‌ بايد باشد. رواقيان‌ نيز كم‌ و بيش‌ چنين‌ معتقد بودند با اين‌ تفاوت‌ كه‌ خدا و طبيعت‌ (جهان‌) را يكي‌ مي‌دانستند و به‌ عبارت‌ ديگر قائل‌ به‌ حلول‌ و اتحاد خدا و جهان‌ بودند.

منتسكيو از تقدير و قضا و قدر الهي‌ در اسلام‌ نيز نظري‌ چونان‌ فاتاليته‌ كور يوناني‌ يا دهري‌ دارد در حالي‌ كه‌ فاتاليته‌ يا مويراي‌، راز عالم‌ را بيان‌ مي‌كند. از اينجا اعتقاد به‌ «قضا و قدر الهي‌ و توكل‌ به‌ خدا» نه‌ تنها در «دين‌ اسلام‌» كه‌ در همه‌ اديان‌ از لوازم‌ خداشناسي‌ و خداپرستي‌ است‌. اين‌ اعتقاد به‌ هيچ‌ وجه‌ نمي‌تواند منشأ دوري‌ فرد از كار و فعاليت‌ مادي‌ومعنوي‌ شود. چه‌بسا او را براي‌ اقدام‌ به‌ كارهاي‌ محيرالعقول‌ بنا بر دستورها و تعاليم‌ ديني‌ وا دارد و موجبات‌ تحولاتي‌ اساسي‌ گردد، چنانكه‌ در صدر اسلام‌ مؤمنين‌ مجاهد با اعتقاد راسخ‌ به‌ قضا و قدر الهي‌ توفيق‌ و فتح‌ خود را به‌ جهت‌ لطف‌ و عنايت‌ الهي‌ نزديك‌ مي‌ديدند، و تنها زماني‌ كه‌ اين‌ اعتقاد در ميان‌ مسلمانان‌ سست‌ گرديد به‌ حالت‌ انفعالي‌ افتادند و لطف‌ و عنايت‌ الهي‌ را فراموش‌ كردند و حسن‌ ظن‌ خويش‌ را به‌ خدا از دست‌ دادند و دچار پريشان‌ فكري‌ شدند. در ميان‌ فرق‌ اسلامي‌ نيز برخي‌ به‌نحوي‌ قضاوقدر توأم‌با سوءظن‌ به‌ خدا و زبون‌انديشي‌ مطلق‌ گرائيدند، چنانكه‌ در آثار شاعراني‌ چون‌ خيام‌ ملاحظه‌ مي‌شود كه‌ احتمالا" ريشه‌ و سابقه‌ فكري‌ در انديشه‌ فاتاليستي‌ يونان‌ و روم‌ هومري‌ و متافيزيكي‌ دارد.
قضاوت‌ منتسكيو درباره‌ اديان‌ شرقي‌ بسيار سطحي‌ است‌ چنانكه‌ در نظرگاه‌ او راجع‌ به‌ دين‌ مردم‌ ژاپن‌ يا چين‌ و يا اسلام‌ ملاحظه‌ مي‌شود. در اينجا نيز منتسكيو چنان‌ به‌ طرح‌ مسئله‌ پرداخته‌ كه‌ گويي‌ همه‌ هندوهايي‌ كه‌ گنگ‌ را رودخانه‌ خدايان‌ خود مي‌دانند به‌ هيچ‌ خير و شري‌ در زندگاني‌ خويش‌ و انعكاس‌ آن‌ پس‌ از مرگ‌ اعتقادي‌ ندارند، در حالي‌ كه‌ سرتاسر كتب‌ ديني‌ هندوان‌ بر اين‌ مطلب‌ تأكيد دارند. به‌ آب‌ سپردن‌ خاكستر يا تن‌ بيجان‌ مؤمن‌ هندويي‌ صرفا" جهت‌ تبرك‌ و تيمن‌ و جلب‌ لطف‌ و عنايت‌ خدايان‌ در نظر آنهاست‌. البته‌ سخن‌ در اينجا دفاع‌ از عقايد اين‌ مردمان‌ نيست‌ بلكه‌ بيان‌ اعتقاداتي‌ است‌ كه‌ منتسكيو صرفا" با استناد به‌ سفرنامه‌ درباره‌يشان‌ داد سخن‌ مي‌دهد و مطرود و محكوم‌ مي‌كند.
تجربه‌ معنوي‌ هند در هزاران‌ سال‌ چنانكه‌ در آثار فرهنگي‌ اين‌ تمدن‌ ظاهر مي‌شود بر گريز از حيات‌ بي‌معناي‌ اين‌ جهاني‌ كه‌ در سمسارا و رهايي‌ از درد و رنج‌ مرگ‌ و زندگي‌ كه‌ غايت‌ قصواي‌ حيات‌ و فكر اين‌ مردم‌ مي‌نمايد تجلي‌ مي‌يابد. روش‌ زندگي‌ هندوان‌ براي‌ وصول‌ به‌ اين‌ غايات‌ متفاوت‌ بوده‌ اما هيچگاه‌ نجات‌ و رستگاري‌ در حكم‌ مقصد اقصي‌ فراموش‌ نشده‌ است‌. اين‌ مرتبه‌ از حيات‌ از نظرگاه‌ متفكران‌ هند راز وجود انسان‌ را نشانگر است‌.
توجه‌ به‌ عالم‌ غيب‌ و رجوع‌ به‌ اصل‌ كه‌ از گذرگاه‌ نيستي‌ طي‌ طريق‌ مي‌كند، اساس‌ تفكر هند بوده‌ و در اين‌ راه‌ شريعت‌ ولائي‌ با تفاسير مختلف‌ در كار آمده‌ و در كل‌، فرهنگ‌ هندي‌ را پديد آورده‌ است‌، هر چند اين‌ شريعت‌ و فرهنگ‌ و طرق‌ متفكران‌ هندي‌ به‌ وهم‌ آلوده‌ بوده‌ اما نه‌ چنان‌ است‌ كه‌ بتوان‌ با ظاهرپرستي‌ و خودبنيادي‌ متعارف‌ غرب‌ درباره‌ آن‌ داوري‌ كرد و آن‌ هم‌ از زبان‌ مردي‌ بي‌درد (به‌ درد حقيقي‌) كه‌ در نظرش‌ همه‌ امور نظم‌ و ترتيبي‌ منطقي‌ دارند (آن‌ هم‌ منطق‌ قرن‌ 18)، و اهل‌ جهان‌ شرق‌ و ديانت‌ چون‌ متهماني‌اند كه‌ در دادگاه‌ او محاكمه‌ مي‌شوند و در اين‌ محاكمه‌ مدعي‌ و دادستان‌ و قاضي‌ و ادعانامه‌ غرب‌ و فرهنگ‌ غربي‌ است‌ و محكوم‌، شرق‌ و فرهنگ‌ شرقي‌.

منتسكيو براساس‌ همان‌ اصول‌ عقل‌ سليم‌ و ارزشهاي‌ مسلط‌ عصر، عقايد ديني‌ را نه‌ بر پايه‌ صحت‌ و سقم‌ آنها بلكه‌ منشائيت‌ اثر اجتماعي‌ آنها مورد تأمل‌ قرار مي‌دهد از اينجا چه‌ بسا بقاي‌ روح‌ را كه‌ حقيقت‌ دارد منشاء سوء عمل‌ و فناي‌ روح‌ را كه‌ باطل‌ است‌ منشاء حسن‌ عمل‌ مي‌داند. مثلا" او عدم‌ اعتقاد كنفوسيوس‌ يا رواقيان‌ را به‌ جاودانگي‌ و بقاي‌ روح‌، به‌ صلاح‌ جامعه‌ مي‌داند در مقابل‌ اعتقاد به‌ جاودانـگي‌ روح‌ را از سوي‌ اديان‌ تـائويي‌ و لائوتسه‌ به‌ صلاح‌ نمي‌داند. از نظـر منتسكيو تناسخ‌ نيز آثار سوئي‌ ايجاد كرده‌ است‌. مثلا" در هند اين‌ اعتقاد به‌ رسم‌ ساتي‌ Sati يا Sutee ، انجاميده‌ است‌. نكته‌ قابل‌ تأمل‌ اين‌ است‌ كه‌ منتسكيو در تفكرات‌ خويش‌ صرفا" آثار سوء را در فكر جاودانگي‌ مي‌بيند. ازجمله‌ي‌ اين‌ آثار مي‌توان‌ خودكشي‌ براي‌ رفتن‌ به‌ جهان‌ ديگر دانست‌ زيرا مردم‌ مي‌پندارند كه‌ خوشيهاي‌ كامل‌ در زندگي‌ جاويدان‌ روي‌ خواهد داد و لذات‌ جاويدان‌ در زندگي‌ جاويدان‌ وجود خواهد داشت‌ در حالي‌ كه‌ زندگي‌ جاويدان‌ معنوي‌ است‌ نه‌ مادي‌ و جسماني‌ چنانكه‌ مسيحيت‌ چنين‌ مي‌گويد.
وي‌ گرچه‌ از «كمال‌ مسيحيت‌» سخن‌ مي‌گويد ولي‌ درواقع‌ مذمتي‌ دارد در لفافه‌ مدح‌. در جاي‌ ديگر از رسم‌ منع‌ ازدواج‌ مسيحيت‌ ستايش‌ مي‌كند اما تلويحا" آن‌ را مذمت‌ كرده‌ است‌ زيرا از نظر او افزايش‌ نسل‌ اثر خوبي‌ در فعاليت‌ جوامع‌ دارد چنانكه‌ اين‌ اثر در روم‌ ملاحظه‌ مي‌شود اما در دوره‌ انحطاط‌ جمعيت‌ تنزل‌ پيدا مي‌كند و مسيحيت‌ به‌ اين‌ تنزل‌ كمك‌ مي‌نمايد. پس‌ از طرح‌ چند مسئله‌ در حالي‌ كه‌ نظرگاه‌ مخالف‌ منتسكيو نسبت‌ به‌ رسم‌ ترك‌ دنيا و رهبانيت‌ ـ كه‌ همان‌ روح‌ مسيحيت‌ قرون‌ وسطي‌ بوده‌ ـ آشكار مي‌شود، وي‌ محافظه‌كارانه‌ از اين‌ رسم‌ دفاع‌ مي‌كند.
قدر مسلم‌ اختلافات‌ اديان‌ در جوهر وحياني‌ و غير وحياني‌ و در نسخ‌ آنها است‌. احكام‌ شريعت‌ همواره‌ فرع‌ بر حقيقت‌ ديني‌ اديان‌ بوده‌ است‌ اما از آنجا كه‌ منتسكيو نگاهي‌ كاملا" تكثرانگارانه‌ به‌ شئون‌ دين‌ دارد بيروني‌ترين‌ وجوه‌ دين‌ را در تعارضات‌ آنها در كار مي‌آورد. از نظر او نفرت‌ و كراهت‌ پيروان‌ اديان‌ ناشي‌ از برخي‌ اعمال‌ فرعي‌ است‌. در حاليكه‌ نفرت‌ و كراهت‌ دو فرقه‌ از فرق‌ مذهبي‌ مي‌تواند ناشي‌ از يكي‌ از اعمال‌ فرعي‌ باشد. در ميان‌ اديان‌ اگر اختلافي‌ رخ‌ مي‌دهد ناشي‌ از مباني‌ اعتقادي‌ هر يك‌ از اديان‌ است‌ كه‌ با مباني‌ اعتقادي‌ غير خود تنافر و تباين‌ پيدا مي‌كنند. از اين‌ رو همچنانكه‌ مسيحيت‌ با مذاهب‌ هندو نمي‌توانست‌ جمع‌گردد، اسلام‌نيز به‌جهات‌ اصول‌اعتقادي‌ همواره‌ با مذاهب‌ شرك‌ هندويي‌ در ستيز بوده‌ است‌ اما اگر در ميان‌ عامه‌ يكي‌ از اعمال‌ پسنديده‌ يا منفور گرديد نبايد اطلاق‌ جزء بر كل‌ كرده‌ و نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ اختلاف‌ مذاهب‌ در يك‌ قانون‌ عملي‌ است‌ كه‌ در زمره‌ فروع‌ محسوب‌ مي‌گردد.
همانطور كه‌ در اين‌ بخش‌ و ديگر مباحث‌ ملاحظه‌ مي‌شود منتسكيو آراي‌ خود را نسبت‌ به‌ دين‌ مورد قبول‌ و مطابق‌ آن‌ دوران‌ كه‌ متناسب‌ با رشد بورژوازي‌ است‌ بيان‌ مي‌كند. سرتاسر مباحث‌ او در باب‌ دين‌ اين‌ واقعيت‌ را تأكيد مي‌كند. جدايي‌ قانون‌ از دين‌ و آثار سوء و مفيد اجتماعي‌ دين‌ براي‌ بهره‌گيري‌ از اين‌ نوع‌ خاص‌ تفكر و زندگي‌ براي‌ حيات‌ متجددانه‌ غربي‌ بوضوح‌ در اينجا روشن‌ است‌ گويي‌ اساسا" اديان‌ فقط‌ براي‌ تنظيم‌ حيات‌ سوداگرانه‌ اجتماعي‌ به‌ وجود آمده‌اند و همه‌ بايد به‌ جهات‌ عملي‌ آن‌ متوجه‌ باشند و براساس‌ سود و زيان‌ دنيوي‌ آن‌ را مورد توجه‌ قرار دهند. پس‌ ديگر سخن‌ از ديني‌ كه‌ همه‌ شئون‌ حيات‌ انسان‌ را تنظيم‌ كند و راه‌ حق‌ و باطل‌ را به‌ او بنمايد منتفي‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر دين‌ يكي‌ از صدها نهاد اجتماعي‌ كهن‌ است‌ كه‌ در خدمت‌ نظام‌ جديد غيرديني‌ درآمده‌ است‌. البته‌ اين‌ نظرگاه‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ منتسكيو اساسا" اديان‌ را تابع‌ زمان‌ و مكان‌ خاص‌ خود و مناطق‌ جغرافيايي‌ مي‌داند بي‌وجهه‌ نيست‌. ابتدا بايد ماهيت‌ غيبي‌ دين‌ انكار گردد و بعد به‌ صورت‌ زايده‌اي‌ از جامعه‌ بورژوازي‌ درآيد. منتسكيو سخنان‌ خويش‌ را با انتقاد از اديان‌ غير مسيحي‌ مي‌گويد اما با توجه‌ به‌ آراء او در باب‌ ماهيت‌ دين‌، اين‌ نظر شامل‌ اوضاع‌ مسيحيت‌ نيز مي‌شود.

با همين‌ ديد «نهادانگارانه‌» است‌ كه‌ پيدايش‌ طبقه‌ روحاني‌ و عالمان‌ دين‌ را منتسكيو طرح‌ كرده‌ است‌ از اين‌ نظر پيدايي‌ و بقاي‌ روحانيت‌ كاملا" تابع‌ اقتضائات‌ اجتماعي‌ و وجود مراسم‌ مذهبي‌ است‌. در اينجا دين‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نوع‌ معرفت‌ اصيل‌ و ذاتي‌ (شهودي‌ و غيبي‌) درباره‌ جهان‌ و خدا و انسان‌ مطرح‌ نيست‌ بلكه‌ به‌ همان‌ طريقت‌ فكري‌ نويسنده‌ي‌ روح‌القوانين‌ امري‌ و نهادي‌ در ميان‌ نهادهاي‌ كثير اجتماعي‌ است‌ كه‌ مورد نياز است‌، منتها بايد تحديد گردد و به‌ وسيله‌ قانون‌ تحت‌ نظارت‌ درآيد.
منتسكيو در اينجا تلويحا" نظر خويش‌ را نسبت‌ به‌ دين‌ عقلاني‌ و مطابق‌ با آزادي‌ و نيز دولت‌ الحادي‌ و غير ديني‌ كه‌ همه‌ نوع‌ مذاهب‌ را مي‌پذيرد، غير از مذاهب‌ موافق‌ اصول‌ رقيت‌ و بندگي‌ (احتمالا" اشاره‌ به‌ كاتوليسيسم‌)، بيان‌ مي‌دارد. بر اين‌ مبناست‌ كه‌ حكومت‌ انگليس‌ و قوانين‌ آن‌ را عليه‌ مذهب‌ كاتوليك‌ و موافق‌ مذهب‌ پروتستان‌ مورد ستايش‌ قرار مي‌دهد، ازجمله‌ تأييدات‌ او، فقدان‌ مزايا براي‌ طبقه‌ روحانيون‌ در جامعه‌ سياسي‌ انگليس‌ است‌. نويسنده‌ روح‌القوانين‌ از اينكه‌ روحانيت‌ صرفا" به‌ نزاع‌ قلمي‌ با مخالفين‌ پرداخته‌ و هيچ‌ گونه‌ اقدام‌ عملي‌ نكند اظهار رضايت‌ كرده‌ است‌.
چنانكه‌ ملاحظه‌ مي‌شود منتسكيو در طرح‌ ماهيت‌ و طبيعت‌ حكومت‌ مشروطه‌ و استبدادي‌ متعرض‌ ديانت‌ و روحانيت‌ و از آنجا سياست‌ مشرق‌ زمين‌ مي‌شود. و در واقع‌ اين‌ بحث‌ تمهيد مقدمه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ تدريج‌ در مباحث‌ آتي‌ تفصيل‌ پيدا خواهد كرد. اجمال‌ مبناي‌ نظري‌ اين‌ بحث‌ منتسكيو اين‌ است‌ كه‌ اساسا" فرهنگ‌ و تمدن‌ شرقي‌ و ديني‌ بالذات‌ با استبداد متناسب‌ است‌ و فرهنگ‌ و تمدن‌ غربي‌ و حتي‌ آنجا كه‌ اثري‌ از پذيرش‌ ديانت‌ ممسوخ‌ مسيحي‌ عصر روشنايي‌ در گفته‌هاي‌ او ظاهر مي‌شود ماهيتا" با دموكراسي‌ و مشروطه‌ تناسب‌ دارد. مصداق‌ او براي‌ نظريه‌ تناسب‌ ميان‌ نفوذ روحانيت‌ با استبداد پرتقال‌ و اسپانياست‌. پرتقال‌ كشوري‌ در غرب‌ اسپانيا و كرانه‌ اقيانوس‌ اطلس‌، يكي‌ از قدرتهاي‌ بزرگ‌ دوران‌ سوداگري‌ و استعمار در قرون‌ 15 و 16 و 17 بود. دولت‌ و جامعه‌ پرتقال‌ چون‌ جامعه‌ اسپانيا يكي‌ از مذهبي‌ترين‌ كشورهاي‌ اروپايي‌ بوده‌اند به‌ اين‌ جهت‌ روحانيت‌ نفوذ فوق‌العاده‌اي‌ در اين‌ دو كشور داشته‌ است‌. منتسكيو حضور برتر روحانيت‌ در جامعه‌ سياسي‌ را متناسب‌ با استبداد مي‌داند، اما در اينجا مقصود دفع‌ افسد به‌ فاسد است‌، زيرا اين‌ بد، سدي‌ است‌ مقابل‌ بدتر كه‌ استبداد باشد. بنابراين‌ منتسكيو حضور روحانيت‌ را در جوامع‌ غير دموكراتيك‌ و استبدادي‌ عامل‌ تعديل‌كننده‌ مي‌داند، اما در جامعه‌ دموكراتيك‌ مضر و درواقع‌ چون‌ سدي‌ است‌ در برابر بهتر كه‌ آزادي‌ است‌. اين‌ نظريه‌ كاملا" با اوضاع‌ عصر روشنايي‌ و دئيسم‌ نهان‌ روشانه‌ آن‌ بسيار مناسبت‌ دارد.

از همين‌ نظرگاه‌ است‌ كه‌ منتسكيو با همدردي‌ از زبان‌ يك‌ يهودي‌ عقايد خويش‌ را در باب‌ ديانت‌ مسيحي‌ به‌ آن‌ صورت‌ قديم‌ ممسوخ‌ كه‌ احكامش‌ در پرتقال‌ اعمال‌ مي‌شده‌، دوباره‌ دعوت‌ به‌ محدوديت‌ قوانين‌ ديني‌ مي‌كند و به‌ عقيده‌ او در آن‌ دوران‌ نوراني‌ و روشنايي‌ كه‌ «اصول‌ فلسفه‌»، روح‌ بشر را وسعت‌ داده‌ و خرافات‌ قديم‌ (دين‌ سنتي‌) را تلطيف‌ كرده‌ وجود احكام‌ شديد كليسايي‌ نشان‌ از دوره‌ تاريكي‌ است‌. البته‌ ترديدي‌ نمي‌توان‌ داشت‌ كه‌ احكام‌ دادگاههاي‌ تفتيش‌ عقايد، احكامي‌ جاهلانه‌ و به‌ دور از تدبير عليه‌ كساني‌ بود كه‌ نسبت‌ به‌ دين‌ مسيحي‌ كين‌ مي‌ورزيدند و اين‌ دادگاه‌ در واقع‌ زماني‌ در عرصه‌ جامعه‌ ديني‌ اروپا به‌ وجود آمد كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را دوران‌ پايان‌ عصر ايمان‌ ناميد. كليسا كه‌ خود را در برابر طبقه‌ جديد گسسته‌ خرد و طالب‌ آزادي‌ نفساني‌ و تساهل‌ و تسامح‌ و مخالفت‌ دين‌ مي‌ديد چاره‌ را در مشتعل‌ كردن‌ بي‌ايمانان‌ در هيمه‌هاي‌ آتش‌ مي‌پنداشت‌. چاره‌اي‌ كه‌ درواقع‌ ميراث‌ روميان‌ و ملل‌ مشرك‌ محسوب‌ مي‌شد، اين‌ چاره‌ نه‌ تنها نتوانست‌ تفكر جديد را مانع‌ شود بلكه‌ خود سدي‌ در برابر بسط‌ تفكر ديني‌ و بهانه‌اي‌ براي‌ دفع‌ فاسد به‌ افسد گرديد.
در حالي‌ كه‌ از منظر تفكر ديني‌ به‌ مبدأ و اساس‌ پيدايي‌ افرادي‌ كه‌ بتدريج‌ طبقه‌اي‌ را در جامعه‌ ديني‌ تشكيل‌ مي‌دهند، نظر كنيم‌ دريافت‌ مي‌شود كه‌ اين‌ افراد در واقع‌ در مقام‌ متفكران‌ و قانونگذاران‌ و تنظيم‌ كنندگان‌ شئونات‌ مختلف‌ حيات‌ انساني‌ براساس‌ معرفت‌ ديني‌ به‌ وجود آمده‌اند، چنانكه‌ در جامعه‌ ديني‌ قديم‌ چنين‌ بوده‌ است‌ و درواقع‌ به‌ مصداق‌ حديث‌ شريف‌ «العلماء ورثة‌الانبياء»، اين‌ متفكران‌ و عالمان‌ در جامعه‌ ديني‌ مقام‌ پيشوايي‌ و هدايت‌ جامعه‌ را به‌ سوي‌ سعادت‌ بنابر شريعتي‌ كه‌ از نبي‌ به‌ ارث‌ برده‌اند دارا هستند و چنين‌ نيست‌ كه‌ صرفا" به‌ جهت‌ ترقي‌ و تحول‌ (به‌ معني‌ دوران‌ منورالفكري‌ قرن‌ هيجدهم‌) اديان‌ از مراحل‌ ابتدايي‌ تا مراحل‌ پيشرفته‌ بتدريج‌ تكوين‌ يافته‌ باشند. بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ نظرگاه‌ مقام‌ حقيقي‌ و اصيل‌ عالمان‌ دين‌ را تنزل‌ خواهد داد و از آنان‌ طبقه‌اي‌ زائد كه‌ صرفا" بايد به‌ بخشي‌ از مسائل‌ زندگي‌ آدميان‌ بپردازند خواهد ساخت‌، كه‌ درواقع‌ در جامعه‌ بورژوايي‌ چنين‌ نيز مي‌شود و متفكران‌ و عالمان‌ غير ديني‌ جاي‌ طبقه‌ قديم‌ را خواهند گرفت‌.
نظر منتسكيو در باب‌ پيدايي‌ معابد سخيف‌تر است‌ او مي‌پندارد معابد بر اساس‌ يك‌ احساس‌ فيزيكاليست‌ انتروپومورفيستي‌ (انسانوش‌ انگارانه‌) تكوين‌ يافته‌. بدين‌ ترتيب‌ كه‌ گويي‌ بشر چون‌ در خانه‌ بسر مي‌برد به‌ فكرش‌ خطور كرده‌ كه‌ براي‌ خدا نيز خانه‌اي‌ بسازد و در آنجا حاجتهايش‌ را از خدا بخواهد. منتسكيو ساختن‌ معابد را به‌ اقوام‌ كشاورز نسبت‌ مي‌دهد و مثال‌ مي‌آورد كه‌ چنگيز در هنگام‌ فتح‌ سرزمينهاي‌ اسلام‌ از وجود مساجدي‌ كه‌ خدا را در آنجا مي‌پرستند تعجب‌ كرد. زيرا از نظر او انسان‌ مي‌تواند خداوند را در همه‌ جا پرستش‌ كند.
به‌ هر حال‌ سخن‌ منتسكيو با علل‌ ساختن‌ معابد در هيچ‌ يك‌ از اديان‌ توافقي‌ ندارد. اساسا" فقط‌ در وجهه‌ نظر تشبيهي‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ براي‌ خدا جا و مكان‌ خاصي‌ در نظر گرفت‌ و اين‌ نظر بيشتر با اديان‌ يوناني‌ ـ رومي‌ و مسيحيت‌ تناسب‌ دارد تا اسلام‌. مقايسه‌اي‌ ميان‌ مسجد و كليسا اين‌ مسئله‌ را روشن‌ مي‌كند:

شبستان‌ دراز و مستطيل‌ شكل‌ كليساهاي‌ بزرگ‌ basilica اساسا" راهي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را از عالم‌ خارج‌ به‌ سكوي‌ مخصوص‌ عبادت‌ در كليسا altar هدايت‌ مي‌كند. گنبدهاي‌ مسيحي‌ يا به‌ آسمان‌ صعود مي‌كند يا به‌ سكوي‌ عبادت‌ در كليسا نزول‌ مي‌كند. كل‌ معماري‌ يك‌ كليسا براي‌ مؤمن‌ حاكي‌ از اين‌ معني‌ است‌ كه‌ حضور خداوند از اجراي‌ مراسم‌ عشاء رباني‌ Eucharist در سكوي‌ عبادت‌ فيضان‌ مي‌يابد، درست‌ مانند نوري‌ كه‌ در ميان‌ تاريكي‌ بتابد. اما در مسجد هيچ‌ نقطه‌ خاصي‌ براي‌ اجراي‌ مراسم‌ عبادت‌ و نيايش‌ وجود ندارد. محراب‌ هم‌ صرفا" جهت‌ قبله‌ را نشان‌ مي‌دهد. در عوض‌ كل‌ نظام‌ فضايي‌ كه‌ مسجد دارد طوري‌ ساخته‌ شده‌ است‌ كه‌ مؤمن‌ از هر طرف‌ حضور حق‌ تعالي‌ را احساس‌ مي‌كند. با توجه‌ به‌ حديثي‌ كه‌ از پيغمبر 9 نقل‌ شد (ان‌ الله‌ جعل‌ في‌الارض‌ مسجدا و طهورا: خداوند سراسر زمين‌ را براي‌ امت‌ من‌ مسجد قرار داد) معلوم‌ مي‌شود كه‌ مؤمن‌ حقيقي‌ و عارف‌ بايد حضور حق‌ تعالي‌ را در همه‌ جاي‌ زمين‌ احساس‌ كند، و اينطور نيست‌ كه‌ همه‌ جا را ظلمت‌ گرفته‌ باشد و فقط‌ يك‌ نقطه‌ باشد كه‌ حضور حق‌ در آن‌ احساس‌ شود.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

درآمدی‌ بر سیرتفكر معاصر

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 60999563