خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

شرق‌، اسلام‌ و ايران‌ در آثار و تفكرات‌ منتسكيو

 


اشاره:


منابع‌ شرق‌شناسي‌ منتسكيو

منتسكيو چون‌ همه‌ مستشرقان‌ قرن‌ هيجده‌ بيش‌ از آنكه‌ با شرق‌ تماس‌ نزديك‌ داشته‌ باشد، درباره‌ آن‌ بحث‌ مي‌كند. اساسا" شرق‌شناسي‌ در غرب‌ از قرن‌ نوزدهم‌ همزمان‌ با نهضت‌ رومانتيسم‌ و توجه‌ جهاني‌ اروپائيان‌ به‌ شرق‌ و پايان‌ يافتن‌ نسبي‌ مطالعه‌ يونان‌ و تفكر يوناني‌ بسط‌ يافت‌.
بر اين‌ اساس‌ منتسكيو آنچه‌ در باب‌ احوال‌ و اوضاع‌ شرق‌ و از اينجا اسلام‌ و ايران‌ مي‌گويد اغلب‌ مبتني‌ است‌ بر سياحت‌نامه‌هايي‌ كه‌ راه‌ مبالغه‌ پيموده‌اند و اخبار مشهور در ميان‌ عوام‌ و خواص‌ و برخي‌ كتب‌ تاريخي‌ در ذيل‌ مطالعه‌ تاريخ‌ روابط‌ يونان‌ و شرق‌ و نيز آثار مورخين‌ يونان‌ و روم‌ و برخي‌ نويسندگان‌ و مستشرقين‌ اروپايي‌. كتاب‌ نامه‌هاي‌ ايراني‌ و روح‌القوانين‌ و ديگر آثار منتسكيو انباشته‌ از اخبار بي‌پايه‌ است‌ و بعضا" نيز از گزارشهاي‌ مستند نشانه‌اي‌ مي‌بينيم‌. اما اغلب‌، گزارشهايي‌ كه‌ جهانگردان‌ و كاشفان‌ از سرزمينهاي‌ شرقي‌ براي‌ غربيان‌ فراهم‌ كرده‌اند ـ و منورالفكران‌ غربي‌ نيز با استناد به‌ اين‌ سفرنامه‌هاي‌ پر از دروغ‌ و ريا و كين‌توزي‌ به‌ اثبات‌ تمدن‌ غرب‌ در برابر فرهنگ‌ معنوي‌ شرق‌ پرداخته‌اند ـ منابع‌ اصلي‌ شرقشناسي‌ قرن‌ هيجده‌ محسوب‌ مي‌شود. از آنجا كه‌ همواره‌ انسان‌ ظاهربين‌ از جمله‌ توريستها كه‌ فاقد مقدمات‌ فكري‌ و مباني‌ ارزشي‌ فرهنگهاي‌ مورد مطالعه‌ و مشاهده‌اند و نمي‌توانند عمق‌ و باطن‌ اين‌ فرهنگها را دريابند. آنها صرفا" از مشقات‌ و نابسامانيها و رنجهاي‌ ظاهري‌ شرقيان‌ سخن‌ مي‌گويند، بدين‌سان‌ هيچگاه‌ همدلي‌ و همسخني‌ ميان‌ شرق‌ و غرب‌ پديد نيامده‌ است‌.
منتسكيو در پايان‌ بند 45 كتاب‌ 28 روح‌القوانين‌ مي‌نويسد: «مطالعات‌ در خصوص‌ منشأ قوانين‌ فرانسه‌ كامل‌ نيست‌ و حال‌ من‌ شبيه‌ به‌ آن‌ عتيقه‌فروشي‌ است‌ كه‌ براي‌ ديدن‌ آثار تاريخي‌ مصر به‌ آن‌ كشور رفت‌ و فقط‌ نظري‌ به‌ اهرام‌ انداخته‌ مراجعت‌ كرد بدون‌ اينكه‌ چيز ديگري‌ ديده‌ باشد.» دقيقا" مي‌توان‌ حال‌ منتسكيو را نسبت‌ به‌ بسياري‌ از مسائل‌ مورد تعرض‌ وي‌ در اين‌ كتاب‌ مصداق‌ سخن‌ فوق‌ دانست‌، ازجمله‌ اشاراتي‌ كه‌ به‌ روح‌ قوانين‌ شرقي‌ دارد. او نه‌ تنها نظري‌ به‌ اهرام‌ نينداخته‌ بلكه‌ فقط‌ به‌ سخن‌ كساني‌ استناد مي‌جويد كه‌ به‌ طور گذري‌ به‌ اين‌ كار مهم‌ اهتمام‌ ورزيده‌اند. اگر بينندگان‌ اهرام‌ يك‌ مرتبه‌ از حقيقت‌ دور باشند منتسكيو بايد دو مرتبه‌ از حقيقت‌ دور باشد.


اثبات‌ اصول‌ نظري‌ منتسكيو در شرق‌شناسي‌

آنچه‌ در كل‌ براي‌ منتسكيو اهميت‌ داشته‌ اثبات‌ اصول‌ تفكر سياسي‌ ـ اجتماعي‌ خويش‌ بوده‌ است‌. چنانكه‌ در مقدمه‌ كتاب‌ روح‌القوانين‌ مي‌نويسد او همه‌ قوانين‌ را براساس‌ اصول‌ موضوعه‌ مطالعه‌ تاريخ‌ كه‌ خود وضع‌ كرده‌، مورد مداقه‌ نظر قرار مي‌دهد و از اينجاست‌ كه‌ مي‌گويد:
هنگامي‌ كه‌ روزگار باستان‌ را در نظر مي‌گرفتم‌ سعي‌ مي‌كردم‌ روح‌ آن‌ را جستجو نمايم‌ تا قضايايي‌ را كه‌ در حقيقت‌ مختلف‌اند، يكسان‌ نپندارم‌ و اختلاف‌ آنهايي‌ كه‌ ظاهرا" يكسان‌ بنظر مي‌رسند، از نظر دور ندارم‌. من‌ اصول‌ را از طبيعت‌ اشياء و مسايل‌ استخراج‌ كرده‌ام‌ نه‌ از روي‌ وهم‌ و پندار خود. خيلي‌ از حقايق‌ وقتي‌ محسوس‌ خواهد شد كه‌ انسان‌ رشته‌ ارتباط‌ آنها را پيدا كند آنوقت‌ هر قدر در جزئيات‌ بيشتر فكر كند ثابت‌ بودن‌ اصول‌ را بهتر احساس‌ خواهد كرد .
او در اين‌ كتاب‌ در جستجوي‌ طرح‌ يك‌ معيار و ملاك‌ براي‌ تشخيص‌ يك‌ حكومت‌ است‌ بنابراين‌ چندان‌ توجه‌ به‌ مواد و مطالب‌ ندارد. و اغلب‌ اين‌ مطالب‌ در باب‌ اسلام‌ و ايران‌ حكايت‌ از آشنايي‌ اندك‌ او از اسلام‌ و ايران‌ مي‌كند و غالبا" به‌ استنباط‌ آرا و احكام‌ مي‌پردازد، تا نظر خويش‌ را اثبات‌ كند.
منتسكيو خود دريافته‌ بود كه‌ اصول‌ موضوعه‌ او ناشي‌ از ماهيت‌ حكومتها و جوامع‌ نيست‌ چنانكه‌ در فصل‌ يازدهم‌ كتاب‌ سوم‌ چنين‌ مي‌گويد: «... معني‌ آنچه‌ گفته‌ شد اين‌ نيست‌ كه‌ در تمام‌ حكومتهاي‌ جمهوري‌ فضيلت‌ حكمفرماست‌ بلكه‌ منظور اين‌ است‌ كه‌ مي‌بايستي‌ چنين‌ باشد. همچنين‌ از بيانات‌ گذشته‌ ثابت‌ نمي‌شود كه‌ در يك‌ حكومت‌ مشروطه‌ شرافت‌ حتما" موجود است‌ يا در يك‌ حكومت‌ استبدادي‌ ترس‌ و مرعوبيت‌ قطعا" وجود دارد ليكن‌ مي‌بايستي‌ چنين‌ باشد، زيرا اگر غير از اين‌ باشد حكومت‌ ناقص‌ خواهد بود».


شرق‌ از منظر رمان‌نويسان‌ غربي‌ و منتسكيو

در عصر منتسكيو رمان‌نويسي‌ كه‌ به‌ مشرق‌ جادويي‌ و سرزمينهاي‌ اسلامي‌ يعني‌ قلمرو حكومت‌ فرمانروايان‌ خوشگذران‌ و هزار و يك‌ شب‌ افسانه‌اي‌ چون‌ مضموني‌ اسرارآميز مي‌پرداخت‌، معمول‌ گرديده‌ بود. مسافرت‌ به‌ خاور زمين‌ نيز در حال‌ افزايش‌ بود و سياحت‌نامه‌هايي‌ انتشار مي‌يافت‌. رمان‌نويسها نيز رمانهايي‌ از زبان‌ خاورزميني‌ها تأليف‌ كردند مانند دفرني‌ كه‌ بدان‌ اشاره‌ رفت‌. در اين‌ رمانها بيش‌ از آنكه‌ اهل‌ شرق‌ به‌ شرقيان‌ شبيه‌ باشند از خصوصيات‌ شهروندان‌ اروپايي‌ برخوردار بودند. اغلب‌ اين‌ گونه‌ تأليفات‌ در كتابخانه‌ قصر لابرد موجود بود و منتسكيو از آنها استفاده‌ مي‌كرد. كتاب‌ هزار و يك‌ شب‌ تازه‌ به‌ فرانسه‌ ترجمه‌ شده‌ و تأليفات‌ سياحان‌ مشهور غرب‌ در سرزمينهاي‌ شرق‌ يا ايران‌ نيز در اختيار او بود كه‌ ناموران‌ آنان‌، تاورنيه‌، شاردن‌، تورنفر اند. اين‌ اشخاص‌ شرح‌ سياحتهاي‌ خود را منتشر ساختند، مخصوصا" تاورنيه‌ و شاردن‌ كه‌ در عهد صفويان‌ ايران‌ را سياحت‌ نمودند. هر دو يادداشتهاي‌ مفصل‌ خود را منتشر كردند و ناچار منتسكيو با كنجكاوي‌ و كتاب‌ دوستي‌ كه‌ در او وجود داشت‌ و به‌ حكم‌ شرق‌مآبي‌ كه‌ معمول‌ شده‌ بود، اين‌ گونه‌ كتابها را بررسي‌ كرد و از اين‌ رو نسبت‌ به‌ ايران‌ توجهي‌ پيدا نمود و اين‌ توجه‌ را در آثار خود نشان‌ داد. همين‌ توجه‌ احتمالا" در عنوان‌ نامه‌هاي‌ ايراني‌ مؤثر بود. گرچه‌ عمده‌ي‌ نظر مؤلف‌ در آن‌، رمان‌نويسي‌ سياسي‌ بوده‌، در ذكر وقايع‌ تخيلي‌ و وهمي‌ بيشتر از واقعيت‌ كار كرده‌ حتي‌ در نامهاي‌ اشخاصي‌ مانند ريكا (رضا؟) و وردي‌ (رضي‌؟) و زشي‌ (ذكي‌؟) كه‌ بكار برده‌ خيال‌ را به‌ واقع‌ ترجيح‌ داده‌ است‌ ولي‌ با اينهمه‌ اين‌ كتاب‌ درباره‌ ايران‌ مطالبي‌ مأخوذ از سياحت‌نامه‌ها آورده‌ است‌.
منتسكيو به‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ روم‌ و يونان‌ عشق‌ مي‌ورزد و ايده‌آل‌ خود را در آن‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ مي‌بيند، بنابراين‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ او رو به‌ غرب‌ دارد و پشت‌ به‌ شرق‌ هر آنچه‌ را كه‌ ضد رومي‌ و يوناني‌ است‌، نمي‌پسندد از اينجا او راه‌ و رسم‌ تفكر و زندگي‌ شرقيان‌ را نمي‌پذيرد. اطلاعات‌ وي‌ درباره‌ شرق‌ محدود به‌ آثار سياحان‌ و نيز مورخان‌ يوناني‌ و رومي‌ و مورخان‌ بيزانسي‌ است‌ درنتيجه‌ منتسكيو هيچگاه‌ شرق‌ را از نظرگاه‌ شرقيان‌ نگاه‌ نكرد تا معني‌ حيات‌ شرقي‌ را دريابد و بفهمد كه‌ آزادي‌ در اين‌ حوزه‌ فرهنگي‌ چيست‌. او صرفا" از منظر مباني‌ و اصولي‌ كه‌ خود تأسيس‌ كرد به‌ شرق‌ نگاه‌ كرده‌ است‌. از سوي‌ ديگر شرقيان‌ نيز همواره‌ از منظر نظر خويش‌ به‌ غرب‌ نگاه‌ كرده‌اند.
بنابراين‌ در روح‌القوانين‌ و ديگر آثار منتسكيو مباحث‌ درباره‌ شرق‌ بسيار ظاهربينانه‌ و سطحي‌ است‌. في‌المثل‌ شرق‌شناسي‌ فيزيكاليستي‌ وي‌ به‌ نحوي‌ است‌ كه‌ حكمت‌ معنوي‌ مردم‌ مشرق‌ زمين‌ را ناشي‌ از طبيعت‌ بيمار آنان‌ تلقي‌ مي‌كند! او به‌ هيچ‌ وجه‌ نمي‌تواند با مشرق‌ زمين‌ هم‌ سخني‌ و همدردي‌ داشته‌ باشد از اينجا بي‌ عملي‌ را لااباليگري‌ و گريز از معاش‌ مي‌داند، در حاليكه‌ بي‌عملي‌ و آرامش‌ امري‌ روحي‌ است‌ و خود نحوي‌ عمل‌ فكري‌ است‌. به‌ همين‌ جهت‌ نيز تلقي‌ هندو از عالم‌ و تجربه‌ي‌ عدم‌، بر مبناي‌ ظاهربيني‌ منتسكيو محكوم‌ مي‌شود.
آزادي‌ معنوي‌ و روحي‌ كه‌ شرق‌ كهن‌ همواره‌ به‌ سوي‌ آن‌ و در جستجوي‌ آن‌ بوده‌ با آزادي‌ صوري‌ و نفساني‌ غرب‌ نمي‌تواند همسان‌ باشد، معاش‌ و دنيا براي‌ شرقي‌ همواره‌ گذرگاهي‌ براي‌ رفتن‌ به‌ جهان‌ ديگر و اتصال‌ به‌ مبدأ بوده‌ است‌، در حاليكه‌ براي‌ غربي‌ اين‌ دو اصل‌ مايه‌ و غايت‌ حيات‌ به‌ شمار مي‌رود. و در اين‌ ميان‌ منتسكيو طبعا" مدافع‌ آزادي‌ جديد است‌.


نظريه‌ي‌ استبداد شرقي‌ در آثار منتسكيو

يكي‌ از آراي‌ خاص‌ مورخان‌ و فيلسوفان‌ غرب‌ كه‌ مواد آن‌ ابتدا در نوشته‌هاي‌ سياحان‌ و سپس‌ به‌ طريق‌ نظري‌ تكوين‌ يافته‌ است‌ «نظريه‌ استبداد شرقي‌» است‌. اين‌ نظريه‌ كه‌ در قرن‌ روشن‌رايي‌ تبيين‌ يافته‌ است‌ در مراحل‌ بعد به‌ صورت‌ نظريه‌ رسمي‌ ويت‌فوگل‌ در مطالعات‌ شيوه‌ توليد آسيايي‌ درآمده‌ است‌. نظريه‌ استبداد شرقي‌ نتيجه‌ منطقي‌ اصول‌ و مباني‌ تفكر عقلاني‌ پس‌ از رنسانس‌ به‌ ويژه‌ قرن‌ هيجدهم‌ بوده‌ است‌. در ميان‌ اصولي‌ كه‌ مبناي‌ نظريه‌ استبداد شرقي‌ است‌ اعتقاد به‌ «ترقي‌ و تقدمِ» تمدن‌ اروپايي‌ نسبت‌ به‌ تمدنهاي‌ غير اروپايي‌ و كهن‌ اهميت‌ خاصي‌ داشته‌ است‌، از اينجا دو نوع‌ عالي‌ و پست‌ سياست‌ و حكومت‌ فرض‌ شده‌: بدين‌ معني‌ كه‌ تمدن‌ اروپايي‌ تمدن‌ عالي‌ و تمدن‌ غير اروپايي‌ پست‌ انگاشته‌ شده‌ است‌. نوع‌ پست‌ و بدوي‌ اين‌ سياست‌ و حكومت‌ همان‌ استبداد شرقي‌ است‌ كه‌ سياست‌ هميشگي‌ مشرق‌ زمينيان‌ بوده‌! و از اختصاصات‌ طبيعي‌ و ذاتي‌ شرقيان‌ به‌ شمار رفته‌ است‌، در حالي‌ كه‌ استبداد غربي‌ (اگر اثري‌ از اين‌ نوع‌ استبداد در پاره‌اي‌ از ادوار تاريخ‌ مي‌بينيم‌!) از ويژگيهاي‌ غربيان‌ محسوب‌ مي‌گردد. استبداد شرقي‌ بر احساس‌ حيواني‌ در برابر خطر يعني‌ ترس‌، و استبداد غربي‌ بر خرد و منطق‌ انساني‌ استوار است‌! از اين‌ مبناست‌ كه‌ اين‌ دومي‌ را استبداد منور تعبير مي‌كنند و آن‌ اولي‌ را به‌ استبدادي‌ تاريك‌ و وحشيانه‌. و باز متأثر از اين‌ نظريه‌ است‌ كه‌ خونريزي‌ و مظالم‌ پادشاهان‌ عثماني‌ چون‌ سلطان‌ مصطفي‌ رقيب‌ كاترين‌ دوم‌ و يا خشايارشا و امثال‌ آنان‌ مذمت‌ مي‌گردد.
البته‌ سوابق‌ اين‌ نظريه‌ به‌ آراء يونانيان‌ برمي‌گردد و هرودت‌ مورخي‌ است‌ كه‌ اين‌ احساس‌ را باز مي‌گويد. در دوران‌ اسلامي‌ و جنگهاي‌ صليبي‌ در بسياري‌ از آثار مورخان‌ مسيحي‌ آشكارتر بيان‌ مي‌شود و چهره‌ مي‌گشايد. سرانجام‌ پس‌ از رنسانس‌ به‌ صورت‌ نظريه‌ي‌ رسمي‌ تدوين‌ مي‌شود. در قرون‌ 16 و 17 ميلادي‌ كاشفان‌ و جهانگردان‌ اروپايي‌ شالوده‌ حكومتهاي‌ شرقي‌ را استبداد تصور مي‌كردند. در اينجا استبداد شرقي‌ فراگيرتر و ظالمانه‌تر از استبداد غربي‌ جلوه‌ داده‌ مي‌شود. منتسكيو به‌ نظريه‌ استبداد شرقي‌ اهميت‌ بسيار داده‌، وي‌ روح‌ اروپا را با استبداد و مظالم‌ رايج‌ در آسيا ناسازگار مي‌بيند و غالبا" در تبيين‌ تئوري‌ استبداد شرقي‌ بارها به‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ اشاره‌ مي‌كند و در حالي‌ كه‌ مذهب‌ اروپايي‌ مسيح‌ را نسبت‌ به‌ خودكامگي‌ بيگانه‌ مي‌شمارد، شيوه‌هاي‌ حكومتي‌ مسلمانان‌ را لزوما" با بيرحمي‌ و آدمكشي‌ همراه‌ مي‌داند.
در پيوند با نظريه‌ استبداد شرقي‌ منتسكيو، در مراحل‌ بعدي‌ نظرگاههاي‌ جديد و مدرنتري‌ درباره‌ جامعه‌ شرقي‌، جامعه‌ آسيايي‌ و شيوه‌ توليد آسيايي‌ بيان‌ شده‌ است‌. گرچه‌ اين‌ نظريه‌ ظاهرا" علمي‌ در مقام‌ تحليل‌ و شرح‌ نحوي‌ از حيات‌ سياسي‌ است‌ اما درواقع‌ همواره‌ محملي‌ براي‌ اثبات‌ غرب‌ و انكار كل‌ معاني‌ و فضايل‌ شرقي‌ بوده‌ است‌. اين‌ مسئله‌ را وقتي‌ به‌ وضوح‌ مي‌توان‌ مشاهده‌ كرد كه‌ منتسكيو و معاصران‌ او از استبداد غربي‌ كه‌ به‌ نظرشان‌ با اعتدال‌ طبيعت‌ اروپائيان‌ تناسب‌ داشته‌ سخن‌ مي‌گويند.

بنابر اين‌ نظر، اروپائيان‌ كه‌ در حمايت‌ پارلماني‌ جديد و يا سناي‌ اشرافي‌ روم‌ ميليونها نفر را به‌ خاك‌ و خون‌ كشيده‌اند مظهر اعتدال‌ و منطق‌، و در برابر آنان‌ كشتار و جناياتي‌ كه‌ آسيائيان‌ به‌ اراده‌ فردي‌ حاكم‌ و پادشاه‌ صورت‌ داده‌اند مظهر افراط‌ و تفريط‌ و بي‌ منطقي‌ است‌ از اين‌ رو پادشاهان‌ انگلستان‌ و فرانسه‌ و هلند كه‌ پيشروان‌ آزادي‌ و دموكراسي‌ جديد بوده‌اند و مظهر استبداد منور، بايد مورد ستايش‌ قرار گيرند! علي‌الخصوص‌ كه‌ در اصلاحات‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ خود بتدريج‌ امكان‌ رشد بورژواها را ايجاد و اسباب‌ استعمار را فراهم‌ مي‌كنند و از همه‌ مهمتر براي‌ هر يك‌ از منورالفكران‌ ستايشگر استبداد روشنگرانه‌! نظير ولتر مقرري‌ تعيين‌ مي‌كنند! دربار اين‌ پادشاهان‌ مأمن‌ منورالفكران‌ فراماسوني‌ چون‌ ولتر و ديدرو و دالامبر بوده‌ و افكار فلسفي‌ آنان‌ كه‌ به‌ سلاطين‌ قدرت‌ نظري‌ و عملي‌ روزافزوني‌ نسبت‌ به‌ كليسا به‌ عنوان‌ مرجعيت‌ سياسي‌ و ديني‌ كهن‌ اروپا مي‌بخشيد مورد تأييد قرار مي‌گرفت‌ در مقابل‌ اين‌ تأييد، لقب‌ «منوّريت‌» را نيز دريافت‌ مي‌كردند.
منتسكيو بنابر مشهورات‌ زمانه‌ و مباني‌ نظري‌ عصر روشنايي‌ در شرق‌شناسي‌ و مسئله‌ استبداد شرقي‌، در مطالعات‌ سياسي‌ و تاريخي‌ خود به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسيد كه‌ هر آنچه‌ متعلق‌ به‌ شرق‌ و اديان‌ شرقي‌ است‌، منشأ استبداد است‌ در حالي‌ كه‌ مسيحيت‌ غربي‌ از استبداد دوري‌ مي‌كند. اين‌ نظريه‌ در مقايسه‌ ميان‌ اقدامات‌ دولت‌ عثماني‌ در مقام‌ تبعيت‌ از اسلام‌ رسمي‌ بسيار سست‌ مي‌نمايد، زيرا دولتهاي‌ اروپايي‌ عصر منتسكيو به‌ عنوان‌ مظهر مسيحيت‌ رسمي‌ و پادشاهان‌ مسيحي‌ اروپا در استبداد و ظلم‌ و ستم‌ بر رعايا كمتر از همتايان‌ عثماني‌ و شرقي‌ خود نبودند. درواقع‌ تفاوت‌ اساسي‌ استبداد غربي‌ و استبداد شرقي‌ در تفاوت‌ روش‌ است‌. و ديگر اينكه‌ ديانت‌ اسلام‌ و مسيحيت‌ هيچكدام‌ با استبداد رأي‌ حاكم‌ جور موافق‌ نيستند و آنچه‌ در تاريخ‌ به‌ نام‌ اسلام‌ و مسيحيت‌ واقع‌ شده‌ صرفا" اسمي‌ از اين‌ دو دين‌ آسماني‌ داشته‌ است‌ و نه‌ رسمي‌. از اسلام‌ و مسيحيت‌ كمتر اثري‌ در اعمال‌ اين‌ دولتها مشاهده‌ مي‌شود.
مسئله‌اي‌ كه‌ در اينجا قابل‌ ذكر است‌ اين‌ نكته‌ اساسي‌ است‌ كه‌ آيا منتسكيو از جنايات‌ پادشاهاني‌ كه‌ قدرت‌ مطلقه‌ داشتند و به‌ كشتارهاي‌ وسيعي‌ طي‌ جنگهاي‌ قدرت‌ در عصر اصلاح‌ دين‌ و تشكيل‌ حكومتهاي‌ مركزي‌ دست‌ مي‌يازيدند بي‌خبر بوده‌ است‌؟ مگر در همان‌ عصر در واقعه‌ي‌ سن‌ بارتلمي‌ هزاران‌ پروتستان‌ نابود نشدند؟ يا لوئي‌ چهاردهم‌ با جنگهاي‌ خود هزاران‌ نفر هوگنو (پروتستانهاي‌ فرانسوي‌) را به‌ كام‌ مرگ‌ نفرستاده‌ بود. و يا كاترين‌ دوم‌ با نظام‌ سرواژي‌ (زمين‌ برده‌داري‌) بيرحمانه‌ حكومت‌ نمي‌كرد. آيا اروپائيان‌ داعيه‌ي‌ حكومت‌ الهي‌ (آن‌ هم‌ از نوع‌ مسيحيت‌) نداشتند كه‌ هفتاد هزار مسلمان‌ را در عصر جنگهاي‌ صليبي‌ در بيت‌المقدس‌ كشتار كردند؟ پس‌ چگونه‌ او فقط‌ سلاطين‌ مسلمان‌ را (آن‌ هم‌ از نوع‌ اسلام‌ اموي‌ كه‌ البته‌ براي‌ منتسكيو چندان‌ مفهوم‌ نيست‌) بيرحم‌ و مستبد تصور مي‌كند، و از نوع‌ سياست‌ دولتهاي‌ سرزمينهاي‌ اسلامي‌ اظهار كراهت‌ مي‌كند. با چنين‌ نظري‌ است‌ كه‌ امپراطوري‌ عثماني‌ ملاحظه‌ مي‌شود.
امپراطوري‌ عثماني‌ ، يكي‌ از بزرگترين‌ امپراطوريهاي‌ جهان‌ بود كه‌ در پايان‌ قرن‌ سيزدهم‌ تأسيس‌ گرديد و نام‌ مؤسس‌ خود يعني‌ عثمان‌ را بر خود نهاد. عثمانيان‌ ترك‌نژاد پس‌ از حملات‌ مغولان‌، به‌ نواحي‌ آسياي‌ صغير مهاجرت‌ كرده‌ بودند و ابتدا در دربار سلاجقه‌ خدمت‌ مي‌كردند و از اين‌ طريق‌ به‌ سرعت‌ به‌ اقتدار رسيدند. طي‌ چند قرن‌ بيزانس‌، بلغارستان‌، يونان‌، روماني‌ و كلا" شبه‌ جزيره‌ بالكان‌ را متصرف‌ شدند، سقوط‌ بيزانس‌ در سال‌ 1453 كه‌ يكي‌ از مهمترين‌ رويدادها از نظر مورخين‌ محسوب‌ مي‌شود، در زمان‌ سلطان‌ محمد دوم‌ ملقب‌ به‌ فاتح‌ رخداد. عثمانيان‌ همواره‌ مورد نفرت‌ اروپائيان‌ بوده‌اند چنانكه‌ ولتر در نامه‌اي‌ به‌ كاترين‌ دوم‌ ملكه‌ روسيه‌ آرزوي‌ سقوط‌ «پرچم‌ محمد 9 » كه‌ علامت‌ عثماني‌ بود كرده‌ است‌.
منتسكيو نيز چون‌ ديگر منورالفكران‌ عصر روشنايي‌، هرگاه‌ به‌ تاريخ‌ عثماني‌ و اوضاع‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ و سياسي‌ آن‌ اشاره‌ مي‌كند، خصومت‌ خويش‌ را نسبت‌ بدان‌ ظاهر مي‌سازد. چنانكه‌ حكم‌ غيرشرعي‌ آنها را به‌ سراسر تاريخ‌ امپراطوري‌ تسري‌ مي‌بخشد و عهدشكني‌ عثمانيان‌ را ناشي‌ از فتواي‌ قضات‌ مي‌داند در حالي‌ كه‌ پادشاهان‌ اين‌ سلسله‌ چون‌ همه‌ سلسله‌هايي‌ كه‌ نام‌ اسلامي‌ به‌ خود گرفته‌اند از اسلام‌ فقط‌ اسمي‌ داشته‌اند نه‌ رسمي‌ و اگر رسمي‌ بود غالبا" بر خطا بوده‌ است‌.

منتسكيو هرگاه‌ به‌ سرزمينها و حكومتهاي‌ شرقي‌ نظر مي‌كند به‌ انديشه‌اي‌ مشابه‌ بر اساس‌ نظريه‌ استبداد شرقي‌ عثماني‌ها دست‌ مي‌يازد. از جمله‌ اين‌ سرزمينها چين‌ و ژاپن‌ است‌. منتسكيو حكومت‌ چين‌ را در آن‌ عصر با استناد به‌ سياحتنامه‌ها، حكومتي‌ استبدادي‌ مي‌دانست‌ البته‌ از نوع‌ «استبداد شرقي‌ خاص‌ چين‌». نظرگاه‌ منتسكيو نسبت‌ به‌ جامعه‌ آسيايي‌ به‌ ويژه‌ چين‌، يكي‌ از پژوهشگران‌ چيني‌ به‌ نام‌ پاك‌ را واداشته‌ است‌ كه‌ تئوري‌ وي‌ درباره‌ استبداد در چين‌ را بي‌مايه‌ و سست‌ بخواند و شيوه‌ بررسي‌ وي‌ پيرامون‌ تاريخ‌ چين‌ را درباره‌ خودكامگي‌، سبك‌مايه‌ تعبير كند. اين‌ نويسنده‌ شيوه‌ بررسي‌ منتسكيو پيرامون‌ تاريخ‌ چين‌ را شيوه‌اي‌ سخت‌ ارتجاعي‌ مي‌نامد و منتسكيو را در اين‌ كار از هرگونه‌ «نظريه‌ ترقي‌» كمتر برخوردار مي‌بيند. وي‌ افزايد كه‌ منتسكيو: «نه‌ تنها بنياد فلسفي‌ شيوه‌ حكومتي‌ چين‌ را نادرست‌ جلوه‌ داد كه‌ به‌ راحتي‌ بسياري‌ از منابع‌ غيرمطمئن‌ را برگزيد تا سراسر بافت‌ نظام‌ حكمراني‌ چين‌ را به‌ عنوان‌ نمونه‌اي‌ اصلي‌ از «استبداد» بدنام‌ كند ... دشوار است‌ دريابيم‌ كه‌ چه‌ چيز منتسكيو را واداشت‌ تا منكر شود كه‌ چين‌ حكومتهايي‌ خوب‌ و قابل‌ احترام‌ داشته‌ و بيفزايد كه‌ تنها دولتهاي‌ اروپايي‌ از چنين‌ ويژگي‌ برخوردار بوده‌اند. آيا لوئي‌ چهارده‌ يك‌ مستبد «داراي‌ دعوي‌ حق‌ الهي‌» نبود؟
آيا تئودورهاي‌ انگليس‌ پادشاهي‌ خودكامه‌ نبودند؟ آيا فردريك‌ ويلهلم‌ يكم‌ (پادشاه‌ مستبد پروس‌ در سالهاي‌ 1713ـ1740) يا فردريك‌ بزرگ‌، حال‌ منورالفكر يا غير منورالفكر، خودكامه‌ نبودند؟ آيا كاترين‌ بزرگ‌ به‌ همان‌ اندازه‌ همتاي‌ منچوي‌ خويش‌ (كه‌ واپسين‌ دودمان‌ پادشاهي‌ چين‌ بود و در سالهاي‌ 1612ـ1644 حكم‌ راند) مستبد نبود؟ آيا همه‌ آنان‌ بجز چينيان‌ پادشاهاني‌ قابل‌ احترام‌ بوده‌اند؟ كمترين‌ سخني‌ كه‌ مي‌توان‌ گفت‌ آن‌ است‌ كه‌ ادراك‌ منطق‌ غربي‌ در مغز متفكر اين‌ منورالفكر نامدار عصر روشنگري‌ درهم‌ فروريخته‌ مي‌نمايد و اين‌ خود امري‌ تكان‌دهنده‌ و انزجارآور است‌. همانطوري‌ كه‌ ملاحظه‌ مي‌شود نويسنده‌ ماركسيست‌ چيني‌ علي‌رغم‌ اعتقاد خويش‌ به‌ نظريه‌ ترقي‌ و منطق‌ خود بنياد غربي‌ نظرگاه‌ منتسكيو را رد مي‌كند.
نظرگاه‌ منتسكيو در برتري‌ نژاد و نظام‌ فكري‌ و سياسي‌ غرب‌ موجب‌ مي‌شود در مقايسه‌اي‌ كه‌ بين‌ مذهب‌ چينيان‌ و ديانت‌ مسيح‌ به‌ عمل‌ مي‌آورد به‌شدت‌ تحت‌ تأثير نظريه‌ياستبداد شرقي‌ باشد. اگر در مطاوي‌ عبارات‌ منتسكيو در فصول‌ گذشته‌ و حال‌ دقت‌ كنيم‌ ملاحظه‌ خواهيم‌ كرد كه‌ ديانت‌ مسيحي‌ كه‌ وي‌ از آن‌ دفاع‌ مي‌كند در واقع‌ ديانت‌ سنتي‌ و اصيل‌ مسيحي‌ نيست‌ بدان‌ دليل‌ كه‌ اساسا" او مسيحيت‌ و ديانت‌ را متناسب‌ با استبداد مي‌داند و دخالت‌ روحانيت‌ و نفوذ اصول‌ ديني‌ را مخالف‌ آزادي‌ تلقي‌ مي‌كند. پس‌ در اينجا مذهب‌ مسيح‌ بايد ديانتي‌ تجديد شده‌ و به‌ عبارتي‌ همان‌ دين‌ طبيعي‌ باشد.
اشاره‌ به‌ يك‌ نكته‌ در اينجا قابل‌ تأمل‌ است‌ و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ منتسكيو در يكي‌ از فصول‌ روح‌القوانين‌ در باب‌ رهبانيت‌، اين‌ نحوه‌ زندگي‌ را مخصوص‌ شرقيان‌ مي‌داند، و يكي‌ از نشانه‌هاي‌ سستي‌ و دوري‌ از حيات‌ اجتماعي‌، به‌ همين‌ دليل‌ دستوراتي‌ براي‌ رفع‌ مشكلات‌ و دردهاي‌ ناشي‌ از آن‌ عرضه‌ مي‌دارد. اساسا" چگونه‌ مي‌توان‌ مسيحيت‌ را بدون‌ رهبانيت‌ در نظر گرفت‌، پس‌ مسيحيتي‌ كه‌ منتسكيو از آن‌ سخن‌ مي‌گويد يا ديانت‌ سنتي‌ مسيحي‌ نيست‌ و يا آنكه‌ مسيحيتي‌ تجديد نظر يافته‌ است‌؟

نويسنده‌ روح‌القوانين‌ ژاپنيها را نيز مظهر فساد اخلاق‌ و ستيزه‌جو مي‌خواند، همانطوريكه‌ چينيها را نيز مثال‌ تقلب‌ و خدعه‌ محسوب‌ مي‌كند. حال‌ چه‌ عللي‌ موجب‌ شده‌ نويسندگان‌ اروپايي‌ نسبت‌ به‌ اين‌ دو كشور چنين‌ تصوري‌ داشته‌ و يا منفورترين‌ دول‌ نزدشان‌ دولت‌ عثماني‌ باشد، مسلما" تضاد و تباين‌ صور فرهنگي‌ تحت‌الشعاع‌ مسائل‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و نحوه‌ مقابله‌ اين‌ كشورها با اروپائيان‌ سوداگر بوده‌ است‌، بطوري‌ كه‌ في‌المثل‌ هندوان‌ يا ايرانيان‌ چندان‌ مورد تعرض‌ نويسندگان‌ بورژوايي‌ قرار نمي‌گرفتند، گويي‌ زمامداران‌ اين‌ سرزمينها سياست‌ تساهل‌ و تسامح‌ را در باب‌ اروپاييان‌ رعايت‌ مي‌كردند و درهاي‌ كشور خود را به‌ روي‌ آنان‌ باز مي‌گذاشته‌اند.
قضاوتهاي‌ منتسكيو در باب‌ حكومت‌ و فرهنگ‌ ژاپن‌ نيز به‌ وضوح‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ مطالب‌ او را در آنجا كه‌ به‌ حكومتها و فرهنگهاي‌ شرقي‌ مربوط‌ مي‌شود نمي‌توان‌ قابل‌ تأمل‌ دانست‌. در سرتاسر روح‌القوانين‌ از اين‌ نوع‌ قضاوتها مشاهده‌ مي‌كنيم‌.
چنانكه‌ قبلا" اشاره‌ كرديم‌ اغلب‌ سخنان‌ منتسكيو به‌ هيچ‌ وجه‌ صحت‌ و ارزش‌ علمي‌ ندارد، اين‌ مطالب‌ را صرفا" بايد از جهت‌ فلسفه‌ نظري‌ حقوق‌ و تاريخ‌ او ملاحظه‌ كرد و نيز مطالعه‌ اين‌ كتاب‌ از جهت‌ خودآگاهي‌ نسبت‌ به‌ اوضاع‌ و مباني‌ فكري‌ عصر منتسكيو كه‌ تاكنون‌ در غرب‌ به‌ صور مختلف‌ استمرار يافته‌ و منشأ نظريه‌هايي‌ چون‌ ترقي‌ و استبداد شرقي‌ شده‌ است‌، مي‌تواند مفيد باشد. غايت‌ تفكر منتسكيو و كتاب‌ او اثبات‌ آزادي‌ بورژوايي‌ از يك‌ سو و تبيين‌ حقوق‌ و قانون‌ طبيعي‌ از سوي‌ ديگر است‌ كه‌ اين‌ دومي‌ رجوع‌ به‌ اولي‌ دارد. بنابراين‌ هنگامي‌ كه‌ ملاحظه‌ كنيم‌ منتسكيو به‌ سهولت‌ گزارشهاي‌ كشيشان‌ را رد كرده‌ و صرفا" از جهت‌ آنكه‌ چينيان‌ براي‌ مسيحيت‌ در آن‌ سرزمين‌ محدوديت‌ ايجاد كردند (كه‌ در محدوديت‌ فعاليتهاي‌ سوداگران‌ و حاميان‌ كليسايي‌ آنان‌ مؤثر بوده‌ است‌) حكومت‌ چين‌ را استبدادي‌ و بازرگانان‌ آن‌ سرزمين‌ را راهزن‌ و دزد خطاب‌ مي‌كند و چنين‌ مي‌نويسد كه‌ بازرگانان‌ و سياحان‌ و نويسندگان‌ اروپايي‌ شريفي‌ چون‌ «لردآنسون‌» بزرگ‌، اثري‌ از تقوا و شرافت‌ در آن‌ كشور مشاهده‌ نكرده‌اند.
مطالبي‌كه‌ مؤلف‌ درباره‌ ژاپن‌ ذكر كرده‌ غالبا" اقتباس‌ از سفرنامه‌هاست‌ كه‌ سياحان‌ راه‌ مبالغه‌ را پيموده‌ و موارد نادر را به‌ عنوان‌ وقايع‌ هميشگي‌ ذكر مي‌كنند. در اينجا نيز افسانه‌ استبداد شرقي‌ و توحش‌ شرقيان‌ كاملا" نمايان‌ شده‌ است‌. اين‌ بار ژاپن‌ مظهر اين‌ استبداد محسوب‌ مي‌گردد. در اين‌ عصر ژاپنيها استعمارگران‌ هلندي‌ را از كشورخود بيرون‌ ريخته‌ بودند و درهاي‌ خود را به‌ روي‌ همه‌ كشتيهاي‌ حامل‌ رذل‌ترين‌ ماجراجويان‌ بسته‌ بودند، طبيعي‌است‌ كه‌ ژاپنيها از جانب‌ سوداگران‌ بورژوازي‌ مورد نفرت‌ قرار گيرند و منتسكيو نيز به‌ استناد سياحتنامه‌هاي‌ مشحون‌ از دروغ‌ و نيرنگ‌ به‌ ناتواني‌ قوانين‌ ژاپن‌ بينديشد، همين‌ قوانين‌ ناتوان‌ توانسته‌ بود شر استعمار را دويست‌ سال‌ از سر ژاپنيها كم‌ كند.

قضاوت‌ منتسكيو در باب‌ بي‌عملي‌ هندوان‌ كه‌ در تفكر نظري‌ اين‌ قوم‌ شأن‌ خاص‌ خود را دارد بر اساس‌ ارزشهاي‌ بورژوازي‌ كه‌ عبارت‌ است‌ از كار و تلاش‌ دنيوي‌ براي‌ رفاه‌ و تسكين‌ آلام‌ با مصرف‌ روزافزون‌ كالاهاي‌ مختلف‌ چندان‌ نمي‌تواند قابل‌ تأمل‌ باشد. اساسا" با ارزش‌ غربي‌ نمي‌توان‌ فكر و عمل‌ شرقيان‌ را سنجيد و رد و قبولشان‌ كرد البته‌ اينجا مراد شرق‌ حقيقي‌ است‌ كه‌ اكنون‌ در حجاب‌ غرب‌ مستور و نهان‌ است‌ و فقط‌ ظاهري‌ از حيات‌ ممسوخ‌ ديني‌ ـ دنيوي‌ آن‌ مشاهده‌ مي‌شود و همين‌ حيات‌ ممسوخ‌ نيز اكنون‌ و قبل‌ از اين‌ مورد توجه‌ متفكران‌ غربي‌ بوده‌ و عامه‌ مردم‌ غرب‌ نيز به‌ فرهنگ‌ شرق‌ ازجمله‌ هند چون‌ موادي‌ منفعل‌ نگاه‌ كرده‌اند، و از آن‌ بهره‌ گرفته‌اند.
منتسكيو نه‌ تنها از لحاظ‌ بحث‌ نظري‌ در سازمان‌ سياسي‌ حكومت‌ Constitution به‌ عقب‌ماندگي‌ و حقارت‌ كشورهاي‌ آسيايي‌ و آفريقايي‌ مي‌رسد بلكه‌ از لحاظ‌ طبيعي‌ نيز سعي‌ مي‌كند جهات‌ عديده‌ جغرافيايي‌ و فيزيولوژيك‌ ضعف‌ آسيائيان‌ و آفريقائيان‌ را تبيين‌ نمايد، در اينجا او در واقع‌ به‌ يك‌ نظريه‌ علمي‌ نژادپرستانه‌ مي‌رسد چنانكه‌ في‌المثل‌ در بحث‌ بردگي‌ سياهان‌ آن‌ را امري‌ طبيعي‌ و لازم‌ تلقي‌ مي‌كند. درواقع‌ منتسكيو براي‌ توجيه‌ نظريه‌ سياسي‌ خود در جستجوي‌ يك‌ نظريه‌ طبيعي‌ و علمي‌ است‌ و اين‌ دومي‌ را اساس‌ اولي‌ قرار مي‌دهد كه‌ به‌ يك‌ فيزيكاليسم‌ سياسي‌ مي‌انجامد. او روح‌ اروپا را آزادي‌ و روح‌ آسيا را بردگي‌ و استبداد و از اينجا شئون‌ فرهنگي‌ و تمدني‌ اين‌ دو قاره‌ را برحسب‌ احساس‌ و تفكري‌ كه‌ نسبت‌ به‌ آزادي‌ سياسي‌ بورژوايي‌ قرون‌ روشنايي‌ دارند مي‌سنجد. بديهي‌ است‌ منتسكيو هيچ‌ گاه‌ همسخني‌ و همدردي‌ و تفاهمي‌ با شرق‌ نداشته‌ و از مفهوم‌ و معناي‌ آزادي‌ در شرق‌ نيز دريافت‌ و دركي‌ حقيقي‌ ندارد، او صرفا" از منظر ظاهربيني‌ و بر مدار ارزشهاي‌ غربي‌ به‌ شرق‌ نگاه‌ مي‌كند.
به‌ هر تقدير غايت‌ همه‌ اين‌ نظريه‌ها چيزي‌ جز دنيوي‌ كردن‌ و اثبات‌ مفاهيم‌ سياسي‌ و حقوقي‌ غرب‌ و بالنتيجه‌ دفاع‌ از منافع‌ طبقه‌ جديد يعني‌ بورژواها نبود. اينان‌ كه‌ از آزادي‌ و برابري‌ و برادري‌ ستايش‌ مي‌كردند در برابر استعمار و استبداد ضد ديني‌ سلاطين‌ آن‌ عصر چندان‌ عكس‌العملي‌ نشان‌ نمي‌دادند. در اينجا مقصود اين‌ نيست‌ كه‌ از استبداد سلاطين‌ شرق‌ دفاع‌ شود بلكه‌ سخن‌ در ماهيت‌ و مباني‌ نظري‌ مطالعات‌ تاريخي‌ غربيان‌ است‌. آنان‌ كه‌ بر اساس‌ ظاهرپرستي‌ خود صرفا" به‌ پوسته‌ و قشر ظاهري‌ حيات‌ ديني‌ و سياسي‌ شرقيان‌ مي‌پردازند و آزادي‌ بورژوايي‌ را اساس‌ و غايت‌ فكرشان‌ قرار مي‌دهند طبيعتا" بايد به‌ اين‌ حكم‌ برسند كه‌ تمام‌ تظاهرات‌ فكري‌ و ديني‌ و سياسي‌ شرقيان‌، ابتدايي‌، عقب‌افتاده‌، غيرمنطقي‌، خودستيز و كودكانه‌ و در مقابل‌ طرز تفكر انسان‌ اروپايي‌ منطقي‌ و عقلي‌ و عالي‌ است‌. در اينجا مبناي‌ عقل‌انگاري‌، عقل‌ حسابگرانه‌ يا عقل‌ معاش‌ سوداگرانه‌ است‌، و عقل‌ ديني‌ و شرقي‌ را اعتباري‌ نيست‌ .


ايران‌ در آثار منتسكيو

در آثار منتسكيو از ايران‌ ياد شده‌ و پيداست‌ در ضمن‌ مطالعات‌ راجع‌ به‌ تاريخ‌ يونان‌ و روم‌ به‌ تاريخ‌ ايران‌ برخورده‌ و از اين‌ نسبت‌، به‌ گذشته‌ كشور ما آگاهي‌ حاصل‌ نموده‌، از آن‌ جمله‌ در فصل‌ بيست‌ و يكم‌ كتاب‌ تفكرات‌ از ايران‌ نام‌ برده‌ و سر كاميابي‌ ايرانيان‌ قديم‌ را در جنگ‌، نظم‌ و اطاعت‌ شمرده‌ و در كتاب‌ روح‌القوانين‌ نيز چندين‌ جا نام‌ ايران‌ را آورده‌. مثلا" در كتاب‌ دهم‌ صحبت‌ از اسكندر و نظر او نسبت‌ به‌ ايران‌ به‌ ميان‌ كشيده‌ و در كتاب‌ هيجدهم‌ از علاقه‌ خاص‌ ايرانيان‌ نسبت‌ به‌ آبياري‌ و آبادي‌ سخن‌ رانده‌ و در جاي‌ ديگر از توجه‌ خاص‌ ايرانيان‌ به‌ كشاورزي‌ بحث‌ كرده‌ است‌. در كتابهاي‌ 3 و 14 و 19 و 21 و 24 و 26 و موارد ديگر نيز از ايران‌ ياد كرده‌ است‌.


اسلام‌ در آثار منتسكيو

چنانكه‌ در فصل‌ اديان‌ در نظر منتسكيو ديديم‌ درباره‌ اسلام‌ نيز چونان‌ مباحث‌ او درباره‌ ايران‌، اغلب‌، استنباطات‌ و تطبيق‌ اصول‌ پژوهش‌ سياسي‌ ـ اجتماعي‌ وي‌ را با وقايع‌ و حوادث‌ و احكام‌ ديني‌ ملاحظه‌ مي‌كنيم‌. البته‌ بعضا" به‌ وقايع‌ و حوادث‌ نزديك‌ مي‌شود اما روح‌ تحليلي‌ منتسكيو هيچگاه‌ قادر به‌ درك‌ و شناخت‌ تشريع‌ شرايع‌ و روح‌ حوادث‌ نبود. از اينجا علل‌ شرايع‌ را همان‌ علل‌ طبيعي‌ فرض‌مي‌كند به‌ همين‌ جهت‌است‌ كه‌ توسط‌ منتقدان‌مسيحي‌ خود به‌پيروي‌ مذهب‌ طبيعي‌و دهري‌ متهم‌مي‌شود و در رساله‌دفاعنامه‌ روح‌القوانين‌ كه‌ در سال‌ 1749 منتشر مي‌كند، نهان‌روشانه‌ از اين‌ مذهب‌ دفاع‌ مي‌كند.
به‌ هر حال‌ روح‌القوانين‌ در مواضعي‌ در بحث‌ در باب‌ ماهيت‌ حكومت‌ها و اديان‌ به‌ فتوحات‌ مسلمين‌، منع‌ مشروبات‌ الكلي‌ در اسلام‌، برده‌داري‌، ازدواج‌ پيامبر با خديجه‌، اوضاع‌ طبيعي‌ شبه‌جزيره‌ و بهره‌گيري‌ پيامبر از استعداد جنگي‌ اعراب‌، منع‌ رباخواري‌ در اسلام‌، گسترش‌ اسلام‌ به‌ زور شمشير، اخلاق‌ اسلامي‌، بي‌ تعلقي‌ مسلمانان‌ به‌ دنيا كه‌ از علل‌ عقب‌ماندگي‌ آنان‌ برمي‌شمارد ، آئين‌ زرتشت‌ و پيشرفت‌ ايران‌، آئين‌ اسلام‌ و عقب‌ماندگي‌ ايرانيان‌، نفرت‌ پيروان‌ مذهب‌ هندو و اسلام‌ از يكديگر و مساجد اسلامي‌ و چنگيز و ديگر مسايل‌، اشاراتي‌ كرده‌ است‌ اطلاعات‌ منتسكيو از عالم‌ اسلامي‌ پريشان‌ و آشفته‌ است‌ . ندرتا" در موضع‌ تأييد عالم‌ اسلامي‌ است‌.
منتسكيو در جايي‌ از افزايش‌ نامتناسب‌ ماليات‌ انتقاد مي‌كند و حسن‌ كشورهاي‌ استبدادي‌ را در اين‌ مي‌بيند كه‌ ماليات‌ مناسب‌ دريافت‌ مي‌كنند، اين‌ ستايش‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ به‌ معناي‌ تأييد اينگونه‌ حكومتها نيست‌. و حتي‌ در واقع‌ مذمت‌ تلويحي‌ آنهاست‌. او در جايي‌ ديگر در يادداشتي‌ اضافي‌، بر آن‌ است‌ كه‌ از ماليات‌ ساده‌ مسلمين‌ ذكري‌ به‌ ميان‌ آورد. وي‌ آن‌ را منشاء توسعه‌ فتوحات‌ عربي‌ مي‌پندارد. اما در اينجا نيز مقصود نويسنده‌ ستايش‌ از حكومت‌ اسلامي‌ نيست‌ چنانكه‌ در فصول‌ قبل‌ و بعد ملاحظه‌ كرده‌ و خواهيم‌ كرد. منتسكيو در جستجوي‌ راهي‌ براي‌ دفاع‌ از آزادي‌ بورژوازي‌ و برابري‌ اين‌ طبقه‌ در پرداخت‌ ماليات‌ است‌، از اين‌ رو از همه‌ امور بهره‌ مي‌گيرد و گاه‌ از آنچه‌ بدان‌ اعتقادي‌ ندارد دفاع‌ مي‌كند. اين‌ راه‌ و رسم‌ پس‌ از منتسكيو نيز استمرار يافت‌، بسياري‌ از نويسندگان‌ اروپايي‌ از جمله‌ ولتر آنچه‌ درباره‌ي‌ اسلام‌ نوشتند به‌ قصد مقابله‌ با سنن‌ مسيحي‌ و نظام‌ موجود اروپايي‌ بود. آنها به‌ ظاهر از اسلام‌ يا برخي‌ اديان‌ و مواريث‌ فرهنگي‌ شرق‌ دفاع‌ كرده‌اند با قصد نفي‌ مسيحيت‌. درواقع‌ تقابلي‌ كه‌ در سخنان‌ منورالفكراني‌ چون‌ منتسكيو مشاهده‌ مي‌شود ناشي‌ از مقصد ثاني‌ و اقصاي‌ آنان‌ است‌ كه‌ همان‌ دفاع‌ از فرهنگ‌ و مدنيت‌ بورژوازي‌ است‌. اگر صداقتي‌ در كار اينان‌ بود بايد گرايشي‌ عملي‌ به‌ اين‌ اديان‌ پيدا مي‌كردند.


اسلام‌شناسي‌ فيزيكاليستي‌ منتسكيو

هر محققي‌ حتي‌ اگر اعتقادي‌ به‌ مباني‌ آسماني‌ اسلام‌ نداشته‌ باشد صرفا" به‌ تبيين‌ ظاهري‌ و صوري‌ دين‌ بپردازد به‌ وضوح‌ در مي‌يابد كه‌ بسياري‌ از آراء منتسكيو صرفا" بر مشهورات‌ عصر او و گزارشهاي‌ سياحان‌ و مستشرقين‌ عصر صليبي‌ و پس‌ از آن‌ برمي‌گردد. اكنون‌ تمام‌ اين‌ مسائل‌ كه‌ در روح‌القوانين‌ مورد مداقه‌ و يا اشاره‌ قرار گرفته‌ است‌ در صور مختلف‌ و آثار كثيري‌ كه‌ از مستشرقين‌ قرون‌ نوزده‌ و بيست‌ باقي‌ مانده‌ و آنان‌ نيز بر اساس‌ و مبناي‌ پژوهشي‌ منتسكيو يعني‌ اصالت‌ طبيعت‌ (فيزيكاليسم‌) و اين‌ جهان‌ به‌ بحث‌ درباره‌ تاريخ‌ و تمدن‌ و فرهنگ‌ و ديانت‌ اسلامي‌ پرداخته‌اند، اغلب‌ در نتيجه‌گيري‌ به‌ رائي‌ خلاف‌ رأي‌ منتسكيو مي‌رسند، اما به‌ هر طريق‌ بسياري‌ از نويسندگان‌ غربزده‌ ايراني‌ تحت‌ تأثير اين‌ آراء قرار گرفته‌اند چنانكه‌ در آثار پس‌ از مشروطه‌ نحوي‌ اسلام‌ستيزي‌ كه‌ ظاهرا" با عرب‌ستيزي‌ آغاز شده‌ بود بر اديبان‌ سياسي‌ و تاريخي‌ ما غلبه‌ يافته‌ است‌. يكي‌ از بارزترين‌ اصولي‌ كه‌ در ادبيات‌ اين‌ عصر مشاهده‌ مي‌شود، توجه‌ به‌ اصالت‌ قوم‌ ايراني‌ در برابر قوم‌ عرب‌ و از آنجا اصالت‌ اسلام‌ ايراني‌، در برابر اسلام‌ عربي‌ است‌.
به‌ وضوح‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ پيدايي‌ آراي‌ فوق‌ به‌ روش‌ پژوهش‌ فيزيكاليستي‌ منتسكيو برمي‌گردد و به‌ نحوي‌ تفصيل‌ آراء او در آثار آن‌ دسته‌ از پژوهشگران‌ و مستشرقين‌ ايراني‌ كه‌ با اصول‌ و مباني‌ تفكر جديد به‌ پژوهش‌ در امور ديني‌ و فرهنگ‌ و تاريخ‌ اسلام‌ و ايران‌ پرداخته‌اند، محسوب‌ مي‌شود. عنوان‌ مستشرق‌ ايراني‌ با مباني‌ پژوهش‌ جديد مناسبت‌ پيدا مي‌كند زيرا اساسا" تفاوتي‌ ميان‌ كار ايرانيان‌ و غربيان‌ مستشرق‌ وجود ندارد. فقط‌ از لحاظ‌ سطح‌ كار، غالبا" شاگرد ضعيف‌تر از استاد بوده‌ است‌ و كار شاگرد بيشتر ترجمه‌ آراء مستشرقين‌ غربي‌ است‌.
ازجمله‌ استنباطات‌ فيزيكاليستي‌ منتسكيو در باب‌ تحريم‌ گوشت‌ خوك‌ در اسلام‌ است‌. اساسا" حرام‌ و حلال‌ بودن‌ اطعمه‌ و اشربه‌ گرچه‌ مي‌تواند به‌ نحوي‌ با امور طبيعي‌ ارتباط‌ داشته‌ باشد اما نمي‌توان‌ جهت‌ حقيقي‌ وضع‌ اين‌ احكام‌ كه‌ امتحان‌ و ابتلا و براي‌ كمال‌ روحي‌ آدميان‌ است‌ تابع‌ جهت‌ طبيعي‌ تحريم‌ يا تحليل‌ تلقي‌ كرد. البته‌ منتسكيو جهت‌ طبيعي‌ را بيشتر از نظر جغرافيايي‌ لحاظ‌ كرده‌ است‌ تا به‌ طور كلي‌ در نظر گيرد و اين‌ مشكل‌ او را حل‌ مي‌كند.

همانطور كه‌ در سرتاسر اين‌ كتاب‌ درباره‌ي‌ ارتباط‌ ميان‌ آب‌ و هوا و فكر و رفتار انساني‌ ملاحظه‌ مي‌شود، همه‌ امور بر اساس‌ فيزيكاليسم‌ و مذهب‌ اصالت‌ طبيعت‌ كه‌ مباني‌ نظري‌ منتسكيو است‌ تبيين‌ مي‌گردد ازجمله‌ منع‌ شراب‌ در اسلام‌ به‌ اقتضاي‌ آب‌ و هوا! كدام‌ مورخ‌ تاريخ‌ اسلام‌ است‌ كه‌ از افراط‌ اعراب‌ در شرابخواري‌ ننوشته‌ باشد؟ درواقع‌ منشأ شرابخواري‌ در لذت‌جويي‌ و تمتع‌ غافلانه‌ از دنيا است‌ و گاهي‌ نيز براي‌ رفع‌ آني‌ دردها و رنجهاي‌ بشري‌ است‌ كه‌ اين‌ نيز طريقي‌ خطاست‌ به‌ قول‌ مولانا:
جمله‌ عالم‌ ز اختيار و هست‌ خود مي‌گريزد در سر سرمست‌ خود
تا دمي‌ از هوشياري‌ وارهند ننگ‌ خمر و بنگ‌ بر خود مي‌نهند
جمله‌ دانسته‌ كه‌ اين‌ هستي‌ فخ‌ است‌ ذكر و فكر اختياري‌ دوزخ‌ است‌
مي‌گريزند از خودي‌ در بيخودي‌ يا به‌ مستي‌ يا به‌ شغل‌ اي‌ مهتدي‌
نفس‌ را زان‌ نيستي‌ واميكشي‌ زانكه‌ بي‌ فرمان‌ شد اندر بيهشي‌
نيستي‌ بايد كه‌ آن‌ از حق‌ بود تا كه‌ بيند اندر آن‌ حسن‌ احد
هيچكس‌ را تا نگردد او فنا نيست‌ ره‌ در بارگاه‌ كبريا
اساسا" غالب‌ اقوال‌ و افكار منتسكيو حتي‌ بر مبناي‌ مشهورات‌ و اصول‌ موضوعه‌ و اعتبارات‌ علم‌ جديد فاقد اعتبار است‌. حتي‌ منتسكيو خود دريافته‌ بود كه‌ برخي‌ از مسائل‌ با اصول‌ نظري‌ موضوعه‌ او مطابق‌ نيستند از اينجاست‌ كه‌ مي‌گويد: مي‌بايستي‌ چنين‌ نباشد (براساس‌ اصول‌ نظري‌ من‌ منتسكيو) گرچه‌ چنين‌ است‌ (برخلاف‌ اصول‌ نظري‌ من‌ منتسكيو).


تقابل‌ فرهنگي‌ اسلام‌ و مسيحيت‌ در برابر ايران‌ و روم‌ و گذر از جامعه‌ نظامي‌ به‌ جامعه‌ فرهنگي‌

در اينجا نويسندگان‌ اغلب‌ بدون‌ توجه‌ به‌ اوضاع‌ جهان‌ در عصر گسترش‌ اسلام‌ و مسيحيت‌ كه‌ نحوي‌ ديگر از وحدت‌ جهاني‌ را با وجود تكثر دولتهاي‌ اسلامي‌ و مسيحي‌ ايجاد كرد، از حقيقت‌ و از آنجا واقعيت‌ تاريخي‌ غفلت‌ كرده‌اند. در اين‌ زمان‌ ديگر سازمانهاي‌ برتر نظامي‌ چون‌ سازمانهاي‌ امپراطوري‌ ايران‌ و روم‌ در برابر فرهنگهاي‌ وحداني‌ و توانمند اسلام‌ و مسيحيت‌ دوام‌ نيافتند و بدين‌ ترتيب‌ نحو جديدي‌ از وحدت‌ جهاني‌ بر مبناي‌ تفكر اسلامي‌ و مسيحي‌ به‌ وجود آمد.
چنانكه‌ بسياري‌ از مورخان‌ و مستشرقين‌ نوشته‌اند گرچه‌ در سرزمينهاي‌ اسلامي‌ و مسيحي‌ دولتهاي‌ متعدد وجود داشت‌ اما تحركات‌ افراد بي‌سابقه‌ بود. بطوري‌ كه‌ آدام‌ متز در كتاب‌ تمدن‌ اسلامي‌ در قرن‌ چهارم‌ مي‌نويسد فرد مسلمان‌ مي‌توانست‌ در سايه‌ پرچم‌ اسلام‌ در داخل‌ حدود مذكور مسافرت‌ كند و همه‌ جا همكيشان‌ خود را ببيند كه‌ يك‌ خدا را مي‌پرستند و به‌ يكسان‌ نماز مي‌گزارند و دين‌ و آيين‌ و سنتهاي‌ يگانه‌اي‌ دارند. طبق‌ قانون‌ عملي‌، حق‌ شهروندي‌ براي‌ هر مسلمان‌ تضمين‌ شده‌ بود، بطوري‌ كه‌ در تمام‌ آن‌ سرزمين‌ وسيع‌ كسي‌ نمي‌توانست‌ به‌ هيچوجه‌ متعرض‌ آزادي‌ شخصي‌ او شود و يا او را به‌ بردگي‌ بگيرد. در سرزمينهاي‌ مسيحي‌ نيز همه‌ ساكنان‌ اين‌ مناطق‌ خود را شهروند شهر خدا، تلقي‌ مي‌كردند و با وجود دولتهاي‌ مختلف‌ و اختلاف‌ در سطوح‌ سران‌ در مراتب‌ ديگر وحدتي‌ فرهنگي‌ برقرار بود. حال‌ آنكه‌ در جهان‌ باستانِ ايران‌ و روم‌ وحدت‌ نظامي‌ بر وحدت‌ فرهنگي‌ غلبه‌ داشت‌ و شمشير و زوبين‌ و سوار جنگي‌ قدرت‌ برتر محسوب‌ مي‌گرديد و همه‌ چيز نيز در خدمت‌ بسط‌ قدرت‌ نظامي‌ بود، بر اين‌ اساس‌ نيز كمتر تفكر عميق‌ نظري‌ امكان‌ برتري‌ مي‌يافت‌ .
مقايسه‌اي‌ ميان‌ امپراطوري‌ عظيم‌ روم‌ با وجود نظامي‌ و دولتشهرهاي‌ يوناني‌ با وجود كثرت‌ دول‌، سطوح‌ فرهنگي‌ متفاوتي‌ را نشان‌ مي‌دهد كه‌ در اين‌ ميان‌ قدر مسلم‌ برتري‌ با دولتشهرهاي‌ پراكنده‌ يوناني‌ است‌. به‌ همين‌ قياس‌ مي‌توان‌ ايران‌ پس‌ از اسلام‌ و امپراطوري‌ ايراني‌ قبل‌ از اسلام‌ را ملاحظه‌ كرد. بدين‌ معني‌ چگونه‌ مي‌توان‌ ايران‌ عصر اسلامي‌ را كه‌ با رونق‌ و پيشرفت‌ فرهنگي‌ روبروست‌ با ايران‌ عصر قبل‌ از اسلام‌ كه‌ قدرت‌ نظامي‌ برتر به‌ شمار مي‌رود اما از حيث‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ منحط‌ترين‌ صور و ظالمانه‌ترين‌ روابط‌ و مناسبات‌ انساني‌ را تجربه‌ مي‌كند، عقب‌ افتاده‌ تلقي‌ كرد، مگر اينكه‌ اساسا" با تفكر اسلامي‌ احساس‌ ستيز و مقابله‌ كرد.


جنگ‌ و جهاد مقدس‌ ديني‌

در قرون‌ وسطي‌ قبل‌ و پس‌ از جنگ‌ صليبي‌ از اسلام‌ چهره‌اي‌ خشن‌ و ظالمانه‌ و خونريز در افكار عمومي‌ اروپاييان‌ و روحانيون‌ مسيحي‌ وجود داشت‌. در حاليكه‌ جنگ‌ و مجادله‌ در تصميم‌ تشكيلات‌ رسمي‌ كليسايي‌ ظاهر گرديد و خونريزيهاي‌ شقاوت‌آميز صليبيان‌ در آسياي‌ صغير و بيت‌المقدس‌ و در ساير جنگها با وجود تحريم‌ جهاد در انجيل‌ و دعوت‌ به‌ محبت‌ و دوستي‌، واقعيت‌ را در صورتي‌ ديگر جلوه‌گر مي‌سازد، و آن‌ اينكه‌ جنگ‌ و جهاد از لوازم‌ حيات‌ بشري‌ است‌ و تحريم‌ يك‌ طريقت‌ فكري‌ نمي‌تواند آن‌ را محدود كند. ستيز بانيان‌ الهيات‌ رهايي‌بخش‌ Liberation Theology در آمريكاي‌ لاتين‌ با كليساي‌ كاتوليك‌ در مسئله‌ جنگ‌ و جهاد عليه‌ مناسبات‌ ظالمانه‌ از مسائلي‌ است‌ كه‌ اكنون‌ در جهان‌ مسيحي‌ مورد بحث‌ متفكران‌ عصر حاضر است‌. اين‌ مواجهه‌ به‌ وضوح‌ شأن‌ حياتي‌ جهاد را در بقاء و پيدايي‌ نظم‌ جديد نشان‌ مي‌دهد.
از اينجا اسلام‌ كه‌ به‌ گسترش‌ فرهنگي‌ مقدم‌ بر گسترش‌ نظامي‌ تأكيد كرده‌ بود، به‌ دو ساحت‌ بقاء و بسط‌ حيات‌ انساني‌ نيز نمي‌توانست‌ بي‌توجه‌ باشد. طبيعي‌ است‌ كه‌ همواره‌ جهاد آخرين‌ حربه‌ براي‌ استقرار مناسبات‌ و نظم‌ جديد و رفع‌ ظلم‌ و ستم‌ است‌ و هر فرهنگي‌ حتي‌ فرهنگهايي‌ كه‌ به‌ ظاهر به‌ تحريم‌ جهاد پرداخته‌اند صورتي‌ از آن‌ را به‌ صورت‌ جهاد نفس‌ كه‌ متضايفا" با جهاد و جنگ‌ با خصم‌ بيروني‌ ارتباط‌ پيدا مي‌كند پذيرفته‌اند، همانطور كه‌ در صدر مسيحيت‌ جهاد نفس‌ مسيحيان‌ و انجام‌ آئين‌ و رسوم‌ معنوي‌ مسيحي‌ موجب‌ خشم‌ امپراطوران‌ مسيحي‌ و درواقع‌ نفي‌ قدرت‌ و اعتقاد به‌ جاودانگي‌ اين‌ امپراطوران‌ مي‌گرديد و در مرحله‌ رسميت‌ تفكر مسيحي‌ باز اين‌ جهاد ديني‌ است‌ كه‌ اين‌ طريقت‌ فكري‌ را بر بخشي‌ از جهان‌ غالب‌ مي‌كند و امكان‌ تدوين‌ الهيات‌ مسيحي‌ را در مراتب‌ تفصيلي‌ فراهم‌ مي‌سازد. در عصر جديد نيز با اسم‌ جهاد ديني‌ است‌ كه‌ ساكنان‌ سرزمينهاي‌ مستعمره‌ به‌ ديانت‌ فاتحان‌ درمي‌آيند.
با توجه‌ به‌ مراتب‌ فوق‌، اساسا" جنگ‌ و جهاد از لوازم‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ است‌ و اگر حق‌ و باطل‌ و زشت‌ و زيبا، خير و شر و كفر و ايمان‌ در جهان‌ موجود است‌، جنگ‌ و صلح‌ نيز دو ساحت‌ از يك‌ حقيقت‌ است‌. بدون‌ جنگ‌، صلحي‌ مستقر نمي‌گردد. و حق‌ و باطل‌ اغلب‌ با جهاد و جنگ‌ مقدس‌ تمايزشان‌ بروز مي‌كند. پس‌ اگر گفته‌ شود اسلام‌ به‌ زور شمشير گسترش‌ يافت‌ بدين‌ معني‌ است‌ كه‌ گسترش‌ فرهنگي‌ با گسترش‌ نظامي‌ همراه‌ شد و اين‌ سخني‌ باطل‌ نيست‌. چنانكه‌ اگر گفته‌ شود مسيحيت‌ يا تفكر جديد به‌ زور شمشير گسترش‌ يافت‌ بي‌ وجه‌ نخواهد بود. اما اگر گسترش‌ نظامي‌ با گسترش‌ فرهنگي‌ همراه‌ نباشد و صرفا" بر اساس‌ نوعي‌ غريزه‌ و طبيعت‌ ستيزه‌جو حاصل‌ شود طبيعي‌ است‌ كه‌ مهاجمين‌ به‌ سرعت‌ به‌ صبغه‌ فرهنگي‌ ساكنان‌ سرزمينهاي‌ فتح‌ شده‌ در مي‌آيند چنانكه‌ در اقوام‌ مغول‌ و ژرمن‌ بنا بر پذيرش‌ اسلام‌ و مسيحيت‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

درآمدی‌ بر سیرتفكر معاصر

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61137662