خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب رايگان

 

اوضاع‌ و احوال‌ فكری‌ عصر منتسكيو

 


اشاره:


طي‌ قرن‌ هفدهم‌ بيشتر نويسندگان‌ سياسي‌ به‌ انگلستان‌ تعلق‌ داشتند. برعكس‌ در قرن‌ هيجدهم‌ اولويت‌ در اين‌ زمينه‌ نصيب‌ فرانسه‌ بود و اين‌ امر ممكن‌ است‌ نتيجه‌ برتري‌ فكري‌ باشد كه‌ فرانسه‌ آن‌ زمان‌ در مقايسه‌ با ساير كشورها در رشته‌هاي‌ اصلي‌ عملي‌ بدست‌ آورد. يكي‌ از تجليات‌ اين‌ برتري‌ آن‌ بود كه‌ زبان‌ فرانسه‌ بر ساير السنه‌ تفوق‌ يافت‌. تا اين‌ زمان‌ اغلب‌ كتب‌ به‌ زبان‌ لاتيني‌ نوشته‌ مي‌شد، اما در قرن‌ هيجدهم‌ زبان‌ فرانسه‌ زبان‌ اصلي‌ اروپائيان‌ گرديد.

بسط‌ اومانيسم‌

از لوازم‌ اومانيسم‌ در دوره‌ جديد كه‌ بسط‌ آن‌ در سده‌ هيجدهم‌ در صور مختلف‌ حيات‌ اروپائيان‌ دگرگوني‌ ايجاد كرد، تحول‌ در نگاه‌ آدمي‌ نسبت‌ به‌ جهان‌ و انسان‌ و خدا بود. آدمي‌ در اين‌ وضع‌ جديد خويشتن‌ را بسيار حقير مي‌ديد و جهان‌ در برابرش‌ عظمت‌ مي‌يافت‌ البته‌ اين‌ حقارت‌ فقط‌ از نظر جهان‌شناسي‌ Cosmology تفسير مي‌شد امّا ارزش‌ و اعتبار پيشين‌ انسان‌ نه‌ تنها از او گرفته‌ نشده‌ بود بلكه‌ از نظر وجودشناسي‌ Ontology اهميتي‌ بي‌سابقه‌ يافت‌. بدين‌ معنا كه‌ در جهان‌شناسي‌ تمدنهاي‌ گذشته‌، انسان‌ زمين‌ را در مركز جهان‌ مي‌پنداشت‌ و خود را در روي‌ زمين‌ اشرف‌ مخلوقات‌ و مقصود نهايي‌ آفرينش‌ مي‌دانست‌.
ولي‌ تمدن‌ غربي‌ با تحولات‌ فلسفي‌ و علوم‌ طبيعي‌ نظريه‌ي‌ پيشين‌ را از اعتبار انداخت‌ و با يافته‌هاي‌ كوپرنيك‌ در علم‌ كيهان‌شناسي‌ و يافته‌هاي‌ داروين‌ در زمينه‌ي‌ تاريخ‌ طبيعي‌، انسان‌ و زمين‌ انسان‌ در چشم‌ او از اعتبار پيشين‌ افتاد و انسان‌ و زمينش‌ به‌ صورت‌ جزء ناچيزي‌ از جهاني‌ بس‌ بزرگ‌ در آمد. اين‌ يافته‌هاي‌ علمي‌ از نظر شناخت‌ جهان‌ طبيعي‌ متناسب‌ با تلقي‌ مابعدالطبيعي‌ و فلسفي‌ وجود و موجود بود، زيرا رفته‌ رفته‌ عقل‌ كلي‌ و عقل‌ فعال‌، و اراده‌ و علم‌ الهي‌ كه‌ در نظرگاه‌ مابعدالطبيعي‌ كهن‌ مدبر عالم‌ وجود و غايت‌ آن‌ بود از افق‌ بينش‌ و حضور بشري‌ رخت‌ بربست‌ و انسان‌ به‌ صورت‌ تنها موجود صاحب‌ اراده‌ و خودآگاه‌ و روشني‌بخش‌ و معنا و غايت‌ وجود و موجودات‌ در آمد. و اين‌ تصور پيش‌ آمد كه‌ اگر جهان‌ از معنا و غايتي‌ تهي‌ است‌، اگر عقلي‌ فعال‌ و روح‌القدس‌ در كل‌ وجود نظام‌ بخش‌ جهان‌ نيست‌، اگر وجود به‌ ذات‌ خويش‌ بي‌معناست‌، موجودي‌ هست‌ كه‌ مي‌توان‌ براي‌ او به‌ نام‌ او و براي‌ خير و سعادت‌ او معنايي‌ به‌ وجود بخشيد، و آن‌ موجود انسان‌ است‌،
يعني‌ تنها موجود آفريننده‌ در جهان‌ كه‌ مي‌تواند، در عين‌ آنكه‌ از اصل‌، هستي‌ بخش‌ موجودات‌ نيست‌، همه‌ چيز را از نو باز آفريند، و مي‌تواند در پرتو نور روشنگرِ ضمير شناساي‌ خويش‌ موجودات‌ را از تاريكي‌ گمراهي‌ و وجودِ نيست‌وار رهايي‌ بخشد و به‌ آنها جهت‌ و معنا بدهد.
تناقض‌ بنيادي‌ دوره‌يجديد در همين‌است‌ كه‌ انسان‌را از سويي‌هيچ‌ و ازسوي‌ ديگر همه‌ چيز كرده‌ است‌: بدين‌ معنا در قلمرو علم‌ جديد همه‌گونه‌ اختيار و آزادي‌ از انسان‌ گرفته‌ مي‌شود و او را در چنبره‌ي‌ روابط‌ و نظام‌ اجتماعي‌ يا مكانيسم‌ دروني‌ خود، يعني‌ دستگاه‌ خود كار غريزي‌ و ضمير ناهشيار خويش‌ـ كه‌ تكيه‌گاه‌ اصلي‌ جامعه‌شناسي‌ و روانشناسي‌ جديد است‌ ـ قرار مي‌دهد، و در عين‌ حال‌ فلسفه‌ جديد انسان‌ را بر تارك‌ عالم‌ وجود مي‌نشاند و فعال‌ مايشاء و واهب‌الصور جهان‌ مي‌پندارد. و در مقابل‌ خدا در نظرش‌ از خداي‌ شخصي‌ اديان‌ به‌ صورت‌ خدائي‌ بي‌ تعين‌ حضوري‌ و در صورتي‌ مكانيكي‌ در آمد.
خداشناسي‌، جهان‌شناسي‌ و انسان‌شناسي‌ قبل‌ از اين‌ دوره‌ يعني‌ در قرن‌ هفدهم‌ تابع‌ علوم‌ طبيعي‌ و ديد تطبيقي‌ گرديد. بررسي‌ اوضاع‌ سياسي‌ اجتماعات‌ براساس‌ نسبت‌ فرهنگي‌ و تاريخي‌ با عوامل‌ طبيعي‌ (عقلي‌) و اين‌ جهاني‌ از جمله‌، وضع‌ طبيعي‌، حق‌ طبيعي‌، قانون‌ طبيعي‌، ميثاق‌ اجتماعي‌ و امثال‌ آن‌ مطالعه‌ گرديد.


نظرگاه‌ تطبيقي‌ جديد در مطالعه‌ فرهنگها

در نظرگاه‌ تطبيقي‌ جديد كه‌ رجوعش‌ به‌ آراي‌ نويسندگان‌ فلسفي‌ ـ سياسي‌ قرن‌ پانزده‌ و شانزده‌ بود، ديگر از مطلق‌ و كل‌ سخني‌ نبايست‌ به‌ ميان‌ آيد و آن‌ چنانكه‌ جهان‌ مسيحي‌ تصور مي‌كرد، همه‌ عالم‌ به‌ دو بخش‌ مسيحي‌ و غير مسيحي‌ يا خوب‌ و بد يا خودي‌ و بيگانه‌ تقسيم‌ گردد، بلكه‌ بايد به‌ همه‌ فرهنگها با ديدي‌ نسبي‌ و تطبيقي‌ و مقايسه‌اي‌ نگاه‌ كرد و به‌ اقتضاي‌ نسبيت‌ انگاري‌ همه‌ فرهنگها را مطالعه‌ كرد كه‌ البته‌ در اين‌ مطالعه‌ اصول‌ مطلق‌ همان‌ اصل‌ تفكر غرب‌ بود كه‌ نسبيت‌ را از لوازم‌ اين‌ اصول‌ مي‌توان‌ تلقي‌ كرد.
رساله‌ درباره‌ رسوم‌ اخلاقي‌ اثر ولتر و روح‌القوانين‌ منتسكيو از نتايج‌ اين‌ نظرگاه‌ در مطالعه‌ فرهنگها و آداب‌ و رسوم‌ بود. قبل‌ و بعد از اين‌ زمان‌ يعني‌ سده‌ هيجدهم‌ به‌ منهاج‌ و راه‌ و رسم‌ اين‌ آثار، نوشته‌هايي‌ حاكي‌ از تحقيقات‌ تطبيقي‌ و مقايسه‌اي‌ نظير زبانشناسي‌ تطبيقي‌، حقوق‌ تطبيقي‌، دين‌شناسي‌ تطبيقي‌ و اخلاق‌ تطبيقي‌ پديد آمد.


شكاكيت‌ مونتني‌

مونتني‌ نخستين‌ كسي‌ است‌ كه‌ به‌ اقتضاي‌ تحولات‌ عصر خود سخت‌ مجذوب‌ فرهنگهاي‌ بيگانه‌ شد. وي‌ در رسالات‌ خود از جهان‌بيني‌ مسيحي‌ آن‌ عصر انحراف‌ جست‌ و اخلاق‌ ديني‌ مطلق‌ را به‌ مسخره‌ گرفت‌. او بر خلاف‌ بسياري‌ از مؤمنان‌ الهيات‌ (تئولوژي‌) را ملكه‌ علوم‌ يا علم‌ پايه‌ نخواند. از ديدگاه‌ او وظيفه‌ فلسفه‌ تدارك‌ حيات‌ اخروي‌ نيست‌، بلكه‌ آماده‌ كردن‌ مردم‌ براي‌ زندگي‌ خوش‌ زميني‌ است‌. از اين‌ رو بايد مونتني‌ را پيشرو فكري‌ فرانسيس‌ بيكن‌ دانست‌. برخلاف‌ مسيحيان‌ كه‌ به‌ استناد كتاب‌ مقدس‌ از شناخت‌ وجود مطلق‌ خاص‌ الهي‌ سخن‌ مي‌گفتند، به‌ محدوديت‌ و نسبيت‌ دانش‌ انساني‌ اصرار ورزيد.
از اين‌ گذشته‌ از نظر مونتني‌ وجود آدمي‌ امري‌ وحداني‌ نيست‌، چنانكه‌ طبع‌ انساني‌ و ناسازگاري‌ افعال‌ همه‌ حكايت‌ از تعارض‌ و جمع‌ اضداد در وجود ما مي‌كند. از اينجا مونتني‌ اخلاق‌ مطلق‌ و ايده‌آل‌ را نمي‌پذيرد. قوانين‌ اخلاقي‌ به‌ عقيده‌ او محصول‌ زندگي‌ اجتماعي‌ هستند و با تغيير اوضاع‌ اجتماعي‌ تغيير مي‌كنند و اخلاق‌ درست‌ به‌ واسطه‌ عقل‌ و با تجارب‌ حياتي‌ حاصل‌ مي‌شود. اين‌ خدا نيست‌ كه‌ خير و شر را به‌ انسان‌ نشان‌ مي‌دهد، بلكه‌ انسان‌ خود به‌ آن‌ راه‌ يافته‌ است‌. مونتني‌ علي‌رغم‌ مسيحيان‌ كفّ نفس‌ و مخصوصا" عفاف‌ جنسي‌ را مبناي‌ اخلاق‌ نمي‌شمارد بدين‌ معني‌ وي‌ در تمام‌ مباحث‌ پراكنده‌ خويش‌ با شك‌ و ترديد به‌ مباني‌ ديني‌ نگريست‌.
با اين‌ مباحث‌ در واقع‌ مونتني‌ آراء متفكران‌ صدر رنسانس‌ را بسط‌ داد . در كلمات‌ مونتني‌ به‌ وضوح‌ جريان‌ فكري‌ و واقعيت‌ جديد از منظر متفكراني‌ چون‌ پترارك‌، بوكاچو و آراسموس‌ و ماكياول‌ بسط‌ مي‌يابد. بسط‌ همان‌ واقعيتي‌ كه‌ اوگوستينوس‌ آن‌ را شهر شيطان‌ مي‌خواند. به‌ هر حال‌ فرهنگ‌ دنيوي‌ جديد با اين‌ سخنان‌ شكل‌ مي‌گرفت‌. اين‌ متفكران‌ هر كدام‌ به‌ اقتضاي‌ مراتب‌ فكري‌ خويش‌ آن‌ را مسلط‌ و مستقر كردند.


روش‌ تطبيقي‌ تاريخي‌ ژان‌ بدن‌

ژان‌ بدن‌ مروج‌ روش‌ تطبيقي‌ تاريخي‌، پس‌ از مونتني‌ نظريه‌ي‌ حق‌ حاكميت‌ را پي‌ انداخت‌. بدن‌ به‌ تأثير عوامل‌ جغرافيايي‌ در رفتار انساني‌ توجه‌ كرد. زمينه‌ي‌ نظريه‌هاي‌ فيزيوكراسي‌ و مركانتي‌ليسم‌ كه‌ بنياد انديشه‌هاي‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ عصر بودند از سوي‌ بدن‌ طراحي‌ شد. اما مهمتر از همه‌ همان‌ تئوري‌ حق‌ حاكميت‌ بود كه‌ موضوع‌ علوم‌ سياسي‌ را در قلمرو قدرت‌ از حكمرانان‌ جدا و تبديل‌ به‌ امري‌ انتزاعي‌ مي‌كرد كه‌ منشاء آن‌ در نظر او مردمند بدن‌ با تفكيك‌ مفهوم‌ حق‌ حاكميت‌ از امپراطور و پاپ‌ و پادشاه‌ و انتزاع‌ آن‌ از اوضاع‌ و احوال‌ اجتماعي‌ ابداعي‌ بي‌سابقه‌ به‌ عمل‌ آورد.


تعريف‌ جديد علم‌ و غايت‌ آن‌

تحولات‌ علمي‌ در قرون‌ شانزدهم‌ و هفدهم‌ به‌ سرعت‌ از اعتبار معرفت‌ لاهوتي‌ عصر قرون‌ وسطي‌ كاست‌ و علم‌ از اين‌ پس‌ به‌ تعريف‌ جديدي‌ در آمد. بيكن‌ علم‌ را، راز بهروزي‌ انسان‌ در شناخت‌ و تغيير طبيعت‌ تلقي‌ كرد و براي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ بهروزي‌ و سعادت‌، اتوپياي‌ عقلي‌ ـ خيالي‌ رفاه‌ و مصرف‌ متفكران‌ اين‌ عصر از جمله‌ بيكن‌ مدينه‌ ايده‌آل‌ مدنيت‌ جديد، محسوب‌ مي‌شد.


ناكجا آباد بهشت‌ جديد

ناكجا آباد Utopia توماس‌ مور ، «آتلانتيس‌ نو» فرانسيس‌ بيكن‌، «شهر خورشيد» توماس‌ كامپانلا ، و «اوشينا» هارينگتون‌ ، شهرهايي‌ بودند كه‌ راه‌ تحول‌ زندگي‌ اجتماعي‌ و ايده‌آل‌ اجتماعي‌ و از آنجا بهشت‌ زميني‌ را براي‌ اروپائيان‌ رهنمون‌ مي‌شدند. سياست‌ عملي‌ در اين‌ شهرها نيز با شهريار ماكياولي‌ آموخته‌ مي‌شد.


اصالت‌ علوم‌ طبيعت‌ و تفوق‌ آن‌ بر علوم‌ الهي‌

اعتقاد به‌ اينكه‌ طبيعت‌ از هر استدلالي‌ دقيق‌تر است‌ علوم‌ طبيعي‌ را مهمتر از علوم‌ الهي‌ متصور كرد. ديگر الهيات‌ ملكه‌ علوم‌ و به‌ عبارت‌ جديدتر علوم‌ پايه‌ محسوب‌ نگرديد. از ميان‌ علوم‌ طبيعي‌ آنكه‌ تغييراتي‌ بيش‌ از ديگران‌ در نظرگاه‌ آدمي‌ پديد آورد، نجوم‌ بود.


نجوم‌ و تحول‌ در جهان‌شناسي‌ و الهيات‌

به‌ اعتقاد كربن‌ با انقراض‌ فرشته‌شناسي‌، جهان‌ از موجودات‌ روحاني‌ نگاهدارنده‌ي‌ آن‌ خالي‌ شد و رنگ‌ مادي‌ و دنيوي‌ پيدا كرد، و به‌ اين‌ ترتيب‌ زمينه‌ براي‌ انقلاب‌ كوپرنيكي‌ فراهم‌ آمد، و درنتيجه‌ي‌ آن‌، جهان‌ رفته‌ رفته‌ خصوصيت‌ روحاني‌ خود را از دست‌ داد و بالاخره‌ در قرن‌ شانزده‌ و هفده‌ ميلادي‌ واقعيت‌ نظري‌ آن‌ از ميان‌ رفت‌. بنابر اين‌ انقلاب‌ نجومي‌ با تغيير طرز تلقي‌ روحي‌ و الهي‌ درباره‌ي‌ جهان‌ ارتباط‌ داشته‌، اين‌ تحول‌ مستلزم‌ غيرديني‌ شدن‌ آن‌ بوده‌ است‌.
كليساي‌ مسيحي‌ در مقابل‌ جهان‌شناسي‌ جديد با بدترين‌ روش‌ به‌ دفاع‌ از جهان‌شناسي‌ كهن‌ برخاست‌ و در اين‌ راه‌ گاليله‌ را آزار كرد و كوپرنيك‌ را تهديد كرد و برونو را كه‌ عقل‌ را بر وحي‌ ترجيح‌ داده‌ بود سوزاند. غافل‌ از آنكه‌ جهان‌شناسي‌ كهن‌ نيز ربطي‌ به‌ كليسا نداشت‌ و از آن‌ مشركان‌ يوناني‌ ـ رومي‌ بود و در جهان‌شناسي‌ مسيحي‌ صورت‌ جديدي‌ به‌ خود گرفته‌ بود. البته‌ نبايد از اين‌ حقيقت‌ غفلت‌ كرد كه‌ كليسا و روحانيون‌ مسيحي‌ در روح‌ و باطن‌ فرضيه‌هاي‌ جديد نجومي‌ و علمي‌ فروپاشي‌ بسياري‌ از عقايد ديني‌ را نيز مشاهده‌ مي‌كردند اما به‌ هر طريق‌ بطور مستدل‌ و خودآگاهانه‌ قادر به‌ توضيحي‌ منطقي‌ و عقلاني‌ از آنچه‌ اتفاق‌ مي‌افتاد، نبودند. و بسياري‌ نيز در مسير تندباد يا نسيم‌ تفكر غربي‌ مدهوش‌ شده‌ بودند از اين‌ رو پيشگام‌ مبارزه‌ با عقايد كهن‌ شدند.
اولين‌ تغييرات‌ در نظرگاه‌ نجومي‌ توسط‌ كپرنيك‌ پديد آمد. او جاي‌ خورشيد و زمين‌ را عوض‌ كرد و نظريه‌ي‌ زمين‌مداري‌ كهن‌ را به‌ صورت‌ خورشيدمداري‌ در آورد. برونو نتايج‌ نظريه‌ جديد را دريافت‌ و اعلام‌ داشت‌ كه‌ جهان‌ مرزي‌ ندارد. جهان‌ و خدا را بر مبناي‌ عقل‌ بايد شناخت‌، كپلر با دريافت‌ اين‌ كه‌ حركت‌ سيارات‌ بيضوي‌ است‌، نظريه‌ي‌ كپرنيك‌ را تكميل‌ كرد، گاليله‌ با كشف‌ قانون‌ سقوط‌ اجسام‌ پايه‌ مكانيك‌ توانمند (ديناميك‌) را قرار داد. نيوتون‌ قانون‌ سوم‌ كپلر را با قانون‌ سقوط‌ اجسام‌ گاليله‌ درآميخت‌ و قانون‌ جاذبه‌ عمومي‌ را طرح‌ كرد. اين‌ قانون‌ نه‌ تنها علوم‌ سده‌ هفدهم‌ را گسترش‌ داد و اصولي‌ براي‌ تبيين‌ روابط‌ اشياء و امور بدست‌ داد بلكه‌ در بخش‌ بزرگي‌ از الهيات‌ و فلسفه‌ دئيستهاي‌ قرن‌ هيجدهم‌ تأثير گذاشت‌. بر مبناي‌ اين‌ فلسفه‌ خدا و انسان‌ و جامعه‌ به‌ شيوه‌اي‌ عقلاني‌ به‌ عقل‌ جديد كه‌ مبادي‌ آن‌ بر يقينيات‌ و بديهيات‌ يا طبيعيات‌ جديدي‌ تأسيس‌ شده‌ بود، تبيين‌ گرديد. شافتسبري‌ از دئيستهاي‌ (متالهان‌ عقلي‌) قرن‌ هيجدهم‌ انگلستان‌ خداي‌ انجيل‌ را نامعقول‌ دانست‌ و به‌ تدوين‌ ديني‌ طبيعي‌ كه‌ از عقل‌ جزوي‌ نشأت‌ گرفته‌ باشد اهتمام‌ ورزيد.
ديويد هيوم‌ خواستار شد دين‌ را مانند ساير مظاهر زندگي‌ دنيوي‌ انساني‌ از منظر روانشناسي‌ مورد تحقيق‌ قرار دهند. هابز و اسپينوزا پايه‌ بررسي‌ انتقادي‌ كتاب‌ مقدس‌ را نهادند و مسيحيت‌ را مأخوذ از عناصر فرهنگ‌ مشركان‌ دانستند. مورخ‌ انگليسي‌ گيبون‌ عوامل‌ دنيوي‌ را علت‌ پيروزي‌ مسيحيت‌ اوليه‌ دانست‌ و هيوم‌ به‌ مطالعه‌ طبيعي‌ معجزه‌ پرداخت‌ و در حقيقت‌ اين‌ دو با وحي‌ مكتوب‌ در انجيل‌ به‌ معارضه‌ برخاستند. پير بل‌ منتقد عقلي‌ مذهب‌ فرانسوي‌ در دين‌ و فلسفه‌ به‌ شكاكيت‌ پرداخت‌.
شافتسبري‌ اخلاق‌ را در نسبت‌ با حقيقت‌ و جمال‌ بدون‌ درنظر گرفتن‌ امر قدسي‌ و رستگاري‌ اخروي‌ مطلوب‌ دانست‌. از اينجا او را يك‌ تن‌ يوناني‌ در ميان‌ پيوريتنها خوانده‌اند. عموم‌ منورالفكران‌ دئيست‌ كليساي‌ مسيحي‌ را به‌ سبب‌ اينكه‌ انسان‌ زميني‌ را موجودي‌ پست‌ و آلوده‌ مي‌شمرد، مورد حمله‌ قرار مي‌دادند به‌ عقيده‌ آنها انسان‌ اشرف‌ مخلوقات‌ خدا است‌ و تحقير او تحقير خدا است‌. انسان‌ را بايد شناخت‌ و تهذيب‌ كرد. كافي‌ نيست‌ كه‌ الهيات‌ براي‌ معرفت‌ و رستگاري‌ روح‌ بكوشد. بدين‌ معني‌ تفسير آنها از روايت‌ اشرفيت‌ انسان‌ بشرمدارانه‌ بود وگرنه‌ متألهان‌ مسيحي‌ خود بدين‌ نكته‌ اعتراف‌ داشتند. با اين‌ اصول‌، فكري‌ كه‌ با خردانگاري‌ و خداانگاري‌ طبيعي‌ در انگليس‌ آغاز شده‌ بود، بزودي‌ به‌ سرزمينهاي‌ ديگر رسيد و در فرانسه‌ تأثير بسزايي‌ گذاشت‌.
در تلقي‌ جديد ديني‌ كه‌ با تجربه‌ها و آزمونهاي‌ علمي‌ و عقلي‌ انساني‌ حاصل‌ شده‌ بود، بر اين‌ امر تأكيد مي‌شد كه‌ تنها خرد و عقل‌ بشري‌ مي‌تواند راه‌ حقيقت‌ را به‌ آدمي‌ بياموزد و دين‌ حقيقي‌ يا طبيعي‌ نيز بايد از اين‌ طريق‌ آزموده‌ شود. اين‌ آزمايشها چنانكه‌ مشاهده‌ شده‌، كليسا و دين‌ سنتي‌ مسيحي‌ را آماج‌ ستيز خود قرار داد تا دين‌ جديدي‌ را مستقر كند. بنابراين‌ در اين‌ دوره‌ تاريخي‌ باورهاي‌ ديني‌ يكسره‌ طرد نگرديد، ولي‌ سعي‌ شد دين‌ به‌ نحو ديگر آزموده‌ شود و شكل‌ و صورت‌ جديدي‌ از ايمان‌ به‌ نمايش‌ در آيد.


مطالعه‌ جامعه‌ با روش‌ علوم‌ طبيعي‌

تحولات‌ علوم‌ طبيعي‌ رفته‌ رفته‌ در حوزه‌ ساير علوم‌ نيز منعكس‌ شد همچنانكه‌ نيوتون‌ بر مبناي‌ اصول‌ علم‌ مكانيك‌ و جاذبه‌ نيوتوني‌ به‌ زعم‌ آراء عامه‌ دانشمندان‌ اين‌ عصر توانسته‌ بود نظام‌ طبيعت‌ را بشناسد و با قوانين‌ ساده‌اي‌ تبيين‌ كند، محققان‌ اجتماعي‌ بر آن‌ شدند تا نظام‌ جامعه‌ را دريابند و در قالب‌ قوانين‌ ساده‌اي‌ بريزند. سوروكين‌ Sorokin جامعه‌شناس‌ روسي‌الاصل‌ معاصر مي‌نويسد: «بر اثر پيشرفت‌ فوق‌العاده‌ علم‌ فيزيك‌ و علم‌ مكانيك‌ و علوم‌ رياضي‌ در اين‌ قرن‌ مساعي‌ فوق‌العاده‌اي‌ صورت‌ گرفت‌ تا پديدارهاي‌ اجتماعي‌ به‌ همان‌ شيوه‌اي‌ كه‌ علم‌ مكانيك‌ از عهده‌ تبيين‌ پديدارهاي‌ فيزيك‌ برآمده‌ بود، مورد تبيين‌ قرار گيرند».
خداپرستان‌ منورالفكر انگليسي‌ و فيلسوفان‌ فرانسوي‌ اعلام‌ كردند كه‌ جامعه‌ مانند طبيعت‌ تابع‌ قوانين‌ طبيعي‌ است‌. باركلي‌ نظام‌ جامعه‌ را بر مبناي‌ مكانيك‌ و جاذبه‌ نيوتوني‌ تبيين‌ كرد. پس‌ از اين‌ نظريه‌هاي‌ انسان‌ طبيعي‌ و قانون‌ طبيعي‌ و ميثاق‌ اجتماعي‌ و حق‌ انقلاب‌ عمومي‌ جان‌ گرفتند و به‌ حوزه‌ سياست‌ راه‌ يافتند.
محققان‌ اقتصاد موافق‌ مصالح‌ طبقه‌ نوخاسته‌ سوداگر اعلام‌ داشتند كه‌ حكومتها نبايد در كار بازرگانان‌ مداخله‌ كنند زيرا بازرگاني‌ از امور اجتماعي‌ است‌ و امور اجتماعي‌ همانند امور طبيعي‌ بايد مطابق‌ قوانين‌ طبيعي‌ به‌ آزادي‌ صورت‌ گيرند، در اين‌ صورت‌ مداخله‌ در تجارت‌ مداخله‌ در كار خدا و طبيعت‌ است‌. تأكيد نظامهاي‌ ليبرال‌ «بگذار بكنند، بگذار عبور كنند» laissez faire laissez passer اقتصاد آزاد و فيزيوكراسي‌ و اقتصاد كلاسيك‌ بر آزادي‌ تجارت‌ از آنجا برخاست‌ كه‌ فلسفه‌ اجتماعي‌ براساس‌ نظام‌ طبيعت‌ (عقلانيت‌) در تبيين‌ نظام‌ جامعه‌ مي‌كوشيد.


جان‌ لاك‌ و مباني‌ نظري‌ مالكيت‌ جديد

در پيدايي‌ مباني‌ نظري‌ نظام‌ سرمايه‌داري‌ مساعي‌ جان‌ لاك‌ بسيار مؤثر افتاد. آراي‌ لاك‌ كه‌ مبتني‌ بر اصالت‌ مالكيت‌ خصوصي‌ و حقوق‌ طبيعي‌ و قراردادهاي‌ اجتماعي‌ و اثبات‌ دموكراسي‌ بود، مبناي‌ نظري‌ فلسفه‌ سياسي‌ قرون‌ وسطي‌ را فرو پاشيد و پايه‌ نظري‌ انقلاب‌ 1688 انگلستان‌ را بنياد نهاد. وي‌ قواي‌ اساسي‌ سه‌گانه‌ را كه‌ بعدا" بوسيله‌ منتسكيو به‌ تفصيل‌ مورد بحث‌ قرار گرفت‌، تشريح‌ كرد. در اين‌ مباحث‌ قوه‌ مقننه‌ تابع‌ نمايندگان‌ مردم‌ فرض‌ گرديد و از نظر او مالكيت‌ خصوصي‌ از ابداعات‌ دولت‌ نيست‌، بنابراين‌ مالياتهايي‌ كه‌ به‌ آن‌ تعلق‌ مي‌گيرد بايد از جانب‌ حاكميت‌ پارلماني‌ كه‌ متضمن‌ حق‌ حضانت‌ منافع‌ مردم‌ است‌ به‌ تصويب‌ برسد.
بورژوازي‌ با گوش‌ جان‌ تئوري‌ لاك‌ را شنيد و بدان‌ روي‌ آورد. در اين‌ زمان‌ حق‌ الهي‌ رهبري‌ كليسا در اثر نهضت‌ اصلاح‌ ديني‌، حق‌ الهي‌ فرمانروايان‌ را در برابر خود به‌ عنوان‌ رقيبي‌ در تبيين‌ ماهيت‌ و مشروعيت‌ حكومت‌ مشاهده‌ مي‌كرد. با نظريه‌ حاكميت‌ كه‌ بدن‌ به‌ طرح‌ آن‌ پرداخت‌، قدرت‌ سياسي‌ مبنايي‌ زميني‌ و منتزع‌ از حق‌ الهي‌ فرمانروا يافت‌ و بشر به‌ زعم‌ خويش‌ خود را از قدرت‌ و مشيت‌ الهي‌ رهانيد. همه‌ اين‌ توهمات‌ به‌ اعتبار خرد جديد حاصل‌ گرديد.


اعتقاد به‌ ترقي‌ تاريخي‌

جامعه‌هاي‌ كهن‌ شرقي‌ و يونان‌ و روم‌ و قرون‌ وسطاي‌ مسيحي‌ هيچگاه‌ به‌ تاريخ‌ آينده‌ به‌ صرف‌ تاريخيت‌ نظر نكردند. در اديان‌ اگر از آينده‌ي‌ موعود سخن‌ مي‌گفتند غرض‌ برتري‌ تكنيكي‌ و مادي‌ صرف‌ آينده‌ نبود، بلكه‌ گشايش‌ ملكوت‌ در افق‌ حيات‌ انساني‌، غايت‌ افقهاي‌ آنان‌ تلقي‌ مي‌شد. برخي‌ از تمدنها به‌ وجود عصر طلايي‌ در گذشته‌ و بازگشت‌ دوري‌ آن‌ معتقد بودند. امّا روحيه‌ ضد ديني‌ از ويژگيهاي‌ اصلي‌ دوران‌ رنسانس‌ و عصر خرد به‌ شمار مي‌رود.
با اين‌ ويژگي‌ غرب‌ نهايت‌ تحقير را درباره‌ قواعد و ضوابط‌ بشريي‌ كه‌ ميراثي‌ از گذشته‌ دور و نزديك‌ ديني‌ بود از خود نشان‌ داد و آنها را ثمره‌ جهل‌ و توحش‌ دانست‌. طبقات‌ جديد چنين‌ فكر كردند كه‌ خرد آدمي‌ از ظلمت‌ خرافات‌ و جهل‌ رهايي‌ يافته‌ و توانايي‌ آن‌ را خواهد داشت‌ تا در آينده‌اي‌ نزديك‌ دنيا را اصلاح‌ كند و تمام‌ نابسامانيها و دردها را از ميان‌ بردارد.
فرانسه‌ به‌ جهت‌ غلبه‌ راسيوناليته‌ Rationality ذاتي‌متفكران‌ آن‌ سرزمين‌ در اين‌ تفكرات‌ سهمي‌ بسزاداشت‌. درواقع‌ گرچه‌ تفكرسياسي‌ جديد در انگلستان‌ به‌ ظهورآمد، اما در فرانسه‌ تفصيل‌يافت‌. آثار منتسكيو مُظهِر چنين‌ دوراني‌بود.


تعارض‌ دو تفكر قديم‌ و جديد

مرگ‌ لوئي‌ چهاردهم‌ در سال‌ 1715 پايان‌ دوره‌اي‌ بود كه‌ متفكراني‌ چون‌ دكارت‌ و بوسوئه‌ به‌ عنوان‌ دو تن‌ از مظاهر تفكر رسمي‌ آن‌ دوره‌ به‌ شمار مي‌رفتند. اين‌ دو مظهر دو جناح‌ بورژوازي‌ متجدد و اشراف‌ كهنسال‌ بودند. در حقيقت‌ دوره‌ لوئي‌ مقدمه‌اي‌ براي‌ رشد تفكر جديد فلسفي‌ ـ سياسي‌ در ادوار بعد بود. اگر به‌ معني‌ اصيل‌ كلمات‌ ديني‌ بوسوئه‌ توجه‌ كنيم‌ تحولات‌ جديد در بطن‌ كلمات‌ او نيز مشاهده‌ مي‌شود.
چنانكه‌ تلويحا" اشاره‌ كرديم‌، در آغاز هر تمدن‌ جديد، دو تفكر قديم‌ و جديد با هم‌ در يك‌ عرض‌ قرار مي‌گيرند، اما آن‌ تفكر كه‌ واجد توانمندي‌ است‌ تفكر جديد است‌. اين‌ تفكر با ماده‌انگاشتن‌ تفكر قديم‌ دوباره‌ در باب‌ اصل‌ و موضوعات‌ و متعلقات‌ علم‌ قديم‌ كه‌ همان‌ وجود و تجليات‌ آن‌ و مراتب‌ موجودات‌ و به‌ عبارتي‌ خدا، جهان‌ و انسان‌ است‌، مي‌انديشد و تفكر مي‌كند. و بتدريج‌ وجه‌ غالب‌ تمدن‌ و تفكر جديد با منحل‌ كردن‌ تفكر قديم‌ و مضامين‌ و شئون‌ آن‌ در خويش‌ مستقر مي‌گردد، و وجود غير رسمي‌ خويش‌ را به‌ رسميت‌ مي‌رساند و بر اريكه‌ قدرت‌ مي‌نشيند. و متفكران‌ جديد در حكم‌ مظاهر اين‌ تفكر بر شئون‌ سياسي‌، اجتماعي‌ و فرهنگي‌ جامعه‌ مستولي‌ مي‌گردند.


بوسوئه‌، هابز و حق‌ سيطره‌ي‌ مطلقه‌ فرمانروا

بوسوئه‌ گرچه‌ از متفكران‌ رسمي‌ درباري‌ و نشانه‌اي‌ از تعلق‌ به‌ قيود گذشته‌ است‌، اما كاتوليكي‌ است‌ كه‌ حق‌ الهي‌ فرمانروا را پذيرفته‌ و در زمره‌ي‌ اشراف‌ متجدد است‌ و در برابر پاپ‌ از پادشاه‌ حمايت‌ مي‌كند. وي‌ در كتاب‌ «سياست‌ از روي‌ كتب‌ مقدس‌» چنين‌ آورده‌ است‌:
در قديم‌ يك‌ حالت‌ طبيعي‌ وجود داشته‌ است‌. براي‌ زيستن‌ در امنيت‌، جامعه‌ از نظر سياسي‌ متشكل‌ شد و قدرت‌ عاليه‌ را به‌ يك‌ فرمانروا و فرزندان‌ مشروع‌ او تفويض‌ نمود. بنابراين‌ جامعه‌ كه‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ خود را از حقوقش‌ محروم‌ نموده‌، ناگزير است‌ كه‌ از فرمانروا حتي‌ موقعي‌ كه‌ اين‌ فرمانروا از اختيارات‌ خود سوء استفاده‌ كند، اطاعت‌ نمايد. از جانب‌ ديگر فرمانروا بايد حساب‌ رفتار و كردار خود را فقط‌ به‌ خداوند بدهد.
به‌ اعتقاد برخي‌، نظر حقوق‌ الهي‌ پادشاهان‌ بوسوئه‌ بسيار عميق‌تر و ريشه‌دارتر (جانبدارانه‌تر) از آراء فلاسفه‌ قرون‌ وسطي‌ و نويسندگان‌ متأخر است‌ چنانكه‌ بر خلاف‌ فلاسفه‌اي‌ چون‌ سن‌ توماس‌، بوسوئه‌ هيچگونه‌ حق‌ شورشي‌ حتي‌ عليه‌ جبار معصيت‌ كار را نيز نمي‌پذيرد. او از نظريه‌ ميثاق‌ اجتماعي‌ نيز بهره‌ گرفته‌ است‌. و حالت‌ طبيعي‌ را كه‌ در قرن‌ هفدهم‌ مبناي‌ نظري‌ فلاسفه‌ سياسي‌ بود، پذيرفته‌ است‌. درواقع‌ نظريه‌ي‌ بوسوئه‌ صورت‌ شبه‌ ديني‌ نظريه‌ي‌ هابز، مشهورترين‌ نويسنده‌ سياسي‌ قرن‌ هفدهم‌ است‌.
هابز نيز با قبول‌ حالت‌ طبيعي‌، اساس‌ سلطنت‌ مطلقه‌ استبدادي‌ را در قرارداد اجتماعي‌ و قبول‌ مردم‌ مي‌داند. وي‌ در كتاب‌ لوياتان‌ با همان‌ شيوه‌اي‌ كه‌ در قرن‌ لوئي‌ چهاردهم‌، بوسوئه‌ به‌ اثبات‌ حق‌ الهي‌ پادشاهان‌ مي‌پردازد، به‌ نتيجه‌اي‌ مغاير و برخلاف‌ او مي‌رسد و طرز حكومت‌ را مطابق‌ طبيعت‌ انساني‌ فرض‌ مي‌كند، نه‌ مشيت‌ الهي‌. سلطنت‌ به‌ جهت‌ اينكه‌ انسانها در حالت‌ طبيعي‌ حكم‌ گرگ‌ براي‌ يكديگر داشته‌اند (انسانها گرگ‌ يكديگرند homo homini lupus ) با واگذاري‌ تمام‌ حقوق‌ شهروندان‌ به‌ وجود مي‌آيد و بدينوسيله‌ يك‌ قدرت‌ فائقه‌ به‌ نظارت‌ بر همه‌ مي‌پردازد. در نظر لاك‌ حالت‌ طبيعي‌ برخلاف‌ نظر هابز حكايت‌ از توحش‌ و جنگ‌ هر كس‌ عليه‌ همه‌ نمي‌كند بلكه‌ از خرد و انصاف‌ فطري‌ و غريزي‌ نشان‌ دارد.
فكر بوسوئه‌ را بنياد نظري‌ سلطنت‌ لوئي‌ چهاردهم‌ خوانده‌اند. با مرگ‌ وي‌ در سال‌ 1704 بزرگترين‌ مدافع‌ نظري‌ سلطنت‌ مطلقه‌ از ميان‌ رفت‌ و ديگر كمتر كسي‌ اين‌ چنين‌ دفاعي‌ از حق‌ الهي‌ پادشاهان‌ نمود.


نويسندگان‌ فرانسه‌ در آستانه‌ قرن‌ هيجدهم‌

نويسندگان‌ ديگري‌ در فرانسه‌ طلوع‌ قرن‌ هيجدهم‌ را نمايان‌ ساختند. در ميان‌ اين‌ نويسندگان‌ بايد از فنلون‌، وبان‌ و آبه‌ دوسن‌ پير، ماركي‌ دارژانسون‌ ، بولن‌ ويليه‌ ، ولتر، دالامبر، ديدرو ، هلوسيوس‌ و سرانجام‌ منتسكيو و ژان‌ ژاك‌ روسو نام‌ برد. تمام‌ اصلاحات‌ سياسي‌ در قرن‌ هيجده‌ و نوزده‌ به‌ طريقي‌ تحت‌ تأثير اين‌فلاسفه‌ علي‌الخصوص‌ آراء منتسكيو در كتاب‌ روح‌القوانين‌ صورت‌ گرفت‌.
روح‌ انتقادي‌ كه‌ در آثار فنلون‌، وبان‌ و ديگران‌ وجود داشت‌ در آراي‌ منتسكيو نيز مشاهده‌ مي‌شد. قبلا" به‌ آراء «فنلون‌» و «وبان‌» اشاره‌ كرديم‌. اين‌ دو در عصر لوئي‌ چهاردهم‌ به‌ سر مي‌بردند. «دوسن‌ پير» از نويسندگاني‌ بود كه‌ استبداد وزراء را مورد تعرض‌ قرار داد. وي‌ نوعي‌ آكادمي‌ سياسي‌ ايجاد كرد كه‌ توسط‌ «كاردينال‌ فلوري‌» صدراعظم‌ لوئي‌ پانزدهم‌ بسته‌ شد. نويسنده‌ ديگري‌ كه‌ به‌ عنوان‌ پيشگام‌ عصر جديد به‌ شمار آمده‌ ماركي‌ دارژانسون‌ است‌. او در كتابي‌ تحت‌ عنوان‌ «ملاحظاتي‌ درباره‌ حكومت‌ فرانسه‌» از عدم‌ تمركز تشكيلات‌ جانبداري‌ كرد و با امتيازات‌ طبقه‌ي‌ نجبا مخالفت‌ ورزيد و ويراني‌ آخرين‌ آثار رژيم‌ فئودال‌ را توجيه‌ نمود. بولن‌ ويليه‌ به‌ نظريه‌ي‌ برتري‌ نژادي‌ نجبا قائل‌ بود و بدان‌ جهت‌ با قدرت‌ مطلقه‌ شاه‌ مخالفت‌ مي‌ورزيد كه‌ سلطنت‌، امتيازات‌ طبقه‌ نجبا را محدود ساخته‌ بود.


اصحاب‌ دائره‌المعارف‌

بيش‌ از همه‌ منورالفكران‌ قرن‌ هيجدهم‌، اصحاب‌ دائرة‌المعارف‌ در تحكيم‌ مباني‌ تفكر سياسي‌ جديد مؤثر بودند. آنان‌ سعي‌ مي‌كردند با تأليف‌ دايرة‌المعارفي‌ كه‌ همه‌ دانشها و هنرها و فنون‌ را تحليل‌ مي‌كرد، مباني‌ اخلاقي‌ و فكري‌ و معنوي‌ رژيم‌ و سازمانهاي‌ كهن‌ اين‌ دوران‌ را ويران‌ كنند.
مخالفت‌ ورزيدن‌ با مسيحيت‌ در آراء اين‌ نويسندگان‌ به‌ طور مستقيم‌ و غير مستقيم‌ و يا رد حق‌ الهي‌ كه‌ نظري‌ براي‌ توجيه‌ قدرت‌ استبدادي‌ پادشاهان‌ بود و يا نشان‌ دادن‌ فقدان‌ ارزش‌ امتيازات‌ و اعتبار طبقه‌ي‌ نجبا و روحانيون‌ از جمله‌ اين‌ تفكرات‌ بود. نويسندگان‌ دايرة‌المعارف‌ فرانسه‌ در واقع‌ خلاصه‌ تلقيات‌ و تفكرات‌ جديد پس‌ از رنسانس‌ را كه‌ طي‌ سه‌ قرن‌ تجربه‌ شده‌ بود بيان‌ مي‌كردند مع‌ذلك‌ نه‌ ولتر و نه‌ ديگر نويسندگان‌ دايرة‌المعارف‌ بطور كلي‌ رژيم‌ سياسي‌ جديدي‌ براي‌ جانشيني‌ نظامي‌ كه‌ بر سر كار بود، پيشنهاد مي‌كردند بلكه‌ صرفا" خواهان‌ اصلاحات‌ و آزادي‌ فكر جديد بودند. ولتر كه‌ از انجيل‌ با تمسخر ياد مي‌كرد، دوست‌ فرمانروايان‌ متعدد محسوب‌ مي‌شد و از آنها مقرري‌ دريافت‌ مي‌كرد و رژيم‌ استبدادي‌ را در صورتي‌ كه‌ از اشخاص‌ شريف‌ پيروي‌ نمايد (استبداد منوّر)، مي‌پذيرفت‌. به‌ همين‌ دليل‌ نيز به‌ حاشيه‌نشين‌ دربار سلاطين‌ مشهور گشت‌.
بدين‌ ترتيب‌ نقش‌ اساسي‌ تحولات‌ فكري‌ سياسي‌ فرانسه‌ در قرن‌ هيجدهم‌، و يا به‌ عبارت‌ ديگر تفصيل‌ و يا تأسيس‌ آراء سياسي‌ مدرن‌ كه‌ مي‌بايست‌ جايگزين‌ نظريات‌ قديم‌ گردد، به‌ منتسكيو محول‌ شده‌ يعني‌ شخصي‌ كه‌ از تمام‌ تجربيات‌ معنوي‌ جديد غرب‌ و آراء پيشينيان‌ فرانسوي‌ و انگليسي‌ بهره‌مند بود.


فراماسونري‌ و تفكر جديد

بدون‌ طرح‌ جريان‌ فكري‌ و سياسي‌ فراماسونري‌ كه‌ در حقيقت‌ تشكيلات‌ و مجمع‌ متفكران‌ عصر روشن‌رائي‌ و وسيله‌ اجراي‌ نيات‌ و آراء اومانيستي‌ رهبران‌ فكري‌ اين‌ عصر است‌، شايد حقيقت‌ تفكر و سياست‌جديد موردغفلت‌ قرار گيرد.
فراماسونري‌ في‌الواقع‌ تشكيلات‌ مخفي‌ اجرايي‌ و سياسي‌ منورالفكران‌ و بورژواها در قرن‌ جديد محسوب‌ مي‌شوند و مجمع‌ امپراطوران‌ بي‌تاج‌ و تخت‌ و بعضا" با تاج‌ و تخت‌ عصر حاضر را تشكيل‌ مي‌دهد. در اينجا سياستهاي‌ جهاني‌ و ملي‌ بر اساس‌ اصول‌ تفكر اومانيستي‌ تعيين‌ مي‌شود و كمتر حادثه‌اي‌ است‌ كه‌ از چشم‌ فراماسونها دور بماند.


پيدايي‌ فراماسونري‌ و طبقه‌ بورژوا

پيدايي‌ فراماسونري‌ به‌ معني‌ جديد لفظ‌ با پيدايي‌ طبقه‌ بورژوا و جستجوي‌ اين‌ طبقه‌ براي‌ ايجاد سازمان‌ و تشكيلات‌ جديد براي‌ پيشبرد تفكر سوداگرانه‌ و بشرمدارانه‌ خويش‌ مقارن‌ است‌. گفتيم‌ كه‌ بورژواها نمايندگان‌ طبقه‌ جديد و مظهر تام‌ وتمام‌ انسان‌ جديد به‌ شمار مي‌روند. به‌ عبارتي‌ چنانكه‌ دين‌ در وجود انبياء و اولياء به‌ ظهور تام‌ و تمام‌ مي‌رسد، تفكر جديد اومانيستي‌ نيز در وجود اين‌ طبقه‌ به‌ تماميت‌ خويش‌ رسيده‌ است‌، از اينجا هر سرمايه‌دار و ثروتمندي‌ بورژوا محسوب‌ نمي‌شود، بلكه‌ بايد بشرمداري‌ را به‌ جان‌ آزموده‌ باشد.
بورژواها طي‌ جنگهاي‌ صليبي‌ و عصر مركانتي‌ليسم‌ و تجارت‌ از ميان‌ طبقات‌ بازرگان‌ و صنعتگر به‌ پا خاستند. اينان‌ در قرون‌ پانزده‌ و شانزده‌ تبديل‌ به‌ قدرتي‌ بزرگ‌ در برابر اشراف‌ گرديدند. با قدرت‌ مالي‌ روزافزون‌ طبقه‌ جديد مقام‌ و منصب‌ اشرافي‌ را بتدريج‌ خريدند، اما هيچگاه‌ اشراف‌ اصيلي‌ نظير اشراف‌ نظامي‌ محسوب‌ نمي‌شدند، بدين‌ معني‌ كه‌ داراي‌ امتيازات‌ برابر با اشراف‌ نظامي‌ نبودند و آناني‌ كه‌ هنوز پست‌ و مقامي‌ نخريده‌ و در نتيجه‌ هنوز لقب‌ اشرافي‌ نيافته‌ بودند، بيش‌ از اشراف‌ بورژوا مورد تحقير قرار مي‌گرفتند و به‌ اين‌ جهت‌ در كنار اشراف‌ متجدد همواره‌ با طبقه‌ قديم‌ مشتمل‌ بر روحانيون‌ و اشراف‌ فئودال‌ در جدال‌ و طالب‌ سهيم‌ شدن‌ در قدرت‌ سياسي‌ بودند.


تعارض‌ متفكران‌ طبقه‌ بورژوا و روحانيون‌

متفكران‌ طبقه‌ بورژوا در مقابل‌ روحانيون‌ و آراء آنان‌ در برابر آراء متفكران‌ قرون‌ وسطي‌ به‌ وضوح‌ تضاد دو طبقه‌ قديم‌ و جديد را نشان‌ مي‌داد.
مبارزه‌ بورژوازي‌ در برابر نظام‌ قديم‌ ملازمه‌ با پيدايش‌ تشكيلاتي‌ سري‌ داشت‌، زيرا استبداد و حكومت‌ مطلقه‌ و نيز نفوذ روحانيون‌ در افكار عمومي‌ كه‌ تحت‌ تأثير ديانت‌ مسيحي‌ بود، اجازه‌ فعاليت‌ آزاد به‌ اينان‌ نمي‌داد.


تأسيس‌ نخستين‌ انجمنهاي‌ فراماسونري‌ در لندن‌

آغاز سده‌ هفدهم‌ چهار انجمن‌ از بنايان‌ آزاد در لندن‌ بر پا بود. ولي‌ پيش‌ از اين‌ تاريخ‌، لژ ماسونها در اسكاتلند بر پا شده‌ بود كه‌ اسناد آن‌ از سده‌ي‌ هفدهم‌ تا اكنون‌ بازمانده‌ است‌. تاريخ‌ دقيق‌ بنيانگذاري‌ فراماسونري‌ به‌ عنوان‌ تشكيلات‌ سازمان‌ يافته‌ با آئين‌ نامه‌ مدون‌ به‌ آغاز قرن‌ هيجدهم‌ برمي‌گردد. تاريخ‌ نويسان‌ انگليس‌، مادر لژهاي‌ ماسوني‌ جهان‌ را لژ انگلستان‌ مي‌دانند كه‌ در سال‌ 1717 در لندن‌ گشايش‌ يافته‌ است‌. لژ لندن‌ با لژهاي‌ اسكاتلند و ايرلند ارتباط‌ يافتند و در سال‌ 1725 نخستين‌ لژ بزرگ‌ پديد آمد كه‌ آئين‌ نامه‌ مشتركي‌ را تدوين‌ كرد.
سازمانهاي‌ فراماسونري‌ كه‌ به‌ سرعت‌ در جهان‌ ريشه‌ دوانيدند همه‌ از شاخه‌هاي‌ سه‌ لژ معتبر اسكاتلند، لندن‌ و ايرلند بودند. در نيمه‌ نخستين‌ سده‌ هيجدهم‌ سازمانهاي‌ماسوني‌ در اروپا و ديگر جاها برپا و گسترده‌ شدند . جيمز اندرسن‌ انگليسي‌ در سال‌ 1717 مقرراتي‌ را كه‌ در تمام‌ فراماسونريهاي‌ جهان‌ معمول‌ بود به‌ صورت‌ مدون‌ و در لژ بزرگ‌ لندن‌ (گراند لژ) به‌ اجراء درآورد.


سياست‌ انگليسي‌ ـ يهودي‌ فراماسونري‌

از اين‌ پس‌ لژهاي‌ انگليسي‌، لژهاي‌ مادر فراماسونري‌ محسوب‌ مي‌شدند. با تشكيل‌ اولين‌ لژ كه‌ در سال‌ 1717 در انگلستان‌ تشكيل‌ شد و در آغوش‌ سياست‌ انگليسي‌ ـ يهودي‌ پرورده‌ شد و در اندك‌ زماني‌ در سرتاسر جهان‌ ريشه‌ دواند و محفلي‌ گرديد براي‌ منورالفكراني‌ كه‌ اصول‌ تفكر جديد را چون‌ ديانت‌ و مذهب‌ خويش‌ پذيرفته‌ و فدائي‌ آن‌ محسوب‌ مي‌گرديدند.
اصل‌ مهم‌ و اساسي‌ فراماسونري‌ طبق‌ آئين‌نامه‌ اندرسن‌ اطاعت‌ محض‌ از «معمار بزرگ‌» است‌ كه‌ رهبري‌ تشكيلات‌ را به‌ عهده‌ دارد و اعضاء به‌ هيچ‌وجه‌ از اطلاعات‌ خويش‌ با يكديگر صحبتي‌ به‌ ميان‌ نمي‌آورند و اگر از آئين‌نامه‌ ماسوني‌ تخطي‌ كنند به‌ شدت‌ مورد آزار و اذيت‌ و جلاي‌ وطن‌ و حتي‌ قتل‌ قرار مي‌گيرند. اين‌ اصل‌ بخوبي‌ مي‌توانست‌ مورد بهره‌برداري‌ سياست‌ انگلستان‌ قرار گيرد.
انقلاب‌ 1688 انگليس‌ كه‌ رهبري‌ را به‌ بورژوازي‌ سپرده‌ بود، اولين‌ دولت‌ رسمي‌ فراماسون‌ محسوب‌ مي‌شود. براي‌ نخستين‌ بار جدايي‌ ميان‌ تشكيلات‌ فراماسونري‌ و دولت‌ از ميان‌ رفت‌ و اين‌ دو كاملا" در هم‌ ادغام‌ شدند و تفكر جديد بدين‌ ترتيب‌ در جامعه‌ فكري‌ و سياسي‌ غرب‌ رسميت‌ يافت‌ و از حالت‌ غير رسمي‌ و نهاني‌ خارج‌ گرديد و دولت‌ جديد خود حامي‌ و مبلغ‌ اين‌ تفكر شد. اين‌ دولت‌ توانست‌ در مدت‌ كوتاهي‌ در همه‌ كشورها لژهاي‌ فراماسونري‌ وابسته‌ به‌ خود را برقرار كند. در سال‌ 1732 اولين‌ لژ فرانسوي‌ توسط‌ فراماسونهاي‌ مربوط‌ به‌ گراند لژ انگلستان‌ تشكيل‌ شد.
لژهاي‌ فراماسونري‌ در سرتاسر جهان‌، با تشكيلات‌ جديد سياسي‌ ـ امپرياليستي‌ از سوي‌ جامعه‌ سياسي‌، انگلستان‌ را به‌ عنوان‌ آزادترين‌ كشورها مي‌ستودند و از سويي‌ مقدمات‌ سيطره‌ انگليس‌ را فراهم‌ مي‌كردند.


انقلاب‌ جديد انقلاب‌ فراماسوني‌

انقلاب‌ جديد كه‌ در حقيقت‌ مي‌توان‌ آن‌ را انقلاب‌ ماسوني‌ ناميد، در كشور «مادر» بنا به‌ اعتقاد فراماسونهاي‌ آن‌ ديار كه‌ قائل‌ به‌ اصلاح‌ و طالب‌ قدرت‌ بدون‌ جنگ‌ و ستيز بودند، بدون‌ خونريزي‌ در 1688 پي‌ريزي‌ شد و شاه‌ انگلستان‌ نيز رئيس‌ فراماسونري‌ جهان‌ گرديد، اما در فرانسه‌ وضع‌ به‌ نحو ديگري‌ بود. چنانكه‌ بعضي‌ از نويسندگان‌ نوشته‌اند اساسا" انقلاب‌ فرانسه‌ كه‌ با خونريزي‌ و استبداد شديد انقلابيوني‌ كه‌ همگي‌ فراماسون‌ بودند، تحت‌ تحريكات‌ فراماسونري‌ انگليس‌، بوقوع‌ پيوست‌. و درواقع‌ با اين‌ انقلاب‌ خونين‌ قدرت‌ فرانسه‌ به‌ عنوان‌ قدرت‌ برتر فكري‌ و سياسي‌ نزول‌ كرد و بيشترين‌ سود از انقلاب‌ فرانسه‌ بجاي‌ آنكه‌ به‌ مردم‌ فرانسه‌ برسد به‌ انگلستان‌ رسيد. با اين‌ انقلاب‌ فرانسه‌ از مقام‌ فرمانروائي‌ اروپا به‌ زير كشيده‌ شد.


متفكران‌ بزرگ‌ فراماسون‌ فرانسوي‌

لژهاي‌ فراماسونري‌ فرانسوي‌ در سال‌ 1732 تشكيل‌ و در سال‌ 1758 ظاهرا" خود را مستقل‌ خواند و در سال‌ 1778 اساسنامه‌ خود را تغيير داد و لژ شرق‌ (گراند اوريان‌) خوانده‌ شد و در دوره‌ سلطنت‌ لوئي‌ پانزدهم‌ توسعه‌ يافت‌. وارد شدن‌ نويسندگان‌ و متفكران‌ بزرگي‌ چون‌ روسو، منتسكيو و ولتر پيش‌ از انقلاب‌، فراماسونري‌ فرانسه‌ را به‌ اوج‌ شكوه‌ و اعتبار رساند. سران‌ انقلاب‌ از قبيل‌ ميرابو ، دانتون‌ ، كاميل‌ ، روبسپير و ژاكوبنها همگي‌ فراماسون‌ بودند. كندرسه‌ در كتاب‌ «هفتمين‌ سال‌ قرن‌ ترقيات‌ روح‌ انساني‌» را سال‌ طلوع‌ فراماسونري‌ اعلام‌ كرد، لوئي‌ شانزدهم‌ در معبدي‌ كه‌ مجمع‌ همين‌ جمعيت‌ بود زنداني‌ و از آنجا به‌ طرف‌ گيوتين‌ روانه‌ شد.


انقلاب‌ فرانسه‌ و ستايش‌ فراماسونها از آن‌

انقلاب‌ فرانسه‌ توسط‌ مورخيني‌ كه‌ غالبا" فراماسون‌ بودند چنان‌ مورد ستايش‌ قرار گرفته‌ كه‌ كمتر به‌ حقيقت‌ و حتي‌ واقعيت‌ آن‌ توجه‌ شده‌ است‌ و همواره‌ مه‌اي‌ سنگين‌ انقلاب‌ كبير فرانسه‌ را در خود احاطه‌ كرده‌ و در هاله‌اي‌ از راز فراماسونري‌ و نهان‌روشي‌، مستور و نهان‌ مانده‌ است‌ و هنوز وقايع‌ اين‌ انقلاب‌ دقيقا" مورد بحث‌ قرار نگرفته‌ كه‌ يقينا" حضور فراماسون‌ در آن‌ بيش‌ از همه‌ مسائل‌ مؤثر بوده‌ است‌.

يكي‌ از محققين‌ بنام‌ هورتن‌ وبستر با ذكر مدارك‌ چنين‌ مي‌نويسد:

شورش‌ مردم‌ فرانسه‌ از راه‌ فقر نبود، در آن‌ زمان‌ فرانسويان‌ از ساير مردم‌ اروپا مرفه‌تر مي‌زيستند، از حيث‌ تمدن‌ جلوتر بودند و دهقانان‌ و صنعتگران‌ آن‌ قدر آزادي‌ داشتند كه‌ از رفتار دولت‌ انتقاد كنند. بعد از انگلستان‌ شماره‌ سرمايه‌داران‌ و متنفذين‌ فرانسه‌ از قسمتهاي‌ ديگر اروپا بيشتر بود. افراد همين‌ طبقه‌ انقلاب‌ را رهبري‌ مي‌كردند. روحانيون‌ و اشراف‌ فساد دستگاه‌ حكومتي‌ را تشخيص‌ داده‌ و در برانداختن‌ آن‌ كوشيدند و ملت‌ را به‌ هيجان‌ آوردند. روزي‌ كه‌ قلعه‌ باستيل‌ كه‌ سمبل‌ ظلمش‌ خواندند، به‌ دست‌ شورشيان‌ افتاد، هفت‌ زنداني‌ بيشتر در آنجا نبود كه‌ به‌ موجب‌ احكام‌ عادلانه‌ دادگستري‌ محبوس‌ شده‌ بودند.
به‌ هر حال‌ انقلاب‌ مانند آتشي‌، تمام‌ جامعه‌ فرانسه‌ را به‌ آتش‌ كشيد و رهبران‌ انقلاب‌ مانند گرگاني‌ گرسنه‌ يكديگر را نابود كردند و مردم‌ نيز كه‌ به‌ انتظار اجراي‌ آن‌ جمله‌هاي‌ فريبنده‌ برادري‌ و برابري‌ و آزادي‌ گرفتار سرپنجه‌ فرمانرواياني‌ شده‌ بودند، و هزار بار آرزوي‌ ايام‌ گذشته‌ را مي‌كردند. امپراطوري‌ بريتانيا كه‌ با حرص‌ و ولع‌ تمام‌ به‌ بلعيدن‌ سرزمينهاي‌ وسيع‌ و آباد اشتغال‌ داشت‌ مي‌كوشيد اروپائيان‌ را به‌ خود مشغول‌ و سرگرم‌ نگاه‌ دارد و حريف‌ تواناي‌ او فرانسه‌ بود كه‌ اين‌ رقيب‌ را نيز به‌ روشهاي‌ مختلف‌ ازجمله‌ بهره‌گيري‌ از تشكيلات‌ فراماسونري‌ از هندوستان‌ و كانادا و آمريكا و ساير نقاط‌ بيرون‌ راند و در فرانسه‌ طوري‌ آتش‌ انقلاب‌ را با احتياط‌ دامن‌ مي‌زد كه‌ جرقه‌اي‌ به‌ جزيره‌ نيفتد. در ممالك‌ مستعمره‌ نيز با شعار آزادي‌ و برابري‌ عناصر مخالف‌ روحانيون‌ و طبقات‌ سنتي‌ را قدرت‌ مي‌بخشيد و طبقه‌ جديد را شكل‌ مي‌داد.
تمام‌ اين‌ تلاشها سبب‌ گرديد كه‌ عموما" انقلاب‌ فرانسه‌ و ديگر انقلابهاي‌ جديد به‌ صورت‌ حوادثي‌ بزرگ‌ لحاظ‌ شود و كمتر به‌ ريشه‌ و اصل‌ آن‌ توجه‌ گردد تا از كارهاي‌ فراماسونها و سياست‌ انگليسي‌ ـ يهودي‌ كه‌ بنا به‌ اصل‌ كتمان‌ اسرار، محرمانه‌ مي‌ماند، آگاه‌ شوند و نمي‌گذارند فاش‌ شود كه‌ چگونه‌ دست‌پرورده‌ها در تدارك‌ مقدمات‌ اين‌ انقلاب‌ از مدتها قبل‌ فعاليت‌ مي‌كردند.
از نشانه‌ بارز و مرموز فعاليت‌ فراماسونري‌ در انقلاب‌ فرانسه‌ حضور بنجامين‌ فرانكلين‌ Benjamin Franklin آمريكايي‌ از اعضاي‌ لژهاي‌ فراماسونري‌ است‌. وي‌ از مروجان‌ اصول‌ ماسوني‌ در فرانسه‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ با دعوت‌ به‌ آزادي‌ و برابري‌ و برادري‌ موجب‌ احترام‌ بسياري‌ در ميان‌ فرانسويان‌ شد، القائات‌ او از عوامل‌ مؤثر در سستي‌ عقيده‌ فرانسويان‌ نسبت‌ به‌ وضع‌ موجود بود. اين‌ اقدامات‌ او را در ميان‌ فرانسويان‌ محبوب‌ كرده‌ بود. چنانكه‌ در اعياد جمهوري‌ مجسمه‌ او در كنار مجسمه‌ روسو ديده‌ مي‌شد. آنها مي‌گفتند كه‌ او درس‌ عملي‌ آزادي‌ را به‌ فرانسويان‌ آموخته‌ است‌.


اصول‌ تفكّر فراماسونري‌

اصول‌ تفكر فراماسونري‌ همان‌ اصول‌ اومانيسم‌ غالب‌ بر تفكر جديد بود، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ اين‌ اصول‌ توأم‌ با ليبراليسم‌ بورژوايي‌ و رفرميسم‌، تساهل‌ و تسامح‌، دئيسم‌ و نهان‌ روشي‌ اعمال‌ مي‌گرديد.
رهبري‌ لژهاي‌ ماسوني‌ به‌ جهت‌ ستايش‌ و پيروي‌ از اصول‌ فرهنگ‌ دنيوي‌ شده‌ي‌ يهودي‌ ـ يوناني‌ (كه‌ در دوره‌ جديد بسيار مقبول‌ افتاد) و نيز روحيه‌ سكولر Secular و لائيك‌ سوداگران‌ جديد كه‌ يهوديان‌ در آن‌ استعداد بسيار داشتند و در سودپرستي‌ و قوم‌انگاري‌ به‌ عنوان‌ خصيصه‌ ذاتي‌ يهوديان‌ و همچنين‌ بي‌وطني‌ و بي‌تعلقي‌ به‌ خانمان‌، بتدريج‌ در اختيار يهوديان‌ فراماسون‌ قرار گرفت‌ و يهوديت‌ نژادي‌ و تاريخي‌ (نه‌ ديني‌) بنياد فكري‌ ـ سياسي‌ جريان‌ فراماسونري‌ گرديد و از درون‌ اين‌ جريان‌، صهيونيسم‌ و بسياري‌ از نحل‌ شبه‌ مذهبي‌ اومانيستي‌ نظير اسماعيليه‌ جديد و بهائيت‌، نشأت‌ گرفت‌.
نفوذ يهوديان‌ در فراماسونري‌ به‌ حدي‌ است‌ كه‌ نه‌ تنها ستاره‌ داود جزو علائم‌ رسمي‌ فراماسونري‌ است‌ بلكه‌ تاريخ‌ وهمي‌ فراماسونري‌ كه‌ به‌ عصر سليمان‌ برمي‌گردد نيز تاريخي‌ مبتني‌ بر اساطير و اماني‌ توراتي‌ است‌. از اينجا صهيونيسم‌ در واقع‌ كمال‌ نقصان‌ فراماسونري‌ محسوب‌ مي‌گردد. بنا به‌ سوابق‌ تاريخي‌، يهوديت‌ در قرون‌ وسطي‌ در نهايت‌ محدوديت‌ قرار گرفت‌ و زماني‌ كه‌ تفكر غيرديني‌ و سكولر جديد به‌ بسط‌ و گسترش‌ پرداخت‌ يهود نيز مجالي‌ براي‌ بروز ظاهرپرستي‌ و دنياداري‌ و نهان‌ روشي‌ مرضناك‌ تاريخي‌ خود پيدا كرد.
فراماسونري‌ با نهان‌ روشي‌ براي‌ پيشبرد مقاصد هيچگاه‌ وضع‌ صريح‌ نمي‌گيرد و آشكارا دست‌ به‌ كار نمي‌شود. نهان‌ روشي‌ هويت‌ افراد را مخفي‌ مي‌دارد. همين‌ جنبه‌ي‌ نهان‌روشي‌ رازآميز همراه‌ با تساهل‌ و تسامح‌ دين‌ گريز فراماسونري‌ چنانكه‌ يكي‌ از فراماسونهاي‌ بين‌المللي‌ مي‌نويسد براي‌ تخيل‌ شرقيان‌ بويژه‌ كساني‌ كه‌ به‌ تصوف‌ اباحي‌ و آزادانديشي‌ در امور مذهبي‌ گرايش‌ دارند بسيار جالب‌ است‌. تصويري‌ كه‌ شرقيان‌ از فراماسونري‌ اروپا در ذهن‌ داشتند اغراق‌آميز و به‌ احتمال‌ چيزي‌ جز فراماسونري‌ است‌. همين‌ آنان‌ را آماده‌ مي‌كند كه‌ بپندارند پيوستن‌ به‌ اين‌ انجمن‌ برادرانه‌، علوم‌ مابعدالطبيعي‌ و عرفاني‌ نصيبشان‌ مي‌كند و كساني‌ كه‌ به‌ فراماسونري‌ نپيوسته‌اند، دستشان‌ از اين‌ دانش‌ كوتاه‌ خواهد بود.
نهان‌ روشي‌ فراماسونري‌ با توجه‌ به‌ تاريك‌ كردن‌ حوزه‌ عمل‌ براي‌ فرد ناآشنا بهترين‌ روشي‌ است‌ كه‌ بتدريج‌ دولتهاي‌ امپرياليستي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نيروي‌ ضد كليسا و روحانيت‌ سنتي‌ و مستقل‌ و دين‌ اصيل‌ و نيز جهان‌ غير صنعتي‌ و فرهنگ‌ بومي‌ اين‌ مناطق‌ مورد بهره‌برداري‌ قرار گرفت‌.
لژهاي‌ فراماسونري‌ درست‌ زماني‌ در تاريخ‌ پديد آمدند كه‌ عصر تكوين‌ انديشه‌هاي‌ جديد سياسي‌ غرب‌ ازجمله‌ انديشه‌ي‌ انديويدوآليستي‌ و ليبراليستي‌ ژان‌ ژاك‌ روسو بود. علت‌ آنكه‌ عقايد روسو مورد استقبال‌ جامعه‌ اروپائي‌ زمان‌ خود واقع‌ شد اين‌ بود كه‌ او به‌ بيان‌ مسائلي‌ مي‌پرداخت‌ كه‌ اروپائيان‌ و خصوصا" فرانسويان‌ معاصر او انتظار شنيدن‌ آنها را داشتند. در اين‌ زمان‌ افكار جديد مخصوصا" توسط‌ انجمنهاي‌ نهان‌روشي‌ كه‌ مهمترين‌ آنها مجامع‌ سري‌ «فراماسونها» بود، اشاعه‌ مي‌يافت‌ و همه‌ در انتظار انتشار افكار جديد از طريق‌ اين‌ مجامع‌ بودند. خوشبيني‌ سياسي‌ كه‌ در اين‌ زمان‌ وجود داشت‌، همه‌ را متوجه‌ اين‌ افكار و سازمان‌ جديد اجتماعي‌ كه‌ بر شالوده‌ اين‌ افكار و آراء تكوين‌ مي‌يافت‌ كرده‌ بود.
اما اين‌ آغاز راه‌ بود چنانكه‌ گفتيم‌ فراماسونري‌ پس‌ از تفوق‌ سياسي‌ بورژوازي‌ و انگلستان‌ در اروپا و پيدايش‌ دولت‌ جديد با رهبري‌ بورژوا به‌ صورت‌ مركز جاسوسي‌ بين‌المللي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و فرهنگي‌ براي‌ سياستها و فرهنگ‌ امپرياليستي‌ كه‌ نظام‌ سرمايه‌داري‌ بر آن‌ مبتني‌ بود در آمد. وظيفه‌ فكري‌ و نشر تفكر جديد ديگر نياز به‌ نهان‌ روشي‌ محض‌ نداشت‌. بدين‌ معني‌ كه‌ پس‌ از قرن‌ هيجدهم‌ تعارضات‌ موجود به‌ پايان‌ رسيده‌ بود و اصول‌ جديد تفكر اومانيستي‌ بالتمام‌ در سطوح‌ مختلف‌ جامعه‌ نفوذ يافته‌ و به‌ صورت‌ افكار عمومي‌ درآمده‌ و احساس‌ مذهبي‌ قديم‌ فروپاشيده‌ بود. از اينجا ديگر نيازي‌ به‌ نهان‌ روشي‌ در حوزه‌ي‌ تفكر وجود نداشت‌، اما نهان‌روشي‌ بايد استمرار مي‌يافت‌ و در حوزه‌ي‌ سياست‌ (و بعضا" در حوزه‌ي‌ فكري‌ علي‌الخصوص‌ در جهان‌ سوم‌) تقويت‌ مي‌شد. اينان‌ اكنون‌ ديگر در مجامع‌ بين‌المللي‌ سياسي‌ نظير سازمان‌ ملل‌ متحد با پرچم‌ آبي‌ رنگ‌ كه‌ از علائم‌ فراماسونري‌ است‌، حضور كاملي‌ پيدا كرده‌ بودند.
جان‌ كلام‌ اينكه‌ سازمان‌ فراماسونري‌ با عضويت‌ اعضائي‌ چون‌ منتسكيو، روسو و ولتر و منورالفكران‌ قرن‌ هيجده‌ و پس‌ از آن‌، كه‌ با تفكر اومانيستي‌ و بر منهاج‌ آن‌ خدا و جهان‌ و انسان‌ را مورد بحث‌ قرار مي‌دادند، اسباب‌ ترويج‌ تفكر جديد در جامعه‌ گرديد و راه‌ پيدايي‌ و بسط‌ امپرياليسم‌ و تفكر امپرياليستي‌ را هموار كرد.

 

» ارسال صفحه برای دوستان

 

بازگشت به فهرست کتاب

درآمدی‌ بر سیرتفكر معاصر

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61242665