خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب

عقربه ها خوابشان می آید

نویسنده: معصومه عیوضی

تعداد صفحات: 90 قيمت: 2500 تومان

شابک: 987-600-175-278-0 قطع: رقعی

نوبت چاپ: چاپ اول 1391 شمارگان: 2500

معرفی کتاب: عقربه های تنبل ساعت، در نظر راوی رمان «عقربه ها خوابشان می آید» به زور حرکت می کنند و گاهی به خواب فرو می روند؛ خواب عمیقی که قهرمان آنها اسماعیل در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیده و پیکرش مفقود می شود.
راوی دوست صمیمی اسماعیل بوده است و پس از مفقود شدن او هرجایی را که می توانسته دنبال او گشته است. داستان از آنجا آغاز می شود که راوی در حال سفر به مشهد در قطار اسماعیل را می بیند اما نمی تواند خود را به او برساند. در طول داستان یادآوری خاطرات اسماعیل، گذشت زمان را در نظر راوی کند می کند. خاطراتی که حضور اسماعیل در زندگی او پررنگ می کنند.
نثر رمان «عقربه ها خوابشان می آید» ساده و روان است و توصیف جزئیات در آن جایگاه ویژه ای دارد. نویسنده با استفاده از خاطراتی که راوی اول شخص به یاد می آورد و خواب هایی که در طول سفرش یه مشهد می بیند، به خوبی از پس توصیف جای خالی اسماعیل برمی آید. راویِ بی نام رمان دائما به اسماعیل فکر می کند و از اینکه او نیست تا با هم درسرازیری زندگی غلت بزنند و کیف کنند، عذاب می کشد.
ردپای زنانگی نویسنده را می توان به وضوح در توصیفات او از شخصیت های زن رمان دید. به خصوص شخصیت خواهر راوی. مرضیه کم سن و سال است و پدرش می خواهد به زور او را به عقد مرد ثروتمندی درآورد تا «نان خور کم کند». نویسنده با نوشتن ذهنیات راوی درباره مرضیه به دفاع از حقوق زنان برمی خیزد و از زبان او این طور می نویسد:
«نمی دانم چرا توی چشم های مرضیه که نگاه می کنم، یاد چشم های گوسفند قربانی ای می افتم که آقارضا قصاب، پارسال، توی حیاطمان کشت.»
این رمان، برگزیده ی سومین دوره جشنواره داستان انقلاب است و نقطه ی قوت آن در قراردادن داستانی جذاب و خواندنی در زمینه ی انقلاب اسلامی است.




گزيده متن:
صفحه 29:
کارم را که شروع می کنم، کوچه ی تنگ و باریک و خلوتی که اسماعیل نشانم داده، تبدیل می شود به راه پهن و بزرگی با هزاران چشم. انگار همه ی پنجره ها چشم دارند و نگاهم می کنند. صدای تلوزیون و صدای زمزمه ی مردم از پنجره ها لرز به تنم می اندازد و پاهایم را سست می کند. خش خش کبوتری، لای خس و خاشاک لانه اش، روی درخت چنار ته کوچه نفسم را بند می آورد. فکر می کنم الان است که مأموری از پشت دستبند به دستم بزند و کشان کشان ببرد.
برمی گردم؛ با نگاه آرام و لبخند اسماعیل دل و جرئت پیدا می کنم. دست به کار می شوم . اعلامیه ها را یکی یکی از لای کتاب علوم در می آورم و می گذارم زیر یا لای درها.

 

چطور نقد بنويسيم؟  .   برای اين کتاب نقد بنويسيم  .  درخواست خريد کتاب  .  معرفی کتاب به دوستان  .  چاپ معرفی

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61138272