خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب

نمای بزرگ روی جلد

افرا

نویسنده: حسینعلی جعفری

تعداد صفحات: 194 قيمت: 5500 تومان

شابک: 987-600-175-382-4 قطع: رقعی

نوبت چاپ: چاپ اول 1391 شمارگان: 2500

معرفی کتاب: رمان «افرا» حکایت سفر «ساسان» شخصیت اصلی داستان، به روستایی در مازندران است برای پیدا کردن قاتل پدرش. پدر او یک سرهنگ شاغل در ساواک بوده و به گمان پسرش، یک مبارز انقلابی به نام زکریا او را کشته است.
ساسان در سفر خود به مازندران برای پیدا کردن زکریا، سراغ مردی روستایی به نام «رستم علی» می رود و خود را یکی از دوستان صمیمی زکریا معرفی می کند تابتواند اورا پیدا کند. «رستم علی» که به ساسان مشکوک شده است، او را چندین روز معطل می کند و در نهایت زمانی که از بی خطر بودن ساسان اطمینان حاصل می کند، او را به زکریا می رساند.
نثر رمان افرا که از زاویه دید دانای کل نوشته شده است، به زبان خودمانی است. نشان دادنِ لهجه ی شخصیت های مختلف به خصوص «رستم علی» به کتاب رنگ و بوی بومی داده است. مواجهه ی دو شخصیت «ساسان» و «رستم علی» سمبلی از تعارض زندگی شهری و روستایی در دوران پیش از انقلاب است. خواننده ی رمان افرا دائما میان لطف و صفای زندگی روستایی و هرج و مرج زندگی شهری در رفت و آمد است.
جالب است بدانید که نویسنده ی این کتاب درصدد نوشتنِ یک پنج گانه ی داستانی با موضوع انقلابی است و کتاب افرا اولین کتاب از این مجموعه ی پنج جلدی است. او در این اولین کتاب خود، از دنیای واقعی پارا فراتر گذاشته و عناصر داستانی را با نیروهای ماوراء الطبیعه پیوند زده است.




گزيده متن:
صفحه 107:
«تنگ غروب اومدم سراغش. می خواستم با چشم خودم ببینم جانور ره. صدا بلند کردم که مهمان نمی خوای؟
اومد بیرون و گفت: بفرما، حبیب خدا!
خیلی از این حرفش خوشم اومد، خیلی. نه من او ره می شناختم و نه او من ره. اولین بار چشممون به هم می افتاد و او این قدر گرم گرفت من ره. بهار بود و کلاه سرش نبود. مویش کوتاه بود. ریشش بلندتر از مویش بود و بور می زد. قد بلندی نداشت اما توپُر بود و چهارشانه. دستم ره گرفت فشار داد. قوی بود. دستش کار کرده بود.
گفت: راه گم کرده ای؟
گفتم: کی راه گم کرده نیست؟
خندید و گفت: من. جوری گفت من که دلم لرزید وسرم ره انداختم پایین. از خجالت. سن و سال بچه ی من ره داشت و این جور...؟»

 

چطور نقد بنويسيم؟  .   برای اين کتاب نقد بنويسيم  .  درخواست خريد کتاب  .  معرفی کتاب به دوستان  .  چاپ معرفی

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61138205