خانه  |  مجلات  |  کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات  | پديدآورندگان

محصولات  |  کتاب رايگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونيکي  | وبلاگ  |ویژه نامه

حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » کتاب

بندهاي روشنايي

نويسنده: راضيه تجار

تعداد صفحات: 144

شابک: 2ـ120ـ175ـ600ـ978

نوبت چاپ: اول 1390 شمارگان: 2500

معرفی کتاب: بخش‌های کتاب عبارت است از موقعیت‌های داستانی مختلف دربارة‌مسائل اجتماعی ـ تربیتی (موقعیت‌ها و مناسبت‌های خاص در جامعه، فقر، ثروت، کمک به هم‌نوع، و...)، خانوادگی و عاطفی (احترام به بزرگ‌ترها، پاس داشتن آداب و رسوم و سنت‌ها، عشق، محبت‌ها و گاه کدورت‌های پیش‌آمده در تار و پود زندگی‌های خانوادگی و زناشویی، و...)، مذهبی (کمک خواستن از خداوند و توکل بر او و توسل به ائمه اطهار برای ایجاد معنویت روحی در جهت دستیابی به صبر و تحمل و توان بیشتر در برخورد با مشکلات و شرایط خاص و ناملایمات)، و... که با نثری ادبی و ساده و روان و لحنی حس‌برانگیز نوشته شده‌اند. به نظر می‌رسد نویسنده هنگام ارائة این اثر بیش از همه بر پیام اخلاقی، حس‌برانگیزی، و تأثیرگذاری بر مخاطب تأکید داشته است. نگاه به لحظه‌های ناب زندگی، پایان‌بندی‌های مثبت، و تنوع موضوع از دیگر ویژگی‌های این مجموعة ادبی است. «تولدی دوباره» و «با دعا هر مشکلی حل می‌شود» و «در خانه او را بزن» از بخش‌هایی است به موضوع دین و مذهب پرداخته‌اند و اینکه گاه میان هیاهوی زندگی را همان را گم می‌کنیم و بعد با تلنگری به اصل راستین و انسانی خود برمی‌گردیم. «حبیب خدا»، «انسانیت نمرده است»، «با گل سرخ»، و «آشنای ناشناس»، بخش‌هایی هستند که در آن‌ها به موضوع کمک به هم‌نوع توجه شده است. «غروب فاصله‌ها»، «ساختن نه ویران کردن»، «بالاتر از انسانیت»، «کفش آبی» بخش‌هایی هستند که به موضوع‌های عاطفی و خانوادگی توجه کرده‌اند. نام بخش‌ها با توجه به سوژه انتخاب شده‌اند و خواننده را برای موضوعی که مطالعه خواهد کرد آماده می‌کنند. بخش‌های این کتاب شاید به‌تنهایی داستان کاملی نباشند، ولی در حجم کوچک خود حرف‌های کلی و مهم و بزرگی برای گفتن دارند.‌

گزيده متن:
ریش‌‌سفید محفل همچنان حرف می‌زد. کم‌کم، حرف‌ها تأثیر خود را کرد. گرة ابروان باز شد، لجاجت جای خود را به نرمی داد، و خشم به مهر ساعتی بعد، که خطبة محرمیت قلب دو جوان را به هم پیوند داد، نگاه تشکرآمیز آن دو پاداشی بود که او دریافت داشت.

وقتی که کوچک‌ترین بچه خانواده با زبانی شیرین و کودکانه گفت: «مادر جونی اگر تو بمیری، دیگر کسی برایمان قصه بگوید؟!» اشک به چشم‌ها نشست و یادی از همة آن افسانه‌هایی که همراه با ترانه‌های محلی، در وقت خواب و بیداری، از زبان او شنیده بودند در ذهنشان تايید و بر این شدند که این چند صباح باقی‌مانده را به نوبت از او پذیرایی کنند.

لباس پوشید و بیرون آمد. مغازه‌ها هنوز باز بودند و او به دنبال یک جفت کفش زنانه آبی راسته‌ای را طی کرد و چون با دست پر از مغازه بیرون آمد، با جعبه‌ای شیرینی راهی خانة پدرزنش شد.

 

چطور نقد بنويسيم؟  .   برای اين کتاب نقد بنويسيم  .  درخواست خريد کتاب  .  معرفی کتاب به دوستان  .  چاپ معرفی

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 61137676